...

روزهای نارنجی

 

کارگردان: آرش لاهوتی

نویسندگان: آرش لاهونی، جمیله دارالشفایی

مدت زمان: 97 دقیقه

کشور: ایران

سال اکران: 2018

امتیاز آقای مترجم: 5 از 10

 

روزهای نارنجی می‌تونست یکی از بهترین فیلم‌های سینمای ایران باشه، اما نیست. با وجود داشتن موضوع جالب، عدم توجه به جزییات یا توجه ناشیانه به جزییات باعث شده کارگردان بسیاری از موقعیت‌های طلایی رو به سادگی از دست بده. به همین دلیل  در طول داستان سطح باورپذیری کاهش پیدا می‌کنه و من مخاطب عملن در یک بلاتکلیفی فیلم رو تماشا یا رها می‌کنم.

داستان در باره‌ی زنی هست که در باغ‌های مرکبات شمال ایران مسئولیت برداشت محصول رو بر عهده داره. این زن که با سماجت و جسارت سعی می‌کنه بر سختی‌ها و مشکلات غلبه کنه، در زندگی شخصی‌ش هم گرفتاره. در واقع زندگی و کارش غیر قابل تفکیک شدند و بر هم تأثیر کمابیش منفی می‌گذارند. حالا این خانم سعی می‌کنه قوی بمونه و کنار نکشه. نقش این زن رو هدیه تهرانی بازی می‌کنه، بازیگری که همیشه به عنوان زنی قوی، سرد، و مستقل می‌شناسیم.

متأسفانه تهرانی در این فیلم بیش از حد کلیشه‌ای ظاهر شد. اون می‌تونست جزییات بیشتری رو وارد بازی‌ش کنه، در عوض در بسیاری از صحنه‌ها، حتا جایی که صداش رو بالا می‌بره و عصبانیه، یکنواخت دیده می‌شه. یکی از بدترین موقعیت‌ها جایی هست که به انبار می‌ره و متوجه می‌شه شوهرش با فیروزه، یکی از کارگرها، خیانت کرده. البته اشاره‌ای غیرمستقیم بوده و معلوم نیست عمل خیانت انجام گرفته یا قرار بوده انجام بگیره. اما حتا در چنین موقعیتی آبان، یعنی تهرانی، با خونسردی اخراجش می‌کنه و می‌ره. این صحنه می‌تونست با کمی اخم یا کمی تحکم و بالا بردن صدا جاندارتر از آب در بیاد، در حالی که لابه‌لای وقایع دیگه گم شد.

موقعیت‌هایی از این دست به کرات وجود داره. متوجه هستم که فیلمساز می‌خواست موقعیتی افسرده و غمناک و سخت رو نشون بده و بعدتر بگه این زن در کار و زندگی‌ش موفق می‌شه و بعد از تمام این تلاش‌ها پایان خوشی در انتظار زن و ما هست، اما به خاطر از دست دادن تمام این موقعیت‌ها درست از آب در نمی‌آد. منظورم اینه که تأثیر یا ضربه نهایی و طلایی کمرنگه.

از اونجایی که خود داستان به باغ مرکبات و خرید و فروش پرتقال‌ها می‌پردازه و خود من هم شمالی هستیم و هم خانوادگی باغ مرکبات داریم (پدربزرگم حدود سی چهل سال باغ مرکبات داشت و خود ما هم حدود بیست سال می‌شه تو این کار هستیم) و هم با خریدارها و کارگرها در زمان برداشت محصولات در تماس هستیم بسیاری از موقعیت‌هایی که می‌دیدم رو باور نمی‌کردم و در ضمن برام مضحک بود.

