...

قربانی نباش!

 

شخصی رو می‌شناسم که مردی حدودن سی و یکی دو ساله است. بیکاره و درآمد کمی که داره از طریق فریلنسیتگ هست. میزان درآمدش ناچیزه و اگر همین درآمد اندک رو هم نداشته باشه حتا قادر نیست یک ریال در بیاره. حالا این شخص که سنش از سی گذشته، مرد هست، و درآمد ماهیانه‌ش به سیصد چهارصد هزار تومن (یعنی تقریبن درآمد یک روز یک کارگر) هم نمی‌رسه فکر می‌کنید پولش رو صرف چی می‌کنه؟ سیگار و مواد مخدر!!! بنابراین همین پول کمی که در می‌آره رو دود می‌کنه یا صرف چیزهای بی‌ارزشی می‌کنه که براش هیچ سودی نداره و تازه، ضرر هم دارند.

وقتی می‌گم هر کس به اندازه درک و فهم و تلاش و لیاقتش از این دنیا سهم می‌بره دقیقن منظورم چنین آدم‌هایی هستند. کسی که سی سالگی رو پشت سر گذاشته و باید بر افزایش درآمد و توسعه توانایی‌های فردی و رسیدن به اهدافش تمرکز کنه وقت و عمر و جوانی خودش رو دود می‌کنه و به بطالت می‌گذرونه. افرادی مثل این شخص خودشون با دست خودشون جایگاه و عزت و آبروی خودشون رو زیر سؤال می‌برند و به نقطه‌ای می‌رسونند که کسی براشون ارزش قایل نمی‌شه و به حضورشون اهمیت نمی‌ده. به راحتی می‌تونم ده دوازده سال آینده‌ی این شخص رو ببینم که با ادامه‌ی این روند به کجا رسیده!

چرا یه آدم بالغ و عاقل، که ادعای کتاب‌خوانی و تحصیل‌کردگی داره، باید چنین بلاهایی سر خودش بیاره؟

تمام افرادی که برای بار اول سراغ مخدرات می‌رن بهانه‌شون رسیدن به تسکین و آرامش ذهن هست. از نظر من این افراد ضعیف‌ترین موجودات عالم‌اند. دقیقن همه‌شون، بدون استثنا، در دام اعتیاد گرفتار می‌شن و نمی‌تونن از این عادت خانمان‌سوز خلاص بشن. و بعد ذره ذره وجود و مال و خانواده‌شون رو از دست می‌دن و هیچ کاری از پیش نمی‌برن. در حالی که می‌تونن با نگاه به زندگی معتادها عبرت بگیرند و به سادگی از اون وضعیت و شرایط پرهیز کنند. اون هم پیش از اینکه دیر شه.

اکثر افرادی که به مواد مخدر روی می‌آرن مشکلاتشون رو خیلی خاص می‌دونند. تصور می‌کنند هیچ چیز نمی‌تونه بهشون آرامش بده. بیشترشون غرور کاذب دارند و نمی‌تونند عواطف و احساساتشون رو مدیریت کنند. ممکنه آدم‌های بسیار با محبت و مهربانی هم باشند اما مسئله‌ی اعتیاد به این چیزها ربطی نداره و حتمن نشانه‌ی ضعفه.

متأسفانه در خانواده‌ی پدری من هم چنین افرادی وجود دارند. خود پدربزرگم به تریاک اعتیاد داشت و با وجود اینکه ثروتمند و مرفه بود اما بسیاری از دارایی‌هاش رو به خاطر همین اعتیاد از دست داد. حالا شما تصور کنید کسی که درآمدش ناچیزه چطور می‌خواد خودش رو از این وضعیت نجات بده؟ معلومه که کارش به بیراهه و بزهکاری کشیده می‌شه.

تا اونجایی که می‌دونم و یاد گرفتم باید به این مهارت و توانایی برسیم که بر خودمون و زندگی‌مون مسلط بشیم. چون بعضی از کوتاهی‌ها و لغزش‌ها به قیمت تباهی عمرمون تموم می‌شن. منظورم فقط اعتیاد نیست. هر چیز دیگه‌ای می‌تونه چنین صدمه‌ی به ما وارد کنه. مسئله اینه که باید یاد بگیریم چطور مهارش کنیم و چطور در مقابل مشکلات بایستیم یا گاهی کنار بیایم. این مهارت آسون به دست نمی‌آد اما باید بهش برسیم.

ساده‌لوحانه است اگر فکر کنیم این سختی‌ها و مشکلات فقط مال ما هستند یا هیچ راه خلاصی وجود نداره. اتفاقن اینها می‌تونند نیروی محرکه‌ی خوبی برای انجام کارهای بزرگ بشن، اگر و اگر درک و هوشمون رو به درستی به کار بندازیم. در غیر این صورت اسیر محدودیت‌هامون می‌مونیم.

به نظرم پیدا کردن هدف و داشتن هدف و تلاش برای رسیدن به هدف خیلی خیلی به آدم کمک می‌کنه تا زندگی‌ش جهت پیدا کنه و شکل بگیره و به بیراهه نره. آدمی که هدف داشته باشه همه توجهش صرف رسیدن به اون می‌شه و لذت‌ها و خوشی‌هاش رو با متر و معیار هدفش می‌سنجه. آرامش و آسایشش رو هدفش تعیین می‌کنه. فرض شخصی عاشق برنامه‌نویسی هست و هدفش اینه که وبسایتی برای افراد بزهکار درست کنه تا بدون پرداخت هزینه مهارت‌های زندگی و کاری رو یاد بگیرند و بتونند چیزی برای عرضه و فروش تولید کنند. واضحه وقتی در کارش موفق بشه هم خودش لذت می‌بره و هم سود و منفعتی به دیگران رسونده. بنابراین به میزان زیادی شادی و رضایت رو می‌چشه. این شخص می‌تونه بعدتر به اهداف دیگه‌ش فکر کنه یا همین جا متوقف شه، اما این دیگه به خودش بستگی داره و به روحیاتش.

هر چقدر اهداف بزرگ‌تر و پیچیده‌تر باشند به نظرم تأثیر عمیق‌تر، بزرگ‌تر و بیشتری بر فرد و جامعه می‌گذارند. اما در وهله‌ی اول این چیزها اصلن مهم نیست. می‌دونید چرا؟ چون معمولن اکثر آدم‌ها، وقتی اسم هدف و مسیر و تلاش می‌آد، یهو به چنان چیزهای بزرگ و غیرممکنی فکر می‌کنند که باعث می‌شه تا زمانی دراز یا حتا تا پایان عمر در خواب و خیال بمونند و هیچ قدمی بر ندارند و فقط از تصور و تخیل و فکر به هدفشون دلشون خوش بمونه، بی‌اینکه کمترین زحمتی به خودشون بدن.

