...

پاییزترین پاییز

 

فردا آخرین روز پاییزه و بعد باید منتظر بمونم تا نه ماه سپری شه و باز به فصل محبوبم برسم. پاییز غمناکی بود. اتفاق‌های زیادی تو خانواده‌م افتاد که تقریبن نصفش غصه و ناراحتی بود. این روزهای آخر هم مدام مضطرب بودیم و نمی‌تونستیم آروم بگیریم. بیماری پدر و مادرم، مشکلاتی که برای برادرم پیش اومد، وضعیت کارم و این کرونای لعنتی، که انگار تمومی نداره و دیگه واقعن صبرم رو به سر رسونده، دست به دست هم دادند تا همه جوره زمان زود بگذره و فرصت چندانی برای خلوت کردن و گشتن در طبیعت نداشته باشم.

دقیقن پارسال همین روزها بود که زمزمه‌های شیوع کرونا شنیده می‌شد و هنوز هیچ کس جدی نمی‌گرفت. هیچ کس فکر نمی‌کرد این ویروس می‌تونه باعث خونه‌نشینی میلیون‌ها نفر شه و بسیاری از کسب و کارها رو در نطفه خفه کنه. از همون روزهای اول خبرهای مرتبط با این ویروس رو دنبال کردم تا امروز که می‌دونیم چند شرکت موفق به ساخت واکسن کووید 19 شدند. متأسفانه این خبر با وجود خوش بودنش برای ما عملی نمی‌شه و تا اونجایی که خوندم و مطالعه کردم کشورهای بی‌پول و فقیر توانایی تهیه واکسن‌ها رو ندارند و اولویت با کشورهای پیشرفته و ثروتمنده.

همین یک ساعت پیش خبر جدیدی در آسوشیتد پرس منتشر شد مبنی بر اینکه در هند، طبق آمار رسمی، ده میلیون نفر به کرونا مبتلا هستند. یعنی کنترل اوضاع به طور کل از دست هندی‌ها خارج شده و سیل کرونا از سمت هند داره جاری می‌شه و تعداد قربانی‌ها در زمستان امسال وحشتناک بالا خواهد رفت و تمام کشورهای منطقه رو تحت تأثیر قرار خواهد داد. خبر تلخ دیگه که روزنامه گاردین چهارشنبه منتشر کرد این بود که کشورهای بی‌پول به احتمال زیاد تا سال 2024 درگیر کرونا خواهند بود. در واقع بلاتکلیفی محض رو پیش‌رو داریم و درست مثل این می‌مونه که وارد برزخ جدیدی شدیم.

جالبه که در این وضعیت خبر ساخت واکسن ایرانی کووید 19 منتشر شده و داره دست به دست می‌شه. بسیار عالی! اما این تموم ماجرا نیست و گرفتاری‌های بیشتری خواهیم داشت. احتمالن وحشتناک‌ترین موردی که باید بهش اشاره کنیم نحوه‌ی حمل و نقل واکسن‌هاست. این واکسن‌ها نسبت به دما حساس هستند و در شرایط خاصی باید نگهداری شن تا از بین نرن.

اولین شرکت‌هایی که این واکسن رو ساختند فایزر و بیون‌تک، مدرنا و آکسفورد-استرازنکا بودند. تمام این واکسن‌ها باید در دو مرحله به بدن تزریق شن تا تأثیر بگذارند. شرکت فایزر و بیون‌تک اعلام کرد میزان اثرگذاری واکسنش نود و پنج درصده و می‌تونه در 2021 حدود یک میلیارد و سیصد میلیون دوز تولید کنه. شرکت مدرنا هم گفته میزان اثرگذاری واکسنی که ساختند 94.5 درصده و در سال جدید یک میلیارد دوز تولید می‌کنند. واکسن‌های این دو شرکت به شدت ناپایدار هستند و در دمای زیر صفر باید نگهداری بشن (اگر اشتباه نکنم دمای نگهداری واکسن شرکت اول حدود منفی هفتاد درجه سانتیگراد باید باشه، و واکسن شرکت دوم باید در دمای حدود منفی بیست درجه سانتیگراد). این موضوع باعث شده شرکت‌ها و دولت‌ها با مشکل جدیدی روبرو بشن و اون ساخت تجهیزات لازم برای انتقال این واکسن‌هاست. چون بحث یک میلیون و صد میلیون واکسن نیست و چند میلیارد واکسن رو باید جابه‌جا کنند. موضوعی که همه چیز رو سخت‌تر می‌کنه اینه که واکسن شرکت اول تا پنج روز دوام می‌آره و بعد فاسد می‌شه. اما واکسن مدرنا می‌تونه تا چهار هفته دوام بیاره که این کار رو راحت‌تر می‌کنه.

واکسن‌هایی که دو شرکت اول ساختند گرانقیمت هستند. یعنی هر دوز حدود سی دلار می‌شه و اگر در دو مرحله بخوایم تزریق کنیم حدودن بین شصت تا هفتاد دلار می‌شه که اگر به ریال بخوایم تبدیل کنیم چیزی معادل یک و پونصد می‌افته. اما واکسن شرکت سوم یعنی آکسفورد-استرازنکا هم ارزون‌تره و هم شرایط نگهداری آسون‌تری داره. شرکت‌های سوم اعلام کردند می‌تونند در سال آینده سه میلیارد دوز تولید کنند.

من هم وقتی یکی دو ماه پیش این خبرها رو خوندم خیلی خوشحال شدم و به خودم گفتم خب، دست کم تا سال آینده و آغاز سال 2022 به میزان زیادی کرونا کنترل می‌شه و می‌تونیم امیدوار باشیم که دوباره به حالت عادی برگردیم. وقتی هم که دولت اعلام کرد برای 20 میلیون نفر در سال جدید واکسن تهیه می‌کنند حتا خوشحال‌تر هم شدم و به خودم گفتم انگار آقایون با وجود بی‌عرضگی دارند یه کارهایی می‌کنند، اما زهی خیال باطل!

چند روز پیش همین دولت اعلام کرد پول لازم برای تهیه واکسن‌ها رو ندارند و حالا باید به واکسن‌های ایرانی امیدوار باشیم. نمی‌دونم کیفیت این واکسن‌ها در چه سطحی هست و آیا سازمان‌های معتبر جهانی هم این واکسن‌ها رو تأیید کردند یا نه. اما یک چیز این وسط برام سؤال شده آیا ما تجهیزات لازم برای نگهداری و انتقال این واکسن‌ها رو داریم؟ وقتی کشورهای پیشرفته و ثروتمند، با وجود پیش‌قدم بودن در ساخت واکسن، درگیر مشکلات حمل و نقل شدند و نگران هستند واکسن‌هاشون فاسد نشن، آیا ما می‌تونیم امیدوار باشیم واکسن‌های ایرانی سالم و درست ساخته و توزیع خواهند شد؟

دست کم وضعیت مدیریتی که در تمام سال‌های گذشته دیدیم من یکی رو واقعن نگران و ناراحت کرده، و نمی‌دونم چه واکنشی باید نشون بدم و تصمیم‌هام برای آینده به شدت متزلزل شده.

سال گذشته، این روزها، درگیر باز کردن شرکت معماری بودم و به خودم می‌گفتم بالاخره یکی از آرزوهام داره عملی می‌شه. بالاخره می‌تونم طرح‌هام رو عملی کنم و به صورت حرفه‌ای ساخت و ساز کنم. بعد کرونا پیش اومد و قرنطینه و پر شدن بیمارستان‌ها و وضعیت قرمز مازندران و استان‌های دیگه و گرفتاری‌های دیگه. تا اومدم به خودم بیام و کمی کارها رو راست و ریس کنم خودم و خانواده‌م هم درگیر کرونا و بیماری‌های دیگه شدیم، و بعد چشم رو هم گذاشتم و باز کردم پاییز به آخر رسید.

باید تصمیم‌های جدیدی بگیرم. وقتی امروز خبر ده میلیون بیمار مبتلا به کرونا در هند رو خوندم چنان وحشت کردم که الان اصلن نمی‌دونم باید چه کار کنم. ایران و هند فاصله چندانی از هم ندارند و هر لحظه امکان داره ایران رو به شدت فلج کنه. از این طرف که خودشون اعلام کردند پول برای خرید واکسن خارجی ندارند، از طرف دیگه وضعیت واکسن ایرانی و ساخت دست کم صد و شصت میلیون دوز و توزیعشون زمان‌بر هست و حداقل تا پایان زمستون طول می‌کشه. این وسط هم شرایط زندگی و کار برای همه داره سخت و سخت‌تر می‌شه و به وضوح دارم می‌بینم فقر و بزهکاری نسبت به چند سال پیش بیشتر شده.

گاهی به خودم می‌گم چه مدت دیگه باید صبر کنم؟ از این ماجرای بی‌پایان خسته‌ و نگرانم. باید به فکر راه چاره باشم.

