...

روزهای نارنجی

 

کارگردان: آرش لاهوتی

نویسندگان: آرش لاهونی، جمیله دارالشفایی

مدت زمان: 97 دقیقه

کشور: ایران

سال اکران: 2018

امتیاز آقای مترجم: 5 از 10

 

روزهای نارنجی می‌تونست یکی از بهترین فیلم‌های سینمای ایران باشه، اما نیست. با وجود داشتن موضوع جالب، عدم توجه به جزییات یا توجه ناشیانه به جزییات باعث شده کارگردان بسیاری از موقعیت‌های طلایی رو به سادگی از دست بده. به همین دلیل  در طول داستان سطح باورپذیری کاهش پیدا می‌کنه و من مخاطب عملن در یک بلاتکلیفی فیلم رو تماشا یا رها می‌کنم.

داستان در باره‌ی زنی هست که در باغ‌های مرکبات شمال ایران مسئولیت برداشت محصول رو بر عهده داره. این زن که با سماجت و جسارت سعی می‌کنه بر سختی‌ها و مشکلات غلبه کنه، در زندگی شخصی‌ش هم گرفتاره. در واقع زندگی و کارش غیر قابل تفکیک شدند و بر هم تأثیر کمابیش منفی می‌گذارند. حالا این خانم سعی می‌کنه قوی بمونه و کنار نکشه. نقش این زن رو هدیه تهرانی بازی می‌کنه، بازیگری که همیشه به عنوان زنی قوی، سرد، و مستقل می‌شناسیم.

متأسفانه تهرانی در این فیلم بیش از حد کلیشه‌ای ظاهر شد. اون می‌تونست جزییات بیشتری رو وارد بازی‌ش کنه، در عوض در بسیاری از صحنه‌ها، حتا جایی که صداش رو بالا می‌بره و عصبانیه، یکنواخت دیده می‌شه. یکی از بدترین موقعیت‌ها جایی هست که به انبار می‌ره و متوجه می‌شه شوهرش با فیروزه، یکی از کارگرها، خیانت کرده. البته اشاره‌ای غیرمستقیم بوده و معلوم نیست عمل خیانت انجام گرفته یا قرار بوده انجام بگیره. اما حتا در چنین موقعیتی آبان، یعنی تهرانی، با خونسردی اخراجش می‌کنه و می‌ره. این صحنه می‌تونست با کمی اخم یا کمی تحکم و بالا بردن صدا جاندارتر از آب در بیاد، در حالی که لابه‌لای وقایع دیگه گم شد.

موقعیت‌هایی از این دست به کرات وجود داره. متوجه هستم که فیلمساز می‌خواست موقعیتی افسرده و غمناک و سخت رو نشون بده و بعدتر بگه این زن در کار و زندگی‌ش موفق می‌شه و بعد از تمام این تلاش‌ها پایان خوشی در انتظار زن و ما هست، اما به خاطر از دست دادن تمام این موقعیت‌ها درست از آب در نمی‌آد. منظورم اینه که تأثیر یا ضربه نهایی و طلایی کمرنگه.

از اونجایی که خود داستان به باغ مرکبات و خرید و فروش پرتقال‌ها می‌پردازه و خود من هم شمالی هستیم و هم خانوادگی باغ مرکبات داریم (پدربزرگم حدود سی چهل سال باغ مرکبات داشت و خود ما هم حدود بیست سال می‌شه تو این کار هستیم) و هم با خریدارها و کارگرها در زمان برداشت محصولات در تماس هستیم بسیاری از موقعیت‌هایی که می‌دیدم رو باور نمی‌کردم و در ضمن برام مضحک بود.

اولین موضوعی که نظرم رو جلب کرد این بود: زنی که بیست سال در این زمینه داره کار می‌کنه چرا خودش نمی‌تونه کارگر پیدا کنه و باید شخصی واسطه بشه تا براش کارگر جور کنه؟ در حالی که بعد از چهار پنج سال فعالیت در این زمینه، امکان نداره شماره چهل پنجاه کارگر رو نداشته باشید و هر سال که می‌گذره این تعداد بیشتر و بیشتر می‌شه. به خصوص اگر قرار باشه مثل این خانم قوی و جسور هم باشید. دو اینکه این زن، چرا اینقدر اصرار داشت تمام کارگرهاش زن باشند؟ اون هم زنانی که اکثرن پا به سن گذاشته‌اند یا مسن به نظر می‌آن؟ اما در واقعیت و زمان برداشت محصولات نود درصد کارگرها جوان هستند و نهایتن سی و پنج یا چهل هستند. بیشتر اوقات شانزده تا بیست و چهار پنج هستند. چون اولن بالا رفتن از درخت‌ها سخته و طرف باید فرز و چابک باشه و بتونه هر چه سریع‌تر کار رو تموم کنه، نه اینکه با چهار بار بالا و پایین رفتن از درخت نفسش بند بیاد و کار رو دیر تموم کنه. حالا تصور کنید آبان توی فیلم، که سعی می‌کنه کار رو زودتر به پایان برسونه، با وجود چنین کارگرهایی، چه موقعیت غیر قابل باوری برای منِ باغدارِ شمالی به وجود می‌آره. انگار یه بچه‌ تهرانی می‌خواست فقط فیلمش رو با ماستمالی کردن موقعیت‌ها بسازه. ثانین کارگرهایی که برای برداشت محصولات می‌آرن، عمدتن به صورت خانوادگی هستند تا زنان و مردان معذب نباشند و راحت‌تر با هم کار کنند. ثالثن در فصل برداشت محصولات که کارفرماها برای کارگرها خونه می‌گیرند یک مسئله‌ی کاملن عادی و موجه در شمال ایران هست و به ندرت، شاید یک در ده هزار، ممکنه نیروی انتظامی گیر بده چرا این همه زن تو یه خونه زندگی می‌کنند، که بعدتر بخوان تعهدنامه بگیرند و غیره. در واقعن روستایی‌ها کاملن نسبت به این موضوع واقف‌اند که این کارگرها موقتن، یکی دو ماه، ساکن هستند تا برداشت محصولات به طور کامل انجام بگیره و اعتراضی ندارند چون در تمام شهرها و روستاهای شمالی این وضعیت رایجه.

از طرف دیگه، نقش علی مصفا برام جذابیت داشت ولی متأسفانه خوب از آب در نیومد. مصفا نقش شوهر تهرانی رو بازی می‌کرد که به اصطلاح این کاره نیست و کلن مرد ضعیفیه و به جای هم‌دستی و هم‌کاری با زنش مشغول سرگرمی‌های خودشه. در واقع رفع مسئولیت کرده و همه چیز رو انداخته رو دوش شریک زندگی‌اش. نمی‌دونم چرا این شرایط برام ملموس نبود. شاید مصفا انتخاب درستی برای این نقش نبود. شاید ایراد از فیلمنامه بود. نمی‌دونم. اما کلن برام نچسب بود و نمی‌تونستم این مرد رو به عنوان همسر هدیه تهرانی بپذیرم.

یکی از شخصیت‌های دوست داشتنی فیلم، به نظرم، مهران احمدی بود. فن بیانش عالی بود. بازی روان و راحتی هم داشت. اما متأسفانه این شخصیت هم ضعف‌های خودش رو داشت. در طول فیلم می‌بینیم که با آبان کل‌کل داره و یه جایی هم متوجه می‌شیم قبلن، یا شاید هنوز، بهش علاقه داشته، اما بعد یهو رها می‌شه. کاش صحنه‌هایی هم وجود داشت تا واکنشش رو، بعد از تمام سنگ‌اندازی‌هاش، در برابر موفقیت آبان می‌دیدیم.

کلن فیلمی هست که روی مرز قرار گرفته. می‌تونست خیلی بهتر از آب در بیاد اگر و اگر نویسندگان عاطفه و حس بیشتری رو وارد فیلم می‌کردند. کاملن مشخصه از وارد کردن احساسات بیش از حد در فیلم ممانعت کردند تا موقعیت‌های رومانتیک به وجود نیارن اما اونقدر افراط کردند که با فیلمی خشک و تا اندازه‌ای بی‌احساس روبرو می‌شیم. مثلن وقتی آبان به اعتیاد یکی از کارگرها گیر می‌ده برامون بی‌معنیه. خب، به این چه ربطی داره؟ آیا ما در طول فیلم شاهد رابطه‌ی احساسی این دو بودیم که حالا مراقبت یا توجه آبان معنا یا اهمیت داشته باشه؟ یا مثلن وحشتش از بالا رفتن از نردبان، که بعد برش غلبه می‌کنه، بهتر نبود در ابتدای فیلم اشاره می‌شد تا مخاطب ذهنش آماده‌ی پذیرش این تحول باشه؟

در پایان بد نیست به پوستر متفاوت این فیلم اشاره کنم. چون از بس در سینمای ایران طراحی پوستر ندیدیم و فقط عکس سر و هیکل می‌گذارند دیدن این پوستر خوب حالم رو خوب کرد. نمی‌دونم طراحش کی بود اما کاملن هوشمندانه و با ظرافت طراحی شده و جای تشکر و قدردانی داره.

 |  یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 17:48  توسط میم  | 

بی‌وفا

 

کارگردان: آدریان لین

نویسندگان: آلوین سارجنت، ویلیام برویلس جونیور

مدت زمان: 124 دقیقه

کشور: آمریکا

سال اکران: 2002

امتیاز آقای مترجم: 9 از 10

 

یکی از مضامین مورد علاقه‌م در دنیای سینما و ادبیات روابط بین انسان‌ها و به خصوص روابط بین زن و مرد در خانواده است. یعنی هر چقدر این آثار پیچیده‌تر ساخته شده باشند با لذت بیشتری به تماشا می‌نشینم یا مطالعه می‌کنم. هر چقدر این آثار لایه‌های بیشتری داشته باشند، بیشتر مجذوبشون می‌شم و دوست دارم در روزهای آینده باز بهشون مراجعه کنم و چیز تازه‌ای کشف کنم. بی‌وفا یکی از بهترین فیلم‌هایی هست که در این زمینه ساخته شده و مشخصن به خیانت می‌پردازه.

مفهوم خیانت تازگی نداره. از هزاران سال قبل این موضوع به شکل‌های مختلف در ادبیات و نقاشی تکرار شد و هر نویسنده و هنرمندی، با توجه به توانایی‌ش در پرداخت، روش کار کرده. البته تا اونجا که خوندم و دیدم بسیاری از این خیانت‌ها از طرف مرد یا شوهر انجام می‌گرفته و مواردی که خیانت از طرف زن بوده باشه کمتر بوده. علت مهم اینه که نویسندگانی که بتونند شرایط روانی جنس مخالف، و در اینجا زن، رو توصیف و تشریح کنند کمتر بودند و فقط نویسندگان درجه یکی مثل تالستوی از عهده‌ش بر می‌اومدند. در کتاب‌های مذهبی مثل قرآن هم ماجرای یوسف و زلیخا شهرت زیادی داره. ماجرای عاشقانه‌ای که تقریبن همه می‌دونیم. بنابراین خود موضوع چیز تازه‌ای نیست و در برهه‌های زمانی مختلف بارها و بارها بهش اشاره کردند و آثار منقوش و مکتوب هم به قدر کافی وجود داره.

اما این فیلم، که یکی از محبوب‌ترین فیلم‌های زندگی‌م هست، برای من یک چیز دیگه است. همه چیزش درجه یکه. شروع و پایان عالی. موسیقی عالی. بازیگری عالی. از همه مهم‌تر، خود داستان واقعن شیرین روایت می‌شه و با وجود اینکه ماجرای تلخی داره اما کارگردان به خوبی می‌تونه وضعیتی به وجود بیاره که مخاطب احساس خستگی نکنه و با اشتیاق قصه و روابط بین شوهر، زن و فاسقش، و حتا بچه‌ی خانواده رو دنبال کنه. حالا همه‌ی اینها به کنار! سه تا از بازیگران مورد علاقه‌م که نقش‌های اصلی رو بازی می‌کنند تو این فیلم هستند! دیگه چی از این بهتر؟

داستان از یه روز معمولی شروع می‌شه. یه روز مثل همه‌ی روزهای دیگه. زن و شوهری با تک پسرشون تو منطقه‌ای آروم، خارج از شهر زندگی می‌کنند. زن خانه‌داره و مرد مدیرعامل یه کارخونه. همه چیز آروم و معمولی به نظر می‌آد. یه خانواده‌ که در نهایت آسایش مشغول زندگی خودشون هستند اما درست در همین روز، که یه روز طوفانی هم هست، کانی، زن و مادر خانواده، می‌ره بیرون تا وسایل و تزیینات روز تولد پسرش رو بخره. و دقیقن از همین جاست که ماجرای اصلی شروع می‌شه و «طوفان» واقعی به راه می‌افته. زمانی که کانی سعی می‌کنه خودش رو جمع و جور کنه با مرد جوان و جذابی برخورد می‌کنه و این سرآغاز آشنایی و ماجراهای بعدی می‌شه.

