...

تاريک مثل روز، روشن مثل شب

 

پای کرونا به خونه‌ی ما هم باز شد. چیزی که همیشه نگرانم می‌کرد و آزارم می‌داد بالاخره روبروم قرار گرفت. حالا چاره‌ای ندارم جز اینکه قوی باشم؛ اون هم نه برای مقابله، که برای کم نیاوردن خودم و خانواده‌م. همیشه اعتقاد داشتم ایستادگی و مقاومت باعث می‌شه خودمون ضعیف‌تر بشیم و برعکس، کمی سازش کمک می‌کنه تا درد و رنج رو راحت‌تر و بهتر تاب بیاریم و از کنارش بگذریم. حالا اما این ویروس به مادرم رسید. هیچ بعید نیست که چند هفته‌ی قبل من و برادرم هم مبتلا شده بودیم و فقط به علت جوانی و قدرت بدنی تونستیم دوام بیاریم. البته هنوز هم تو قسمت ریه‌هام خس خس می‌کنم و قلبم گاهی تیر می‌کشه اما فکر می‌کنم به میزان زیادی خطر از سر من گذشت.

نگران خودم نیستم. نگران مادر و پدرم هستم که سنی ازشون گذشته و مدام از مرگ حرف می‌زنند. وقتی می‌گن: «به هر حال هر کس یه جور می‌میره!» دلم می‌خواد داد بزنم: «از مرگ نگین! از زندگی حرف بزنین!» اما فقط سکوت می‌کنم و بغض راه گلوم رو می‌گیره. مادرم یه هفته می‌شه که می‌گفت سرش درد می‌کنه و ریه‌هاش عفونت کرده. مدام سرفه می‌کرد و سرگیجه داشت. بهش می‌گفتم بریم پیش دکتر. می‌گفت نه، خوب می‌شه. یک روز شد دو روز و بعد به یک هفته رسید. امروز خواهرم راضی‌ش کرد با هم به دکتر برن، و معلوم شد که کرونا گرفته. دکتر هم گفته بهتره در خونه استراحت مطلق داشته باشه چون اگر بیمارستان بره ممکنه حالش بدتر شه.

حال پدرم هم چندان تعریف نداره. درست چند روز بعد از فوت شجریان بود که پدرم آزمایش داد و بعد آندوسکوپی و سی تی اسکن. علائم نگران‌کننده سرطان درش دیده شده اما قطعی نیست. فقط امیدوارم به خیر بگذره و مشکل جدی نباشه. پدر و مادرم افرادی نیستند که روحیه خودشون رو حفظ کنند و خیلی زود خودشون رو می‌بازند. باز مادرم روحیه قوی‌تری داره ولی پدرم خیلی از مرگ حرف می‌زنه. تو سال‌های اخیر هم مسائلی پیش اومد که استرس زیادی رو تحمل کردند. چند شب پیش برادرم با حال بد پیشم اومد و قضیه پدرم رو تعریف کرد. تنها چیزی که تونستم بگم این بود که تو خونه نباید اضطراب و دلواپسی باشه و باید سعی کنیم محیط خونه رو شاد نگه بداریم. واقعن کار دیگه‌ای هم از دستمون بر نمی‌آد. اگه با غصه و ناراحتی و بر سر و سینه زدن بود که الان ما ایرانیان باید خوشبخت‌ترین مردم دنیا می‌بودیم.

وضعیت کارم فعلن چندان خوب نیست. تقریبن تو یه هفته اخیر هیچ پروژه جدیدی نگرفتم و از پس‌اندازم استفاده کردم. سعی می‌کردم تو کارهای خونه به مادرم کمک کنم که واقعن وقت‌گیر بود. از شنبه‌ هم کارهای خونه بیشتر می‌شه و باید هم مراقب پدر و مادرمون باشیم و هم به امور زندگی خودمون برسیم. نمی‌دونم دیگه چه کاری از دستمون بر می‌آد، جز صبر و حوصله و عشق؟

 

+ عکس از النوار کروچی

++ اگه جزو اون دسته از افراد هستید که هنوز کرونا رو جدی نگرفته مطمئن باشید خطر از اونچه که فکرش رو می‌کنید به شما نزدیک‌تره. اونقدر نزدیک که یهو جلوتون تمام قد می‌ایسته. هشدارهای پزشکی رو جدی بگیرید و حتمن بهداشت رو رعایت کنید. متأسفانه در ماه‌های اخیر دیگه تو خونه کسی این مسائل رو جدی نمی‌گرفت و حالا همه درگیرش شدیم.

