...

پنجاه پنجاه

 

کارگردان: جاناتان لوین

نویسنده: ویل رایزر

مدت زمان: 100 دقیقه

کشور: آمریکا

سال اکران: 2011

امتیاز آقای مترجم: 6 از 10

 

این فیلم رو سال‌ها قبل در دوران دانشجویی‌م دیده بودم و یادم می‌آد از همون بار اول که دیدمش خوشم اومد. کلن کمدی‌درام‌های هالیوودی رو دوست دارم. این جور فیلم‌ها فضای آروم و دوستانه‌ای دارند و معمولن قبل از خواب تماشا می‌کنم. فیلم‌هایی هستند که پایان خوش دارند و همه چیز آروم و بی‌سر و صدا پیش می‌ره. حتا وقتی یه فاجعه‌ای پیش می‌آد انگار چندان هم فاجعه نیست و می‌شه جمع و جورش کرد.

پنجاه پنجاه از این دست فیلم‌هاست. ادم مرد جوانی هست که با دوست دخترش زندگی می‌کنه. البته شروع فیلم با همین تقاضا شروع می‌شه. یعنی ادم از ریچل می‌خواد که بیاد پیشش و با هم باشند. اون روز ادم پیش دکتر می‌ره تا ببینه نتیجه آزمایش‌ها چی شده و متوجه می‌شه سرطان گرفته و باید جراحی کنه. اما احتمال زنده موندنش پنجاه پنجاه هست. یعنی جراح‌ها همه‌ی سعی خودشون رو می‌کنند اما در هر صورت وضعیت ادم روی مرز مرگ و زندگی هست.

کل فیلم در باره‌ی مبارزه و مقابله با سرطانه اما این طور نیست که در طول فیلم مدام ادم رو در حال دوا و درمان ببینید. در واقع وجود سرطان در بدن ادم و در زندگی‌اش مفهومی نمادین داره. سرطان نماد تمام سختگیری‌ها و اضطراب‌های بی‌مورد ادم هست. ممکنه این سختگیری‌ها درست و به حق هم باشه! اما ادم در طول فیلم یاد می‌گیره یه جاهایی باید ول بده و بی‌خیال بشه و قرار نیست همه چیز اون طور که می‌خواد پیش بره. مثلن در ابتدای فیلم می‌بینیم ادم داره می‌دوئه تا به چراغ قرمز می‌رسه. قاعدتن باید منتظر بمونه ولی وقتی هیچ اتومبیلی رد نمی‌شه و خیابون هم خلوته ادم منتظر می‌مونه. بیش از حد قانون‌مداره. شاید خوب باشه اما این سختگیری‌ها به شکل سرطان سر و کله‌شون پیدا شد و روزگارش رو سیاه کرده. بعدتر در قسمت‌هایی پایانی فیلم می‌بینیم ادم، که رانندگی بلد نیست، همه چیز رو زیر پا می‌گذاره و درست شب قبل از جراحی دیوانه‌وار رانندگی می‌کنه تا همه‌ی خشم و ناراحتی خودش رو بیرون بریزه.

ادم زندگی خشکی داره. دقیقن مشکل از همین جا شروع می‌شه. یعنی در واقع مشکل ادم به پیش از شروع فیلم بر می‌گرده. زمانی  که زندگی‌ش هیچ هیجانی نداره. یک طرفه عشق می‌ورزه و نمی‌تونه آدم‌های اشتباه رو از زندگی‌اش حذف کنه. یه جورایی اصلن بلد نیست. شاید چون بیش از حد خوش‌قلبه و به همین دلیل جسارت ایستادن در برابر این جور افراد رو نداره. این شخص اشتباه توی فیلم همون دوست‌دخترش یعنی ریچل هست. ریچل به اصطلاح هنرمنده اما هنرمندی که آثارش افتضاج هستند و کسی ازشون استقبال نمی‌کنه. ریچل به ادم اهمیت نمی‌ده. براش نقش بازی می‌کنه و ادای دوست‌دخترها رو در می‌آره، اما در عمل براش وقت نمی‌گذاره. مثلن حاضر نیست باهاش توی بیمارستان بره یا حتا با تأخیر می‌ره دنبالش. رابطه‌ی جنسی راضی‌کننده‌ای هم ندارند و کلن رابطه‌شون رو هواست. یعنی یک رابطه‌ی درب و داغونی که چنگی به دل نمی‌زنه و اصلن معلوم نیست درست می‌شه یا نه. تا اینکه یک شب دوست صمیمی ادم یعنی کایل، که پسر بی‌خیال و بذله‌گویی هست، خیلی اتفاقی ریچل رو در حال بوسیدن مرد دیگه‌ای می‌بینه و ازش عکس می‌گیره و این عکس رو به ادم نشون می‌ده.