رفته رفته رابطه‌ی عاشقانه‌ی کانی با این مرد، که چند سال ازش جوان‌تر هست، همه چیز رو تحت‌الشعاع قرار می‌ده. دیگه مثل سابق اون مهر و محبتی که به شوهرش داشت رو احساس نمی‌کنه اما از طرف دیگه انگار خودش هم نمی‌دونه باید چه کار کنه. آیا باید شوهر، بچه و یک کلام خانواده‌ش رو رها کنه و با مردی که عاشقش هست زندگی تازه‌ای رو شروع کنه؟ یا این فقط یک تفریح، یک شور و حال موقت است و به زودی می‌ره پی کارش و اونچه که باهاش می‌مونه خانواده خودشه؟ مشکل اینجاست که هر چقدر بیشتر می‌گذره، کانی احساس دلبستگی بیشتری به مرد جدید می‌کنه و شرایط رخوت‌آمیز گذشته بیشتر براش عذاب‌آوره.

داستان اونقدر آروم و به نرمی و پله پله و درست و اصولی پیش می‌ره که تا به خودتون می‌آین می‌بینید شوهر از خیانت و ماجرای عاشقانه‌ی زنش مطلع شده، و اینجاست که روابط پیچیده‌تر می‌شن. نوع واکنش‌ها و کنش‌های بین شخصیت‌ها واقعن درجه یک هست. خشم مرد، وحشت نابود شدن کانون خانواده، عشقی که بین زن و مرد بود و منجر به تولد تک فرزندشون شده بود، مرد جدید و عشق جدید که مثل یه شعله‌ی درخشان به سرعت می‌آد و می‌ره، سکوت‌هایی که بین اعضای خانواده شکل می‌گیره، آینده‌ی تاریکی که در کمینشون هست و از همه‌ی اینها مهم‌تر تنهایی تک تک شخصیت‌ها به زیبایی هر چه تمام‌تر نشون داده می‌شه.

یادم می‌آد این فیلم رو اولین بار، دو سه سال بعد از ساختش، دیدم. سی‌دی‌هایی که از دوست فیلم‌بازم می‌گرفتم و با ولع تماشا می‌کردم. از اون زمان تا امروز این فیلم به یکی از فیلم‌هایی تبدیل شد که سالی یکی دو بار تماشا می‌کنم و تا الان احتمالن سی چهل دفعه دیدم. اما متأسفانه آدریان لین، فیلمساز، بعد از این فیلم، فیلم‌های زیادی نساخت تا امسال که فیلم جدیدش بعد از بیست سال اکران شد و به شدت کنجکاوم بدونم چطور از آب در اومده...

 |  چهارشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۱ساعت 16:51  توسط میم  | 

سرود کریسمس میکی

 

کارگردان: برنی متینسون

نویسندگان: برنی متینسون، تونی ال. مارینو، اد گومبرت، دن گریفیث، آلن یانگ و آلن داینهارت

مدت زمان: 26 دقیقه

کشور: ایالات متحده

سال اکران: 1983

امتیاز آقای مترجم: 7 از 10

 

«مگه ما مسیحی هستیم؟»، «کریسمس چه ربطی به ما ایرانی‌ها داره؟»، «اونا جشن‌های ما رو جشن می‌گیرند که ما خودمون رو کاسه‌ی داغ‌تر از آش می‌کنیم؟»، «غربگرایی تا این حد؟» و هزاران ابراز نظر عجیب و غریب دیگه فقط برای جشن یا در واقع آیین کریسمس. احتمالن شما هم این جور نظرها رو خوندید یا شنیدید. شاید خودتون هم چنین عقیده‌ای دارید. نمی‌دونم، اما یه چیز رو مطمئنم هیچ کس از جشن و سرور و خوشی بدش نمی‌آد، مگر اینکه کلن اختلال روانی داشته باشه، اون هم از نوع حادش! :))

در جواب همه‌ی این دوستان باید بگم کریسمس یک جشن مذهبی هست. از نظر اسطوره‌ای با آیین‌های ایرانی (ظاهرن شب یلدای خودمون) ادغام شده و بعد مسیحیان به پاس مسیح رنگ دیگه‌ای به این مراسم دادند. بنابراین اگر مسلمان هستید یا زرتشتی یا یهودی یا هر مذهب دیگه‌ای نمی‌تونید بگین چون مسلمان هستم فقط محمد برام عزیزه و مسیح رو کنار بگذارید. اساسن چرا شخص معتقد به مذهب سالروز میلاد ابراهیم و موسا و عیسا رو جشن نگیره؟ و چرا حالت دافعه نسبت به این جور مراسم‌ باید داشته باشه؟ این یک. اما از طرف دیگه، حتا اگر به مذهب اعتقادی نداشته باشیم، باز چرا باید جلوی مراسم‌ مذهبی‌ای که آمیخته به شور و سرور هست رو بگیریم و با کج خلقی یا بی‌ادبی دیگران رو مورد خطاب قرار بديم؟

به نظرم همه‌ی جشن‌ها رو باید پاس داشت. به خصوص جشن‌هایی مثل کریسمس که در این روزها مردم کمی مهربان‌تر می‌شن، به همدیگه خوبی می‌کنند، برای هم هدیه می‌گیرند و البته به یاد فقرا می‌افتند و براشون وسایل یا غذای مورد نیاز رو تهیه می‌کنند. خب، همه‌ی اینها چه ایرادی داره؟ حتمن باید به جان هم بیافتیم تا روزمون شب شه؟

شخصن کریسمس رو دوست دارم. هیچ وقت در هیچ یک از مراسم مسیحیان شرکت نکردم اما بدم نمی‌آد روزی روزگاری امتحانش کنم و این رو هم در کنار آیین‌های دیگه‌ای که دیدم و چشیدم تجربه کنم. برای من کریسمس بیشتر از هر چیز یادآور کارتون‌ها یا فیلم‌های کریسمسی هست که دوران کودکی از تلویزیون تماشا می‌کردم. الان سال‌هاست که هیچ برنامه‌ای رو از تلویزیون تماشا نمي‌كنم اما اون روزها چنین فیلم‌هایی پخش می‌شد و بهم می‌چسبید.

در این بین سرود کریسمس میکی همیشه برام لذت‌بخش بود و هست. اولن خود داستان درجه یکه. ثانین شخصیت‌های محبوب دوران بچگی‌م مثل ميكي ماوس توش بودند. شخصیت‌هایی که حالا، مثل یه بازیگر، در قالب شخصیت‌های داستانی چارلز دیکنز در اومده بودند و داستان بامزه‌ای رو برام تعریف می‌کردند.

اگر قرار باشه داستان اصلی، یعنی سرود کریسمس از چازلر دیکنز، رو بررسی کنیم بحث خیلی مفصل می‌شه و من هم بدم نمی‌آد روزی در باره‌ی این داستان مفرح بنویسم اما فعلن اشاره‌ی کوتاهی بهش می‌کنم. داستان، همون طور که احتمالن همه می‌دونید، راجع به پیرمرد خسیس و خودخواهی به نام اسکروج هست که خیلی ثروتمنده اما حاضر نیست پول و ثروتش رو در راه خیر و رفاه عموم خرج کنه. یک شب که شب کریسمس هم هست روح دوست قدیمی و شریک سابقش ظاهر می‌شه و بهش می‌گه تو این شب خاص سه روح به دیدنش خواهند ماند. اونها روح گذشته، روح حال و روح آینده هستند و همون طور که از اسمشون مشخصه اسکروج رو به گذشته، حال و آینده می‌برند. اسکروج با اکراه همراهی‌شون می‌کنه و در پایان، وقتی می‌بینه آینده‌ش چیزی جز مرگ و قبر نیست، و هیچ یک از سکه‌های طلاش رو با خودش نمی‌بره، متحول می‌شه. وقتی از خواب بیدار می‌شه تصمیم می‌گیره در اوج پیری زندگی تازه‌ای رو شروع کنه و روزهای باقیمونده رو از دست نده. چرا تا اون روز خسیس بود؟ وقتی اصلن معلوم نیست بعد از مرگش، چه بلایی سر ثروتش می‌آد، چرا از مال و منالش درست استفاده نکنه؟

افرادی که ساده‌انگارانه به تماشای این داستان می‌نشینند یا کتاب رو می‌خونند، خرده می‌گیرند که اصلن مگه روح وجود داره؟ یا می‌گن روح گذشته و آینده دیگه چیه؟ مگه چنین چیزهایی وجود داره؟ اینها همون‌هایی هستند که از درک جان کلام عاجزند و نمی‌تونند لایه‌های زیرین داستان رو بشکافند و بفهمند و حس کنند. درست مثل قضیه مردی که ماه رو به شخصی نشون می‌داد و طرف به جای دیدن ماه بند کرده بود به نوک انگشت مرد. به نظرم اصلن مهم نیست این داستان در شب کریسمس اتفاق بیافته یا نه. این ماجرا می‌تونه در هر شب دیگه‌ای پیش بیاد. در واقع دیکنر شب کریسمس رو نشانه می‌گیره تا بگه کریسمس فقط رقص و بخور بخور نیست. تو این شب کمی هم به یاد مستمندان باشیم. چرا فقط تو این شب؟ چرا همیشه نه؟ تحول اسکروج هم بیانگر همین عقیده است. اون تصمیم می‌گیره کارمندش رو ارتقای شغلی بده و باهاش دوست می‌شه تا روزهای آینده هم آسوده بمونه.

سه روح هم جز این نیستند. سه روحی که در وجود هر آدم هستند و به سادگی فراموششون می‌کنیم. دیکنز در این داستان می‌گه گذشته همون قدر اهمیت داره که حال و حال همون قدر مهمه که آینده. این اعتقاد دستمایه‌ی آثار بسیاری از نویسندگان قرن نوزدهم بوده. دلیلش هم اینه که همون طور که در سرود کریسمس شاهدیم، گذشته همیشه آمیخته است با دوران پاک و معصومانه کودکی. زمانی که همیشه هیجان داشتیم و کنجکاو بودیم. دیکنر راه نجات اسکروج رو بازگشت به معصومیت دوران بچگی‌ش می‌دونه. معصومیتی که لابه‌لای اخم‌ها و خشم‌ها گم شده و برای بیرون کشیدنش باید اون دوره رو حفظ کنه، اما درش اسیر نمونه و زمان حال رو از دست نده. زمان آینده هم از این نظر مهمه که در نهایت می‌میریم و یادآوری مرگ می‌تونه اسکروج رو از بدی‌ها و خساست‌هاش دور کنه.

 

+ در باره‌ی فیلم‌های دیگه هم نوشتم. اگه دوست داشتید به دسته سینما سر بزنید.

 |  پنجشنبه ۹ دی ۱۴۰۰ساعت 19:28  توسط میم  | 

دفترچه امیدبخش

 

کارگردان: دیوید او. راسل

نویسنده: دیوید او. راسل

مدت زمان: 122 دقیقه

کشور: آمریکا

سال اکران: 2012

امتیاز آقای مترجم: 7 از 10

 

دقیق روزهای اولی که این وبلاگ رو ساختم با وبلاگی آشنا شم که در یکی از نوشته‌هاش این فیلم رو معرفی کرده بود. چند روز بعد این فیلم رو دانلود کردم و دیدم و من هم مثل اون وبلاگ‌نویس از این فیلم خیلی خوشم اومد. دوست داشتم همون موقع راجع بهش بنویسم اما نمی‌دونم چرا هر بار به تعویق انداختم. حالا دوست دارم بعد از چهار سال این فیلم رو توی وبلاگ خودم معرفی کنم. امیدوارم شما هم این فیلم رو ببینید و مثل من خوشتون بیاد. اگر هم این فیلم رو قبلن دیدید خوشحال می‌شم نظرتون رو بدونم.