مثلن تصور کنید ورزشکار هستید و می‌خواین در رشته خودتون بدرخشید. اولن باید شرایط و وضعیت جامعه و ورزشکارهای هم‌رشته خودتون رو بشناسید. ثانین باید توقع خودتون رو بر اساس این شرایط تنظیم کنید و پیش برید. یعنی چی؟ همون طور که می‌دونید در جامعه‌ی حال حاضر ما به جز دو سه رشته ورزشی مثل فوتبال و کشتی و وزنه‌برداری بقیه رشته‌ها چندان تعریفی ندارند. منظورم اینه که شرایطشون نسبت به رشته‌های دیگه بهتره. در این وضعیت اگر کسی بخواد رزمی‌کار موفقی بشه باید بپذیره که بسیاری از هزینه‌ها رو خودش بده تا بتونه در مسابقات حضور پیدا کنه و خودی نشون بده. اگر این شخص در مسابقات شهری و استانی و کشوری نفر اول نشه چطور می‌خواد به مسابقات جهانی فکر کته؟ در واقع مسخره است و توقع بی‌جایی هست وقتی در شهر و استان نفر دوم و سوم می‌شه بخواد هزینه زیادی دست خانواده‌ش بندازه و اونها رو مجبور کنه پول سفرش رو بپردازند تا فرضن در ژاپن کاراته کنه! اما اگر همین شخص قدم به قدم پیش بره و در بسیاری از مسابقات داخلی رتبه‌ی اول رو کسب کنه می‌تونه امیدوار باشه که هزینه‌هایی که می‌کنه در جهت درستی هست و بهش برمی‌گرده.

افرادی رو می‌شناسم که دقیقن همین مشکل رو دارند اهداف بزرگی برای خودشون درست می‌کنند و نمی‌دونند چطور باید بهش برسند و بعد از چند شکست دلسرد می‌شن و برخورد احساسی (از روی خشم یا هر چیزی) نشون می‌دن و کنار می‌کشند. و بعد به آدم بی‌هدفی تبدیل می‌شن که برای تسکین خودشون دست به هر کار غیرمنطقی می‌زنه.

 

+ مراقب خودتون باشید. پدر و مادر و خواهر و برادر، یا حتا بچه‌هاتون تا ابد کنار شما نیستند و نمی‌مونند. یه روزی و یه جایی هر کس می‌ره پی مسیر خودش. هیچ چیز مهم‌تر از این نیست که آدم روی توانایی‌های خودش سرمایه‌گذاری کنه.

 |  چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۱ساعت 23:24  توسط میم  | 

تا کجا؟

 

سال‌ها قبل از تلویزیون جمهوری اسلامی مستندی دیدم که بدجور تو ذهنم حک شده. متأسفانه این مستند رو از اول ندیدم و اسمش رو نمی‌دونم (زیرنویس هم نشده بود) اما همیشه دلم می‌خواست یه بار دیگه ببینمش. این فیلم راجع به کره‌ی زمین در سه بازه زمانی گذشته، حال و آینده بود. زمان حال به زندگی ما آدم‌های معاصر و برخی از گونه‌های جانوری می‌پرداخت و بعد گریزی می‌زد به پنجاه هزار سال قبل و نیاکان ما و بعضی از جانوران منقرض شده در اون زمان رو بازنمایی می‌کرد. قسمت جالب‌تر این مستند مربوط به پنجاه هزار سال بعد از زمان حال بود. یعنی با توجه به پیش بینی دانشمندان و محققان برجسته (و نه هر جوجه پژوهشگری!) شرایط زمین و گونه‌های جانوری و سیر تکامل رو در پنجاه هزار سال بعد، به کمک جلوه‌های ویژه و سه بعدی سازی، نشون می‌دادند.

در این مستند نشون می‌دادند انسان یکی از گونه‌های جانوری خواهد بود که به طور کامل منقرض می‌شه و از شرایط بد آب و هوایی جون سالم به در نخواهد برد. به خصوص کمبود آب و میزان آلودگی محیط زیست و تغییرات اقلیمی در این انقراض نقش مهمی دارند. البته نه فقط انسان، بلکه بسیاری از جانورانی که در حال حاضر می‌شناسیم هم نابود خواهند شد و تعداد کمی از حیوانات قادر خواهند بود خودشون رو با شرایط جدید در اون سال‌ها، و در طول پنجاه هزار سال، وفق بدن.

فضایی که از اون سال‌ها ترسیم کرده بودند بسیار تاریک و غم‌زده بود. کره زمین به کویری مریخ مانند تبدیل شده بود و فقط جانورانی زندگی می‌کردند که مصرف آبشون کم بود. خبری از گل‌ها و درختان سرسبز و معطر نبود. هیچ کجا میوه‌ و شکوفه نبود. انگار فصل‌های سال گم شده بودند و در یک تکرار ابدی هر روز از پی هم می‌آمدند و می‌رفتند. در واقع از بین هزاران گونه جانوری فقط چند نوع، که به انگشتان یک دست هم نمی‌رسیدند، طبق این پیش‌بینی، باقی می‌مونند.

یادم می‌آد بعد از تماشای این مستند، که حدودن بیست ساله‌م بود، به فکر فرو رفتم. واضحه که من و ما پنجاه هزار سال دیگه نیستیم و نمی‌تونیم اون شرایط رو از نزدیک ببینیم یا به خودی خود شاید اصلن مهم هم نباشه، اون هم در وضعیتی که حتا قادر نیستیم فردا یا حتا لحظه‌ای بعد رو به طور قطع ببینیم. با همه‌ی اینها حس تلخی بهم دست داده بود. اون هم نه به خاطر انقراض انسان‌ها، که بیشتر به خاطر سرنوشت جانوران دیگه و شکل تازه‌ای که از زمین می‌دیدم.