+++ نیمی از استان‌های ایران در وضعیت قرمز هستند. تو خبرها خوندم که هیچ بعید نیست تا یکی دو ماه دیگه در ایران نزدیک به سیصد هزار نفر و بلکه بیشتر به علت کرونا فوت کنند.

 |  پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۹ساعت 14:10  توسط میم  | 

هفته‌ی بارانی

 

هوا دیگه پاییزیِ پاییزی شده! اینجا تقریبن از اولین روز هفته ابری و بارونی بوده و الان هم داره بارون می‌باره. هواشناسی اعلام کرده تا شنبه وضع همینه. خیلی وقت بود بارون نباریده بود و بعد پشت سر هم داره می‌باره و همه ما رو به فین فین کردن انداخته! خب، تو این مدت که نبودم یه عالمه اتفاق افتاد که بعضیاش رو اینجا تعریف می‌کنم.

قبل از هر چیز بلاگفا دچار مشکل شده بود و تقریبن تا یه هفته ادامه داشت، که ضد حال بود. یه مسائلی اون موقع پیش اومده بود که دوست داشتم تو وبلاگم ثبت کنم اما بعد که زمان گذشت آتیشم خوابید و به نظرم دیگه تعریف کردن اون ماجراها نمک سابق رو نداره. پس صرف نظر می‌کنم. این رو هم بگم یه خرده نگران شده بودم بلاگفا مثل چند سال قبل دچار مشکلات اون جوری نشده باشه و وبلاگ‌هامون یهو پاک نشن! به هر حال روزهای زیادی رو اینجا صرف نوشتن کردم و بدم نمی‌آد نوشته‌هام رو چند سال دیگه بازخوانی کنم و به خودِ این روزهام یه نگاهی بندازم. هر چند اینجا فقط بخش کوچولویی از خودم رو نشون می‌دم اما به هر حال خودم هستم. البته زیاد هم اهل بازخوانی نوشته‌های وبلاگی نیستم و معمولن متن‌هام رو ول می‌کنم به امون خدا. با وجود این ما رو نگران کردی بلاگفا. دیگه تکرار نشه لطفن! :))

بعد از قطعی بلاگفا من هم کمابیش قطع شدم. یعنی اون موقع هنوز هوا اینقدر سرد نشده بود. هنوز یه خرده تابستونی بود. بعد رفته بودم حموم و جلوی پنجره باز خوابیدم. این خوابیدن همان و سرما خوردن بنده همان! یه جوری سرگیجه داشتم که انگار مغزم می‌خواست بریزه بیرون. قشنگ خودش رو می‌کوبوند به کاسه‌ی سر. بعد از یکی دو روز گلوم عفونت کرد و افتضاح‌تر از قبل زمین‌گیر شدم. هیچ کاری نمی‌تونستم بکنم. فقط رو تخت دراز کشیده بودم و با موبایل ور می‌رفتم. حتا کتاب هم نمی‌تونستم بخونم که خیلی حرفه!! چون در بدترین شرایط هم معمولن کتاب از دستم نمی‌افته. هیچ چی دیگه، نه می‌تونستم چیزی بخورم و نه می‌تونستم کاری کنم. اشتهام کور شده بود و به زور چند لقمه‌ای بر می‌داشتم تا جون داشته باشم چهار قدم بردارم. فقط آب جوش می‌خوردم تا اینکه کم‌کم حالم بهتر شد. بعد دیدم نه، این طوری نمی‌شه! باید لباس گرم بپوشم و مراقب باشم. جالب اینجاست که من پارسال تا آخر مهر لباس‌های تابستونی می‌پوشیدم اما امسال از این خبرها نیست.

حالا سرماخوردگی یه طرف، پروژه‌ای که باید تحویل می‌دادم و مهلتش داشت به سر می‌رسید یه طرف دیگه. باورتون نمی‌شه، کم مونده بود با دست خودم کله‌م رو بکنم و یه سر جدید بگیرم. اصلن نمی‌تونستم تمرکز کنم اما با هر زحمتی بود کار رو تموم کردم و تحویل دادم. دو سه روز بعد از تحویل کار و بعد از اینکه حالم کمی بهتر شد عذاب وجدان گرفتم و داشتم می‌ترکیدم! همه‌ش به خودم می‌گفتم کاش چند روز مهلت می‌گرفتم و توضیح می‌دادم چه شرایطی برام پیش اومده. اون وقت می‌تونستم سر فرصت روش کار کنم. نمی‌دونم چرا به فکرم نرسید. همه‌ش می‌خواستم سر وقت تحویل بدم. البته کار بدی تحویل ندادم اما می‌تونست بهتر باشه. در هر صورت کارفرما بعد از چند روز بهم جواب داد و ظاهرن از نتیجه راضی بود.