دفترچه امیدبخش یکی از همون کمدی درام‌های هالیوودی هست که خیلی خوش‌ساخته. موقعیت‌هایی رو نشون می‌ده که همه‌ی ما در طول زندگی باهاش روبرو می‌شیم یا تجربه می‌کنیم. بنابراین برامون آشنا هستند. موقعیت‌هایی که در وهله‌ی اول سخت، غیر قابل تحمل و عصبی‌کننده هستند، اما از طرف دیگه، جنبه‌های کمدی-انتقادی هم دارند. یعنی یه جاهایی بهمون سیخ می‌زنند و هشدار می‌دن: «حواست هست؟ می‌دونی داری با خودت چه کار می‌کنی؟ یه بار زندگی می‌کنی! به این یه بار گند نزن!»

من فیلم‌های این چنینی رو دوست دارم. اگر این فیلم‌ها از روی واقعیت ساخته شده باشند که دیگه هیچ چی! بیشتر دوستشون دارم و معمولن تماشای یکی دو باره برام کافی نیست. همین فیلم رو تا امروز ده دوازده بار تماشا کردم و احتمالن، اگر عمری بود، بیش از اینها می‌بینم. «دفترچه امیدبخش» فیلم راحت و بی‌شیله پیله‌ای هست. برای فهم روابط بین شخصیت‌ها زور نمی‌زنید. داستان به سادگی و پاکیزگی هر چه تمام‌تر تعریف می‌شه و به پایان می‌رسه. بردلی کوپر هم یکی از بهترین بازی‌هاش رو تو همین فیلم داشته و بله، رابرت دنیرو هم تو این فیلم بازی می‌کنه. دو تن از بازیگرانی که خیلی دوستشون دارم.

داستان درباره‌ی مرد جوانی به نام پت هست که در آسایشگاه روانی بیستری هست. علت بستری شدنش هم به خیانت همسرش برمی‌گرده. از اون روز به بعد پت جنون پیدا می‌کنه و مدام به خودش می‌پیچه و خشم و ناراحتی خودش رو نمی‌تونه کنترل کنه. حساسیت و عدم رضایت از دنیای اطرافش جوری می‌شه که پدر و مادرش چاره‌ای جز بستری کردنش در آسایشگاه روانی نمی‌بینند. البته دادگاه این رأی رو صادر کرد چون پت به فاسق زنش حمله کرده بود.

ماجرای اصلی هم از اینجا شروع می‌شه زن پت رفته پی زندگی خودش و دیگه نمی‌خواد باهاش زندگی کنه. حالا پت نمی‌تونه با این واقعیت کنار بیاد و می‌خواد هر طور شده یه بار دیگه همسر سابقش رو ببینه و هر طور شده اون رو به زندگی سابق برگردونه. زندگی‌ای که البته ما ازش بی‌خبریم ولی هر چی بود باعث شد زن بره و پت رو تنها بگذاره. ما با این کشمکش‌ها و تنش‌ها و کوشش‌های پت روبرو هستیم. تلاشی که پت برای به دست آوردن زنی که عاشقش هست می‌کنه. اما واضحه که این تلاش فقط برای رسیدن به یه زن نیست. اون می‌خواد گذشته رو دوباره به دست بیاره. و شاید حتا تکرار کنه.

در طول این کشمکش‌هاست که به مهمانی دعوت می‌شه. مهمانی‌ای که شوهر دوست همسر سابقش ترتیب می‌ده و در اونجاست که با تیفانی، خواهر دوست زنش، آشنا می‌شه. هر چقدر پت درگیر گذشته است، بر عکس، تیفانی به زمان حال تعلق داره. یه زن قوی و جسور که گذشته‌ی چندان درخشانی هم نداره. شوهرش رو از دست داده و روابط زیادی با مردان داشته. اونقدر زیاد که پشت سرش هزار جور حرفه. جالب اینجاست که تیفانی هم مدتی رو در آسایشگاه روانی بستری بوده. انگار همین وجه مشترک بین پت و تیفانی می‌شه تا بیشتر به همدیگه نزدیک بشن.

رابطه‌ی پت و تیفانی یه رابطه‌ی دوستانه است که البته به خاطر گذشته‌ی پر از تنش هر دو طرف نمی‌تونه ساده باشه. هر دو هزار جور مشکل دارند و هر دو هر روز با این مشکلات باید مواجه بشن. چه بخوان و چه نخوان. فقط یه فرق وجود داره و اون اینه که تیفانی نگاه واقعبینانه‌تری نسبت به خودش و دنیا داره. اون پذیرفته که دیگه شوهرش نیست. پذیرفته که حالا باید زندگی جدیدی رو شروع کنه. مسئله‌ای که پت نتونسته باهاش کنار بیاد و گرچه کم‌کم داره وارد رابطه با تیفانی می‌شه، همچنان خودش رو مرد متأهل می‌دونه و حاضر نیست انگشتری که همسر سابقش بهش داده بود رو از انگشتش در بیاره.

بالاخره این دو نفر تصمیم می‌گیرند یه شب با هم شام بخورند و اینجاست که هر چی تو ذهنشون دارند رو بیرون می‌ریزند. توقعات، خواسته‌ها و گذشته‌شون رو. در میانه کلام تیفانی خودش رو با پت مقایسه می‌کنه و پت جا می‌خوره چون فکر می‌کنه تیفانی خیلی خیلی از اون داغون‌تره. تیفانی ناراحت می‌شه و با عصبانیت بلند می‌شه و می‌ره. اون پذیرفته که گذشته‌ی خوبی نداشته اما دوست نداره مدام قضاوت شه. در واقع دلایل خودش رو داره و خودش رو موظف به توضیح دادن نمی‌دونه. اون همینه که هست.

در هر صورت این دو به توافق می‌رسند تا هر یک به دیگری کمک کنه. پت از تیفانی می‌خواد بهش در نزدیک شدن به همسر سابقش کمک کنه، و تیفانی هم از پت می‌خواد شریک رقصش بشه و با هم در مسابقه شرکت کنند. پت می‌پذیره و از اون روز به بعد این دو بیشتر همدیگه رو می‌بینند و با هم رقص تمرین می‌کنند. تیفانی هم نامه پت رو به همسرش می‌رسونه و واسطه می‌شه. تا اینکه شب مسابقه می‌رسه و پت و تیفانی با هم می‌رقصند. همسر سابق پت هم می‌آد... اما درست شبی که تیفانی فکر می‌کنه همه چیز تموم شده و پت دیگه برای همیشه ترکش می‌کنه پت تصمیم می‌گیره گذشته یعنی همسرش رو ترک کنه و زندگی جدید رو با تیفانی شروع کنه.

نتیجه مسابقه؟ افتضاح بود. و با وجود افتضاح بودنش نه برای پت مهم بود و نه تیفانی! می‌دونید چرا؟ چون با توجه به اون گذشته‌ی سخت همون نتیجه افتضاح هم یه قدم رو به جلو بود. برای همینه که هر دو خوشحالی می‌کنند و راضی هستند.

تماشای این فیلم رو به همه کسانی که مشکلی تو زندگی‌شون دارند، تو گذشته‌ها گیر کردند، یا با کوچک‌ترین چیزها ناراحت و عصبی می‌شن توصیه می‌کنم. چهار سال پیش این فیلم کمک زیادی به من کرد. امیدوارم به شما هم کمک کنه.

 

+ قبلن این فیلم‌ها رو هم معرفی کردم: پنجاه پنجاه، نسخه سحرآمیز، پای چپ من

++ اگر فیلمی تو این مایه‌ها سراغ دارید لطفن معرفی کنید.

 |  دوشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۰ساعت 20:55  توسط میم  | 

پنجاه پنجاه

 

کارگردان: جاناتان لوین

نویسنده: ویل رایزر

مدت زمان: 100 دقیقه

کشور: آمریکا

سال اکران: 2011

امتیاز آقای مترجم: 6 از 10

 

این فیلم رو سال‌ها قبل در دوران دانشجویی‌م دیده بودم و یادم می‌آد از همون بار اول که دیدمش خوشم اومد. کلن کمدی‌درام‌های هالیوودی رو دوست دارم. این جور فیلم‌ها فضای آروم و دوستانه‌ای دارند و معمولن قبل از خواب تماشا می‌کنم. فیلم‌هایی هستند که پایان خوش دارند و همه چیز آروم و بی‌سر و صدا پیش می‌ره. حتا وقتی یه فاجعه‌ای پیش می‌آد انگار چندان هم فاجعه نیست و می‌شه جمع و جورش کرد.

پنجاه پنجاه از این دست فیلم‌هاست. ادم مرد جوانی هست که با دوست دخترش زندگی می‌کنه. البته شروع فیلم با همین تقاضا شروع می‌شه. یعنی ادم از ریچل می‌خواد که بیاد پیشش و با هم باشند. اون روز ادم پیش دکتر می‌ره تا ببینه نتیجه آزمایش‌ها چی شده و متوجه می‌شه سرطان گرفته و باید جراحی کنه. اما احتمال زنده موندنش پنجاه پنجاه هست. یعنی جراح‌ها همه‌ی سعی خودشون رو می‌کنند اما در هر صورت وضعیت ادم روی مرز مرگ و زندگی هست.

کل فیلم در باره‌ی مبارزه و مقابله با سرطانه اما این طور نیست که در طول فیلم مدام ادم رو در حال دوا و درمان ببینید. در واقع وجود سرطان در بدن ادم و در زندگی‌اش مفهومی نمادین داره. سرطان نماد تمام سختگیری‌ها و اضطراب‌های بی‌مورد ادم هست. ممکنه این سختگیری‌ها درست و به حق هم باشه! اما ادم در طول فیلم یاد می‌گیره یه جاهایی باید ول بده و بی‌خیال بشه و قرار نیست همه چیز اون طور که می‌خواد پیش بره. مثلن در ابتدای فیلم می‌بینیم ادم داره می‌دوئه تا به چراغ قرمز می‌رسه. قاعدتن باید منتظر بمونه ولی وقتی هیچ اتومبیلی رد نمی‌شه و خیابون هم خلوته ادم منتظر می‌مونه. بیش از حد قانون‌مداره. شاید خوب باشه اما این سختگیری‌ها به شکل سرطان سر و کله‌شون پیدا شد و روزگارش رو سیاه کرده. بعدتر در قسمت‌هایی پایانی فیلم می‌بینیم ادم، که رانندگی بلد نیست، همه چیز رو زیر پا می‌گذاره و درست شب قبل از جراحی دیوانه‌وار رانندگی می‌کنه تا همه‌ی خشم و ناراحتی خودش رو بیرون بریزه.

ادم زندگی خشکی داره. دقیقن مشکل از همین جا شروع می‌شه. یعنی در واقع مشکل ادم به پیش از شروع فیلم بر می‌گرده. زمانی  که زندگی‌ش هیچ هیجانی نداره. یک طرفه عشق می‌ورزه و نمی‌تونه آدم‌های اشتباه رو از زندگی‌اش حذف کنه. یه جورایی اصلن بلد نیست. شاید چون بیش از حد خوش‌قلبه و به همین دلیل جسارت ایستادن در برابر این جور افراد رو نداره. این شخص اشتباه توی فیلم همون دوست‌دخترش یعنی ریچل هست. ریچل به اصطلاح هنرمنده اما هنرمندی که آثارش افتضاج هستند و کسی ازشون استقبال نمی‌کنه. ریچل به ادم اهمیت نمی‌ده. براش نقش بازی می‌کنه و ادای دوست‌دخترها رو در می‌آره، اما در عمل براش وقت نمی‌گذاره. مثلن حاضر نیست باهاش توی بیمارستان بره یا حتا با تأخیر می‌ره دنبالش. رابطه‌ی جنسی راضی‌کننده‌ای هم ندارند و کلن رابطه‌شون رو هواست. یعنی یک رابطه‌ی درب و داغونی که چنگی به دل نمی‌زنه و اصلن معلوم نیست درست می‌شه یا نه. تا اینکه یک شب دوست صمیمی ادم یعنی کایل، که پسر بی‌خیال و بذله‌گویی هست، خیلی اتفاقی ریچل رو در حال بوسیدن مرد دیگه‌ای می‌بینه و ازش عکس می‌گیره و این عکس رو به ادم نشون می‌ده.

فردای اون روز ریچل برای بردن وسیله‌هاش می‌آد و سعی می‌کنه آخرین تیر خلاصش رو بزنه و ادم رو مجاب کنه برای هم ساخته شدن اما ادم نمی‌پذیره و اون رو از زندگی خودش می‌اندازه بیرون. اون دیگه به ریچل علاقه‌ای نداره و اگر هم بعد از اون همه اتفاق علاقه‌ای بهش داشت بعد ازخیانت ریچل بر باد رفته. بعلاوه دقیقن از زمانی که فهمید به سرطان مبتلاست برای مشاوره پیش روانشناس تازه‌کاری می رفت که دختر جوان و بانمکی هست. و بفهمی نفهمی این دو نفر از هم خوششون اومد. کاترین هم قبلن رابطه‌ی خوبی نداشت و مثل ادم درگیر رابطه‌ی اشتباه شده بود. انگار این تجربه مشترک اونها رو به هم نزدیک‌تر می‌کنه و باعث می‌شه بیشتر با هم صمیمی بشن.