زمینی که هفتاد درصدش رو آب‌های اقیانوس‌ها پوشونده و اقلیم‌های متفاوتی داره، همه و همه، تبدیل به مکانی خشک و بی‌آب و علف می‌شه. و هیچ چیز از شهرها و روستاها، از آثاری که آدمیزاد ساخت، از تمام ساختمان‌ها و روبات‌ها و اتومبیل‌ها و میلیون‌ها وسیله ریز و درشت باقی نمی‌مونه. همه چیز در یک فرسایش تدریجی نیست و نابود می‌شن. یک سکوت دائمی و خاکستری.

با تصور این شرایط از خودم می‌پرسیدم و می‌پرسم چه بلایی سر همه‌ی اینها می‌آد؟ تمام کتاب‌هایی که می‌خونیم ما رو به کجا می‌رسونند؟ تمام جنگ‌ها و کشتارهایی که برای مغلوب کردن همدیگه داریم چه نتیجه‌ای خواهد داشت؟ تمام سلاح‌های عجیب و غریبی که هدفشون نابودی هر چه سریع‌تر و هر چه بیشتر بشر هست تا چه زمانی مصرف می‌شن وقتی در نهایت و سرانجام آدمیزاد انقراض کامل هست!؟ طمع و حرصی که برای انباشت ثروت داریم و شکم‌پرستی‌ها و دله‌دزدی‌هایی که حتا تصورش هم حالم رو به هم می‌زنه ما رو به همین نقطه نمی‌رسونه؟ که هم خودمون و هم جانوران دیگه رو به نیستی مطلق می‌رسونیم و از کره زمین یک گور بزرگ می‌سازیم؟!

و بعد به قبل‌تر، خیلی قبل‌تر از پنجاه هزار سال قبل، فکر می‌کنم. به میلیون‌ها سال قبل بر می‌گردم. زمانی که آدمیزاد مطلقن وجود نداشت و دایناسورها حاکمان اصلی زمین بودند. حتا خیالش هم ترسناکه. فکرش رو کنید! دایناسورها میلیون‌ها سال زندگی کردند و بعد از حدود 165 میلیون سال، اگر اشتباه نکنم، منقرض شدند. 165 میلیون سال! و ما اون وقت کل تاریخمون از زمانی شروع می‌شه که خط اختراع شد و نهایتن آثار باستانی و معماری ده هزار سال پیش رو داریم. و قبل‌تر از اون به آثار سنگی مربوط می‌شه و غیره.

حالا همه‌ی اینها رو گفتم که چی؟

نمی‌دونم قضیه پتروشیمی میانکاله رو شنیدید یا نه. بعد از اعتراض‌های گسترده مردم بومی و فعالان محیط زیست، بالاخره این پروژه متوقف شد! حضور تأثیرگذار و جنجالی هدیه تهرانی (که باید ممنونش هم باشیم که از شهرتش به درستی استفاده کرد) هم در رسانه‌ای شدن این خبر و مطلع شدن تعداد بیشتری از مردم بی‌تأثیر نبود. حالا بماند که فردای روزی که رییس جمهور دستور توقف پروژه رو می‌ده باز عده‌ای پنهانی (به دستور کی؟) پروژه رو از سر گرفتند و ظاهرن این بار واقعن متوقفش کردند! در این وضعیت که زباله‌ها همه جا رو گرفته و ایران تبدیل شده به یک سطل زباله بزرگ ساخت این پتروشیمی و این پتروشیمی‌ها نه فقط هیچ فایده‌ای که به ضرر همین مردم و طبیعت هم هست. تمام سواحل دریای خزر شده باتلاق‌های مواد شیمیایی که از بیمارستان‌ها تخلیه می‌کنند. فیلم‌ها و ویدیوهاش به قدر کافی در فضای مجازی موجوده و با یک گشت ساده می‌تونید ببینید که چه بروز خودمون داریم می‌آریم.

برای من واقعن جالبه وقتی می‌بینم استاندار (توجه کنید چه سمتی داره!) با تمسخر راجع به هدیه تهرانی و فعالان محیط زیست حرف می‌زنه و گله می‌کنه چرا باعث توقف این پروژه شدند! انگار افرادی که دغدغه‌ی طبیعت سالم و محیط زیست دارند می‌خوان دشت و جنگل و دریا رو توی جیب خودشون بگذارند و مال خودشون کنند! یه مقدار آدم باید سطح درک خودش رو هم بالا ببره دیگه! سلامتی طبیعت و مردم و جانوران مهم‌تره یا نابودی منطقه‌ای که البته حتا اگر هم کاملن کارشناسی ساخته شده بشه باز ضرر داره؟ دیگه چه برسه به ساخت و سازهای این جماعت که نگفته احوالشون پیداست.

زمین به حرکت خودش ادامه می‌ده. چه هزاران و میلیون‌ها موجود روش زندگی کنند، و چه چند جانور. حرکت زمین و روز و شب و گذر روزها معطل چیپس و پفکی که می‌خوریم و پاکت‌های نایلونی و پلاستیکی که دور می‌اندازیم نمی‌مونه. معطل مصرف بی‌رویه آب و نفت و برق و گاز هم نمی‌مونه. براش مهم نیست ما یه عمر غصه بخوریم یا به شادی زندگی‌مون رو به انتها برسونیم. براش مهم نیست یکی میلیاردره و دیگری گدا. یکی خوشگله و دیگری زشت. یکی این جوریه و دیگری اون جوری. جا به قدر کافی هست و هر کس به قدر میزان درک و تلاش و لیاقتش و گستره حسی‌ش سهم می‌بره یا نه. اگر برای داشتن طبیعت سالم و پاک و فعالیت‌های سبز تلاش می‌کنیم فقط و فقط برای داشتن یه زندگی تمیز و صلح‌آمیز در کنار هم هست تا بستری امن (و نه هزار یک جور درد و مرض) برای همه فراهم بشه. این توقع و خواسته نا به جاست؟

 |  سه شنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۱ساعت 17:27  توسط میم 

شبگردی که آکاردئونش را گم نکرد

 

از تاریکی می‌ترسیم چون وقتی چیزی رو نبینیم این احتمال داره هر چیزی کنارمون باشه. ممکنه هیچ چی نباشه اما دقیقن به همین علت ذهن ما به هر چیز گرایش پیدا می‌کنه و تا اونجا پبش می‌ره که به موجودات عجیب و غریب و غیرطبیعی می‌رسه. اگر توی اتاقمون تنها و در تاریکی بنشینیم و هیچ کاری نکنیم، شاید تا اندازه‌ای آرامش بهمون دست بده اما اگر این تنهایی و تاریکی در محیطی بکر و دور افتاده باشه بعید می‌دونم بتونیم به سادگی خودمون رو جمع و جور کنیم، گرچه افراد بسیار نادری هستند که از پس این وضعیت هم بر می‌آن.