تو این مدت یه عالمه فیلم هم تماشا کردم. هم فیلم دیدم و هم کارتون. یه جورایی یاد دوران بچگی‌م افتادم. اون روزها وقتی سرما می‌خوردم جلوی تلویزیون دراز می‌کشیدم و منتظر می‌موندم کارتون پخش شه و بعد کارتون‌های دکتر ارنست، دور دنیا در هشتاد روز، مهاجران، و غیره پخش می‌شد و آروم می‌گرفتم تا خوابم ببره. هنوز هم حس خوبی بهم دست می‌ده وقتی مریض هستم و جلوم یه فیلم مفرح پخش می‌شه و من یه چشمم به صفحه‌ی نمایش هست و یه چشمم سنگینی می‌کنه و داره ول می‌ده. یه جور لذت دور کودکی تو خودش داره. روزهایی که همه چیز گرم و نرم بود و یه حرارت مطبوعی تو خونه موج می‌زده و شنیدن صدای پدر و مادرم که در اتاق دیگه با هم راجع به مسائل روزمره حرف می‌زدند مثل لالایی خوشایندی بود که تمومی نداشت. وقتی مادرم کنارم می‌نشست و دستش رو روی پیشونی‌م می‌گذاشت تا ببینه دمای بدنم کاهش پیدا کرده یا نه، حس می‌کردم دارم بهتر می‌شم و چیزی به پایان مریضی نمونده... و خوب می‌شدم. همین قدر شفابخش و مایه‌ی آسایش بود.

هنوز هم چنین حسی رو به مادرم دارم. فقط مسئله اینه که حالا خرس گنده‌ای بیش نیستم و دیگه از اون نوازش‌های وقت و بی‌وقت مادرانه خبری نیست. وقتی هم که بیمار می‌شم نگاه نگران و سرزنش‌آمیز مادرم رو می‌بینم که می‌گه: «بیشتر مراقب خودت باش!» موضوع سر اینه که آدم هر چقدر مراقب خودش باشه مراقبت‌های مادرانه یه چیز دیگه است، و هیچ چی باهاش برابری نمی‌کنه.

چقدر بدون مادرم بدبخت و تنهام. و چقدر احتیاج دارم همیشه و هر لحظه خوشحال ببینمش. یادم می‌آد چند سال قبل سر موضوعی گلایه کردم و با ناراحتی گفتم: «نباید فلان رفتار رو با من می‌داشتی!» مادرم جوابی بهم داد که هنوز وقتی به یادش می‌افتم غم به جونم می‌اندازه. مادرم گفت: «بیشتر از این از عهده‌م بر نمی‌اومد. همه‌ی سعی خودم رو داشتم می‌کردم!» دو جمله‌ی ساده بیشتر نگفت اما انگار ناگهان همه چیز رو برام روشن و واضح کرد. انگار دیگه از دستش ناراحت نبودم. انگار مهر و علاقه‌م بهش هزار برابر شده بود و از پس اون چهره که زیر چشم‌ها و دور لبانش چین افتاده بود چهره دختر جوانی رو دیدم که با هزار آرزو ازدواج کرده بود و می‌خواست بچه‌های سالم و قبراقی بزرگ کنه که به موقعیت‌های عالی برسند. درست مثل تمام پدر و مادرهای دنیا. از اون به بعد گلایه‌هام کمرنگ‌تر شد و کمرنگ‌تر.

این روزها که موج دوم کرونا به راه افتاده و مازندران به وضعیت هشدار رسیده خیلی نگران حال پدر و مادرم هستم. دوباره خبر فوت دوست و آشنا، به علت کرونا، داره دهن به دهن می‌چرخه که به خودی خود فشار روانی زیادی وارد می‌کنه. تو تابستون هم که همه سنگ تموم گذاشتند و یه جوری سمت شمال حمله کرده بودند که هیچ بعید نیست یکی دو هفته دیگه مازندران باز وضعیت قرمز شه. به هر حال کاری‌ش هم نمی‌شد کرد. همه رو که نمی‌شد به زور تو خونه نگه داشت. فقط امیدوارم وضع بدتر نشه و این واکسن هم زودتر ساخته و توزیع شه. خیلی مراقب خودتون و اطرافیانتون باشید!