رابطه‌ی ادم و کاترین یه رابطه‌ی از روی تفاهم صد در صد نیست. تفاوت‌هایی هم دارند که البته طبیعیه. مثلن کاترین شلخته است و مثل ادم همه چیزش مرتب و منظم نیست. از یه طرف ادم این نظم رو وارد زندگی‌ش می‌کنه، مثل اون صحنه‌ای که زباله‌ها رو از توی اتومبیل کاترین بیرون می‌اندازه، و از طرف دیگه کاترین هم کمی شلختگی رو وارد زندگی ادم می‌کنه. در واقع این دو در کنار هم به تعادل می‌رسند.

تجربه‌ی تماشای این فیلم رو به شدت توصیه می‌کنم. به خصوص اگر شخصی از نزدیکانتون به سرطان مبتلاست تماشای این فیلم می‌تونه به شما کمک کنه. از اونجایی که پدر خودم سرطان داره دوباره و چند باره این فیلم رو دیدم و راستش هم ناراحت می‌شدم و هم یه جورایی من رو خالی می‌کرد. بعد از بیماری بابا همراهش به بیمارستان می‌رفتم و با بیماران دیگه آشنا می‌شدم. در اکثر موارد این افراد از نظر روانی و ذهنی آرام نبودند. معلوم بود این عدم آرامش، این عصبیت، این خودآزاری، این ناراحتی درونی از مدت‌ها قبل باهاشون بود و بالاخره کار دستشون داد. ممکنه کسی بگه این دو ربطی به هم ندارند و بیماری سرطان به عوامل دیگه‌ای بستگی داره. اما به استثنای بعضی موارد  خاص، مثل ابتلای کودکان، در اکثر مواردی که بین بزرگسال‌ها دیدم این عدم آرامش و عصبیت وجود داشت.

در هر صورت کمی بی‌خیالی و آرامش ذهن هم بد نیست. می‌دونم این روزها همه جوره داره به همه یا اکثر ما سخت می‌گذره، اما خودم یاد گرفتم تسلیم شرایط نشم. این تسلیم نشدن می‌تونه به روش‌های مختلف انجام بگیره. می‌تونیم کاردستی درست کنیم. می‌تونیم کتاب بخونیم. می‌تونیم زبان جدید یاد بگیریم. می‌تونیم به طبیعت بریم یا با کسانی که دوست داریم وقت بگذرونیم. اما دست به هر کاری که می‌زنیم شادی و آرامش رو از زندگی حذف نکنیم چون به احتمال زیاد این تلخی و تلخ‌اندیشی به خودمون برمی‌گرده.

 

+ شما هم فیلمی سراغ دارید که مربوط به بیماران سرطانی باشه؟

++ این روزها حالتون رو با چی خوب می‌کنید؟

 |  یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰ساعت 20:51  توسط میم  | 

نسخه سحرآمیز

 

کارگردان: اشتون مور

نویسندگان: وویچح یاسنی، آندره پلتیه، لوئیز پلتیه ومایکل روبو

مدت زمان: 93 دقیقه

کشور:کانادا

سال اکران: 1985

امتیاز آقای مترجم: 6 از 10

 

این فیلم دقیقن همون سالی اکران شد که من به دنیا اومدم. یعنی 36 سال پیش. ولی یادم نیست اولین بار کی این فیلم رو دیدم. به احتمال زیاد اول یا دوم ابتدایی بودم که پای تلویزیون نشستم و مجذوبش شدم. چند سال بعد، یعنی وقتی چهارم پنجم ابتدایی بودم، دوباره از تلویزیون تماشا کردم و گذشت و گذشت تا اینکه همین چند وقت پیش تکه‌های کوتاهی از این فیلم رو تو اینستاگرام دیدم. خاطرات گذشته و اون روزهایی که عاشق تماشای کارتون بودم برام زنده شد و تصمیم گرفتم یک بار دیگه این فیلم رو ببینم. این بار نسخه انگلیسی و کاملش رو دیدم و عجیب بهم چسبید.

نسخه سحرآمیز یک داستان فانتزی و جمع و جور داره. مایکل با پدر نقاش و خواهرش زندگی می‌کنه (مادرش در طول داستان نیست و سفره) و ظاهرن همه چیز عادیه و یه خانواده مثل بقیه هستند، تا اینکه یه روز که با دوستش از مدرسه بر می‌گرده وارد یه خونه مخروبه می‌شه و چیزی رو می‌بینه که می‌ترسوندش. این ترس باعث می‌شه موهاش بریزه و کچل شه. کچل شدن همان و زندگی جدید مایکل همان. دیگه نمی‌تونه مثل سابق بره مدرسه و درس بخونه چون بچه‌ها مسخره‌ش می‌کنند. به همین دلیل خانواده‌ش و خودش دنبال راه حل می‌گردند. مثلن یه بار از کلاه گیس استفاده می‌کنه که بعد قضیه لو می‌ره و اوضاع بدتر می‌شه. یه شب تو خونه دو شبح سر و کله‌شون پیدا می‌شه و بهش نسخه‌ای رو می‌گن که اگه درست کنه و روی سرش بماله دوباره موهاش در می‌آد. و این شروع ماجرای جدیده. موهای مایکل این بار واقعن رشد می‌کنند اما مشکل اینجاست که رشدشون متوقف نمی‌شه و روز به روز و بلکه هر لحظه بلندتر از قبل می‌شن. موهای مایکل اونقدر بلند می‌شن که برای غذا خوردن و خوابیدن دچار مشکل می‌شه و دیگه نمی‌تونه مثل سابق زندگی کنه.

بعضی از فیلم‌ها هستند که آدم سال‌ها قبل می‌بینه و مجذوبشون می‌شه و دوستشون داره، اما بعدها وقتی دوباره سراغشون می‌ریم دیگه اون جلای سابق رو ندارند. ممکنه هنوز دوستشون داشته باشیم و دلمون بخواد باز تماشا کنیم، که به نظرم بیشتر از اونکه به خود فیلم مربوط باشه، به خاطره‌بازی خودمون برمی‌گرده و دقیقن به همین علت برامون خوشاینده. «نسخه سحرآمیز» برای من یه همچین حال و هوایی داره. با وجود اینکه سه چهار بار بیشتر ندیدم اما دوستش دارم.

یادم می‌آد زمانی که بچه بودم بارها و بارها تو دنیای خیالی‌م خودم رو یکی از شخصیت‌های توی فیلم تصور می‌کردم و فکر می‌کردم یه جوری باید به مایکل کمک کنم. حتا گاهی خودم رو جاش می‌گذاشتم و سعی می‌کردم با این موهای بلند یه جوری دست و پنجه نرم کنم که مایکل نمی‌تونسته! :))

از طرف دیگه، این جور فیلم‌ها یه حس نوستالژی جمعی بین من و هم‌نسلانم به وجود می‌آره، که بعید می‌دونم نسل‌های بعد درکش کنند. مثلن وقتی بهشون می‌گیم اون زمان تلویزیون فقط دو تا شبکه داشت و برای همین منتظر می‌موندیم تا روزهای جمعه از راه برسه که برنامه‌های بهتر و غافلگیرکننده ببینیم. یا هنوز ویدیو فراگیر نشده بود و اگر هم بود فیلم‌های سینمایی کودکان رو ترجیح می‌دادیم، احتمالن براشون کسل‌کننده و بی‌مزه است.

البته که هر نسل خاطرات خودش رو داره و هر نسل چیزهایی رو پشت سر می‌گذاره که مخصوص خودشه. همون طور که تماشای مدرسه موش‌ها، کلاه قرمزی، خونه مادربزرگه، یا همین نسخه سحرآمیز بین هم‌نسل‌های من مشترکه و تقریبن همه‌ی ما بابا لنگ‌دراز و چوبین و گوش‌مروارید و مهاجران و خانواده دکتر ارنست و غیره رو می‌شناسیم، نسل‌های بعد از ما هم انیمه‌های خودشون رو تماشا می‌کنند و فیلم‌هایی می‌بینند که بهشون لذت جمعی می‌ده و سال‌ها بعد در باره‌ش حرف می‌زنند.

چند شب پیش، وقتی داشتم این فیلم رو توی تاریکی و با خستگی تماشا می‌کردم، دلم گرفت. چقدر زمان زود گذشت. تقریبن سی سال پیش اولین بار این فیلم رو دیدم و حالا باز سراغش رفتم. کی می‌دونه دفعه‌ی بعد چه زمانی خواهد بود؟ آیا امکان داره سی سال بعد زنده باشم و فرضن در شصت و پنج شش سالگی یک بار دیگه «نسخه سحرآمیز» رو ببینم؟ حس می‌کنم عمرم کوتاه‌تر از این حرف‌هاست و تا اون موقع دوام نمی‌آرم ولی اگر به اون سن و سال رسیدم دلم می‌خواد در کنار خانواده‌ی خودم و با بچه‌ها و نوه‌هام باشم.

 

+ یک نکته رو راجع به فیلم جا انداختم. سلین دیون، خواننده مشهور کانادایی، اولین بار در این فیلم به انگلیسی خوند.

++ شما هم از این جور فیلم‌ها دارید؟ فیلم‌هایی که شاید کیفیت بالایی نداشته باشند اما خیلی ساده و صمیمانه دوستشون داریم.

+++ اگر دوست دارید ببینید چه فیلم‌های دیگه‌ای معرفی کردم می‌تونید به دسته سینما برید.

 |  پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 20:26  توسط میم  | 

پای چپ من

 

کارگردان: جیم شریدان

نویسندگان: شین کوناتن، جیم شریدان

مدت زمان: 103 دقیقه

کشور: ایرلند، انگلیس

اکران: 1989

امتیاز آقای مترجم: 9 از 10

 

اگه قرار باشه بیست تا از فیلم‌های محبوبم رو جدا کنم، پای چپ من حتمن در این فهرست قرار می‌گیره. اولین بار نسخه‌ی سانسور شده‌ی این فیلم رو زمان نوجوانی از تلویزیون جمهوری اسلامی دیدم. داستان اونقدر درجه یک و عالی و انسانی بود که حتا سانسور هم نتونست لکه‌دارش کنه و تأثیر خودش رو بر من گذاشت. بعدها نسخه اصلی رو دیدم و حیرت کردم چقدر یه فیلم می‌تونه درست ساخته بشه. تا امروز ده دوازده بار این فیلم رو تماشا کردم و احتمالن، اگر عمری باشه، باز به تماشای این فیلم می‌نشینم تا کم نیارم. اساسن این فیلم از از اون دست آثاری هست که در سخت‌ترین لحظه‌های زندگی بهم کمک می‌کنه و باعث می‌شه احساس توانایی کنم و تسلیم نشم.

ماجرا از روزی شروع می‌شه که کریستی به دنیا می‌آد. کریستی به فلج مغزی مبتلا است که نمی‌تونه راه بره و از دست‌ها و پای راستش استفاده کنه. فقط پای چپش هست که به دادش می‌رسه و اون رو در طول زندگی یاری می‌کنه. اون قادر به حرف زدن نیست و بعدها که کلمات رو با زحمت از دهنش بیرون می‌ریزه کسی جز اعضای خانواده متوجه نمی‌شه. البته مادرش دلسوزانه رابطه‌ی نزدیک‌تری باهاش داره و بهتر از بقیه حرف‌ها و دردهاش رو می‌فهمه.

کریستی، مثل همه‌ی ما، خانواده‌ی خودش رو زمان تولد انتخاب نکرده بود. خیلی ساده به دنیا اومد. اون هم در خانواده‌ی فقیر و کارگری که برای تهیه نیازهای اولیه زندگی‌شون باید تلاش می‌کردند و گاهی حتا غذای درست و حسابی برای خوردن نداشتند. یه خانواده‌ی پر جمعیت و شلوغ پلوغ که همه‌ی بچه‌ها تو یه اتاق کوچولو باید می‌خوابیدند و دردسرهای خودشون رو داشتند، اما با وجود این، همیشه تو سخت‌ترین لحظات هوای همدیگه رو داشتند و این محبت و دوست داشتن رو می‌تونید ببینید.