تاریکی و ابهام در هم عجین هستند. ذهن ما به دنبال شفافیت و حل مسئله است. هر چقدر روی ذهنمون و افکارمون بیشتر کار کنیم توانایی ما برای رفع ابهام بیشتر می‌شه و یک قدم بیشتر به سمت روشنایی بر می‌داریم. تمام اختراعات و اکتشافاتی که در طول تاریخ انجام گرفته چیزی جز این نبوده. ابهامات ما رو می‌ترسونند. ویروس‌هایی که میلیون‌ها نفر رو به کشتن دادند چی هستند؟ بهترین نوع مصالح در ساختن خونه چی می‌تونه باشه؟ چرا وقتی فلان غذا رو می‌خوردیم بدنمون واکنش بدی نشون می‌ده؟

این تاریکی‌ها و ندانستن‌ها دو بعد دارند. یکی عمومی هستند و به نظرم دست کم در بین بسیاری از آدم‌ها مشترک‌اند (یعنی فقط مربوط به یک نفر نمی‌شن)، و دیگری کاملن شخصی هستند و برای هر شخص یک جور شکل می‌گیره یا تعریف می‌شه. مورد دوم گرچه خیلی شخصی و خصوصی هست اما گاهی بر جمع و جامعه غلبه می‌کنه و فراتر می‌ره و می‌تونه بر افراد زیادی، و بلکه کل بشر، تأثیر بگذاره. مثلن نوابغ دنیای ریاضیات که در یونان باستان زندگی می‌کردند (یا هر دانشمند و فیلسوف و هنرمند بزرگ و جریان‌ساز) حتمن دغدغه فردی‌شون و ترس‌ها و نگرانی‌هاشون در مواجهه با ابهامات بیشتر بوده و البته این رفع ابهامات تأثیر بزرگی بر زندگی همه‌ی ما گذاشت.

امکان نداره آدمی درگیر این تاریکی‌ها و ابهامات و ترس‌ها نشده باشه. ممکنه دغدغه‌های فردی و جمعی با دغدغه‌های فردی و جمعی دیگه فرق کنه اما حتمن این دل‌مشغولی‌ها وجود دارند، مگر اینکه اون شخص از اساس احساسات و افکارش آسیب دیده باشه و اصلن نتونه مفهوم تاریکی و گنگی رو درک کنه و کلن ترس در وجودش مرده باشه.

ترس چیز بدی نیست. همون طور که خشم و شادی و احساسات دیگه بد نیستند. همین که وجود دارند یعنی باید باشند. منظورم اینه که کاملن طبیعی هستند که وجود دارند. مسئله بر سر ایجاد توازنه. آیا می‌تونیم این تعادل رو بین احساسات به وجود بیاریم و بهتر از اون، آیا این قابلیت رو داریم که به کارشون بگیریم یا نه؟

احتمالن این جمله‌ی معروف رو شنیدید که می‌گه سراغ ترس‌هات برو، راه موفقیت همین مسیره. به نظرم این جمله‌ چکیده‌ی همین شرایط ذهنی و روانی ماست. اکثر آدم‌ها از ترس‌هاشون فرار می‌کنند چون بلد نیستند این ترس‌ها و نگرانی‌ها رو به خدمت بگیرند. مثلن کسی رو می‌شناسم که می‌ترسه سفر بره چون می‌ترسه تصادف کنه یا اتفاقی براش بیافته و زندگی‌ش به خطر بیافته. به همین دلیل کل زندگی‌ش رو در محیط بسته‌ی خونه مونده و نهایتن دو سه خیابون رو می‌ره و برمی‌گرده. این شخص یه عمر زیبایی‌های طبیعت و جهان اطرافش رو دریغ کرده تا آسیبی نبینه، اما اتفاقن آسیب بیشتری به خودش وارد کرده چون به اون پختگی و استحکام و مقاومتی که می‌تونست برسه نرسید و یه عمر در بند ضعف‌ها و اضطراب‌هاش موند، و بدتر از این، دامنه‌ی تجربه‌هاش محدود موند.

شاید یکی از بزرگ‌ترین ترس‌های ما ترس از تنهایی باشه. منظورم از تنهایی، تنهایی مطلق هست. نه اینکه در جامعه بشری زندگی کنیم و تنها توی خونه بمونیم. تنهایی که مد نظرم هست تنهایی هست که کاملن جدا از آدم‌ها و زندگی در منطقه‌ای پرت و دور افتاده است. البته شاید در بازه‌های زمانی کوتاه این نوع از زندگی خوشایند باشه اما کم پیش می‌آد در طولانی مدت دوام بیاریم. دست کم تا اونجایی که دیدم و می‌شناسم همه فقط حرفش رو می‌زنند اما در عمل نمی‌تونند و از پسش بر نمی‌آن.

ترس ما از تنهایی و بی‌کسی و نداشتن هم‌صحبت ترسی کاملن عادی و طبیعی هست. وقتی به شخص دوم نمی‌رسیم این خلأ رو با موجودات دیگه پر می‌کنیم. نگهداری از حیوانات خانگی (که البته به نظرم چیز بدی نیست و می‌تونه به وضعیت روانی ما کمک کنه) مثل سگ و گربه در شرایطی که تنها هستیم یکی از دلایل این تنهایی هست. اما وقتی به صورت افراطی در می‌آد، یعنی کاملن از آدم‌ها فاصله می‌گیریم و تلاشی برای بهبود روابط نمی‌کنیم، می‌تونه نگران‌کننده یا خطرناک باشه.

چرا خطرناک؟ اول اینکه ممکنه جوری رفتار کنیم که نسبت به هم‌نوعان خودمون طلبکار باشیم. انگار همه مقصر هستند که ما چنین و چنان وضعیتی داریم. اگر فلان اتفاق‌ها در زندگی ما افتاده یا خانواده و نزدیکانمون بهمان رفتارها رو با ما داشتند این رو نباید به حساب بقیه بریزیم، یا دق دلی خودمون رو (حتا به صورت محبت‌آمیز) روی سر یه بدبخت خالی کنیم. آدم‌هایی رو می‌شناسم که بنده رو در موقعیتی قرار می‌دن که به زور می‌خوان بهم محبت کنند و حتا برای یه لحظه به مغزشون خطور نمی‌کنه به این محبت اجباری و زورکی نیازی ندارم و تازه، بدم هم می‌آد. به خصوص بعد از فوت بابا چنین افرادی رو زیاد دور و برم می‌بینم. افرادی که به زور می‌خوان من رو توی رابطه ببینند یا کارهایی با درآمد کلان برام درست کنند، و نمی‌تونند تصور کنند همه‌ی عمرم زحمت کشیدم تا متکی به پدر یا خانواده‌م نباشم، دیگه چه برسه به این افراد که بیشترشون درآمدشون از راه درست هم نیست!