 

+ پشت صحنه سریال دوستان رو دیدین؟ به بانمکی خود سریاله!

 |  چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۹ساعت 18:42  توسط میم  | 

دل

 

ژانر: عاشقانه، اجتماعی

تعداد فصل‌ها: 3

تعداد قسمت‌ها: 40

کشور: ایران

امتیاز آقای مترجم:1 از 10

 

به ندرت پیش اومده سریالی ببینم که نظرم رو جلب کنه و اگر هم بخوام سریال ببینم معمولن سریال‌های آمریکایی، انگلیسی و کانادایی یا فرانسوی رو تماشا می‌کنم تا زبانم تقویت بشه. در این ده سال اخیر هم سریال‌های زیادی رو دیدم که نیمه تمام باقی گذاشتم و حتا اسمشون رو هم به یاد نمی‌آرم. اما برام خیلی جالبه که آمریکایی‌ها در مزخرف‌ترین آثارشون هم به چند نکته توجه می‌کنند که از این بین یکی‌ش قصه است. یعنی شما در بدترین سریال‌های آمریکایی هم می‌بینید یک قصه‌ای وجود داره برای خودش و اونقدر شخصیت‌ها یک پا در هوا نیستند. ضمن اینکه معمولن سریال‌ها و فیلم‌های آمریکایی با اقتباس از رمان، داستان بلند، داستان کوتاه، گرافیک نوول یا کمیک استریپ ساخته می‌شن، و همین موضوع به خودی خود نقطه قوت به حساب می‌آد. نکته بعدی که در آثار آمریکایی نظرم رو جلب کرده فیلمبرداری درسته! یعنی کادرها و قاب‌هایی که انتخاب می‌کنند از نظر کیفی متوسط به بالا هستند. تقریبن می‌تونم بگم تمام بازیگرها درست انتخاب می‌شن و کیفیت بازی‌ها متوسط به بالا هستند. حتا بازیگران درجه هفت و هشت هم بلد هستند چطور جلوی دوربین ظاهر شن و اصول ابتدایی بازیگری رو بلدند.

مواردی که در بالا اشاره کردم، یعنی داستان، فیلمبرداری و بازیگری، سه موردی هستند که بلافاصله نظر ما مخاطبان رو جلب می‌کنند. کاری به محتوا، طراحی صحنه، گریم، موسیقی، طراحی لباس، تدوین، نورپردازی، صدا و غیره ندارم. همه‌ی اینها حتمن اهمیت دارند و امکان نداره یک اثر سینمایی یا سریال سطح کیفی بالایی داشته باشه و سازندگان به این چیزها اهمیت ندن. اما همون طور که گفتم معمولن وقتی پای تماشای سریال یا فیلم می‌نشینیم انتظار داریم داستان سر و ته داشته باشه، یا بازی بازیگرها تو ذوق نزنه. نکته‌ای که تقریبن در اکثر فیلم‌ها و به خصوص سریال‌های ایرانی نادیده گرفته می‌شه.  یعنی ضعف در داستان تا اونجا پیش می‌ره که حذف بسیاری از صحنه‌ها عملن هیچ لطمه‌ای به اصل ماجرا نمی‌زنه چون شخصیت‌ها تغییر و تحول آنچنانی نمی‌کنند و در ضمن پیش برنده داستان نیستند! بلکه فقط وجود دارند تا پر کنند. به همین علت بسیاری از شخصیت‌ها بود و نبودشون اهمیت نداره و ای بسا بهتره که نباشند.

امشب گفتگوی هوشنگ گلمکانی با منوچهر هادی رو دیدم و فکر کردم شاید بد نباشه من هم نظرم رو در این باره بنویسم. راستش مدت‌هاست می‌خوام در باره‌ی سریال‌های ایرانی و به خصوص سریال‌هایی که در شبکه‌ی نمایش خانگی ساخته می‌شن بنویسم اما دستم به نوشتن نمی‌ره، چون واقعن از نظر کیفی در سطح پایینی هستند. از یه طرف دیگه، ترجیحم اینه که اگر می‌خوام آثاری رو معرفی کنم آثاری باشند که دوستشون دارم و از دوست‌داشتنی‌های زندگی‌م بنویسم. حالا از این فرصت استفاده می‌کنم و نظرم رو در مورد نکاتی که گلمکانی به درستی اشاره کرد می‌گم.

قبل از هر چیز باید بگم این گفتگو یکی از بهترین گفتگوهایی بود که دیدم. در گفتگوی گلمکانی و هادی به خوبی متوجه دو ذهن، دو دیدگاه متفاوت می‌شین. در یک سو گلمکانی با ذهنی آموزش دیده، تحلیل‌گر و دقیق، با سلیقه‌ی بالا نشسته، و در سوی دیگه هادی حضور داره که پاسخ‌هاش به خوبی نشون می‌ده تحلیل درستی نسبت به موقعیت‌ها و روابط مختلف آدم‌ها و شخصیت‌های جامعه یا دنیای سینما و سریال نداره.