 

+ برای کسی که شب تا صبح و صبح تا شب تو خونه نشسته و کار خاصی انجام نمی‌ده معلومه که کرونا هیچ اهمیتی نداره و تأثیری بر زندگی‌ش نمی‌گذاره. شرایط افرادی مثل من زمین تا آسمون با این دسته از افراد متفاوته. ما چاره‌ای جز فعالیت در جامعه نداریم. معمار که نمی‌تونه یه گوشه بنشینه و ساختمون خود به خود ساخته شه. معماری که به اجرا و عملی کردن ایده‌هاش فکر می‌کنه نمی‌تونه زمان رو به راحتی از دست بده. به همین دلیل هست که کرونا و طولانی شدن این وضعیت ما رو کلافه کرده، چون ایده‌های بزرگ با فعالیت‌های بزرگ و سخت شکل می‌گیرند و به واقعیت تبدیل می‌شن، نه با خونه‌نشینی و الک دولک بازی کردن.

 |  شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۹ساعت 9:18  توسط میم 

کابوس در پیاده‌رو

 

لحظه‌هایی در زندگی وجود دارند که هرگز از یاد آدم نمی‌رن. این لحظات، که شاید به یکی دو ثانیه هم نرسند، چنان تأثیر عمیقی بر جان و روان آدم می‌گذارند که رهایی از اونها رو تقریبن غیرممکن می‌کنه. نمی‌دونم اسم این برهه‌های زمانی رو چی باید بگذارم! اسمشون کابوس روزانه است؟ واقعیت تلخه؟ حقیقته؟ حماقت آدمیزاده؟ هزاران تعبیر و تفسیر از این تصاویری که در اطرافمون می‌بینیم می‌تونیم داشته باشیم. این تصویرهای پویا و زنده شاید هیچ ربطی به زندگی شخصی و جهان فکری ما نداشته باشند، اما چنان از نظر حسی ما رو درگیر می‌کنند که از خودمون می‌پرسیم چه کاری از دستمون بر می‌آد؟ آیا می‌تونیم کمک کنیم یا باید مثل بقیه از کنارشون بگذریم؟

هفته‌ی قبل درگیر چنین حس و حالی شدم. عجله داشتم. صبح زود از خونه بیرون زده بودم و باید به بانک می‌رفتم و خرید می‌کردم. درست روبروی عابر بانک ایستاده بودم و می‌خواستم وجه رو بگذارم تو کیف پولم که یهو خانمی میانسال با چادری سیاه رنگ کنارم سبز شد. قد کوتاهی داشت و سر و وضعش هم بد نبود. بهم گفت می‌خواد بره ساری و پول کرایه نداره. با دست اشاره کردم کمکی از دستم بر نمی‌آد و بلافاصله راهم رو گرفتم و رفتم.

با این شیوه‌ی گدایی آشنا بودم. معمولن در رویارویی با این جور افراد شونه بالا می‌انداختم و از کنارشون می‌گذشتم. اعتقادم هم این بود که اگه این همه وقت می‌گذارید و روز و شب تو خیابون‌ها می‌گردین، می‌تونین برید کارگری کنید و آبرومندانه پول در بیارید. دیگه کم‌ترین کاری که می‌تونیم انجام بدیم نظافت خونه‌ها یا کار تو زمین کشاورزی و باغ هست. بنابراین اگر کسی واقعن شرافتمندانه بخواد زندگی کنه می‌تونه از طریق کارگری درآمد اندکی داشته باشه. فکر می‌کنم از گدایی و آویزون این و اون شدن خیلی بهتر باشه.

همین طور که داشتم تو عالم خودم فکر می‌کردم و به خودم می‌گفتم خوب شد پول ندادم یا نه! وارد فروشگاه شدم و یه سری خرت و پرت خریدم. وقتی داشتم وجه رو می‌پرداختم یهو در باز شد و مردی، که مشخص بود معتاده، با ویولن بدترین آهنگی که می‌تونست بزنه رو زد و بعد از کلی سر و صدای گوشخراش منتظر موند تا بهش پول بدم. وسایلی که خریده بودم رو برداشتم و بدون اینکه به مرد نگاه کنم اومدم بیرون. هنوز دو سه قدم برنداشته بودم که دوباره برگشتم و دیدم اون آقا همچنان بیرون فروشگاه به من زل زده و منتظره چیزی گیرش بیاد. دو تومن درآوردم و بهش دادم و بدون هیچ حرف و نگاه اضافی سمت خونه رفتم.

فاصله‌ی زمانی بین دیدن گدای اول و گدای دوم به ده دوازده دقیقه هم نكشيد، اما چنان درگیری ذهنی‌ای برام به وجود آورد که الان بعد از نزدیک به یک هفته همچنان دارم بهشون فکر می‌کنم. چهره و بدنشون، نوع پوشش و تن صداشون، جنس نگاه و اون حالت منتظر و درماندگی‌شون از دریافت نکردن پول کابوس روز و شبم شده بود. با دیدن گدای اول به خودم گفته بودم به من چه و فلان و بهمان و همه‌ش می‌خواستم یه جوری خودم رو توجیه کنم که به من ربطی نداره و مشکل خودشونه، اما درست چند دقیقه‌ی بعد گدای دوم رو دیدم و این بار دیگه نتونستم طاقت بیارم و با وجود اینکه می‌دونستم طرف معتاده و احتمالن با این پول‌ها می‌ره مواد مخدر می‌خره، اما مبلغی دادم. می‌دونم اگر از کنارش می‌گذشتم این کابوس برام بزرگ‌تر و دردناک‌تر می‌شد.

چرا درگیری ذهنی برام پیش اومد؟ علت بزرگ و مهم این بود که من ناخواسته و ناخودآگاه داشتم اون زن رو قضاوت می‌کردم. می‌دونستم داره گدایی می‌کنه و فقط با دروغگویی می‌خواد مبلغی از من بگیره، اما خب به من چه که داره گدایی می‌کنه؟ درسته که دروغگویی و گدایی اساسن رفتارهای نادرستی هستند، اما مگه من از زندگی شخصی این افراد آگاه بودم؟ مگه واقعن می‌دونستم در چه شرایطی هستند؟ در واقع، «من» در سوی دیگه رابطه‌ای قرار گرفته بودم که باید بلافاصله تصمیم می‌گرفتم چه واکنشی به یک گدا نشون بدم. «من» باید قضاوتشون کنم و هزار علت و توجیه بتراشم برای گذشتن از کنارشون، یا بدون قضاوت، مبلغی هر چند کم بپردازم و به خودم بگم: «تو از زندگی هیچ یک خبر نداری!»

این روزها تعداد گداها و افراد بی‌خانمان بیشتر از قبل شده و حالا محاله که تو خیابون‌ها قدم بزنم و با چنین قشری روبروی نشم. به نظرم تعدادشون نسبت به سال گذشته تقریبن دو برابر شده. دست کم این روزها خیلی زیاد به چشمم می‌آن. زنان و مردانی که تو سطل‌های زباله دنبال غذا می‌گردند یا می‌خوان پلاستیک و کاغذ پیدا کنند و بفروشند. پسربچه‌ها و دختربچه‌هایی که مدام دنبالت می‌کنند و به زور می‌خوان پولی بهشون بدی.

چند سال پیش، روز جمعه، از خونه زده بودم بیرون و می‌خواستم عکاسی کنم. از خونه‌های قدیمي و ساختمون‌هایی که بالای هفتاد هشتاد سال قدمت داشتند عکس می‌گرفتم و همین طور تو عالم خودم بودم که دختربچه‌ای حدودن ده یازده ساله ازم پرسید: «داری ازم عکس می‌گیری؟» نگاه کردم و متوجه شدم کولی هست. گفتم نه. یهو چشم نازک کرد و گفت: «برام غذا می‌خری؟» از صراحت و درخواستش خنده‌م گرفت و با سر اشاره کردم باشه. چند قدمی ما یه فروشگاه بود. با هم وارد شدیم. بهش گفتم هر چی دوست داره برداره. دو تا نوشابه برداشت با دو تا کلوچه. گفت: «برادرم هم هست.» گفتم اشکال نداره و اگه چیز دیگه‌ای می‌خواد برداره. چیزی برنداشت. پول این خوراکی‌ها رو دادم و موقع خداحافظی فقط سر تکون داد و غیب شد.

یادم می‌آد اون زمان تازه کار کردن رو به صورت حرفه‌ای شروع کرده بودم و خودم هزار و یک خرج ریز و درشت داشتم. هزینه‌ی دانشگاه و طرح‌ها و کتاب‌ها و غیره اونقدر زیاد بود که جیبم همیشه خالی بود. وقتی این دختربچه ازم درخواست کرد بهش نه نگفتم. با وجود اینکه پول چندانی هم نداشتم اما براش خوراکی خریدم. چون واقعن نقطه ضعف بزرگ من بچه‌ها هستند، به خصوص بچه‌های بی‌سرپرست. اون لحظه به خودم گفتم حالا اشکالی نداره و همین که دو تا بچه سیر باشند و به بدبختی‌های تو دنیا فکر نکنند خوبه.

درست چند لحظه‌ی بعد دچار شک شدم و از خودم پرسیدم آیا این کمک و خوبی بی‌جا نبود؟ اگر این بچه‌ها فکر کنند بقیه بزرگ‌ترها هم به راحتی کمک می‌کنند و حاضرند بهشون پول و غذا بدن، آیا زمینه برای سوء استفاده از اونها فراهم نمی‌شه؟! یهو اون حال خوب به چنان حال بدی تبدیل شد که اصلن پشت دستم رو داغ کردم و به خودم قول دادم دیگه هیچ وقت به بچه‌های توی خیابون کمک نکنم. به هر حال اخبار رو هم دنبال می‌کنم و هر چند وقت یه بار چنین مسائلی رو می‌خونم. دوست ندارم جزیی از این چرخه‌ی پوسیده باشم.

بعد از اون ماجرا به خودم قول دادم چند بنیاد خیریه مطمئن پیدا کنم و کمک‌های مالی رو از طریق این بنیادها به افراد نیازمند برسونم. دست کم این جوری خیالم راحته که این پول‌ها صرف خوراک، پوشاک، مسکن، مدرسه، درمانگاه، دارو، اشتغال‌زایی و غیره می‌شه.