دو اینکه ممکنه به خودمون آسیب بزنیم. درست مثل شخصی که به مواد مخدر اعتیاد داره. این شخص اعتیاد رو تسکین‌دهنده می‌دونه چون باعث می‌شه به چیزی فکر نکنه (در حالی که با مدیتیشن به سادگی می‌تونه همه چیز رو کنترل کنه) اما در طولانی مدت بدنش از کار می‌افته و اختلالات زجرآور دیگه پیش می‌آد و آرامش نداشته‌ش بیشتر و بدتر می‌شه.

برای من تنهایی سخت نبود و نیست اما نمی‌خوام تنها باشم. ایده‌ال‌های خودم رو در زندگی دارم. تا امروز چند بار وارد رابطه شدم و این روابط سرانجامی نداشتند و کاملن دوستانه و بدون قهر از هم جدا شدیم. یکی از بزرگ‌ترین علت‌هایی که تا امروز تنها موندم اینه که دوست ندارم وارد رابطه‌ با فردی اشتباه بشم. منظورم از فرد اشتباه یه آدم بد و آزاردهنده نیست. لزومن نه! بلکه منظورم فردی هست که برای من مناسب نیست. و وقتی این احساس در من باشه، قطعن من هم نمی‌تونم براش مناسب باشم. چنین رابطه‌ای از اساس غلطه.

یک مسئله دیگه اینه که کلن نگران سن نیستم. شاید بالا رفتن سن افراد دیگه رو بترسونه اما برای من مهم نیست. دست کم این موضوع دغدغه‌ی این روزهای من نیست. یعنی یاد گرفتم اهمیت ندم. خیلی‌ها ازم می‌پرسند نمی‌خوای ازدواج کنی؟ یا اگه سنت بره بالا برای بچه‌دار شدن دیر نمی‌شه؟ این افراد دقیقن همون کسانی هستند که خودشون از این چیزها می‌ترسند و نگرانشون می‌کنه، و بعد تصور می‌کنند بقیه هم حتمن دنبال این هستند که بچه‌دار شن! به طور کل منظورم این هست که ترس‌های خودشون رو روی بقیه می‌چسبونند.

اما نمی‌خوام تنها باشم و این نخواستن به این معنا نیست که بلافاصله خودم رو درگیر روابطی بکنم که می‌دونم نتیجه‌بخش نیست. به هر حال یه پسربچه شونزده هفده ساله نیستم و در آستانه‌ی چهل سالگی خروار خرواز اتفاق و تجربه رو پشت سر گذاشتم که بهم یاد دادند فرد مناسب برای من کی می‌تونه باشه یا چه ویژگی‌هایی داره.

اولین و قطعی‌ترین عامل برای شخص من مجازی نبودن این رابطه است. حدود چهل پنجاه رابطه مجازی داشتم و با قطعیت می‌گم برای من سرانجامی نداره. یعنی وقت تلف کردن محضه. رابطه‌ی مجازی فقط در یک حالت می‌تونه فایده داشته باشه و اون هم اینه که دو طرف بلافاصله، نهایتن بعد از یکی دو هفته، همدیگه رو از نزدیک ببینند و در غیر این صورت این رابطه بر اساس توهمات شکل می‌گیره و پیش می‌ره و صادقانه بخوام بگم ضعف آدم رو می‌رسونه.

روابط مجازی شفاف نیستند. هر چقدر صادق باشیم باز جای رابطه‌ی از نزدیک رو نمی‌گیره. مثلن یادم می‌آد یه مدت با کسی رابطه‌ی مجازی داشتم و اتفاقن صدای بسیار گرم و دلنشینی داشت اما وقتی از نزدیک همدیگه رو دیدیم متوجه شدم موقع حرف زدن اخم می‌کنه. اونقدر حس بدی بهم می‌داد که حد نداشت. بالاخره بعد از یه ماه که از رابطه‌مون گذشت با احتیاط و ملاحظه زیاد بهش این مسئله رو تذکر دادم. فکر می‌کنید چه جوابی بهم داد؟ «همینم که هستم!» یعنی حتا کوچک‌ترین تلاشی برای بهتر کردن خود و رابطه‌مون نکرد! واضحه من هم تا یه جایی می‌تونم تحمل کنم و کنار می‌کشم. این یک نمونه ساده و کوچیک هست، به راحتی می‌تونیم نمونه‌های دیگه رو هم ببینیم و مطرح کنیم.

 

+ عکس از دنی پراسیت

++ در حال حاضر شاد و خوشحال و راضی‌ام. امیدوارم امسال وضعیت عادی بمونه تا فرصت آشنایی با افراد جدید دست بده. خبرهای نگران‌کننده از چین می‌آد و اگر ادامه پیدا کنه کارمون ساخته است...

 |  چهارشنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۱ساعت 19:54  توسط میم  | 

شعور

 

1. با کسی شوخی نکن اما وقتی شوخی کردی انتظار داشته باش طرف مقابل هم سربه‌سرت بگذاره. اگر با کسی شوخی کردی و از شوخی دیگری با خودت ناراحت شدی یعنی آدم بی‌ظرفیتی هستی.

2. به معنای واقعی کلمه تحصیل کن. تحصیل به یدک کشیدن مدرک‌های رنگارنگ نیست. تحصیل کن تا چیزهای بیشتر و تازه‌تری یاد بگیری. آدم‌هایی رو می‌شناسم که مدرک ارشدشون رو گرفتند اما به اندازه یه دیپلمه دانش ندارند. سطح خودت رو خودت با تلاش و دستاوردهات تعیین می‌کنی.

3. تفکیک زباله مسئله‌ی مهمیه. سرسری ازش نگذر!

4. غذای سالم بخور و اینقدر فست‌فوودی نباش. سلامت تو مهم‌تر از ساندویچ و پیتزاهایی هست که اصلن معلوم نیست با چی و چطور درست می‌شن.