فردای اون روز ریچل برای بردن وسیله‌هاش می‌آد و سعی می‌کنه آخرین تیر خلاصش رو بزنه و ادم رو مجاب کنه برای هم ساخته شدن اما ادم نمی‌پذیره و اون رو از زندگی خودش می‌اندازه بیرون. اون دیگه به ریچل علاقه‌ای نداره و اگر هم بعد از اون همه اتفاق علاقه‌ای بهش داشت بعد ازخیانت ریچل بر باد رفته. بعلاوه دقیقن از زمانی که فهمید به سرطان مبتلاست برای مشاوره پیش روانشناس تازه‌کاری می رفت که دختر جوان و بانمکی هست. و بفهمی نفهمی این دو نفر از هم خوششون اومد. کاترین هم قبلن رابطه‌ی خوبی نداشت و مثل ادم درگیر رابطه‌ی اشتباه شده بود. انگار این تجربه مشترک اونها رو به هم نزدیک‌تر می‌کنه و باعث می‌شه بیشتر با هم صمیمی بشن.

رابطه‌ی ادم و کاترین یه رابطه‌ی از روی تفاهم صد در صد نیست. تفاوت‌هایی هم دارند که البته طبیعیه. مثلن کاترین شلخته است و مثل ادم همه چیزش مرتب و منظم نیست. از یه طرف ادم این نظم رو وارد زندگی‌ش می‌کنه، مثل اون صحنه‌ای که زباله‌ها رو از توی اتومبیل کاترین بیرون می‌اندازه، و از طرف دیگه کاترین هم کمی شلختگی رو وارد زندگی ادم می‌کنه. در واقع این دو در کنار هم به تعادل می‌رسند.

تجربه‌ی تماشای این فیلم رو به شدت توصیه می‌کنم. به خصوص اگر شخصی از نزدیکانتون به سرطان مبتلاست تماشای این فیلم می‌تونه به شما کمک کنه. از اونجایی که پدر خودم سرطان داره دوباره و چند باره این فیلم رو دیدم و راستش هم ناراحت می‌شدم و هم یه جورایی من رو خالی می‌کرد. بعد از بیماری بابا همراهش به بیمارستان می‌رفتم و با بیماران دیگه آشنا می‌شدم. در اکثر موارد این افراد از نظر روانی و ذهنی آرام نبودند. معلوم بود این عدم آرامش، این عصبیت، این خودآزاری، این ناراحتی درونی از مدت‌ها قبل باهاشون بود و بالاخره کار دستشون داد. ممکنه کسی بگه این دو ربطی به هم ندارند و بیماری سرطان به عوامل دیگه‌ای بستگی داره. اما به استثنای بعضی موارد  خاص، مثل ابتلای کودکان، در اکثر مواردی که بین بزرگسال‌ها دیدم این عدم آرامش و عصبیت وجود داشت.

در هر صورت کمی بی‌خیالی و آرامش ذهن هم بد نیست. می‌دونم این روزها همه جوره داره به همه یا اکثر ما سخت می‌گذره، اما خودم یاد گرفتم تسلیم شرایط نشم. این تسلیم نشدن می‌تونه به روش‌های مختلف انجام بگیره. می‌تونیم کاردستی درست کنیم. می‌تونیم کتاب بخونیم. می‌تونیم زبان جدید یاد بگیریم. می‌تونیم به طبیعت بریم یا با کسانی که دوست داریم وقت بگذرونیم. اما دست به هر کاری که می‌زنیم شادی و آرامش رو از زندگی حذف نکنیم چون به احتمال زیاد این تلخی و تلخ‌اندیشی به خودمون برمی‌گرده.

 

+ شما هم فیلمی سراغ دارید که مربوط به بیماران سرطانی باشه؟

++ این روزها حالتون رو با چی خوب می‌کنید؟

 |  یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰ساعت 20:51  توسط میم  |