پدر کریستی یکی از همون پدرهای سخت‌گیری بود که برای ما ایرونی‌ها تصویر آشنایی داره. مردی سخت‌گیر اما زحمت‌کش. مهربان اما لجباز. دلسوزی می‌کنه اما محبت خودش رو به سادگی بروز نمی‌ده. از اون دست مردهایی که دوست داره رییس خونه و خانواده باشه و بچه‌هاش ازش حرف‌شنوی داشته باشند. بنابراین خیلی واضحه که در چنین شرایطی دلخوری‌های زیادی بین اعضای خانواده به وجود می‌آد. دلخوری‌هایی که دوام چندانی ندارند و جاشون رو به آشتی و آرامش می‌دن.

نیمه‌ی اول قرن بیستمه. کریستی کوچولو اولین بار استعداد خودش رو در نوشتن نشون می‌ده و خانواده‌ش رو شگفت‌زده می‌کنه. بعدتر وقتی بزرگ می‌شه این استعداد رو در نقاشی نشون می‌ده. یکی از اولین نقاشی‌هایی که کشیده بود رو در قالب نامه‌ی عاشقانه به یکی از دخترهای محله می‌ده. دختر جواب رد بهش می‌ده و دل کریستی رو می‌شکونه. اینجاست که کریستی وارد مرحله‌ی جدیدی از زندگی‌اش می‌شه. اگر پسرها و مردهای دیگه بدون هیچ زحمتی می‌تونن نظر دخترها و زنان رو جلب کنند، کریستی باید هزار برابر تلاش کنه. این احساس تنهایی عذابش می‌ده.

زمان می‌گذره و می‌گذره. شاید حتا خودش هم تصور نمی‌کرد بتونه به کسی علاقمند شه اما وقتی پای خانم دکتر می‌آد وسط زندگی کریستی هم تغییر می‌کنه و دستخوش تغییرات بزرگ‌تری می‌شه. اون برای اولین بار عشق رو تجربه می‌کنه. محبت‌ها و تلاش دکتر برای درمان یا در واقع بهبود وضعیت کریستی منجر به دوستی عمیقی بینشون می‌شه. دوستی‌ای که در نهایت به برگزاری نمایشگاه در یکی از گالری‌های بزرگ منجر می‌شه. حالا همه اون رو می‌شناسند و تحسینش می‌کنند. در چنین وضعیتی کریستی تصمیم می‌گیره عشقش رو ابراز کنه. دقیقن در بدترین زمان ممکن.

دختری که در قالب منجی ظاهر شده بود و به کریستی کمک زیادی کرده بود فقط یه دوست صمیمی بود و نه بیشتر. اون قصد داشت به زودی با شخص دیگه‌ای ازدواج کنه. وقتی آیلین همین رو به کریستی می‌گه، بهش بر می‌خوره. عصبانی و ناراحت می‌شه و آیلین رو متهم به دروغگویی و ریا می‌کنه. اما آیلین تصمیم خودش رو گرفته بود. این دوره از زندگی کریستی دوره‌ی سیاهی و یأس هست و همون شرایطی پیش می‌آد که مادرش همیشه نگران بود. باز همین مادر هست که به دادش می‌رسه. کریستی هنوز همون کریستی کوچولوی خودشه و هنوز با نگرانی و دلواپسی ازش مراقبت می‌کنه. دیگه طاقت نمی‌آره و آستین بالا می‌زنه تا پسرش رو نجات بده. یه روز تصمیم می‌گیره حیاط پشتی کوچیکشون رو به اتاق کریستی تبدیل کنه تا بتونه اونجا کار کنه. اون کریستی رو به زندگی بر می‌گردونه و باعث می‌شه نجات پیدا کنه.

بعد از مدتی کریستی نقاشی رو کنار می‌گذاره و به نوشتن روی می‌آره و داستان زندگی خودش رو می‌نویسه و منتشر می‌کنه. داستانی که منجر به شهرت بیشترش می‌شه. حالا اون می‌تونه به خانواده‌ش کمک کنه و اونها رو از فقر نجات بده. و داستان درست در جایی تموم می‌شه که باید، یعنی نقطه‌ای که کریستی موفق شد به کمک پای چپش طعم خوشبختی و شادی رو بچشه.

بعضی فیلم‌ها هستند که فراتر از آثار دیگه می‌ایستند. داستان قرص و محکم، به دور از درس‌های اخلاقی و شعار زدگی روایت می‌شه. فیلمساز شرایط سخت کریستی رو نشون می‌ده اما به دور از سانتیمانتالیسم وضعیتی رو نشون می‌ده که ممکن بود برای هر آدمی پیش بیاد. روایت صمیمانه‌ای از زندگی یک خانواده‌ی پر جمعیت که دردسرهای خودشون رو دارند و احتمالن از دید بسیاری سخت و غیرممکنه. خانواده‌ای که تسلیم نمی‌شن و سعی می‌کنند چراغ خونه رو روشن نگه بدارند.

دنیل دی لوییس، در نقش کریستی، کولاک کرده. یکی از تمیزترین و بی‌نظیرترین بازی‌های تاریخ سینما رو در این فیلم می‌بینید. مهارت بی‌نظیرش در انتقال حال درونی کریستی براون زمانی بروز داده می‌شه که با کمی دقت متوجه می‌شین در اکثر لحظه‌ها مدام داره تکون می‌خوره و ثابت نیست. کلمات هم خیلی واضح و شفاف ادا نمی‌شن و به سختی متوجه می‌شین چی می‌گه... اما وقتی بازیگر بزرگ و ماهر باشه کارش رو درست انجام می‌ده و مدام من مخاطب رو غافلگیر می‌کنه.

دومین بازیگری که نظرم رو جلب کرد برندا فریکر، مادر کریستی، بود. جالب اینجاست که بعدتر وقتی تحقیق کردم متوجه شدم هر دو بازیگر به خاطر نقش‌هاشون در این فیلم جایزه اسکار رو بردند. واقعن جایزه‌ی به جا و درستی بود. مادر کریستی نمونه‌‌ای از مادران زحمت‌کش طبقه‌ی کارگر هستند که همه‌ی سعی خودشون رو می‌کنند تا برای بچه‌هاشون چیزی کم نگذارند. حتا وقتی پول ندارند تا خونه رو گرم کنند، این مادر بود که ذره ذره پول‌ها رو جمع می‌کرد تا برای کریستی صندلی چرخدار بخره. مادری که حواسش به تک تک بچه‌ها هست و نمی‌گذاره در بدترین شرایط کم و کسری داشته باشند.

اما همه‌ی بازی‌ها خوب هستند. فقط فیونا شاو، خانم دکتر، کمی بازی اغراق‌آمیزی داشت و بعضی از لحظات رو خوب در نیاورد. صرف نظر از اون موقعیت‌ها، باقی لحظات فیلم یک دست و درسته. طراحی لباس، طراحی صحنه و گریم و تدوین و همه و همه عالیه و واقعن سنگ تموم گذاشته شد.

این فیلم جدا از اینکه داستان شیرینی داره، یه فیلم انگیزشی هم به حساب می‌آد. دست کم تماشای این فیلم به من کمک زیادی کرد و لحظات خیلی خیلی سختی رو تجربه کرده بودم که به خودم می‌گفتم: «دیگه نمی‌کشم! دیگه نمی‌تونم!» و بعد با یادآوری کریستی و پای چپش به خودم جواب می‌دادم: «حالا یه بار دیگه امتحان کن! این بار از یه راه دیگه! این بار از یه مسیر تازه‌تر!»

 

+ این فیلم رو دیده بودین؟ فیلم‌هایی که به شما انگیزه می‌دن کدوم‌ها هستند؟ منظورم دقیقن همون فیلم‌هایی هستند که وقتی خسته و درمانده می‌شین و کم می‌آرین، به شما قوت می‌دن تا دوباره بلند شین و قوی‌تر از قبل ادامه بدین.

 |  چهارشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۰ساعت 9:58  توسط میم  | 

ده فیلم برتر با مضمون همجنسگرایی

 

یکی دو روز پیش فرداد فرحزاد، خبرنگار و مجری معروف تلویزیون که سابقن در بی‌بی‌سی فعالیت می‌کرد و حالا در شبکه پر حاشیه ایران اینترنشینال کار می‌کنه، ویدیوی کوتاهی از ازدواج زوج همجنسگرای ایرانی در حساب توییتر و اینستاگرام خودش منتشر کرد که در حال حاضر داره دست به دست می‌شه و دامنه‌ی بحث‌ها هم لحظه به لحظه داره شدت پیدا می‌کنه. راستش اونقدر فیلم و سریال در این زمینه دیدم و اونقدر کتاب و مقاله در این باره خوندم و اونقدر کانال یوتیوبرهای همجنسگرا رو دنبال کردم و می‌کنم و با زندگی‌شون آشنا هستم که بعد از دیدن این ویدیو چیز عجیب و غریبی به چشمم نیومد و خیلی زود از کنارش گذشتم. اما ظاهرن این مسئله هنوز برای عده‌ی زیادی از مردم حل نشده است و بدون فکر فقط رد می‌کنند.

وقتی نظر مردم رو مرور کردم متوجه شدم خیلی‌ها می‌نوشتند این رابطه رو نمی‌تونند درک کنند و به نظرشون طبیعی نیست، یا عده‌ای نوشته بودند براشون فرقی نداره که ازدواج کنند یا نه، فقط حس خوبی ندارند. تعداد زیادی هم به آخرالزمان اشاره می‌کردند و فحش می‌دادند. نظرها واقعن متنوع و متفاوت بود و پرداختن به تک تک این نظرها زمان زیادی رو می‌طلبه. خوشبختانه افراد زیادی هم این تغییرات رو به فال نیک گرفتند.

نکته‌ای که این وسط برام خیلی جالبه اینه که چرا بسیاری از مردم روی «درک» یا «عدم درک» این نوع روابط تأکید می‌کنند؟ مگه حتمن ما باید یک اقلیت جنسی رو درک کنیم تا بین خودمون بپذیریم؟ اصلن جدا از این موضوع، مگه زنان و مردان همیشه همدیگه رو درک می‌کنند که بخوان به هم احترام بگذارند؟ توی رابطه بین زن و مرد هم همیشه یه فاصله طبیعی وجود داره که باعث می‌شه نتونیم به درستی همدیگه رو درک کنیم. از نظر جسمی شکل و عملکرد متفاوتی نسبت به هم داریم و اصلن زنان به طور طبیعی بچه به دنیا می‌آرن که یک قابلیت کاملن متفاوت هست. با وجود این مردان نمی‌تونن ادعا کنند چون نمی‌تونن بچه به دنیا بیارن و مسئله زایش براشون غیر قابل درکه، پس باید به زنان بی‌احترامی کنند یا اونها رو نادیده بگیرند (البته متأسفانه در جوامع عقب مانده چنین نگاهی رواج داره). در این مورد هم به نظرم جز این نیست. مطمئنن اگر با مباحث علمی آشنایی داشته باشیم راحت‌تر این نوع روابط رو می‌پذیریم اما اگر آشنایی هم نداشته باشیم لزومی نداره که حتمن تمام و کمال درک کنیم و بعد اقلیت‌های جنسی رو بین خودمون بپذیریم.

امروز قصد دارم به این مناسبت ده فیلم برتر با مضمون همجنسگرایی رو معرفی کنم. شاید این فیلم‌ها رو از قبل دیده باشین و شاید هم براتون تازگی داشته باشه. در هر صورت فکر می‌کنم تماشای این فیلم‌ها می‌تونه اهمیت داشته باشه چون موقعیت‌هایی رو به ما نشون می‌دن که در بین بسیاری از خانواده‌ها و مردم ممکنه پیش بیاد. موقعیت‌هایی که ممکنه گرون تموم بشن و بعد حسرتش به دلمون بمونه.

خوشبختانه در بیست سال گذشته فیلم‌ها و سریال‌ها و مستندهای زیادی در این باره ساخته شد که در رشد فرهنگی و فکری مردم تأثیر مثبت زیادی گذاشتند. بیشتر این آثار هم در کشورهای اروپایی و به خصوص آمریکا ساخته شدند اما نمونه‌های هندی، چینی، ژاپنی، کره‌ای یا حتی ترکی رو هم دیدم که کیفیت بالایی نداشتند. ایرانیان در داخل و خارج از ایران هم روی چنین مضمونی کار کردند، با وجود این، هنوز مونده تا پرداخت جانانه‌ای انجام بگیره و این آثار همچنان روی سطح می‌گذرند.