تا اینکه دیروز رفتم کرفس بخرم و دیدم یه خانم مسن، با چادری رنگ و رو رفته، از فروشنده پول می‌خواد. این بار معطل نکردم و بهش کمی پول دادم. به خودم گفتم مهم نیست راست می‌گه یا دروغ. غذا داره یا نه. مریض هست یا نیست. من این جوری آروم‌تر و راحت‌ترم. من که نمی‌دونم تو زندگی‌ش چه خبره؟ شاید شوهر معتاد داره؟ شاید شوهرش اون رو مجبور به تن‌فروشی می‌کرده و زن چاره‌ای جز گدایی نداره؟ شاید بچه‌هاش اون رو از خونه انداختند بیرون؟ شاید، شاید، شاید... هزاران شاید رو کنار گذاشتم و به خودم گفتم قضاوت ممنوع!

حالا که دارم فکر می‌کنم از تصمیم جدیدم خیلی راضی‌ام. من که هر روز بیرون نمی‌رم و تو این شرایط کرونایی حالا حالاها سبک زندگی‌م رو تغییر نمی‌دم، دیگه کمک به این چند نیازمند که چیزی نیست. چرا انجام ندم؟ البته هنوز در مورد بچه‌ها با خودم کلنجار می‌رم و نمی‌دونم کمک به این افراد درسته یا نه‌، اما نسبت به افرادی که از نظر جسمی ناتوان هستند یا سنشون بالاست و در سطح شهر مي‌بينم، با خودم کنار اومدم.

 

+ عکس از بوگی. در این عکس طنز تلخی وجود داره. مرد تکه کاغذی در دست داره که روش نوشته شده: «اگر می‌تونید، لطفن کمک کنید.» درست در کنار مرد تابلوی فست‌فوودی دیده می‌شه که به عابران می‌گه بیست و چهار ساعته و هفت روز هفته باز هستند و غذا می‌دن. تضاد بین فرد نیازمند و افراد بی‌نیاز و موقعیت مردی گرسنه و افرادی که سیر هستند و احیانن پرخور هم هنرمندانه است، هم ظنازانه و صد البته دردناک.

 |  چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹ساعت 9:1  توسط میم  | 

آدم با سواد در قرن بیست و یکم

 

چه بخوایم و چه نخوایم زندگی ما و تمام موجودات تغییر کرده و با گسترش تکنولوژی تغییرات بیشتری رو هم شاهد خواهیم بود. از زمانی که بشر یاد گرفت افکار و احساسات خودش را با شکل‌های مختلف به آدم‌های دیگه منتقل کنه و خط رو اختراع کرد این تغییر جلوه‌ی دیگه‌ای پیدا کرد و در طول چند هزار سال به این نقطه رسید. در حال حاضر بیش از شش هزار زبان مختلف در سراسر زمین وجود داره که برخی از اونها به عهد باستان می‌رسند و برخی دیگه از جمله فارسی و انگلیسی تغییرات زیادی به خودشون دیدند. رسم‌الخط ما فارسی زبان‌ها هم بعد از حمله‌ی اعراب تغییر کرد و رفته رفته به این چیزی که شاهدش هستیم رسید. باستان‌شناسان و زبان‌شناسان معتقدند پیش از این حمله ایرانیان از خط اوستایی و خط پهلوی استفاده می‌کردند و این خطوط، از نظر ظاهر، چیزی بین خط عبری و خط هندی بود.

این تغییرات اجتناب ناپذیر هستند. مطمئنن همون زمان نویسندگان و شاعران و افراد فرهیخته زیادی بودند که در مقابل این تغییرات مقاومت می‌کردند ولی سیل زمانه (گاهی هم آروم و قطره قطره) می‌آد و می‌ره و کاری هم نمی‌شه کرد. مسئله‌ی مهم اینه که با رواج دانش و بهره‌گیری مردم از خط شکل جامعه متحول شد و مردم فهمیدند با استفاده از خط و یادگیری اون می‌تونن به زندگی خودشون سرعت بیشتری بدن. مثلن به کمک خط و با نوشتن نامه دیگه لازم نبود کسی، شخصن، ساعت‌ها در سفر باشه تا خبری رو به دیگری بگه. اون شخص می‌تونست پیامش رو با کبوتر نامه‌رسان یا چاپار برسونه و خودش به امور دیگه برسه. هر چقدر زمان بیشتری گذشت ارتباطات بیشتر شد و ملت‌های مختلف بیشتر روی هم تأثیر گذاشتند و صد البته زبان هم تغییر زیادی کرد.

مثلن همین زبان فارسی که امروز با همدیگه حرف می‌زنیم و برای دل خودمون می‌نویسیم معجونی هست از زبان‌های باستان ایرانی، یونانی، ترکی، مغولی، عربی، انگلیسی، فرانسوی، روسی و چند زبان دیگه. واضحه که سهم زبان عربی در شکل دادن به زبان فارسی بیشتر از بقیه است. چند علت مهم وجود داره. اولن مردم عرب‌زبان در همسایگی ما هستند و خواه ناخواه، به خاطر مبادلات بازرگانی و فرهنگی، تأثیر خودشون رو گذاشتند. ثانین سهم مذهب رو نباید نادیده بگیریم. ایرانیان بعد از حمله‌ی اعراب مسلمان شدند و برای فهم دین و فرهنگ جدید چاره‌ای جز یادگیری این زبان نداشتند. این ضرورت بعدتر در مدارس و مکاتب و ساختار درباری و اداری سده‌های گذشته بیشتر و بیشتر شد. درست مثل الان که یادگیری انگلیسی برای ما اهمیت داره، مردم سده‌های گذشته هم برای علم‌اندوزی و پیشرفت در کارشون چاره‌ای جز یادگیری عربی نداشتند. ثالثن امپراطوری خلیفه‌های عرب که در طول دو قرن شامل کل ایران می‌شد بهره‌گیری از زبان فارسی رو ممنوع اعلام کرد و عربی زبان رسمی اعلام شد.

واضحه که مردم هم در هر صورت کار خودشون رو می‌کردند و گوششون به این حرف‌ها بدهکار نبود. چون اگر می‌خواستند مطیع باشند دیگه چیزی از زبان‌های مازنی، کردی، لری، آذری و خود فارسی نمی‌موند. بعدها با کاهش قدرت اعراب و عقب‌نشینی اونها و روی کار اومدن پادشاهان ایرانی زبان فارسی رو قوت دادند. به خصوص در اینجا نقش وزرا اهمیت بیشتری داره، چون اساسن در این سرزمین وزیران کارسازتر بودند تا شاهان. شاهان ایرانی، مثل بسیاری از شاهان دیگه، بیشتر در حال جنگ و کشتار بودند یا داشتند عیش و نوش می‌کردند و فرصت چندانی برای فکر روی ساختار جامعه و آبادی نداشتند.

این تاریخ کمابیش در بین تمام کشورهای دنیا شباهت داره. یعنی جنگ‌ها و داد و ستدهایی که بین کشورها و همسایه‌هاشون وجود داشت روی زبانشون هم تأثیر گذاشت. مثلن انگلیس و فرانسه، یا چین و ژاپن، یا روسیه و آلمان، و غیره همگی این تأثیرها رو از هم گرفتند. بد نیست بدونید بیش از بیست هزار واژه فرانسوی در طول زمان وارد زبان و ادبیات انگلیسی شد. این تغییرات به قدری ریشه‌ای هستند و الان برای ما بدیهی به نظر می‌رسند که فرضن اگه بخوایم کلمات عربی رو یک سر از زبان فارسی حذف کنیم و کامل به فارسی اصیل حرف بزنیم احتمالن غیرممکن خواهد بود و هیچ کس نمی‌فهمه دیگری چی می‌گه.

مسئله‌ی مهم جز این نیست. آیا می‌تونیم جوری حرف بزنیم یا بنویسیم که دیگری منظور ما رو به درستی درک کنه؟

به همین منظور یونسکو تعریف متفاوتی از سواد ارائه داده که با فهم ما از خط و زبان و کاربرد اونها در زندگی روزمره تفاوت‌های زیادی داره. بسیاری از ما فکر می‌کنیم همین که خوندن و نوشتن رو بلد هستیم یا مدارک دانشگاهی خودمون رو گرفتیم، پس فرد باسوادی هستیم. در حالی که این طور نیست و اتفاقن بر اساس این تعاریف ممکنه فرد ناآگاه و بی‌سوادی باشیم.

کلی‌ترین تعریفی که یونسکو از سواد منتشر کرده به خوندن و نوشتن مربوط می‌شه. یعنی قدم اول دونستن دست کم یک زبان و قواعد نوشتاری اون هست. طبق این تعریف سواد توانایی شناخت، درک، تفسیر، ساخت، ارتباط بر قرار کردن، محاسبه، با استفاده از مواد مکتوب و چاپ شده، مرتبط با کانتکست‌های گوناگون هست. و در ادامه توضیح می‌دن که سواد یک روند مستمر یادگیری توانمندسازی افراد برای رسیدن به اهداف، توسعه دانش و نیروی بالقوه، و مشارکت با افراد و بسط جامعه هست.