بعد از تماشای سریال دل، اولین چیزی که نظر من رو جلب کرد نشون دادن زندگی قشر مرفه جامعه‌ی ایرانی هست و اونقدر این سبک زندگی اغراق‌آمیز بود که به قول گلمکانی شخصیت‌ها حتا توی خونه کفش پاشنه بلند می‌پوشند و صدای تق تق کفششون تو فضا می‌پیچه! این نقد کاملن به جا و درست هست و تا موارد دیگه مثل داشتن آرایش در تمام صحنه‌ها یا لباس‌های پر زرق و برق، حتا زمانی که هیچ کار نمی‌کنند، پیش می‌ره. واقعیت اینه که این قشر این طور زندگی نمی‌کنند. می‌تونم حدس بزنم منوچهر هادی اصلن با این جور افراد رابطه‌ی نزدیک و درستی نداشته، یا اگر هم این سبک زندگی رو دیده، لایه‌های زیرین این طبقه‌ی اجتماعی رو نشنناخته! به همین دلیل سریالی ساخته که بیشتر به ویترین فروشگاه‌ها شبیه هست. مثلن در مورد پوشیدن کفش در منزل، هیچ آدمی تو خونه‌ی خودش، اینقدر شق و رق راه نمی‌ره و لباس نمی‌پوشه! اگر هم خانواده‌هایی کفش می‌پوشند این کفش‌ها راحت و سبک هستند. به طور کل نحوه‌ی پوشش و آرایش بازیگران این سریال به شدت توی ذوق می‌زنه و همه چیز رو نچسب و ناخوشایند می‌کنه.

دومین نکته‌ای که نظر من رو جلب کرد معماری و فضاهای به قول خودشون لاکچری هست. اولن باید بگم من با این کلمه‌ی لاکچری خیلی مشکل دارم و نمی‌فهمم چرا از کلمه‌ی مجلل یا باشکوه استفاده نمی‌کنیم؟ ثانین چرا اصرار داریم این سبک زندگی رو نشون بدیم وقتی شرایط فرهنگی، سیاسی و اجتماعی کشور به ما اجازه‌ی ورود رو نمی‌ده؟ مطلقن زنان و مردان در این قشر این طور رفتار نمی‌کنند و این چیزی که شما در این سریال می‌بینید بیشتر نشون‌دهنده‌ی خانواده‌های تازه به دوران رسیده‌ای هست که نمی‌دونند با پول‌هاشون چه کار کنند، و نه خانواده‌ای که ثروت موروثی و فلان و بهمان دارند. معماری و اسباب و اثاثیه‌ای که توی این سریال استفاده شده جز این نیست. انگار فیلمساز اصرار داشته همه چیز رو به زور توی اثرش فرو کنه و یک کلاژی از آثار قیمتی داشته باشه که نباید به اون صورت چیده می‌شدند.

برام خیلی جالب بود وقتی شنیدم این سریال اسپانسر نداشته. برعکس، وقتی چند قسمت رو تماشا کردم معتقد بودم احتمالن نشون دادن وسایل پر زرق و برق یه ربطی با تبلیغ اون محصولات باید داشته باشه. البته اگر هم این طور بود هیچ ایرادی نداشت و سریال‌ها و آثار سینمایی زیادی در همه‌ جای دنیا ساخته می‌شن که از محصولات برندها و شرکت‌های معتبر استفاده می‌کنند تا بخشی از هزینه‌ها رو در بیارن. یک نمونه‌ی بارز شرکت اپل هست که بارها و بارها محصولاتش رو در سریال‌ها و فیلم‌های آمریکایی دیدم. اما مسئله اینجاست که در سریال دل هیچ چیز حساب شده نیست. یعنی تا اونجا پیش می‌رن که گاهی وسایل حتا بر حضور بازیگر و دیالوگ‌هایی که بر زبون می‌آرن سایه می‌اندازند. یادمه یه جاهایی از سریال اصلن نمی‌فهمیدم بازیگرها دارند چی می‌گن و چه کار می‌کنند و فقط داشتم به وسایل و اثاثیه نگاه می‌کردم. انگار وارد فروشگاه شده بودم و می‌خواستم برای خودم چیزی بخرم!!

مسئله‌ی دیگه‌ای که نظر من رو جلب کرد انتخاب بازیگرهاست. اتفاقن گلمکانی هم به این موضوع اشاره کرد و ظاهرن مردم هم این انتقاد رو کرده بودند. این سریال اساسن داستان عاشقانه‌ی جوان‌های بیست تا سی ساله هست و نه افرادی که در مرحله‌ی میانسالی هستند. حامد بهداد، ساره بیات و یکتا ناصر همگی در دهه چهل عمرشون هستند و اصلن این چهره‌ها مناسب چنین نقش‌هایی نیستند. البته توجیه هادی این بود که سرمایه‌گذاران قبول نمی‌کردند از چهره‌های ناشناس استفاده کنند و می‌خواستند بازیگران معروف رو به کار بگیرند تا سرمایه‌شون برگرده. به نظرم این توجیه درست نیست و به قدر کافی بازیگر حرفه‌ای و جوان وجود داره. برای من شخصن دیدن این جور ناز و اداها کسل‌کننده بود و نمی‌تونستم ساره بیات یا حامد بهداد رو دختر و پسر جوان تصور کنم که برای هم ناز می‌کنند و قربون و صدقه‌های بی‌مزه می‌رن. از اون بدتر آرایش‌های زننده‌ای بود که لابد برای جوان‌تر نشون دادن خانم‌ها استفاده کرده بودند و بدترشون کرده بود. مثلن چهره یکتا ناصر گاهی اونقدر پیر نشون داده می‌شد که به خودم می‌گفتم بیشتر مناسب بود که نقش مادر رو بازی کنه تا خواهر.