1. کوهستان بروکبک معروف‌ترین و مطرح‌ترین فیلمی هست که در مورد یک زوج همجنسگرا ساخته شده. این فیلم ساخته کارگردان معروف تایوانی انگ لی هست که فیلم‌های درجه یک زیادی در کارنامه خودش داره. بد نیست به این موضوع اشاره کنم که اصل داستان قبل‌تر در مجله نیویورکر منتشر شده بود و همون زمان نظر بسیاری از فیلمسازها و منتقدین رو جلب کرد. من اول فیلم رو دیدم و بعد داستان کوتاه رو خوندم. به نظرم داستان کوتاه خیلی بهتر نوشته شده بود اما کیفیت فیلم هم کاملن قابل قبوله و همه چیز درجه یکه. به خصوص بازی هیث لجر تو این فیلم بی‌نظیره.

داستان کوهستان بروکبک در باره‌ی دو گاوچرون به نام‌های انیس دل‌مار و جک توییست هست که قراره با همدیگه گله گوسفندها رو به چرا ببرند. در این مدت به همدیگه علاقمند می‌شن و بینشون رابطه شکل می‌گیره. تا اینکه صاحب گله اعلام می‌کنه زودتر از زمان مقرر باید کار رو تعطیل کنند و انیس و جک از هم جدا می‌شن و به مدت چهار سال از هم بی‌خبر می‌مونند. در این مدت هر یک می‌ره سراغ زندگی خودش و ازدواج می‌کنند و بچه‌دار می‌شن. وقتی بعد از چهار سال همدیگه رو می‌بینند دوباره رابطه‌شون رو از سر می‌گیرند چون رابطه‌ی خوبی با همسرانشون نداشتند و با اونها شاد نبودند. انگار از روی اجبار جامعه و فرهنگ تن به ازدواج داده بودند و حالا گیر کرده بودند. اصل داستانی که در نیویورکر منتشر شده درونمایه هوموفوبیا (همجنسگرا هراسی) داره اما در فیلم رابطه عاشقانه این زوج و مشکلاتی که با همسرانشون دارند پر رنگ‌تر پرداخت شده.

2. مرا با نامت صدا کن دو سه سال پیش ساخته شد اما بلافاصله اسمش سر زبون‌ها افتاد. به نظرم جدا از مضمون فیلم، که به رابطه دوستانه و عاشقانه دو پسر جوان می‌پردازه، خود فیلم کیفیت بالایی داره و شخصن خیلی دوستش دارم. داستان به آرومی روایت می‌شه و هیچ اتفاق آنچنانی و پر سر و صدایی نمی‌افته. یعنی بر خلاف بسیاری از فیلم‌ها لحظه‌ی اوج و فرود نداره. داستان در یکی از خونه‌های بزرگ حومه‌ای در ایتالیا می‌گذره. پدر خانواده از الیور، دانشجوی باستان‌شناسی، دعوت می‌کنه تا برای مطالعه و نوشتن مقاله در خونه اونها اقامت کنه. به دنبال این اقامت رابطه‌ای بین الیور و پسر خانواده یعنی الیو شکل می‌گیره.

3. فیلم سقوط آزاد رو به توصیه یکی از دوستانم دیدم و باید بگم یکی از بهترین فیلم‌هایی هست که در مورد اقلیت‌های جنسی ساخته شده. این فیلم آلمانی به رابطه‌ی دو مرد جوان می‌پردازه که دوره آموزشی رو می‌گذرونند و می‌خوان پلیس شن. یکی از اونها با نامزدش در خونه‌ی پدری زندگی می‌کنه و قراره به زودی پدر بشه. اما حضور شخص سوم باعث می‌شه خود واقعی‌ش رو پیدا کنه. در واقع تو این فیلم ما مرد همجنسگرا یا تا اندازه‌ای بایسکشوال رو می‌بینیم که خودش رو اون طور که باید و شاید نمی‌شناسه و مدام با خودش کلنجار می‌ره و نمی‌خواد بپذیره که چنین گرایشی درش وجود داره. تماشای این فیلم رو به شدت توصیه می‌کنم. به خصوص افرادی که چنین درگیری‌هایی با خودشون دارند حتمن این فیلم رو ببینند تا متوجه باشند عدم صداقت با خود چقدر می‌تونه گرون تموم شه.

4. شاید برای خیلی‌ها سؤال شده باشه چرا در سال‌های اخیر زوج‌های همجنسگرا اینقدر روی ازدواج و زندگی مشترک تأکید می‌کنند. بعد از نشر ویدیویی که اول متن در باره‌ش نوشتم باز این بحث مطرح شد. بعضی‌ها می‌گفتند چرا حالا که زن‌ها و مردها هم دیگه میلی به ازدواج ندارند و همین طوری با هم زندگی می‌کنند، همجنسگراها روی ازدواج اصرار و تأکید می‌کنند؟ در پاسخ به این افراد تماشای فیلم پشت چلچراغ از کارگردان مطرح استیون سودربرگ رو توصیه می‌کنم. متأسفانه هنوز بسیاری از ما مفهوم ازدواج و عقد رو نفهمیدیم. وقتی دو نفر به عقد هم در می‌آن مسئله حقوقی و اقتصادی و مالی هم مطرح می‌شه. یعنی این طور نیست که فقط دو نفر بخوان رابطه جنسی داشته باشند. این عقد در هر جامعه و فرهنگی می‌تونه متفاوت باشه. مثلن بین اعراب یه جور انجام می‌گرفته. بین ایرانی‌ها یک جور. بین ژاپنی‌ها یه جور دیگه و بین آمریکایی‌ها هم با توجه به مسائلی که درگیرش بودند یک جور دیگه مطرح می‌شد. حالا چرا برای عده‌ای عقد مهمه؟ چون فرضن اگه بعد از ده، بیست یا سی سال بین زوج اختلاف پیش اومد و خواستن از هم جدا بشن مسائل حقوقی باید رعایت شه تا حق دو طرف ضایع نشه! زوج‌های همجنسگرا هم می‌خوان به حقوق خودشون برسن و معتقدند باید قوانینی وضع شه که حقوق دو طرف رو در نظر بگیرند. این مسئله در کشورهای اروپایی و آمریکایی کمابیش داره لحاظ می‌شه. فیلم «پشت چلچراغ» هم مشخصن به این موضوع می‌پردازه. فیلم در باره‌ی یکی از معشوق‌های لیبراچی، پیانیست معروف آمریکایی، هست که بعد از زندگی با لیبراچی کارشون به جدایی می‌کشه. حالا این شخص، با بازی مت دیمون، نمی‌تونه حق خودش رو بگیره. چون از یک طرف رابطه رسمی با لیبراچی، با بازی مایکل داگلاس، نداشت و از یک طرف دیگه هنوز چنین قوانینی در آمریکا وضع نشده بود.

5. فکر کنم قبلن در باره‌ی فیلم میلک نوشتم و اشاره کوتاهی بهش داشتم. این فیلم به دست گاس ون سانت، یکی از بهترین کارگردان‌های حال حاضر دنیا، ساخته شده و به شخصیت هاروی میلک، اولین سیاستمدار همجنسگرای آمریکایی، می‌پردازه. البته احتمالن اولین سیاستمداری که آشکارسازی کرد. یکی دیگه از مسائلی که در سال‌های اخیر شاهدش هستیم اینه که اقلیت‌های جنسی روز به روز بیشتر آشکارسازی می‌کنند و خودشون رو نشون می‌دن، در حالی که دهه‌های قبل همیشه زندگی مخفی داشتند و نمی‌تونستند علنن اعلام حضور کنند. این فیلم به همین مسئله می‌پردازه و به ما یادآوری می‌کنه آشکارسازی باید در سطح کلان هم انجام بگیره و این افراد باید بتونن بدون خجالت و وحشت در باره‌ی خودشون، مثل هر کس دیگه، حرف بزنند.

6. ممکنه خیلی‌ها تصور کنند همجنسگرایی فقط یک هوس زودگذر هست یا اون رو بیماری بدونند که قابل درمانه. از نظر پزشکی و علمی ثابت شده این طور نیست و مغز همجنسگراها با مغز افرادی که به غیرهمجنس گرایش دارند کمی فرق داره. این نگاه بین افراد مذهبی بیشتر رواج داره و معتقدند افراد همجنسگرا نمی‌تونن و نبايد با همجنس خودشون رابطه داشته باشند. البته اگه بحث اجبار و زور مطرح باشه خب، بله! می‌شه به زور جلوی تماس فیزیکی دو نفر رو گرفت، اما آیا ذهنشون هم تغییر می‌کنه؟ فیلم پسر پاک شد به این موضوع می‌پردازه. این فیلم آمریکایی با بازی راسل کرو و نیکول کیدمن یک خانواده مذهبی رو نشون می‌ده که متوجه می‌شن پسرشون همجنسگراست و سعی می‌کنند به هر طریق ممکن اون رو به راه راست هدایت کنند. فیلم در باره‌ی این تنش‌هاست.

7. به نظرم یکی دیگه از بهترین فیلم‌هایی که در مورد تضاد بین مذهب و علم، با مضمون همجنسگرایی، ساخته شده فیلم نیایش‌ها برای بابی هست. ماجرای این فیلم واقعی بوده و متأسفانه هر روز شاهد چنین جنگ و دعواهایی بین اعضای خانواده هستیم. به خصوص پدر و مادرهایی که نمی‌تونن با این مقوله کنار بیان، و بچه‌هاشون رو به شکل‌های مختلف تحت فشار قرار می‌دن، بد نیست یک بار هم که شده این فیلم رو ببینند تا بفهمند حرف‌ها و رفتارهاشون چه تأثیر بدی روی روان بچه‌ها می‌گذاره و می‌تونه به قیمت خیلی چیزها تموم شه. وظیفه پدر و مادر دادن عشقه. بچه‌هامون رو تشنه محبت بار نیاریم و اونها رو همون طور که هستند بپذیریم.

8. یادم می‌آد چند سال پیش فیلم موریس رو دیدم و هنوز هم به نظرم یکی از بهترین فیلم‌هایی هست که در این زمینه ساخته شده. این فیلم از رمانی با همین نام، نوشته ای ام فورستر، اقتباس شده و با وجود این که بیش از سی سال از زمان ساختش می‌گذره همچنان تماشایی هست. داستان در مورد دو دانشجوی مدرسه شبانه‌روزی در انگلیس هست که به همدیگه علاقمند می‌شن اما بعد از پایان تحصیلات این رابطه روز به روز کمرنگ‌تر می‌شه. داستان در سال‌هایی می‌گذره که رابطه همجنسگرایانه جرم تلقی می‌شد و نگاه جامعه به این نوع روابط منفی بود. در نهایت یکی از دو طرف کنار می‌کشه و بالاجبار یا از روی ترس با یک دختر ازدواج می‌کنه و طرف دیگه رابطه هم می‌ره سراغ زندگی خودش.

9. اتفاقن چند روز پیش فیلم درد و شكوه از پدرو آلمادوار، کارگردان معروف اسپانیولی، رو دیدم و به نظرم خیلی جالب و قابل توجه رسید. اساسن همجنسگرایی در فیلم‌های آلمادوار یک مفهوم یا مضمون عجیب و غریب نیست. شخصیت‌های فیلم‌های آلمادوار به معمولی‌ترین و طبیعی‌ترین شکل ممکن چنین گرایشی دارند. ممکنه شخصیت‌های خوب یا بدی باشند اما این هیچ ربطی به گرایش جنسی‌شون نداره. شخصن سبک فیلم‌سازی آلمادوار رو دوست دارم و در این بین چند فیلم درجه یک ساخته که شاید بعدها سر فرصت مناسب‌تری در باره‌شون نوشتم. در این فیلم خاص آلمادوار سراغ فیلمسازی می‌ره که بیماره و نای فعالیت نداره. حالا این شخص که نه جسم سالمی داره و نه امید به زندگی، تصمیم می‌گیره یکی از آثار قدیمی خودش رو دوباره نشون بده. به همین علت سراغ بازیگر قدیمی می‌ره که مدت‌هاست از هم خبری نداشتند. بعد از این ماجرا سر و کله‌ی معشوقش پیدا می‌شه و یک شب همدیگه رو می‌بینند. این ملاقات اونقدر تأثیر مثبتی روش می‌گذاره که تصمیم می‌گیره سلامتی خودش رو دوباره به دست بیاره و باز کار کنه.