بنابراین اگر فکر کنیم سواد یعنی فقط بتونیم اسم کوچه‌ها و خیابون‌ها رو بخونیم و موارد دیگه رو نادیده بگیریم یعنی اساسن در فهم سواد ناکام موندیم و لایه‌های عمیق‌ترش رو نادیده گرفتیم. البته یونسکو در ادامه توضیح می‌ده این جامع‌ترین تعریف از خوندن و نوشتن هست و به طور کل کاربردش رو می‌شه درجه‌بندی کرد. یعنی فرضن ممکنه فقط خوندن رو بلد باشه اما نتونه چیزی بنویسه، یا نتونه منظورش رو درست ادا کنه. ممکنه فرد نوشتن رو بلد باشه اما در خوانش متن مشکلات زیادی داشته باشه. افرادی هم هستند که نه خوندن می‌دونند و نه می‌تونن بنویسند. این دسته رو معمولن ما بی‌سواد می‌دونیم. در حالی که همون طور که اشاره کردم این افراد فقط یک دسته از دسته‌های دیگه هستند. افراد دیگه‌ای هم هستند که هم می‌تونن بخونند و هم می‌تونن بنویسند و در نگارش و خوانش مشکلی ندارند.

با همه‌ی این حرف‌ها حتا دسته‌ی آخر هم دیگه باسواد مطلق به حساب نمی‌آد. یعنی طبق تعریف جامعی که در بالا از یونسکو نقل قول کردم اگر نتونین سواد خودتون رو به درستی به کار بندازید و در زندگی روزمره نتونین به رشد فردی و جمعی کمک کنید دیگه فرد با سوادی به حساب نمی‌آین. یعنی چی؟ بحثش واقعن مفصل هست و در یک متن وبلاگی نمی‌گنجه که به همه‌ی موارد اشاره کنم. سعی می‌کنم بخشی رو توضیح بدم و اگر مایل بودید این بحث رو خودتون پی بگیرید.

یکی از مهم‌ترین مشتق‌های سواد در دنیای امروز سواد کامپیوتری هست. همون طور که در ابتدای بحث نوشتم دنیای امروز زمانه‌ی علم و تکنولوی هست و این وسط کامپیوترها نقش مهمی در زندگی ما و برقراری رابطه و کسب و کار ایفا می‌کنند. تصور کنید کامپیوترها رو ناگهان از زندگی خودمون حذف کنیم و در هیچ خونه و اداره و سازمانی کامپیوتر وجود نداشته باشه، چنین دنیایی کندتر می‌گذره. یادم می‌آد یک زمانی مدرسه‌ها و آموزشگاه‌ها ثبث نام رو به صورت حضوری انجام می‌دادند. همیشه روزهای ثبت نام مکافات داشتیم. چهار پنج ساعت معطلی و شلوغی رو باید تحمل می‌کردیم تا اسم‌نویسی کنیم. بعدها که کامپیوتر بیشتر وارد جامعه‌ی ما شد و به خصوص بعد از گسترش اینترنت دیگه نیازی به ثبت نام حضوری نبود و در منزل و در عرض چند دقیقه کارم رو انجام می‌دادم. فکر کنم مثال ملموسی باشه و همه‌ی ما اون رو تجربه کردیم. حالا تصور کنید فردی کارشناسی یا کارشناسی ارشد خودش رو گرفته و بلد نیست ثبت نام کنه. چنین فردی از نظر یونسکو بی‌سواد هست چون سواد خودش رو به کار ننداخته و برای رشد فردی خودش قدمی بر نداشته. این فرد بلد نیست از تکنولوژی استفاده کنه و نیازمند به کسی هست که براش ثبت نام اینترنتی انجام بده. فکر می‌کنم منظورم رو متوجه شده باشید. حالا می‌تونید بهره‌گیری از کامپیوتر رو تا خیلی چیزهای دیگه بسط بدین. مثل پرداخت قبوض یا خرید اینترنتی یا رزرو بلیت و هتل و غیره.

یکی دیگه از کاربردهای مهم سواد رسیدن به سواد سلامتی هست. یعنی اگر بدن خودتون رو نشناسید و ندونید برای سلامتی خودتون چه قدم‌هایی باید بردارید رسمن بی‌سواد هستید. همه‌ی ما باید بدونیم از چه مواد غذایی باید استفاده کنیم تا بدنمون آسیب نبینه و چند دقیقه یا ساعت از روز رو به ورزش باید اختصاص بدیم تا فعالیت بدنی داشته باشیم. به علاوه سلامت بدن و روان رابطه‌ی تنگانگی با هم دارند و کمابیش هم‌سو با هم پیش می‌رن. یادم می‌آد خودم تا همین شش هفت سال پیش اصلن این موارد رو در نظر نمی‌گرفتم و نمی‌فهمیدم سواد سلامتی یعنی چی! بعدها فهمیدم باید ویژگی‌های بدنم رو به خوبی بشناسم. شخصن مصرف گوشت رو کم کردم اما قطع نکردم. در عوض تا اونجا که بتونم میوه و سبزیجات می‌خورم. چرا؟ چون از وقتی مصرف میوه رو افزایش دادم خیلی خیلی سبک‌بال‌تر شدم. قبلن همیشه دلم می‌خواست بخوابم و نصف عمرم به چرت زدن می‌گذشت. واضحه وقتی مراقب تغذیه و ورزش خودمون باشیم تناسب اندام هم داریم دیگه. چاقی در موارد خاص بیماری هست. بیشتر اوقات چاقی چیزی جز بی‌سوادی افراد نیست. به همین ترتیب بیماری‌های جورواجور هم در اکثر موارد به علت تغذیه بد و عدم تحرک کافی هست.

برای خودم جالب بود که یونسکو سواد مالی رو هم از زیرشاخه‌های یک فرد با سواد دونسته. سواد مالی یعنی باید یاد بگیریم چطور پولی که به دست می‌آریم رو مدیریت کنیم. اگر درآمدمون رو تمام و کمال خرج می‌کنیم و آخر هر ماه هیچ چی باقی نمی‌مونه، یعنی بی‌سواد هستیم. فراموش نکنید که منظور از سواد مالی این نیست که حتمن باید اقتصاددان باشیم یا در رشته‌ی اقتصاد باید تحصیل کنیم. همین قدر که بدونیم باید درآمد خودمون رو تقسیم‌بندی کنیم یعنی سواد مالی داریم. این تقسیم‌بندی شامل پس‌انداز، مسکن، تغذیه، و مواردی از این دست می‌شه. بستگی به میزان درآمد شما داره. بعلاوه برنامه‌هایی که برای خودتون می‌چینید و فهم شما از پیشرفت در حوزه‌ی کاری خودتون همگی به سواد مالی مربوط می‌شه. یعنی اگر در طول ده سال همچنان درآمد ثابتی دارید یعنی فرد بی‌سوادی هستید. خودم تا دو سه سال پیش سعی می‌کردم همه‌ی کار و بارم رو خودم انجام بدم. از یه جایی به بعد متوجه شدم به مشاور کاری احتیاج دارم و نمی‌تونم از عهده‌ی همه‌ی امور بر بیام. بعضی از افراد مسائل پیچیده اقتصادی رو خیلی خوب آنالیز می‌کنند و نیازی به مشاور ندارند. آدم‌ها فرق دارند و همه یه جور نیستیم. فقط فراموش نکنید که در هر صورت مسائل مالی هم اهمیت خودش رو داره.

سواد تحلیلی هم جایگاه خودش رو داره. متأسفانه فقدانش در جامعه‌ی ما به شدت احساس می‌شه. یعنی تا حدی هست که حتا ساده‌ترین مسائل رو نمی‌تونن تحلیل کنند. یادم می‌آد چند وقت پیش در یکی از صفحات هنری اینستاگرام پستی در باره‌ی ون‌گوگ گذاشتند که به سن این هنرمند در زمان مرگ مربوط می‌شد. سن رو اشتباه نوشته بودند و وقتی گوشزد کردم روی اشتباه خودشون پافشاری کردند. یعنی حتا به خودشون زحمت ندادند سن این هنرمند معروف و شناخته شده رو گوگل کنند. مسائلی از این دست زیاده. اساسن افرادی که قدرت تحلیل پایینی دارند متعصب هستند و روی دانش نصف و نیمه‌ی خودشون بیشتر پافشاری می‌کنند.

سواد ارتباطی هم از زیرشاخه‌های سواد اصلی هست. همون طور که با خوندن و نوشتن سعی می‌کنیم با دیگران ارتباط بگیریم در زندگی روزمره هم باید بدونیم چطور با افراد دیگه رابطه بگیریم. برای پیشرفت در کار به این ارتباطات نیاز داریم. این ارتباطات خودشون رو در فعالیت‌های گروهی به خوبی نشون می‌دن. وقتی از این نظر مشکلمون بر طرف شه فشار کمتری رو هم متحمل خواهیم شد. مثلن در دنیای ساختمان‌سازی هرگز نمی‌شه یه ساختمون رو به تنهایی درست کرد (منظور ساختمان پیشرفته و مطابق با تکنولوژی روز هست و نه به صورت بدوی). یک معمار باید با رشته‌های دیگه همکاری کنه. حالا اگر سواد ارتباطی نداشته باشه و هر بار با دیگران دچار مشکل شه یعنی عملن هیچ فعالیت خاصی نمی‌تونه انجام بده. فکر می‌کنم در رشته‌های دیگه هم نمونه‌های زیادی داشته باشیم.

بسیاری از روابط اشتباهی که بین ما آدم‌ها شکل می‌گیره به علت نبودن سواد عاطفی هست. شکست‌ها و ناکامی‌های ما در زندگی نتیجه‌ی انتخاب اشتباهه و این انتخاب اشتباه ریشه در نبود سواد عاطفی داره. ازدواج‌ در سنین پایین، طلاق‌های زودهنگام، فرزندآوری‌های پشت سر هم و عدم رسیدگی به این فرزندان و همه و همه حکایت از نداشتن سواد عاطفی دارند. کتاب‌های زیادی در این زمینه نوشته شده و برای بالا بردن سطح آگاهی ما می‌تونن مفید باشند.