خود داستان به معنی واقعی کلمه کشدار هست. من تمام قسمت‌ها رو ندیدم اما همین چند قسمتی که تماشا کردم رو مدام جلو می‌زدم و واقعن چیزی رو هم از دست نمی‌دادم. ظاهرن ارشاد اصرار داره که هر قسمت از سریال نباید کمتر از چهل دقیقه باشه و به همین علت مدام از اسلوموشن استفاده می‌کردند یا صحنه‌هایی رو می‌بینیم که می‌تونسته خلاصه‌تر باشه، مثل رفت و آمد آدم‌ها و اتومبیل‌ها و از این قبیل. اما به نظر من این توجیه درست و منطقی نیست. حتا اگر «باید» هر قسمت رو بالای چهل دقیقه بسازیم می‌تونیم روی داستان و گفتگوها بیشتر فکر و کار کنیم، تا هر چیز بی‌ربطی رو کنار هم قرار ندیم. ظاهرن ایده‌ی اولیه داستان نشون دادن خانواده‌ای اشرافی بود که مشکل‌دار هستند. اصلن همین کلمه‌ی اشرافی که جناب هادی در گفتگو به کار برده تاریخ مصرفش گذشته و اهمیت سابق رو نداره. امروزه در همه جای دنیا می‌گن طرف ثروتمنده. یعنی مثل سابق مهم نیست شاه و شاهزاده باشی یا تبارت به کی می‌رسه. صرف نظر از این نگاه، نمونه‌های موفقی در سینما ساخته شده که گلمکانی هم به درستی اشاره کرد. مثلن همشهری کین یا تایتانیک. شاید در وهله‌ی اول بگین این فیلم‌ها با هزینه‌ی زیادی ساخته شدند اما فراموش نکنید که داستان‌هاشون به قدر کافی زیبا و عمیق هستند و به خوبی تضادهای طبقاتی و وضعیت بد افراد مرفه رو نشون می‌دن، بدون اینکه چیزی توی ذوق بزنه! نمونه‌ی خوب و موفق ایرانی مثل سعادت‌آباد رو هم داریم که به نظرم می‌تونسته برای نویسنده‌ها و فیلمساز الهام‌بخش باشه و در کارشون استفاده کنند.

بنابراین پرداخت داستان اصلن موفق نیست. شخصیت‌ها بیشتر به عروسک‌هایی شبیه هستند که به سادگی بازی داده می‌شن. انگار هیچ درک و فهمی نسبت به موقعیت خودشون ندارند. به همین دلیل دست به اعمالی می‌زنند که نه فقط عقلانی و باورپذیر نیست، بلکه سانتیمانتالیسم محضه! این قهر و آشتی‌های به قول خودشون عاشقانه به مرور واقعن ستوه‌آور می‌شن و کاملن غیر واقعی هستند.

جدا از این، داستان اصلن تعلیق نداره!! نویسنده‌ها سعی کرده بودند مخاطب رو جا به جا غافلگیر کنند اما برای من نه فقط غافلگیرکننده نبودند، بلکه حتا اذیت هم می‌شدم. مهم‌ترین علت این بود که شخصیت‌ها رفتار هوشمندانه‌ای از خودشون نشون نمی‌دادند. مثلن یاد رفتارهای حامد بهداد، بعد از غیبت ساره بیات در روز عروسی، می‌افتم و به خودم می‌گم این رفتار یه مرد بالغه؟! چند ساعت آدم توی یه ساختمون دور خودش می‌چرخه که چی؟ و من مخاطب باید مدام این دور خود چرخیدن رو تحمل کنم و پیش خودم به زور استنباط کنم اینها علائم عشقه! در ضمن این داستان‌های عاشقانه‌ی تو در تو که کپی ناشیانه‌ای از سریال‌های ترکی بود، که باز اونها خودشون از سریال‌های آمریکایی تقلید می‌کنند، گاهی اونقدر تکراری می‌شد که عشق‌زده می‌شدی و روابط اهمیت خودشون رو از دست می‌دادند. به نظرم بهتر بود به جای چپاندن این همه روابط درهم برهم یکی دو رابطه رو به درستی نشون می‌دادند تا داستان یک مسیر درست و اصلی داشته باشه. اساسن وقتی تعداد شخصیت‌ها زیاد می‌شه کنترل و مدیریت تک تکشون سخت و گاهی غیرممکنه. به همین علت وقتی توانایی لازم رو نداریم بهتره که اصلن سراغ چنین داستان‌هایی نریم و به بهانه‌ی سریال‌سازی ده‌ها شخصیت بلاتکلیف به وجود نیاریم.