10. آخرین فیلمی که می‌خوام معرفی کنم اسمش هست سرزمین خود خدا. این فیلم انگلیسی رو هم دوستم به من معرفی کرد و فیلم خوش‌ساختیه. داستان در باره‌ی مرد جوانی هست که با پدر بزرگ و مادر بزرگش در یک دهکده زندگی می‌کنه. روزها به دامداری می‌پردازه و شب‌ها مست و خماره و ولگردی می‌کنه. تا اینکه مجبور می‌شه برای کمک از یک کارگر استفاده کنه. این کارگر که مرد جوان و خوش‌قیافه‌ای هم هست مدتی بین این خانواده انگلیسی می‌مونه و دو مرد به همدیگه علاقمند می‌شن. بعد از مدتی یکی از دو طرف خیانت می‌کنه و طرف دیگه رابطه ناراحت و دلسرد می‌شه. این فیلم مشخصن به تعهد می‌پردازه. خیلی از افراد فکر می‌کنند همجنسگراها تعهد و مسئولیت سرشون نمی‌شه و به این چیزها فکر نمی‌کنند، در حالی که این فیلم نشون می‌ده این طور نیست.

 

+ هیث لجر کبیر در نمایی از فیلم کوهستان بروکبک

++ اگه دقت کرده باشید تمام فیلم‌هایی که معرفی کردم به روابط مردانه پرداختند. خب، فیلم‌های دیگه‌ای هم ساخته شده که به رابطه بین زنان یا ترنس‌ها می‌پردازه اما اکثر این فیلم‌ها داستان بی‌سر و تهی داشتند یا اون طور که باید و شاید قوی نبودند. در این فهرستی که انتخاب کردم اسامی فیلمسازان بزرگی مثل انگ لی، گاس ون سنت، استیون سودربرگ، و آلمادوار هست که هر یک وزنه‌ای در سینمای جهان به حساب می‌آن. یعنی جدا از مضامین همجنسگرایی، خود فیلم‌ها هم ارزش هنری و سینمایی دارند و تأمل برانگیزند. در ضمن منتقدان بزرگی هم در ستایش از این فیلم‌ها نوشتند و روی هم رفته نظر قشرهای مختلف رو تونستند جلب کنند. البته که موقع انتخاب این فیلم‌ها سلیقه خودم دخیل بوده.

+++ اگر شما هم فیلم‌های خوبی در این زمینه دیدید معرفی کنید.

++++ راستی! شما هم ویدیویی که فرداد فرحزاد منتشر کرد رو دیدین؟ بعد از همه‌ی اینها نظرتون چیه؟

+++++ نوشته بودم: زیباترین بازیگران زن ایران و ده فیلمساز مهم

++++++ دوستان عزیز، چند روزیه که نمی‌تونم وارد تلگرام شم. اگر پیام‌هاتون بی‌جواب مونده به این علته.

 |  یکشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۹ساعت 10:59  توسط میم  | 

ده فیلمساز مهم

 

سومین روز از دهه فجره و شبانه روز برنامه‌هایی از تلویزیون پخش می‌شه که به ناکارآمدی دوران پهلوی اشاره دارند. بعد از انقلاب یکی از رسانه‌های فرهنگی یعنی سینما موضوع بحث و جدل زیادی شد و ظاهرن خمینی بعد از تماشای گاو مهرجویی بر ساخت چنین فیلم‌هایی توصیه می‌کنه. اما داستان به همین جا ختم نمی‌شه و تا سال‌های سال مسئولان فرهنگی فیلمسازان و سینمای پیش از انقلاب رو نادیده می‌گیرند و حتی بسیاری از بازیگران مطرح اون دوره مثل فروزان، فردین، ملک مطیعی، پوری بنایی و ده‌ها و بلکه صدها نفر دیگه از کار بیکار می‌شن. مسئله مهم اینه که گرچه در اون دوران تعداد فیلم‌های خوب کم بود و به ندرت ساخته می‌شد، با وجود این فیلمسازان مهم و بزرگی فعالیت می‌کردند که بر جریان امروز سینمای ایران تأثیر بی‌چون و چرا گذاشتند. امروز قصد دارم از فیلمسازانی اسم ببرم که پیش از انقلاب کارشون رو شروع کردند و به سهم خودشون بر سینما و جامعه‌ی ایران اثر گذاشتند. ما بخشی از بار فرهنگی امروزمون رو مدیون این هنرمندان هستیم. در ضمن این انتخاب‌‌ها لزومن بازتاب‌دهنده کارگردان‌های مورد علاقه‌م نیست اما نمی‌تونم منکر تأثیرشون بر سینما باشم:

1. ابراهیم گلستان از هر نظر هنرمند مهمیه. از دوران جوانی با صادق هدایت دوست بود و با جمع هنری و روشنفکری نسل‌ اول هنر مدرن ایران نشست و برخاست داشت. خود گلستان از یک خانواده روحانی می‌آد و به نظر من این مسئله کمی نیست. همین که با هوشیاری تغییرات جهانی رو می‌پذیره و بر خلاف بسیاری از متعصبین و خشک‌مذهب‌ها روش و منش انعطاف‌پذیری رو در پیش می‌گیره می‌تونه از نظر اجتماعی اهمیت زیادی داشته باشه. در ضمن از نویسندگان مطرح صد سال اخیر به حساب می‌آد و رابطه هنری و عاطفی‌ای که با فروغ داشت به خودی خود اهمیت زیادی داره. آشنایی فروغ با گلستان باعث شد تا سبک شعر گفتنش رو تغییر بده و به سرعت در جهان ادبیات فارسی پیشرفت کنه و به یکی از شاعران بزرگ تبدیل شه. اما مهم‌تر از همه اینها فیلمساز بودن گلستان هست. در دوره‌ای که فیلم‌ها حول داستان‌های کاباره‌ای و عاشقانه‌ی نخ‌نما شده می‌چرخید ابراهیم گلستان مستندهای مهمی تولید کرد و فیلم «خشت و آینه» یعنی یکی از مهم‌ترین آثار سینمای ایران رو ساخت. گفته می‌شه عباس کیارستمی بعد از دریافت نخل طلای کن به اولین کسی که زنگ زد گلستان بود.

2. اگر می‌بینید بعد از انقلاب سینمای ایران شسته رفته شد حتمن باید ریشه‌های این سینما رو جستجو کرد. متأسفانه عده‌ای تو بوق و کرنا کردند که وزارت ارشاد باعث شده سینمای ایران پیشرفت کنه و تمام عوامل فرهنگی سال‌های دور رو می‌خوان کمرنگ کنند یا نادیده بگیرند. سهراب شهید ثالث یکی از بهترین فیلمسازان سینمای ایران بود که در طول عمر کوتاهش فیلم‌های درجه یکی ساخت که بر فیلمسازان بعد از خودش، مثل کیارستمی، تأثیر زیادی گذاشت. البته شهید ثالث قبل از انقلاب به آلمان مهاجرت کرد و دیگه هیچ وقت برنگشت.

3 تا زمان انقلاب بهرام بیضایی شش فیلم بلند و کوتاه ساخت. بیضایی از جمله هنرمندانی هست که همیشه براش مانع می‌تراشیدند تا نتونه کار کنه. خود بیضایی در جلسات انستیتوی گوته، که در روزهای انقلاب، بر پا شد شرکت کرده بود و از سانسور دوران شاه گفت اما ضمنن به مشکلات فرهنگی مردم هم اشاره کرد و اینکه بسیاری از مردم عادی هم کاسه داغ‌تر از آش می‌شدند و زمان فیلمبرداری مزاحمت ایجاد می‌کردند. تصور کنید فیلمسازان پنجاه شصت سال قبل با چه عشق و علاقه‌ای به سینما پرداختند تا به مرور زمان بین مردم جا افتاد. شاید اون زمان بیضایی هیچ پیش‌بینی نمی‌کرد در آینده اتفاق‌هایی بدتر در انتظارش هست. از آخرین فیلم بیضایی نزدیک به 11 سال می‌گذره و در نهایت چند سال قبل به همراه همسرش از ایران مهاجرت کرد. این مهاجرت بسیار تأمل‌برانگیزه و بد نیست از خودمون بپرسیم هنرمند تراز اولی مثل بیضایی چرا از ایران می‌ره و به راحتی این سرمایه‌های انسانی رو از دست می‌دیم.

4. عباس کیارستمی هم از جمله هنرمندانی هست که کارش رو از پیش از انقلاب شروع کرد و اگر قرار باشه سینمای اون روزگار رو نادیده بگیریم یعنی باید تجربه‌های اولیه این سینماگر درجه یک رو کنار بگذاریم که قاعدتن غیرممکنه و امکان نداره یه فیلمساز یهو رشد کنه. کیارستمی در دانشگاه تهران و در رشته نقاشی تحصیل کرد اما به گفته خودش فهمید این کاره نیست و کارش رو با عکاسی و فیلمسازی پی گرفت و خوش درخشید. تجربه‌گرایی کیارستمی باعث شد چند تا از بهترین و درخشان‌ترین فیلم‌های سینمای ایران و جهان رو به نام خودش ثبت کنه. بعلاوه کیارستمی در ادبیات هم فعال بود که انتقادات زیادی رو به دنبال داشت. بسیاری از منتقدان بی‌مایه معتقد بودند کیارستمی رو چه به شعر؟ و بهتره بشینه فیلم‌هاش رو بسازه. جواب ابراهیم گلستان در حمایت از کیارستمی شنیدنی بود: بر دهن این منتقدان باید لگد زد!

5. علی حاتمی فیلمسازی رو از بیست و سه سالگی شروع کرد و در طول عمر کوتاهش چند تا از بهترین فیلم‌های سینمای ایران رو ساخت. فکر کنم فیلم «مادر» رو دیگه همه ما دیده باشیم. ماجرای مادری که می‌دونه به زودی می‌میره و حالا بچه‌هاش رو دور هم جمع می‌کنه تا در این روزهای آخر کنارش باشند و مقدمات مراسم بعد از مرگش رو فراهم کنند. اما بچه‌ها اختلاف‌های ریز و درشتی با هم دارند و هر یک درگیر گرفتاری‌های خودشه. حاتمی هم فعالیتش رو از روزهای پیش از انقلاب شروع کرد و اگر قدم‌های اول رو در اون روزگار بر نمی‌داشت ما هرگز شاهکارهایی مثل مادر یا هزاردستان رو نداشتیم.

6. سینمای مستند هم یکی از ژانرهاییه که شخصن علاقه زیادی دارم و می‌تونم ادعا کنم اکثر مستندهای مطرح و شاخص جهان رو تماشا کردم. سینمای مستند ایران به میزان زیادی مدیون ابراهیم گلستان، شهید ثالث، کیارستمی و همین طور فروغ فرخزاد هست. فروغ در طول عمرش فقط یک مستند به نام «خانه سیاه است» رو ساخت که یکی از بهترین مستندهای ایرانی به حساب می‌آد و بر بسیاری از هنرمندان تأثیر گذاشت. فروغ در زمان حیاتش بارها و بارها مورد حمله مذهبیون و روحانیون قرار گرفت. اما جالب اینجاست که چند سال قبل خامنه‌ای گفت فرخزاد عاقبت به خیر شد!!!!!!

7. ناصر تقوایی نزدیک به دو دهه است که نتونسته فیلم بسازه و اون وقت افرادی مثل حاتمی‌کیا و ده‌نمکی با بودجه‌های میلیاردی دولتی فیلم می‌سازند و تازه شاکی هم هستند چرا بیشتر از اینها بهشون توجه نمی‌شه. تقوایی پیش از انقلاب فیلم «آرامش در حضور دیگران» رو با حضور ثریا قاسمی ساخت که یکی از مهم‌ترین فیلم‌های سینمای ایرانه. بسیاری از منتقدان این اثر تقوایی رو جزو موج نوی سینمای ایران به حساب می‌آرن.

8. فرمان‌آرا کارگردان مورد علاقه‌م نیست اما این از اهمیتش چیزی کم نمی‌کنه. به خصوص یکی از فیلم‌های اقتباسی، یعنی شازده احتجاب، رو کارگردانی کرده که از آثار ادبی مهم صد سال اخیر هم به حساب می‌آد. بعلاوه بهمن فرمان‌آرا تهیه‌کنندگی دو تاز فیلم‌های مطرح سینمای ایران رو عهده‌دار بود و بدون حضور فرمان‌آرا گزارش و کلاغ ساخته نمی‌شدند. این فیلمساز هم کارش رو از سال‌های پیش از انقلاب شروع کرد.