بسیاری از پدرها و مادرهای جوان بلد نیستند بچه‌های خودشون رو درست تربیت کنند. برای تربیت بچه بهترین راه روش غیرمستقیم هست. یعنی خودمون باید اونقدر روی خودمون درست کار کرده باشیم که وقتی بچه‌هامون به ما نگاه می‌کنند الگوبرداری کنند. وقتی مردی به همسرش عشق می‌ده یک نتیجه مشخص روی فرزندش می‌گذاره و زن و شوهری که هر روز و شب در حال دعوا هستند یک تأثیر دیگه می‌گذاره. بارها و بارها دیدم زوج‌های جوان مستقیمن به بچه‌هاشون می‌گن چه کار کنند و چه جوری نباشند و معمولن هم نتیجه‌ی عکس می‌گیرند و کلافه می‌شن. دیگه تصور کنید پدر و مادرهایی رو که با تنبیه بدنی می‌خوان چیزی یاد بدن چقدر عقب هستند! اگر نمی‌دونیم با بچه‌هامون چطور رفتار کنیم خیلی ساده می‌تونیم سوادمون رو در این حوزه بالا ببریم و خودخواهانه فکر نکنیم همه چیز رو می‌دونیم. برای بالا بردن سواد هم می‌تونیم مشاوره بگیریم یا کتاب‌های مرتبط رو بخونیم.

واقعن این بحث خیلی مفصله و می‌شه ساعت‌ها در این باره نوشت و توضیح داد. مثلن یادگیری زبان دوم، توجه به محیط زیست، سواد بصری و فهم اطلاعات تصویری، و ده‌ها مورد دیگه از زیر مجموعه‌ی سوادآموزی هستند. در مورد اخیر همین قدر بهتون بگم که اگر ندونید چطور به تابلوی نقاشی نگاه کنید و باید کدوم جنبه‌های نقاشی رو در نظر بگیرید یعنی فرد بی‌سواد هستید. سواد بصری به حوزه‌هایی مثل مجسمه سازی و معماری هم کشیده می‌شه. تمام ساختمان‌هایی که زیر عنوان نمای کلاسیک در ایران ساخته می‌شه نشون دهنده‌ی بی‌سوادی سازندگان و ساکنان هست. دارا و ندار هم مطرح نیست. شما می‌تونید فرد فقیری باشید اما بسیار باسواد باشید یا ثروتمند باشید و بی‌سواد.

 

+ نقاشی از کلود مونه

++ امیدوارم این مطلب مفید بوده باشه و خوشحال می‌شم نظر شما رو هم بخونم. اگر تجربه‌ی خاصی در این زمینه داشتید مطرح کنید لطفن.

+++ دوستان، به حساب‌های کاربری‌م در توییتر و اینستاگرام سر بزنید و اگر مایل بودید دنبالم کنید. لینک‌ها در بالا و پایینِ ستون کناری موجوده.

 |  پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۹ساعت 10:36  توسط میم  | 

نه به سانسور

 

سال‌ها قبل، وقتی هجده نوزده ساله‌م بود، به کارگاه داستان‌نویسی شهرمون می‌رفتم. هفته‌ای یک بار برگزار می‌شد. تازه از مدرسه خلاص شده بودم و حال و هوای دانشگاه تو سر من و دوستانم بود. دوست داشتم تا اونجا که می‌تونم با آدم‌های مختلف و متفاوت آشنا شم. دلم می‌خواست گوشه و کنار شهرمون رو بشناسم. این کارگاه رو هم از دل جستجوهای پر شورم پیدا کرده بودم.

چند سالی بود که در انتهای یکی از پارک‌های شهرمون ساختمون جدیدی ساخته بودند. ساختمونی که قرار بود فرهنگسرا بشه و نیازهای هنری و فرهنگی مردم منطقه و شهر رو برآورده کنه. قرار بود این ساختمون زیبا با طراحی دکتر رضاییان، از شاگردان لویی کان، فرهنگسرا بمونه، اما نگذاشتند. اتاق‌های زیادی داشت و قرار بود کلاس‌های شعر، داستان، سفالگری، موسیقی، و به طور کل صنایع دستی برگزار شه. چند سالن داشت که برای سینما و تئاتر و کنسرت‌های موسیقی ساخته بودند و ظرفیتشون هم اگر اشتباه نکنم بین 500 تا 1000 نفر بود. چند گالری برای نمایشگاه‌های هنری هم داشت. متأسفانه چنین ساختمونی و با چنین ظرفیتی تبدیل شد به یک ساختمون متروک. همون سال اول تبدیلش کردند به یکی از ساختمون‌های ارشاد اسلامی و قرار بر این شد که بر همه‌ی فعالیت‌های هنری و ادبی مردم شهر نظارت کنند و برای این و اون مجوز صادر کنند.

مردم اعتراض کردند اما اعتراض‌ها راه به جایی نبرد. طبق معمول ارشادی‌ها تصمیم خودشون رو گرفته بودند و به زور ساختمون رو تصاحب کردند. یادم می‌آد اون سال‌ها فعال‌تر بودند و دست کم دو سه کارگاه در زمینه‌ی شعر و داستان برگزار می‌کردند اما حتا همین جلسات هفتگی هم به مرور خاموش شد و دیگه خبری ازشون نشنیدیم. باقی مراسم و نشست‌های هنری و فرهنگی هم اگر داشتیم فقط و فقط به همت مردم بود چون آقایی که دلش خوش بود مدیر ارشاد اسلامی بابل هست خودش رو تو یه اتاق شیک و تر و تمیز حبس کرد و به خانم منشی‌ش هم دستور داد هر کس که برای ملاقاتش اومد راه نده. به همین مسخرگی! این مدیر هم مثل تمام مدیرهایی که می‌بینیم و می‌شناسیم فقط می‌خواست هر ماه حقوقش رو بگیره و چهار تا برگه امضا کنه و تمام! هیچ کوششی برای گسترش فعالیت‌های فرهنگی و هنری نمی‌کرد. حتا به قول خودشون فعالیت‌های اسلامی رو هم پی نمی‌گرفت. هیچ و هیچ. پشت میز نشستن و دل خوش به حقوق ماهیانه و یک قدم برای مردم بر نداشتن!

در یکی از همون روزها که به کارگاه داستان‌نویسی رفته بودم (و البته این کارگاه هیچ سودی هم برام نداشت و فقط فرصتی بود برای آشنایی با آدم‌های دیگه) اتفاقی افتاد که هنوز بعد از نزدیک به شونزده هفده سال ته ذهنم مونده و نمی‌تونم فراموش کنم. بس که رفتارشون تحقیرآمیز و زشت بود.

ماجرا از این قرار بود که راه خونه‌ی من تا اونجا طولانی بود. برای همین ناچار بودم کمی زودتر حرکت کنم تا زودتر برسم. معمولن ده دقیقه‌ای زودتر می‌رسیدم چون همیشه بدم می‌اومد دیر برم و مثلن وقتی برم که مدرس در حال توضیح دادنه یا کسی داره داستان می‌خونه. گاهی پیش می‌اومد بچه‌های دیگه هم زودتر می‌اومدند و خب، در این مدت کوتاه کمی گپ می‌زدیم. این نشست‌ها بسیار دوستانه و خودمونی بود. یعنی در طول این یک ساعتی که دور هم جمع بودیم بیشتر با شوخی و خنده و البته گاهی هم با ناراحتی می‌گذشت. به هر حال اکثرن در یک رده‌ی سنی بودیم و اشتیاق زیادی برای کشف خود و دنیا داشتیم. بنابراین خواه ناخواه فضای دوستانه‌ای وجود داشت. یک بار وقتی زود رسیدم متوجه شدم دو تا از دخترهای کارگاه هم حضور دارند. درست چند لحظه بعد یه آقا پسر دیگه هم اومد. همون طور که مشغول خوش و بش بودیم یهو یکی از کارمندان ارشاد (نمی‌دونم حراست بود یا نه) در رو باز کرد و تک تک ما رو برانداز کرد و با تحکم در رو باز گذاشت تا باز بمونه. هنوز بعد از این همه سال چهره اخم‌آلود و نحوه‌ی رفتار و نوع نگاهش از یادم نرفته که چقدر بیمارگونه بود.

ما چهار نفر، هم زمان، همدیگه رو با تعجب نگاه کردیم و یک دفعه از حجالت و ناراحتی سرخ شدیم. تصور کنید چهار دختر و پسر جوانی که اصلن توی باغ نبودند و در چند ماه گذشته فقط در باره‌ی ادبیات و داستان و نویسنده‌ها حرف می‌زدند در عرض چند لحظه تو موقعیتی قرار گرفته بودند که اصلن فکرش رو هم نمی‌کردند. اون هم از طرف کسی که مثلن قرار بود مراقب باشه چند دختر و پسر فکر اشتباه به سرشون نزنه. البته اشتباه که چه عرض کنم. کشش جنسی داشتن نه اشتباهه و نه نادرست. از دید خود حقیرشون هست که فکر می‌کنند اگر چنین میلی در آدم به وجود اومد اشتباهه. در هر صورت ما رو یهو تو این موقعیت قرار داد.