5. برای زندگی‌ت و داشتن درآمد خوب تلاش کن. اگه همین حالا نجنبی تا پایان عمرت متکی و وابسته به دیگران می‌مونی. خیلی بد و زشته که آدم سی سالگی رو پشت سر بگذاره و نتونه روی پای خودش بایسته. درآمد حداقلی بهتر از نداشتن هیچ درآمدی هست.

6. احساس بی‌نیازی کن حتا اگه واقعن به چیزی نیاز داری. تا کی می‌خوای به خانواده‌ت بچسبی تا فرضن برات لباس و وسایل ورزشی تهیه کنند؟ یعنی نباید بتونی لوازم مورد نیازت رو به دست بیاری؟

7. دو سه مهارت یاد بگیر و دست کم در یکی مسلط و حرفه‌ای باش.

8. برای رسیدن به هدفت عرق بریز و تلاش کن. چیزهای ارزشمند آسون به دست نمی‌آن. هر چقدر هدف بزرگ‌تر باشه تلاش و زحمت بیشتری می‌طلبه.

9. به دیگران کمک کن. با کمک به دیگران چیزی رو از دست نمی‌دی، بلکه چیزی هم به دست می‌آری. اما حواست باشه قبل از کمک نظر طرف مقابل رو جویا شی و ازش بپرسی به کمک نیاز داره یا نه. کمک اجباری و تحمیلی نه فقط حال آدم رو خوب نمی‌کنه، بلکه طرف مقابل رو عصبانی و ناراحت هم می‌کنه.

10. به پاکیزگی و نظافت خودت، اتاق یا خونه‌ت، و طبیعت اهمیت بده. همون قدر که آلودگی در محیط خونه حال آدم رو بد می‌کنه، این آلودگی در محیط شهری و طبیعت هم باعث می‌شه آدم پکر و بدحال شه.

11. هر روز چیز تازه‌ای در زمینه‌ی علاقه و هدفت یاد بگیر. اگر انگلیسی دوست داری، هر روز چند کلمه‌ی جدید یا دستور تازه یاد بگیر. اگر عاشق هندسه هستی، با تکنیک‌های تازه آشنا شو. اگر اهل شنا هستی، مهارتت رو افزایش بده. چرا باید امروز رو جوری بگذرونی که سال قبل، هفته قبل یا همین دیروز گذروندی؟ زمان رو به آسونی از دست نده.

12. به خوشنام و محترم بودن اهمیت بده. درسته که حرف مردم مهم نیست اما ولنگاری هم راه درستی نیست.

13. مراقب باش از کسی تعریف و تمجید الکی نکنی. مثلن اگر کسی، با شستشوی بیش از حد، آب رو هدر می‌ده و ازش تعریف بی‌خود کنی اون شخص به مرور براش این موضوع جا می‌افته که بیش از میزان لازم باید آب مصرف کنه تا بتونه تحسین دیگران رو به دست بیاره. البته این یک مثال ساده بود و نمونه‌های مختلف رو می‌شه در زمینه‌های متفاوت دید.

14. وقتی مهمان هستی مراقب رفتار و گفتارت باش. میزبان تا یه جایی می‌تونه حرف‌های بی‌ادبانه و دخالت‌های اضافی رو تحمل کنه. اون شخص رو در موقعیتی قرار نده که از خونه‌ش بیرونت کنه! (دیدم که دارم می‌گم)

15. به توانایی‌های فکری و مهارت‌های شخصیتی توجه کن. اگر بلد نیستی تو جمع حرف بزنی، این توانایی رو کسب کن و به دست بیار. نداشتن این مهارت نباید باعث عصبانیتت و بروز خشم بشه. این مهارت‌ها یکی دو تا نیستند و فهرست بلندبالایی هست که بسته به علاقه و توجهت شکل می‌گیره. مثلن داشتن تمرکز، شمرده حرف زدن، سحرخیز بودن، داشتن آرامش، پیدا کردن دوستان جدید، غیبت نکردن و از این قبیل.

16. زندگی کردن سخته، سخت‌ترش نکن.

17. چیزهای اضافی و آدم‌های اضافی رو از زندگی‌ت حذف کن.

18. یه بار زندگی می‌کنی. قدر لحظه‌لحظه‌های عمرت رو بدون.

19. مراقب دوستانی که انتخاب می‌کنی و کسانی که از خودت می‌رونی باش. شاید دیگه راه برگشتی نداشته باشی.

20. شکرگزار داشته‌هات باش.

 

+ عکس از آندره الیوت

 |  شنبه ۱۳ فروردین ۱۴۰۱ساعت 22:16  توسط میم  | 

بی‌وفا

 

کارگردان: آدریان لین

نویسندگان: آلوین سارجنت، ویلیام برویلس جونیور

مدت زمان: 124 دقیقه

کشور: آمریکا

سال اکران: 2002

امتیاز آقای مترجم: 9 از 10

 

یکی از مضامین مورد علاقه‌م در دنیای سینما و ادبیات روابط بین انسان‌ها و به خصوص روابط بین زن و مرد در خانواده است. یعنی هر چقدر این آثار پیچیده‌تر ساخته شده باشند با لذت بیشتری به تماشا می‌نشینم یا مطالعه می‌کنم. هر چقدر این آثار لایه‌های بیشتری داشته باشند، بیشتر مجذوبشون می‌شم و دوست دارم در روزهای آینده باز بهشون مراجعه کنم و چیز تازه‌ای کشف کنم. بی‌وفا یکی از بهترین فیلم‌هایی هست که در این زمینه ساخته شده و مشخصن به خیانت می‌پردازه.

مفهوم خیانت تازگی نداره. از هزاران سال قبل این موضوع به شکل‌های مختلف در ادبیات و نقاشی تکرار شد و هر نویسنده و هنرمندی، با توجه به توانایی‌ش در پرداخت، روش کار کرده. البته تا اونجا که خوندم و دیدم بسیاری از این خیانت‌ها از طرف مرد یا شوهر انجام می‌گرفته و مواردی که خیانت از طرف زن بوده باشه کمتر بوده. علت مهم اینه که نویسندگانی که بتونند شرایط روانی جنس مخالف، و در اینجا زن، رو توصیف و تشریح کنند کمتر بودند و فقط نویسندگان درجه یکی مثل تالستوی از عهده‌ش بر می‌اومدند. در کتاب‌های مذهبی مثل قرآن هم ماجرای یوسف و زلیخا شهرت زیادی داره. ماجرای عاشقانه‌ای که تقریبن همه می‌دونیم. بنابراین خود موضوع چیز تازه‌ای نیست و در برهه‌های زمانی مختلف بارها و بارها بهش اشاره کردند و آثار منقوش و مکتوب هم به قدر کافی وجود داره.