9. فرخ غفاری فقط فیلمساز نبود بلکه از پایه‌گذاران کانون فیلم هم بود. در کانون فیلم آثار مطرح سینمای جهان نمایش داده می‌شد که در سینماهای کشور جایی نداشتند. بسیاری از فیلمسازان مطرح امروز سینمای ایران با رفتن به کانون فیلم با سینمای روز دنیا آشنا شدند و ذهنشون شکل گرفت. فراموش نکنید در اون روزگار اینترنت و ماهواره نبود تا فیلم‌ها مثل نقل و نبات در دسترس مردم باشند. از زیرنویس هم خبری نبود و افرادی که واقعن علاقمند بودند در شرایط خاص به این فیلم‌ها دسترسی داشتند. اگر امثال غفاری برای این امکانات اولیه تلاش نمی‌کردند بسیاری از جوان‌های اون روزگار مثل بیضایی، کیمیایی و تقوایی با سینمای دنیا آشنا نمی‌شدند...

10. احتمالن پر سر و صداترین کارگردان سینمای ایران مسعود کیمیایی هست که با ساخت فیلم‌هایی مثل قیصر، گوزن‌ها و رضا موتوری به شهرت رسید. به نظرم بهترین فیلم‌های کیمیایی به دوران شاه بر می‌گرده و بعد از انقلاب آثارش سیر نزولی رو طی کردند. اما حتمن تأثیر زیادی بر سینمای ایران گذاشت و باعث شد مردم سطح سلیقه‌شون بالاتر بره و دیگه برای فیلم‌های موسوم به فیلمفارسی سر و دست نشکونند.

وقتی از سینمای ایران حرف می‌زنیم نباید فراموش کنیم که در ایران هیچ آموزشگاهی وجود نداشت و فیلمسازان ایرانی با زحمت و آزمون و خطا سینما رو سر پا نگه داشتند. در سینمای ایران بر خلاف هالیوود از استودیوهای فیلمسازی خبری نبود. در سینمای ایران بر خلاف سینمای اروپا علم سینما وجود نداشت و نقد و مجله سینمایی رو هوا بود. وقتی داریم از سینمای ایران حرف می‌زنیم باید یک تاریخ صد ساله رو به یاد داشته باشیم و فکر نکنیم با وقوع انقلاب سینمای ایران یک شبه شکل گرفت و بهترین فیلم‌ها در این دوره ساخته شد!! اگر در اون زمان افراد علاقمند و هنردوست زحمت نمی‌کشیدند ما هرگز شاهد توسعه سینما نبودیم. هر چند بماند که هنوز بسیاری از شهرها سینما ندارند و سینماهای زیادی هم بعد از انقلاب تخریب شدند. حرف آخر این که به قول حافظ عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو! دوران شاه ایرادهای زیادی داشت اما محاسن خودش رو هم داشت. منصفانه نیست که همه چیز رو یک جا دور بریزیم.

 

+ عکسی از ابراهیم گلستان

 |  دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۸ساعت 13:9  توسط میم  | 

زیباترین بازیگران زن ایران

 

از اونجایی که عده‌ای هنوز اونقدر بیکارن که عقده‌هاشون رو تو صفحه‌ی اینستاگرام بازیگرها (خصوصن بازیگرای زن) خالی می‌کنند به نظرم یه چالش برای سوا کردن زیباترین بازیگران زن ایرانی خالی از لطف نیست. راستش هر چقدر نگاه می‌کنم نمی‌تونم علت این فحاشی‌ها رو بفهمم. آخرین باری هم که ملت شریف ایران دسته جمعی رو سر بازیگرا ریختن به خاطر بالا رفتن دلار بود که با فحش و کنایه می‌گفتن اگه شماها از روحانی حمایت نمی‌کردین الان انتخاب نمی‌شد و وضعمون بهتر بود. بماند که حالا اون یکی می‌خواست چه گلی به سرمون بزنه!؟ :)) به هر حال از اونجایی که گاهی به کامنت مردم خوبمون (؟) سر می‌زنم و با دقت نظرا رو می‌خونم متوجه شدم در خیلی از ناسزاگویی‌ها به قیافه بازیگرا گیر داده می‌شه. راستش به نظرم در حال حاضر سینمای ایران پر از بازیگرای قشنگه و این تنوع حتی فراتر از ظرفیت سینمای بی‌بضاعتمونه. به خاطر همین فکر کردم چه بهونه‌ای بهتر از این؟ سعی می‌کنم تو این چالش ده بازیگر زن ایرانی رو انتخاب کنم و انتخاب‌ها به کل سینمای ایران مربوط می‌شه، نه فقط سینمای بعد از انقلاب:

10. ترانه علیدوستی: چهره کودکانه و معصومانه ترانه رنگ و بوی تازه‌ای به سینمای ایران داد. قبل از ورود ترانه علیدوستی بیشتر چهره‌ها زنانه بودند و اون حالت دخترانه و نوجوان‌پسند به ندرت وجود داشت. در واقع با ساخته شدن فیلم‌هایی مثل «دختری با کفش‌های کتانی» و «من ترانه پانزده سال دارم» بود که نگاه تازه‌ای به دنیای نوجوان‌ها شد. پیش از ساخته شدن چنین فیلم‌هایی گاهی در تلویزیون سریال‌هایی با مضامین خانوادگی ساخته می‌شد ولی هیچ کدوم از اون بازیگرا مطرح نشدند و بعد از چند سال کنار رفتند.

9. پوری بنایی: انصافن یکی از زیباترین بازیگراییه که سینمای ایران به خودش دیده. چهره‌ بنایی کمابیش مدرنه. زمانی که وارد سینمای ایران شد چهره‌ها تقریبن تکراری شده بودند. آرایش‌های غلیظی که حتی پس از شصت هفتاد سال توی ذوق می‌زنن تمام فیلم‌های ایرانی رو پر کرده بود. چهره ساده پوری بنایی همیشه نشون‌دهنده وقار، شکوه و متانت بود و خیلی از نقش‌هاش هم چنین ویژگی‌هایی داشتند و دارند. بنایی از جمله بازیگرای مطرح بود که بعد از انقلاب جلوی کارش رو گرفتند. حالا سال‌هاست کنار برادرش در زمینه فروش لوازم ورزشی فعالیت می‌کنه.

8. لیلا حاتمی: لیلا هم از جمله بازیگراییه که چهره ساده و معصومانه‌ای داره ولی بر خلاف ترانه علیدوستی این معصومیت نوجوانانه نیست و یه جورایی زنانگی‌ش پر رنگ‌تره. چهره حاتمی هم یکی از متفاوت‌ترین چهره‌های سینمای ایرانه. چشم‌هاش بر خلاف زیبایی‌شناسی ایرانی درشت نیستند و بینی نوک‌تیزش به شدت اون رو متمایز می‌کنه. یادم می‌آد اصغر فرهادی با اشاره به چهره لیلا حاتمی گفته بود برای اینکه تو فیلم «جدایی نادر از سیمین» بیش از حد معصوم نشون داده نشه موهاش رو شرابی کردند.

7. هانیه توسلی: هفتمین انتخاب من هانیه توسلی بازیگر همدانیه. همین جا بگم از صدای توسلی هم خیلی خوشم می‌آد و به نظرم صدای متفاوتی داره. چهره توسلی ویژگی‌هایی داره که حتی در سینمای جهان هم می‌تونه بدرخشه. در درجه اول نگاه‌هاش خیلی خوبه و مثلن اون سادگی‌ای که در چهره لیلا حاتمی هست رو نداره. یه جور تیزهوشی تو صورتشه که می‌تونه به کار نقش‌های پر جنب و جوش بیاد و در عین حال می‌شه درونگرایی و خودداری رو هم احساس کرد.

6. میترا حجار: سابقن اکثر بازیگرا از تهران و شهرهای اطرافش بودند ولی چند دهه‌ای می‌شه که بازیگرایی که از شهرستان می‌آن هم مطرح می‌شن. حجار بازیگر مشهدیه که چهره فوق‌العاده زیبایی داره. به نظرم میترا حجار از جمله بازیگراییه که هنوز به جایگاه واقعی خودش نرسید. با وجود این تقریبن با بیشتر کارگردانای مطرح سینمای ایران کار کرد. کیارستمی، بیضایی، مهرجویی، کیمیایی و غیره. جالبه بدونین زمانی که تو اوج شهرت بود از ایران به فرانسه و بعد آمریکا رفت تا زندگی معمولی داشته باشه و الان به فرانسوی و انگلیسی هم مسلطه. یکی از بارزترین ویژگی‌های صورت حجار سردی، سرسختی، و در عین حال سادگیه.

5. فروزان: فروزان هم بازیگر توانایی بود که متأسفانه بعد از انقلاب جلوی فعالیتش رو گرفتند. اون چه که از چهره فروزان در ذهن من نقش بسته محدود به چند فیلم قدیمی (و از جمله گنج قارون) می‌شه و عکس‌هایی که اینجا و اونجا پیدا کردم. به نظرم فروزان رو باید از فیلم‌هایی که بازی کرد سوا کنیم چون خارج از فضای سینما چهره‌ای کاملن متفاوت داشت. اخیرن نزدیکانش عکس‌هایی از اون رو منتشر کردند که نشون دهنده زیبایی حیرت‌انگیزش بود. روی هم رفته می‌تونم بگم تحکم، صلابت و استقلال رو می‌شه تو چهره فروزان دید.

4. فریماه فرجامی: اگه «خط قرمز» کیمیایی رو ندیدین ببینین تا متوجه زیبایی فرجامی بشین. این فیلم در گیر و دار انقلاب اسلامی توقیف شد و هرگز اجازه اکران نگرفت تا اینکه چند سال قبل در فضای مجازی منتشر شد و فریماه فرجامی واقعی نظرها رو جلب کرد. جدا از زیبایی چهره فرجامی یکی از پرشورترین و تواناترین بازیگرای سینمای دهه شصت و هفتاد بود. دو فیلم «نرگس» و «پرده آخر» از این بازیگر رو خیلی دوست دارم.

3. الناز شاکردوست: چهره شاکردوست یه جور شیطنتی داره که می‌تونه هر لحظه دست گل به آب بده. یه جور یاغی‌گری و تیزهوشی خیلی خوشایند. از اون نوع صورت‌هاییه که وقتی نگاه می‌کنی می‌دونی می‌خواد یه آتیشی به پا کنه و این تو سینمای ایران کمابیش بکره.

2. گوگوش: مطمئنن یکی از متفاوت‌ترین چهره‌های سینمای ایرانه که بعد از ده‌ها سال همچنان سایه‌ش رو سینما است. مهناز افشار، فارغ از توانایی‌ش، به خاطر شباهتی که به گوگوش داشت مطرح شد و تا سال‌ها نمی‌تونست خودش رو خلاص کنه. افتادگی لب پایین، چشم‌های درشت، پیشونی کوتاه و گونه‌های فرو رفته ترکیبی به صورت گوگوش داد که در زمان خودش و حتی تا امروز هم مدرنه. چند سال پیش گوگوش در مصاحبه‌ای گفت که هیچ کدوم از فیلم‌های پیش از انقلابش رو دوست نداره و با کمی ارفاق از «بیتا» و «نازنین» اسم برد.

1. هدیه تهرانی: مدرن‌ترین چهره سینمای ایران. هر وقت از زن مصمم، مستقل و قوی اسم برده می‌شه خواه ناخواه یاد چهره هدیه تهرانی می‌افتم. یکی از ویژگی‌های عجیب و غریب چهره تهرانی چشماشه. خودش در مصاحبه‌ای گفته بود کیمیایی همیشه به نگاه‌هاش اشاره می‌کرد و معتقد بود با نگاه‌هاش می‌تونه خیلی حرف‌های ناگفته رو بگه. فرجامی هم در مصاحبه جنجالی که با برنامه تلویزیونی هفت داشت ژست‌های تهرانی رو تحسین کرد و معتقد بود از بازیگرای توانای بعد از انقلابه. به نظر خودم تمام ویژگی‌های بازیگرایی که اسم بردم تو چهره هدیه تهرانی دیده می‌شه. تمایز، سادگی، آرامش، سردی، تحکم و...

 

+ این هم از انتخاب‌های من. همون طور که اشاره کردم این انتخاب‌ها رو صرفن به خاطر چهره‌شون انجام دادم و به توانایی‌ها و قدرت بازیگری‌شون کاری نداشتم. 

++ عکسی از فریماه فرجامی

+++ کماکان معتقدم هیچ چهره‌ای زشت نیست :))

++++ چالش‌هایی که تا امروز داشتم: 20 نکته درباره آقای مترجم/ سؤال و جواب/ سؤال و جواب دو/ کجا بهتر از اینجا؟/ دختر ایده‌ال

 |  چهارشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۷ساعت 20:51  توسط میم  | 

مطالب قدیمی‌تر