مسئله سانسور چیز تازه‌ای نیست. در طول صد سال گذشته که اداره‌های بزرگ و کوچیک شکل گرفتند همیشه این نظارت ابلهانه وجود داشت تا یه وقت نویسنده یا هنرمندی به سرش نزنه طبقه‌ی حاکم یا به طور کل نگرش یا ایدئولوژی خاصی رو نقد کنه. دوره‌ی پهلوی‌ها بیشتر سانسورها مربوط به کمونیست‌ها می‌شد. شاه آشکارا مخالف کمونیسم بود. اما بعد از انقلاب اصلن هیچ برنامه و قانون واضح و مشخصی وجود نداشت. به همین دلیل هر کس و هر مدیری باب سلیقه‌ی خودش اعمال نظر می‌کرد. در نتیجه حتا اگر آزادی محدودی داشتیم این آزادی محدودتر از قبل شد و هیچ کس نمی‌تونست حرف دلش رو بزنه. در چنین شرابطی مسلمه که واقعیت وارونه جلوه داده می‌شه یا اصلن مطرح نمی‌شه.

همه جای دنیا وقتی نویسنده‌ای کتاب می‌نویسه فقط باید منتظر نظر ناشر بمونه. چون ناشر سرمایه‌ خودش رو به پای کتاب می‌ریزه. ناشر کسی هست که برای صفحه‌آرایی، طراحی جلد، ویرایش، و توزیع کتاب هزینه می‌کنه. پس حق داره نگران باشه کتابی که منتشر می‌کنه سود اقتصادی براش داره یا نه. ممکنه تشخیص ناشر اشتباه باشه و کتابی رو رد کنه و بعد ناشر دیگه‌ای همون کتاب رو چاپ کنه و به سود کلانی هم برسه، اما این یه مسئله دیگه است. کما اینکه برای بسیاری از نویسنده‌های بزرگ دنیا چنین اتفاقی افتاد. اما در کشور ما وزارتخانه ارشاد اسلامی هم وجود داره که بر کار تمام ناشران نظارت می‌کنه. یعنی چی؟ یعنی اگر نویسنده هستید و کتابی نوشتید و تونستید ناشر هم پیدا کنید، حالا باید کتابتون رو به ارشاد بفرستید تا بهتون مجوز بدن و بدون مجوز ناشرها کتابتون رو چاپ نمی‌کنند. از اون بدتر ممکنه کتابتون مجوز هم بگیره و حتا منتشر بشه و در تمام کتابفروشی‌ها موجود باشه و ناگهان وزارت ارشاد تشخیص بده کتاب مناسب نیست و باید جمع بشه. به همین راحتی با سرمایه ناشر بازی می‌کنند و البته به نویسنده هم ضرر می‌زنند.

در حال حاضر سانسور مسئله بنیادین در ایران هست و کانون نویسندگان ایران (که بنیه ضعیفی داره و هر از گاهی بیانیه صادر می‌کنه) امروز، یعنی 13 آذر، رو روز مبارزه با سانسور نام‌گذاری کرده. امروز برای تک تک ایرانی‌ها و برای تک تک انسان‌های آزاده باید اهمیت داشته باشه چون انسان‌های زیادی در طول تاریخ، و در طول چهل سال گذشته، جانشون رو در راه آزادی از دست دادند. نویسندگان زیادی کشته شدند تا نهال اندیشه خشک نشه و ما بتونیم از میوه‌هاش استفاده کنیم.

نگاه کنید چه به روز ما آوردند؟ فیلم‌هایی که، مثل همه‌ی مردم دنیا، باید روی پرده‌ی سینما ببینیم رو رایگان دانلود می‌کنیم و اگر هم پولی می‌پردازیم به جیب دارنده‌ی وبسایت می‌ره، نه سازندگان. سریال‌هایی که باید از تلویزیون پخش شه رو دانلود می‌کنیم چون چاره‌ای نداریم و تلویزیون ملی ما توجهی به ملت نداره و نمی‌خواد تغییر و تحول دنیا رو ببینه و بپذیره. هنوز که هنوزه سریال‌های آبکی و تهوع‌آوری ساخته می‌شه که دختر خوبه چادریه و پسر بده کراوات می‌زنه. ناشران قدرت ریسک خودشون رو از دست دادن و تعداد کتاب‌های چاپ شده به سیصد و پونصد رسیده. کانال‌های تلگرامی هم که کتاب‌ها رو مفت و مجانی برای دانلود می‌گذارند و زحمت نویسنده‌ها و مترجم‌هایی که بعد از هفت خان رستم کتاب‌هاشون رو چاپ کردند نادیده می‌گیرند. همه‌ی اینها تقصیر کیه؟ چه کسی مسئول این بلبشوی فرهنگیه؟ و سهم ما چیه و کجای ماجرا هستیم؟

بسیاری از ما به سانسور عادت کردیم. پذیرفتیم زن‌ها در سریال‌ها و فیلم‌های خارجی بدون حجاب باید باشند، اون وقت در آثار ایرانی روسری به سر زن‌ها چسبیده. هیچ منطقی هم پشت این نگرش نیست. شاید بسیاری از ما شهامت اعتراض و رویارویی با دردسر رو نداشته باشیم. ایرادی نداره. اما کمترین کاری که می‌تونیم انجام بدیم اینه که به سانسور روی خوش نشون ندیم و نگذاریم به راحتی در زندگی ما حضور داشته باشه.

سانسور توهین آشکار به شعور ماست. درست مثل توهینی که به من شد، که با چند نفر تو یه اتاق در بسته نشسته بودم و فقط داشتم حرف می‌زدم، و کسی به خودش اجازه داد که بیاد و روی فکر و احساس ما پا بگذاره و نشون بده که به خیال خام خودش فکر ما رو خونده و اجازه پیش‌روی بیشتر رو به ما نمی‌ده. سانسور یعنی من روی فکر کردنت تأثیر می‌گذارم. یعنی روی احساست تأثیر می‌گذارم. یعنی باید مثل اون چه که من فکر می‌کنم و می‌بینم به دنیا نگاه کنی. یعنی اجازه نداری از خطوط قرمزی که «من» تعیین کردم عبور کنی. خلاصتون کنم یعنی برای دیگری تکلیف تعیین کردن. اجازه ندیم برای ما تکلیف تعیین کنند.

راه حل چیه؟ به سهم خودمون مانع از گسترش بیشتر سانسور شیم. منظورم این نیست که همه باید جان خودشون رو در این راه از دست بدن یا به زندان بیافتن. می‌تونیم به احترام تمام انسان‌های آزادی‌خواه و تمام کسانی که برای انسانیت از خودشون مایه گذاشتند، امروز، کمی به سانسور و به نقشش در زندگی خودمون فکر کنیم.

 

+ بریتنی کاواک، رقصنده باله

++ در حال حاضر فعالیت‌هایی در ساختمون ارشاد انجام می‌گیره اما چشمگیر نیست و از ظرفیت‌هاش استفاده نمی‌شه.

+++ دزدی فقط بالا رفتن از دیوار نیست. رعایت نکردن حق مؤلف رو هم شامل می‌شه. درسته که در مورد فیلم و سریال فعلن چاره‌ای نداریم اما در مورد کتاب‌ها چطور؟

++++ البته منظورم از همه جای دنیا کشورهای آزاده، نه روسیه و چین و امثالهم که خفقان بیداد می‌کنه.

 |  پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۹ساعت 15:59  توسط میم  | 

زندگی معمولی

 

هفته‌ی پیش بود. بارون می‌بارید و چتر نداشتم و هوای قدم زدن تا کتابفروشی به جونم افتاد. مگه می‌شه من از این روزهای طلایی به راحتی بگذرم؟ پاییز باشه و بارون، اون وقت کتاب نخرم و نخونم؟ اما این پاییز حال غریب دیگه‌ای داشت برام. بعد از جراحی بابا و اوضاع و احوالی که برامون پیش اومد، انگار از همه جا غم می‌بارید. انگار ارزش لحظه‌ها برام هزار برابر شده و بیشتر از قبل سعی می‌کنم به آسونی هیچ چیز رو از دست ندم. به خودم می‌گم این روزها رو باید حبس کنم تو سینه. بگذار حافظه‌م روزگار رو از یاد ببره اما لحظه‌لحظه‌های عمرم رو تو دلم نگه می‌دارم تا جزیی از وجودم شن. درست مثل دانه‌هایی که روی زمین می‌کاری و بعد با بارش پر برکت بارون جوانه می‌زنند و از خاک بیرون می‌آن. دلم می‌خواد هر دانه‌ای که می‌بینم در وجودم بکارم تا یک روز هر کدوم، یکی یکی، سبز بشن و رشد کنند.

درست بعد از خوندن وبلاگ بندباز بود که به سرم زد افرا رو بخرم. روز اول قرنطینه بود و مغازه‌ها یکی در میون باز و بسته بودند. مدت‌ها بود کتاب جدیدی نخونده بودم. فرصت خوندن هم نداشتم اما حالا دیگه وقتش رسیده بود. اول فکر کردم دو سه کتاب مورد نظرم رو می‌گیرم و بر می‌گردم. بعد به خودم گفتم: «می‌دونی چند وقته تو کتابفروشی‌ها قدم نزدی و نگشتی؟ می‌دونی الان سال‌هاست فقط کتاب می‌گیری و می‌ری و می‌آی؟» پس تصمیم جدیدی گرفتم: هم کتاب‌های مورد نظرم رو تهیه می‌کنم و هم کتاب‌هایی که وسوسه خوندن رو به جونم می‌اندازند.