اولین موضوعی که نظرم رو جلب کرد این بود: زنی که بیست سال در این زمینه داره کار می‌کنه چرا خودش نمی‌تونه کارگر پیدا کنه و باید شخصی واسطه بشه تا براش کارگر جور کنه؟ در حالی که بعد از چهار پنج سال فعالیت در این زمینه، امکان نداره شماره چهل پنجاه کارگر رو نداشته باشید و هر سال که می‌گذره این تعداد بیشتر و بیشتر می‌شه. به خصوص اگر قرار باشه مثل این خانم قوی و جسور هم باشید. دو اینکه این زن، چرا اینقدر اصرار داشت تمام کارگرهاش زن باشند؟ اون هم زنانی که اکثرن پا به سن گذاشته‌اند یا مسن به نظر می‌آن؟ اما در واقعیت و زمان برداشت محصولات نود درصد کارگرها جوان هستند و نهایتن سی و پنج یا چهل هستند. بیشتر اوقات شانزده تا بیست و چهار پنج هستند. چون اولن بالا رفتن از درخت‌ها سخته و طرف باید فرز و چابک باشه و بتونه هر چه سریع‌تر کار رو تموم کنه، نه اینکه با چهار بار بالا و پایین رفتن از درخت نفسش بند بیاد و کار رو دیر تموم کنه. حالا تصور کنید آبان توی فیلم، که سعی می‌کنه کار رو زودتر به پایان برسونه، با وجود چنین کارگرهایی، چه موقعیت غیر قابل باوری برای منِ باغدارِ شمالی به وجود می‌آره. انگار یه بچه‌ تهرانی می‌خواست فقط فیلمش رو با ماستمالی کردن موقعیت‌ها بسازه. ثانین کارگرهایی که برای برداشت محصولات می‌آرن، عمدتن به صورت خانوادگی هستند تا زنان و مردان معذب نباشند و راحت‌تر با هم کار کنند. ثالثن در فصل برداشت محصولات که کارفرماها برای کارگرها خونه می‌گیرند یک مسئله‌ی کاملن عادی و موجه در شمال ایران هست و به ندرت، شاید یک در ده هزار، ممکنه نیروی انتظامی گیر بده چرا این همه زن تو یه خونه زندگی می‌کنند، که بعدتر بخوان تعهدنامه بگیرند و غیره. در واقعن روستایی‌ها کاملن نسبت به این موضوع واقف‌اند که این کارگرها موقتن، یکی دو ماه، ساکن هستند تا برداشت محصولات به طور کامل انجام بگیره و اعتراضی ندارند چون در تمام شهرها و روستاهای شمالی این وضعیت رایجه.

از طرف دیگه، نقش علی مصفا برام جذابیت داشت ولی متأسفانه خوب از آب در نیومد. مصفا نقش شوهر تهرانی رو بازی می‌کرد که به اصطلاح این کاره نیست و کلن مرد ضعیفیه و به جای هم‌دستی و هم‌کاری با زنش مشغول سرگرمی‌های خودشه. در واقع رفع مسئولیت کرده و همه چیز رو انداخته رو دوش شریک زندگی‌اش. نمی‌دونم چرا این شرایط برام ملموس نبود. شاید مصفا انتخاب درستی برای این نقش نبود. شاید ایراد از فیلمنامه بود. نمی‌دونم. اما کلن برام نچسب بود و نمی‌تونستم این مرد رو به عنوان همسر هدیه تهرانی بپذیرم.

یکی از شخصیت‌های دوست داشتنی فیلم، به نظرم، مهران احمدی بود. فن بیانش عالی بود. بازی روان و راحتی هم داشت. اما متأسفانه این شخصیت هم ضعف‌های خودش رو داشت. در طول فیلم می‌بینیم که با آبان کل‌کل داره و یه جایی هم متوجه می‌شیم قبلن، یا شاید هنوز، بهش علاقه داشته، اما بعد یهو رها می‌شه. کاش صحنه‌هایی هم وجود داشت تا واکنشش رو، بعد از تمام سنگ‌اندازی‌هاش، در برابر موفقیت آبان می‌دیدیم.

کلن فیلمی هست که روی مرز قرار گرفته. می‌تونست خیلی بهتر از آب در بیاد اگر و اگر نویسندگان عاطفه و حس بیشتری رو وارد فیلم می‌کردند. کاملن مشخصه از وارد کردن احساسات بیش از حد در فیلم ممانعت کردند تا موقعیت‌های رومانتیک به وجود نیارن اما اونقدر افراط کردند که با فیلمی خشک و تا اندازه‌ای بی‌احساس روبرو می‌شیم. مثلن وقتی آبان به اعتیاد یکی از کارگرها گیر می‌ده برامون بی‌معنیه. خب، به این چه ربطی داره؟ آیا ما در طول فیلم شاهد رابطه‌ی احساسی این دو بودیم که حالا مراقبت یا توجه آبان معنا یا اهمیت داشته باشه؟ یا مثلن وحشتش از بالا رفتن از نردبان، که بعد برش غلبه می‌کنه، بهتر نبود در ابتدای فیلم اشاره می‌شد تا مخاطب ذهنش آماده‌ی پذیرش این تحول باشه؟

در پایان بد نیست به پوستر متفاوت این فیلم اشاره کنم. چون از بس در سینمای ایران طراحی پوستر ندیدیم و فقط عکس سر و هیکل می‌گذارند دیدن این پوستر خوب حالم رو خوب کرد. نمی‌دونم طراحش کی بود اما کاملن هوشمندانه و با ظرافت طراحی شده و جای تشکر و قدردانی داره.

 |  یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 17:48  توسط میم  |