اما این فیلم، که یکی از محبوب‌ترین فیلم‌های زندگی‌م هست، برای من یک چیز دیگه است. همه چیزش درجه یکه. شروع و پایان عالی. موسیقی عالی. بازیگری عالی. از همه مهم‌تر، خود داستان واقعن شیرین روایت می‌شه و با وجود اینکه ماجرای تلخی داره اما کارگردان به خوبی می‌تونه وضعیتی به وجود بیاره که مخاطب احساس خستگی نکنه و با اشتیاق قصه و روابط بین شوهر، زن و فاسقش، و حتا بچه‌ی خانواده رو دنبال کنه. حالا همه‌ی اینها به کنار! سه تا از بازیگران مورد علاقه‌م که نقش‌های اصلی رو بازی می‌کنند تو این فیلم هستند! دیگه چی از این بهتر؟

داستان از یه روز معمولی شروع می‌شه. یه روز مثل همه‌ی روزهای دیگه. زن و شوهری با تک پسرشون تو منطقه‌ای آروم، خارج از شهر زندگی می‌کنند. زن خانه‌داره و مرد مدیرعامل یه کارخونه. همه چیز آروم و معمولی به نظر می‌آد. یه خانواده‌ که در نهایت آسایش مشغول زندگی خودشون هستند اما درست در همین روز، که یه روز طوفانی هم هست، کانی، زن و مادر خانواده، می‌ره بیرون تا وسایل و تزیینات روز تولد پسرش رو بخره. و دقیقن از همین جاست که ماجرای اصلی شروع می‌شه و «طوفان» واقعی به راه می‌افته. زمانی که کانی سعی می‌کنه خودش رو جمع و جور کنه با مرد جوان و جذابی برخورد می‌کنه و این سرآغاز آشنایی و ماجراهای بعدی می‌شه.

رفته رفته رابطه‌ی عاشقانه‌ی کانی با این مرد، که چند سال ازش جوان‌تر هست، همه چیز رو تحت‌الشعاع قرار می‌ده. دیگه مثل سابق اون مهر و محبتی که به شوهرش داشت رو احساس نمی‌کنه اما از طرف دیگه انگار خودش هم نمی‌دونه باید چه کار کنه. آیا باید شوهر، بچه و یک کلام خانواده‌ش رو رها کنه و با مردی که عاشقش هست زندگی تازه‌ای رو شروع کنه؟ یا این فقط یک تفریح، یک شور و حال موقت است و به زودی می‌ره پی کارش و اونچه که باهاش می‌مونه خانواده خودشه؟ مشکل اینجاست که هر چقدر بیشتر می‌گذره، کانی احساس دلبستگی بیشتری به مرد جدید می‌کنه و شرایط رخوت‌آمیز گذشته بیشتر براش عذاب‌آوره.

داستان اونقدر آروم و به نرمی و پله پله و درست و اصولی پیش می‌ره که تا به خودتون می‌آین می‌بینید شوهر از خیانت و ماجرای عاشقانه‌ی زنش مطلع شده، و اینجاست که روابط پیچیده‌تر می‌شن. نوع واکنش‌ها و کنش‌های بین شخصیت‌ها واقعن درجه یک هست. خشم مرد، وحشت نابود شدن کانون خانواده، عشقی که بین زن و مرد بود و منجر به تولد تک فرزندشون شده بود، مرد جدید و عشق جدید که مثل یه شعله‌ی درخشان به سرعت می‌آد و می‌ره، سکوت‌هایی که بین اعضای خانواده شکل می‌گیره، آینده‌ی تاریکی که در کمینشون هست و از همه‌ی اینها مهم‌تر تنهایی تک تک شخصیت‌ها به زیبایی هر چه تمام‌تر نشون داده می‌شه.

یادم می‌آد این فیلم رو اولین بار، دو سه سال بعد از ساختش، دیدم. سی‌دی‌هایی که از دوست فیلم‌بازم می‌گرفتم و با ولع تماشا می‌کردم. از اون زمان تا امروز این فیلم به یکی از فیلم‌هایی تبدیل شد که سالی یکی دو بار تماشا می‌کنم و تا الان احتمالن سی چهل دفعه دیدم. اما متأسفانه آدریان لین، فیلمساز، بعد از این فیلم، فیلم‌های زیادی نساخت تا امسال که فیلم جدیدش بعد از بیست سال اکران شد و به شدت کنجکاوم بدونم چطور از آب در اومده...

 |  چهارشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۱ساعت 16:51  توسط میم  | 

در نقد و رد فرهنگ هلاكويي

 

چند وقت پيش در جمعي بودم كه شخصي در پاسخ به شخص ديگه گفت: «... ولی دکتر هلاکویی در فلان سخنرانی‌ش گفت که... » من در اون جمع فقط شنونده بودم و در بحثی که شکل گرفته بود شرکت نکردم، اما از اون روز تا الان یه چیز ذهنم رو مشغول کرده: استقبال زیاد ایرانی‌ها از این آقای دکتر چه علتی داره؟

این اندازه عوام‌گرایی واقعن برام جای سؤال داره!؟

اولین بار اسم هلاکویی رو بیش از ده سال قبل شنیدم. خیلی اتفاقی هم به اسمشون و برنامه‌هاشون برخوردم. یادم می‌آد تو یوتیوب داشتم برای خودم می‌گشتم که چند تا از برنامه‌هاشون رو دیدم و شنیدم. انکار نمی‌کنم که بلافاصله جذب برنامه شدم. البته بیشتر از اونکه خود حرف‌های فرهنگ هلاکویی برام جذابیت داشته باشه، ماجراها و زندگی‌های مخاطبان دکتر بود که نظرم رو جلب کرد. زندگی و شرایط بعضی از این افراد اونقدر عجیب و غریب بود که در وهله‌ی اول ماتم می‌برد که چنین آدم‌هایی هم وجود دارند و بعد به خودم می‌گفتم: «می‌تونی از پس مشکلاتت بر بیای! شرایط تو هر چقدر سخت باشه، از شرایط این افراد که سخت‌تر نیست!» یعنی به خودم قوت قلب می‌دادم تا کم نیارم.