بارون نم‌نم می‌بارید. آسمون ابری بود. پیاده خودم رو به شهر کتاب، جنب سینما آزادی، رسوندم. اولین نفر بودم. حتا چراغ‌ها رو هم روشن نکرده بودند. چه بهتر! خلوت و خالی بود تا هر چقدر دلم می‌خواست می‌تونستم از این قفسه به اون قفسه برم. می‌تونستم کتاب‌ها رو در بیارم و ورق بزنم و چند خطی بخونم. می‌تونستم به طرح جلدها نگاه کنم. می‌تونستم لمسشون کنم و پر از خاطرات کهنه‌ای شم که از یاد برده بودم و حالا انگار داشتند بیرون می‌زدند. حدود یک ساعت گشتم و گشتم. افرا (فیلمنامه‌ای از بهرام بیضایی) رو نداشتند. در واقع هیچ یک از فیلمنامه‌های بیضایی رو دیگه نداشتند. همیشه جلوی چشم‌هام بودند و می‌دیدی تو قفسه کتاب‌های سینمایی لم دادند و تکون نمی‌خورند. اما درست روزی که می‌خواستم در رفته بودند. در عوض آدم‌خواران رو خریدم. عنوانی که بلافاصله نظرم رو جلب کرد. یک کتاب دیگه هم از این نویسنده خریدم. با وجود اینکه نمی‌شناسمش و قبلن هیچ اثری ازش نخوندم.

چند مجله هنری هم گرفتم و بعد به کتاب‌فروشی دیگه رفتم. اونجا هم چند کتاب خریدم و سر آخر راه رفته رو برگشتم. اگه فرصت بیشتری داشتم و کرونا نبود بدم نمی‌اومد به چند کتابفروشی دیگه سر بزنم. بی‌خیال شدم. کم‌کم خیابون‌ها داشتند شلوغ می‌شدند، پس ترجیح دادم به خونه برگردم.

حالا کتاب‌های زیادی تا پایان سال دارم. می‌خوام همه‌شون رو بخونم و البته تصمیم جدیدی هم گرفتم و اون اینه که کم‌تر فیلم ببینم. فکر کنم فعلن هفته‌ای یکی دو تا بد نباشه. این طوری می‌تونم بخونم و بخونم و بخونم. مدت‌هاست که برنامه‌ی کتاب‌خونی (منظورم کتاب‌های غیر از معماریه) مختل شده و اگه بخوام همین طور پیش برم احتمالن بد عادت می‌شم. درست مثل بسیاری از چیزهای دیگه که در اطرافمون می‌گذره و وجود دارند اما انگار حساسیت خودمون رو از دست دادیم و نمی‌بینیم و نمی‌شنویم.

مدتیه که در توییتر هشتگ زندگی نرمال داغ شده. این هشتگ به خواسته‌ها و انتظارات مردم در مورد یک زندگی عادی که باید داشته باشیم اشاره می‌کنه. به نظرم هشتگ جالبی رسید. سیستم اداری افتضاح، پایمال کردن حقوق شهروندی، ساختار زشت و زننده‌ی شهرها که حتا با یه بارش ساده بارون زیر و رو می‌شن و ده‌ها و بلکه هزاران مورد دیگه در این هشتگ جای دارند. انتقاداتی که به جاست و گوش شنوایی نیست. گاهی واقعن برام سؤال می‌شه دقیقن به چه علت رفع نیازهای مردم در اولویت نیست!؟ مگه مردم چی می‌گن و چی می‌خوان! داشتن یه شهر زیبا و تمیز یا اداره‌هایی که کارشون رو درست انجام می‌دن خواسته‌ی نا به جاییه؟

همین چند وقت پیش بود که برای بیماری پدرم هزینه گزافی دادیم. داروهایی که باید به صورت آزاد می‌خریدیم و بیمارستان تقبل نمی‌کرد. خود هزینه‌ی بیمارستان هم کم نبود. همه‌ی اینها در شرایطی بود که پدرم بیمه‌ی تکمیلی داشت. جوابی که به ما دادند این بود که بیمه یک سوم هزینه رو پرداخت می‌کنه. خب، اشکال نداره. هزینه رو تمام و کمال دادیم. در حالی که طبق قوانین مسخره‌ی خودشون باید تمام هزینه‌ها رو می‌پرداختند. حتا کارمندان خود بیمارستان هم گفتند پول داروها رو بیمه صد در صد پرداخت می‌کنه. واقعن دلم می‌خواد بدونم چطور امکان داره بیمه و بیمارستان که دو نهاد مرتبط با هم هستند تا این اندازه حرف‌های متضاد تحویل ما و به طور کل مردم بدن؟ حالا ما از نظر هزینه مشکلی نداشتیم ولی واقعن چطور دلتون می‌آد با مردم چنین رفتاری داشته باشید؟ از این طرف پول بیمه می‌گیرید و از یه طرف دیگه موقع پرداخت شونه خالی می‌کنید؟ اگر کسی از عهده‌ی این هزینه‌های اضافی (که وظیفه‌ی بیمه است) بر نیاد تکلیفش چیه؟

زندگی معمولی داشتن خواسته‌ی بزرگی نیست. اینکه بتونی خونه‌ی راحت و آسوده‌ای داشته باشی، بتونی کار کنی و کارت رو دوست داشته باشی، بتونی غذاهای سالم و مقوی تهیه کنی تا بدن سالم داشته باشی، بتونی آزادانه لباسی که دوست داری رو بپوشی و مجبور نباشی به هزار و یک نفر جواب پس بدی، بتونی هر از گاهی به سفر بری و با رسوم و فرهنگ‌های دیگه آشنا شی، بتونی در شهری زیبا قدم بزنی که پیاده‌روها و خیابون‌های سالمی داره و چاله چوله‌هاش کلافه‌ت نمی‌کنند، بتونی به اداره بری و کارت رو درست انجام بدن و وقت‌کشی نکنند، بتونی بخشی از درآمدت رو به کمک‌های خیریه اختصاص بدی و غیره.

خب، اگه این زندگی آسوده و معمولی رو داشته باشیم برای چی از دوستان و خانواده‌هامون بگذریم و بریم یه جای دیگه؟ این مهاجرت‌ها برای داشتن همین زندگی نرمالی هستند که از ما دریغ می‌کنند. کاش کمی، فقط کمی، مهربان‌تر باشیم.

 

+ انتظار شما از زندگی نرمال یا معمولی چیه؟

++ کم‌تر از سه هفته دیگه یلداست. زود می‌گذره، خیلی زود...

+++ صفحه‌ی اینستاگرامم رو دوباره فعال کردم تا روزمرگی‌هام رو با دنیا به اشتراک بگذارم. اگه دوست داشتید دنبالم کنید.

 |  سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹ساعت 17:58  توسط میم  | 

توقع بی‌جا

 

مدت‌ها بود که می‌خواستم در باره‌ی میزان دستمزد مترجم‌ها و رابطه‌شون با کارفرماها بنویسم و توضیح بدم یه مترجم‌ ممکنه تو چه شرایطی قرار بگیره. بعلاوه شاید مورد توجه افرادی که این کاره نیستند هم قرار بگیره و متوجه بشن وقتی به یه مترجم حرفه‌ای سفارش می‌دن چه نکاتی رو باید در نظر بگیرند و بی‌ملاحظه نباشند. اما هر بار، به علتی، این موضوع کمابیش مهم عقب افتاد، تا اینکه چند شب پیش در یکی از گروه‌های تلگرام بحثی مرتبط با همین موضوع بین دوستان و همکارانم شکل گرفت. بسیاری از مترجم‌ها از دردسرهای سر و کله زدن با مشتری‌ها گله داشتند. عده‌ای هم ناراحت بودند همه چیز گرون شده و قیمت‌ها بالا رفته، الا دستمزد مترجم‌های بدبخت!

راستش چند سالی می‌شه که کار ترجمه رو کم کردم و الان بیشترین تمرکزم روی معماری و کارهای مرتبط با این رشته هست، با وجود این خودم رو از دنیای ترجمه و مترجم‌ها دور نگه نداشتم و سعی می‌کنم هر از گاهی در این زمینه کار کنم تا در جریان مسائل بمونم و اطلاعاتم رو به روز نگه بدارم. وقتی این دوستان شکایت می‌کردند درگیر چه مشکلات طاقت‌فرسایی هستند و درآمدشون کفاف هزینه‌های زندگی رو نمی‌کنه با خودم فکر کردم ایراد کار کجاست؟ چرا همه‌ی رشته‌ها در تمام حوزه‌ها دستمزدهاشون رو بالا کشوندند اما نوبت به مترجم‌ها و رشته‌های مشابه که می‌رسه هیچ کس تورم‌های این دو سه سال اخیر رو در نظر نمی‌گیره و همه می‌خوان تا حد ممکن رقم پایین بدن و از اون بدتر گاهی حرف‌های توهین‌آمیز هم می‌زنند.