در این سال‌ها تب ساخت سریال در شبکه نمایش خانگی گرم‌تر شده و پشت سر هم سریال می‌سازند. ظاهرن این سریال‌ها سراغ موضوعاتی می‌رن که در تلویزیون بهشون نمی‌پردازند و به همین علت مورد استقبال مردم قرار گرفتند. مثلن ظاهر خانم‌ها کمی آزادتر هست و مثل تلویزیون نیستند که موهاشون رو کامل بپوشونند یا گفتگوها کمی صریح‌تر انجام می‌گیره. اما تا اونجایی که حوصله و وقتم اجازه می‌داد و قسمت‌هایی رو از هر سریال دیدم همگی این ضعف‌ها رو داشتند. انگار همه‌ی این سریال‌ها رو یک نفر ساخته و هیچ یک ویژگی بارزی نداشتند. ممکنه بعضی‌ها بگن این افراد امکانات ندارند و نباید این سریال‌ها رو با سریال‌های خارجی مقایسه کرد. واقعیت اینه که حتا وقتی با سریال‌های ایرانی مثل پهلوانان نمی‌میرند، پس از باران، شب دهم و مانند اینها مقایسه می‌کنم هم نمی‌تونم نمره قابل قبولی بهشون بدم. قبلن دست کم سریال‌های ایرانی یک داستانی داشتند و ماجراها سر و ته داشت، الان انگشت روی هر جا که بگذاری ایراد داره.

نکته‌ی آخری که دوست دارم اشاره کنم اینه که سازندگان چنین سریال‌هایی مشخصن مردم رو هدف قرار می‌دن، و در ساخت چنین آثاری خودشون رو توجیه می‌کنند که مردم دوست دارند چنین زندگی‌هایی رو تماشا کنند. و بعد دسته‌بندی آثار عامه‌پسند و آثار هنری رو پیش می‌کشند. این دسته‌بندی اساسن اشتباه هست چون آثار می‌تونند عامه‌پسند باشند اما ارزش هنری بالایی هم داشته باشند. یعنی ارزش هنری و اقبال مردمی لزومن در تضاد با هم نیستند. در دنیای ادبیات و سینما هم صدها و بلکه هزاران اثر می‌تونم مثال بزنم که در تصدیق این حرفم هست. اما گیریم که این حرف درست باشه و برای این قبیل دسته‌بندی‌ها ارزش قائل باشیم. این وسط وظیفه‌ی فیلمساز چیه؟ یعنی هیچ کوششی برای بالا بردن سلیقه مردم نباید داشته باشه و همه چیز باید در سطح بگذره؟

 

+ در باره‌ی سریال‌های شش فوت زیر زمین و دوستان هم نوشته بودم.

 |  جمعه ۴ مهر ۱۳۹۹ساعت 1:19  توسط میم  | 

سه سالگی

 

سه سال پیش در چنین روزی این وبلاگ رو ساختم و از اون روز تا امروز دوستان زیادی به وبلاگم اومدند و رفتند، اما یک چیز ذهن من رو مشغول کرده! چرا بین ما وبلاگ‌نویس‌ها خبر عروسی و دومادی منتشر نمی‌شه؟ کم‌کم داریم پا به پای هم پیر می‌شیم!

ولی خودمونیم، زمان چه زود می‌گذره. انگار همین دیروز بود که با یه دنیا غصه و ناراحتی وبلاگ جنون رو ساختم. تقریبن شش سال پیش بود. بعد یه مشکلی پیش اومد که مجبور شدم پاکش کنم. ای کاش محتوای اون وبلاگ رو به صورت ثبت موقت در می‌آوردم تا دست کم مطالبم رو داشته باشم. به هر حال خاطرات بانمکی از اون وبلاگ دارم و مطالب عاشقانه‌م رو اونجا می‌نوشتم که دود شد رفت. بعد از چند ماه اینجا رو ساختم و فعلن همین جا با اسم مستعار می‌نویسم که این فسقل جا بهتر از هر جای دیگه است.

پاییز هم از راه رسید و چشم رو هم بگذاریم روزی می‌آد که لباس‌های گرم رو باید از گنجه در بیاریم و بخاری‌ها رو روشن کنیم و شب‌های سرد رو زیر پتو بخوابیم. بعد هم زمستون رو سر می‌کنیم تا برسیم به نوروز و من سی و شش ساله می‌شم. به همین راحتی دارم به دهه‌ی چهل عمرم نزدیک می‌شم. واقعن غم‌انگیزه. این گذر عمر و موهایی که دارند یکی یکی سفید می‌شن و بدنی که در هر صورت رو به تحلیل می‌ره، حتا اگه مراقب تغذیه و ورزش و سلامت روان خودت باشی. و اون جنون جوانی کم کم داره کنار می‌ره عقل و منطق پررنگ می‌شه که راستش بفهمی نفهمی کسل‌کننده است و یه روزایی کفر خودم هم در می‌آد.

همه چیز خوبه. کارم رو دوست دارم و روز به روز دارم بیشتر پیشرفت می‌کنم. با وجود کرونا و هزار و یک مشکلی که پیش اومد تابستون رو عالی سپری کردم و قصد دارم پاییز رو هزار بار بهتر و شیرین‌تر بگذرونم. بعد از نوروز 99 کمتر با دیگران وقت گذروندم و مدت‌هاست که از هیچ کس هیچ خبری ندارم. دلم برای بچه‌ها تنگ شده. اما الان کیه که بتونه برای دیگری وقت بگذاره و مثل روزهای دانشجویی سرخوش و بی‌خیال باشه؟ هر چقدر سنمون بالاتر می‌ره دغدغه‌هامون بیشتر می‌شه و بیشتر تو لاک خودمون فرو می‌ریم. خیلی‌ها از ایران رفتند. خیلی‌هام که موندند تمام وقت دارند دنبال یه لقمه نون می‌گردند تا شکم زن و بچه‌هاشون رو سیر کنند. خیلی‌هام خبری ازشون نیست و نمی‌دونم مردند یا زنده. این هم از زندگی! چه بازی‌ها که در نمی‌آره!

این روزها که رتبه بچه‌ها اومده و دارند انتخاب رشته می‌کنند یاد خود کوچولو موچولوم می‌افتم. هجده ساله‌م بودااا، فکر می‌کردم دیگه بزرگ شدم و چه خبر شده! بعد که دانشگاه رفتم متوجه شدم هیچ خبری نیست و خودتی و خودت. فقط دخترام اضافه شده بودند که یه خرده حالمون رو بهتر می‌کردند. اما در نهایت دانشگاه هم یه مدرسه گنده‌تر بود.

راستش اصلن نمی‌دونم هانی، خواهرزاده‌م، چه کار کرد. ممنون که پیگیر بودید و می‌خواستین نتیجه رو بدونین. ولی صادقانه می‌گم بی‌خبرم. طفلک الان اونقدر اضطراب داره که نمی‌خوام سؤال پیچش کنم. فقط امیدوارم به رشته مورد علاقه‌ش برسه و بتونه در آینده از کارش لذت ببره. همه‌ی ما بیشتر وقتمون رو صرف کار می‌کنیم. پس مهمه که کارمون رو دوست داشته باشیم و ذهنمون رو الکی خسته و پیر نکنیم. اگه رشته‌ش رو دوست داشته باشه، دیگه بقیه چیزها کشمکش‌های معمولی هستند که نمک زندگیه.

امیدوارم اگه شما هم امسال آزمون دادید از نتیجه راضی بوده باشید. خوب یا بد، سخت یا آسون هر کس نتیجه زحمات خودش رو می‌بینه. این حرف‌ها هم سال‌هاست که قبل و بعد از کنکور شنیده می‌شه که امسال جواب‌ها لو رفت و حق مردم خورده شد و فلان و بهمان. بی‌رودربایستی می‌گم به این حرف‌ها اعتقادی ندارم. کسی که زحمت کشیده باشه و تلاش کرده باشه حتمن نتیجه زحمتش رو می‌بینه. افرادی هم که دنبال دانشگاه‌های برتر هستند اصلن دنبال دزدی و سؤال‌های لو رفته نمی‌گردند چون در طول چند سال اونقدر تلاش کردند و خوندند که می‌دونند به چی و کجا می‌خوان برسند. کسانی می‌رن دنبال سؤال‌های لو رفته که زحمت نکشیدند و می‌خوان یه شبه راه صد ساله رو طی کنند و معمولن هم به نتیجه دلخواه نمی‌رسن. 

بگذریم! سه سال از عمر این وبلاگ و عمر من و شما می‌گذره. امیدوارم نوشته‌هام براتون مفید بوده باشه و خوشحالم که همراهی‌م می‌کنید.

 

+ عکس از تایلر نیکسون

++ پاییز مبارک!

+++ اگه بپرسم چرا اینجا رو می‌خونید چی جواب می‌دین؟

 |  سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹ساعت 10:11  توسط میم  |