اساسن ما آدم‌ها وقتی به دیگری کار می‌سپاریم که توانایی انجام اون کار رو نداریم یا به اون اندازه مهارت نداریم و شخصی هست که بهتر از ما اون کار خاص رو انجام می‌ده. «بهتر» یعنی در زمان مناسب به پایان می‌رسونه، البته کیفیت رو نادیده نمی‌گیره و انرژی می‌گذاره تا ما به کارهای دیگه‌مون برسیم. مثلن ساخت خونه کاری نداره. همه‌ی آدم‌ها می‌تونن چهار دیوار درست کنند و در و پنجره براش بگذارند، اما آیا همه‌ی چهار دیواری‌هایی که ساخته می‌شن همین قدر ساده هستند؟ مطمئنن نه! چون موقعیت‌ ساختمون‌ها متفاوته. چون ساکنان و کاربران اون بناها یکسان نیستند و هر کس شخصیت متفاوتی داره و دوست داره در خونه‌ای زندگی کنه که راحت‌تره. بعلاوه خود اقلیم هم روی معماری تأثیر می‌گذاره و فرضن روی اندازه‌ی پنجره‌ها اثر می‌گذاره. بنابراین وقتی ما سراغ معمار می‌ریم انتظار داریم روی مسائل کیفی‌ای تمرکز کنه که ما سر رشته نداریم و اصلن نمی‌دونیم با اون همه نکات ریز و درشت چه کنیم. مسائلی مثل عدم اتلاف انرژی، نور و روشنایی، گرمایش و سرمایش، روانشناسی رنگ‌ها و فرم‌ها، موقعیت اتاق‌ها، و نوع سازه‌ها فقط بخش کوچیکی از دنیای بزرگ معماری‌اند. زمانی که منِ کارفرما این مسائل رو نادیده می‌گیرم و معمار رو کنار می‌زنم تا خودم همه کاره باشم نتیجه دلخواه رو نمی‌گیرم. آیا امکان داره شما یهو فضانورد بشین؟ امکان داره جراح رو بگذارید کنار و خودتون ابزار رو به دست بگیرید و جراحی کنید؟ پس چرا فکر می‌کنیم رشته‌هایی مثل معماری یا در این مورد خاص ترجمه اهمیت چندانی نداره و به خودمون حق می‌دیم تا دستمزد این افراد رو کم بدیم؟

کار ترجمه هم سختی‌های خودش رو داره و اصلن راحت نیست. اولن یادگیری زبان دوم از عهده‌ی همه بر نمی‌آد. یا در واقع اکثر آدم‌ها اصلن برای یادگیری وقت نمی‌گذارند و زمان خودشون رو صرف امور دیگه می‌کنند. بنابراین مترجم‌ها مهارتی دارند که بقیه افراد ندارند. ثانین به مرور زمان تجربه‌ کسب می‌کنند و مجموعه‌‌ی این تجربه‌ها روی کیفیت کارشون حتمن اثر می‌گذاره. پس وقتی به یک مترجم با سابقه‌ی ده یا بیست ساله کار می‌سپاریم انتظار نداشته باشیم بهش پولی بدیم که به دانشجوی تازه فارغ‌التحصیل شده می‌دیم.

یکی از بدترین بهانه‌هایی که کارفرماها می‌آرن اینه که اوضاع اقتصادی‌شون خوب نیست و وضعیت مملکت هم که داغونه و نمی‌تونن حق‌الزحمه مترجم‌ها رو بپردازند. گرچه این بهانه واقعن زشته و به هر حال مترجم‌ها هم دارند توی همین مملکت زندگی می‌کنند و باید بتونن به مخارج خودشون برسند، اما اکثر مترجم‌هایی که می‌شناسم ملاحظه می‌کنند و رقم بالایی نمی‌گن تا مشتری‌هاشون رو از دست ندن. خودم هم زمانی جزو این افراد بودم اما بعدتر که در معماری پیشرفت بیشتری کردم دیگه برام مهم نبود که مشتری‌ها می‌تونن دستمزدم رو بدن یا نه. وقتی می‌گفتند رقم بالاست، جواب می‌دادم رقم شما هم پایینه و حاضر نیستم کارتون رو انجام بدم.

حالا که بحث به اینجا کشیده شد شاید بد نباشه به خاطره‌ای اشاره کنم که احتمالن برای مترجم‌های دیگه هم پیش اومده. یه بار یکی بهم پیام داد که براش کتاب ترجمه کنم. وقت نداشتم. مؤدبانه جواب رد دادم و گفتم اگر هم بخوام قبول کنم دو سه ماه بعد می‌رسونم. گفت الا و بلا فقط باید به من بسپاره و اگه امکانش هست زودتر تحویل بدم. جواب دادم در این صورت کارش فوری خواهد بود و باید رقم بیشتری بپردازه. اون زمان کلمه‌ای 20 تومن حساب می‌کردم و با توجه به اینکه حدود هفتاد هزار کلمه بود دستمزدم یک و چهارصد می‌شد. اما چون گفت فوری می‌خواد بهش گفتم دو تومن می‌شه. این آقای مهندس جواب می‌ده: «چه خبره!؟ چرا رقم فضایی می‌دین؟» رقمی که دادم عالی بود چون می‌دونم همون زمان مترجم‌های دیگه دو برابر این مقدار کار می‌کردند. از اونجایی که شروع کارم بود و هنوز خیلی چیزها رو نمی‌دونستم قیمت رو کاهش دادم و قبول کردم. این قبول کردن همان و به غلط کردن افتادن بنده همان!!

یعنی کاری که باید لذت می‌بردم و چهار تا چیز یاد می‌گرفتم تبدیل شد به جهنمی که تمومی نداشت. تقریبن روزانه چهار پنج هزار کلمه ترجمه می‌کردم تا بتونم در عرض دو سه هفته‌ تحویل بدم. تو این مدت نه خواب و خوراکم معلوم بود و نه کمر و گردنم سالم موند. این تجربه لازم بود تا درس عبرتی برام بشه که با هر مشتری بی‌ادب و نادانی کار نکنم. واقعن این افراد پیش خودشون چی فکر کردند؟ فکر می‌کنند مترجم‌ها روبات هستند و با کمترین میزان حق‌الزحمه باید بیشترین بهره‌وری رو داشته باشند؟ نه، دوستان عزیز! اگر ترجمه خوب می‌خواین باید پول خوبی هم بپردازید.

نمی‌دونم شمایی که در حال خوندن این متن هستی کارت چیه؟ آیا مترجم هستی؟ یا تا حالا به مترجم‌ها کار سپردی یا نه؟ ولی مطمئنم در بیشتر مواقع رقم‌های پایین دریافت کردی یا دادی. بد نیست به اطلاع شما برسونم انجمن صنفی مترجمان مدت‌هاست که نرخ رو کلمه‌ای 75 تومن در نظر گرفته. بنابراین از خواب ناز بیدار شین و فکر نکنید باید به هر قیمتی کار کنید. گاهی دیدم مترجم‌ها برای جذب مشتری کلمه‌ای هفت الی ده تومن حساب می‌کنند. این رقم‌های پایین فقط نشونه‌ی یک چیزه: کیفیت بد و پایین متن ترجمه شده. امکان نداره مترجم خوبی پیدا بشه که حاضر باشه با چنین ارقامی کار کنه چون اگه در ماه صد هزار کلمه کار کنه تازه می‌شه هفتصد هزار الی یک میلیون تومن! آخه به نظر شما این دستمزد منصفانه است؟ اون هم در شرایطی که حقوق پایه کارگر رو سه و نیم در نظر گرفتند و درآمد زیر ده میلیون تومن رو زیر خط فرق می‌دونند؟

حالا باید چه کرد؟ تا اینجا تکلیف کارفرماها رو مشخص کردیم. بنابراین اگر جزو افرادی هستید که به مترجم‌ها کار می‌سپارید حواستون باشه که هر چقدر بدین، همون قدر دریافت می‌کنید. اگر انتظار دارید مترجم‌ها با شما راه بیان و می‌خواین مبلغ کمی بدین، باید بدونید که این روی کیفیت ترجمه به همون اندازه تأثیر می‌گذاره و کار درجه یک دریافت نخواهید کرد.

نوبت به مترجم‌ها که می‌رسه دو راه پیش رو دارند. کوتاه نیان و سر حرفشون بمونند یا اینکه با توجه به شرایط خودشون با مشتری کنار بیان. در هر صورت این کنار اومدن باید منصفانه باشه و نباید اونقدر رو سر قیمت بزنید که نتونین شکم خودتون رو سیر کنید. حواستون باشه! امسال حداقل 75 تومن برای هر کلمه در نظر گرفتند. بنابراین اگر متن تخصصی باشه یا اگر قرار باشه از فارسی به انگلیسی ترجمه کنید این رقم ممکنه تا دو برابر افزایش پیدا کنه. می‌دونم این رقم خیلی بالا می‌ره. مثلن برای هزار کلمه متن عمومی باید هفتاد و پنج تومن بگیرید. معیار اینه، ولی چون چنین مشتری‌هایی کم هستند می‌تونین کمتر از این بگین. فقط حواستون باشه هر رقمی که می‌‌گین از نصف بیشتر باشه. یعنی از کلمه‌ای سی و شش هفت تومن به بالا باید بگین و اگه بخواین کلمه‌ای ده تومن و بیست تومن حساب کنید عملن دارید به خودتون ظلم می‌کنید.

فراموش نکنید انجام هر کاری اصول خودش رو داره. شما باید معیارهای کار رو بشناسید و بدونین وضعیت مترجم‌های دیگه چطوره و رقم‌های تقریبی بقیه چقدره. چون زمانی که بخواین به مخارج زندگی خودتون برسین و شکم خودتون رو سیر کنید کارفرماهای مفت‌خور به دادتون نمی‌رسند و با ناز و اداهای دیگران زندگی شما پیش نمی‌ره. این جور وقت‌ها شما می‌مونید و بدنی خسته که به زور باید تکونش بدین.

 

+ تصویرسازی از کوینت بوخهولز

++ گروه تلگرامی که عضوم و در باره‌ی حق‌الزحمه‌ی مترجم‌ها بحث شده بود حامی مترجمان هست. اگر دوست داشتید شما هم عضو شین. در این گروه معمولن مسائل مربوط به چند و چون کار مطرح می‌شه. به توضیحی که در مورد گروه گذاشتند هم توجه کنید.

 |  چهارشنبه ۵ آذر ۱۳۹۹ساعت 20:12  توسط میم  |