بعد از یکی دو سال سعی کردم سخنرانی‌های دکتر هلاکویی رو با دقت بیشتری دنبال کنم و راستش هر چقدر بیشتر گوش می‌کردم بیشتر از چشمام می‌افتاد. به نظرم فرهنگ هلاکویی بیشتر از اونکه تمرکز اصلی‌ش روی روانشناسی باشه، تصمیم گرفته روی مسائلی مانور بده که نه دانشش رو داره و نه تجربه‌ش رو، و به همین دلیل دچار تناقض‌گویی‌هایی می‌شه که سال‌هاست در جهان علم و علوم انسانی حل شده و محلی از اعراب ندارند. رفتاری که دکتر هلاکویی در پیش گرفته بی‌شباهت به برنامه‌های داکتر فیل نیست. داکتر یا دکتر فیل روانشناسی هست که تاک‌شوهای معروف و پرطرفداری داره و حتا ستاره‌های سینما و موسیقی هم در برنامه‌هاش به حضور می‌رسند، اما خود جناب دکتر رو جامعه‌ی روانشناسان آمریکا نه قبول داره و نه اصلن به برنامه‌هاش اهمیت می‌دن. این آقا بیشتر در نقش مجری یا سنگ صبور قابل پذیرشه، تا روانشناس. حکایت هلاکویی هم، از نظر من، جز این نیست و به نظرم هلاکویی و هلاکویی‌ها (روانشناس‌های زیادی در حال حاضر فعال هستند و برنامه‌هاشون روز به روز داره پرطرفدارتر می‌شه، زن و مرد هم نداره!) بیشتر دنباله‌روی داکتر فیل هستند تا روانشناس‌ها و جامعه‌شناس‌های درجه‌ی یک دنیا!!

اما چرا دیگه به این شخص اهمیت نمی‌دم؟ بگذارید توضیحاتم رو با ذکر چند مثال بنویسم:

اولین مسئله‌ای که با تماشا یا شنیدن برنامه‌های دکتر هلاکویی متوجه خواهید شد خداناباوری ایشون هست. این موضوع، یعنی عقیده این شخص یا هر آدم دیگه، برام بی‌اهمیته و هر باوری که داشته باشه به خودش مربوطه. اما برام عجیبه شخصی که خودش رو خداناباور می‌دونه و در واقع ناتورالیست یا طبیعت‌گرا هست، چرا تا این اندازه دچار تناقض‌گویی می‌شه؟ اساسن وقتی خدا و مفهوم خدا رو از زندگی حذف کنیم (چون باور به خدا جهان فکری و شرایط زیست ما رو تغییر می‌ده! به این علت ساده که خدا فراتر از فیزیک می‌ره و به مفاهیم متافیزیکی مثل روح می‌پردازه) یعنی به طور صد در صد چیستی و هستی خودمون رو از طبیعت می‌دونیم. به طور کل علم ریشه در طبیعت و روابط بین موجودات طبیعی (در هر اندازه و شکل و جنسی) داره. به همین دلیل هست که اکثر دانشمندان و علم‌گراها به طبیعت گرایش دارند. مثلن همین مسئله همجنسگرایی، که مسئله‌ی روز هست و تقریبن در هر جامعه‌ای معیار آزادی شده و البته بنده هم هیچ مخالفتی باهاش ندارم، رو یک مسئله‌ی کاملن طبیعی و معمول می‌دونند چون در بین جانوران دیگه هم مرسومه و اگر بپذیریم انسان جانوری هوشمنده و مثل جانوران دیگه زاییده‌ی طبیعت هست، پس چرا چنین گرایشی رو غیرطبیعی بدونیم؟ حالا گریزی می‌زنم به مسئله‌ی زنا با محارم! همون طور که می‌دونید رابطه‌ی جنسی با اعضای خانواده بین بسیاری از جانوران مرسومه. اگر ما مفهوم خدا رو از زندگی حذف کنیم و در واقع گرایش و نگاه ما به طبیعت باشه، با چنین مسئله‌ای هم در طبیعت روبرو هستیم! حالا تکلیف ما چیه؟ آیا چون جامعه و عرف این نوع روابط رو مردود می‌دونه باید رد کنیم؟ یا واقعن عملی زشت و غیر انسانی هست؟ (به چه علت؟) و یا هیچ کدوم! خیلی ساده باید بپذیریم که جامعه در اشتباهه؟

یادم می‌آد در یکی از برنامه‌ها، آقا پسری تماس می‌گیره و به دکتر هلاکویی می‌گه با دخترخانمی آشنا شده و این خانم زنا با محارم رو مسئله‌ای عادی می‌دونه. آیا درسته که رابطه‌ش با این شخص رو ادامه بده یا نه؟ هلاکویی که مشخص بود یکه خورده جواب می‌ده این دخترخانم صد در صد اختلال روانی داره. همین جا پرانتز باز می‌کنم و می‌گم خودم با زنای با محارم مخالفم و معتقدم حرمت بین اعضای خانواده باید حفظ بشه، گرچه علم روانشناسی روز دنیا این مسئله رو تأیید نمی‌کنه، اما رد هم نمی‌کنه. فقط چیزی که به نظرم مسخره است رفتار شخص هلاکویی بوده! این شخص، به عنوان روانشناس و جامعه‌شناس، به جای اینکه واکنش علمی، منطقی و طبیعی بروز بده، بلافاصله درگیر احساسات و بلکه پیشینه فرهنگی‌ش می‌شه و این نوع از روابط رو مردود می‌دونه، و در ضمن نامزد یا دوست دختر اون شخص رو دچار اختلال روانی، اون هم از نوع حاد، می‌دونه! جناب دکتر حداقل کاری که به عنوان خدانابور می‌تونست بکنه (کسی که بارها در برنامه‌هاش عقاید مذهبی دیگران رو به سخره گرفته) اینه که به نظریه‌های علمی روز دنیا مراجعه بکنه و گرچه شاید این مسئله از نظرش مردوده، باور خودش رو به درستی ابراز کنه.

موضوع دیگه‌ای که در طول ده سال گذشته ذهنم رو مشغول کرده اینه که این برنامه‌ها اصلن سودی برای تماس‌گیرنده‌ها داشته؟ این افراد در مدت ده، بیست، سی یا چهل دقیقه از خودشون و گذشته‌شون می‌گن، و بعد دکتر هم در پایان می‌گه شما این مشکلات یا بیماری‌های روانی رو دارید! خب، بعدش؟ چه سودی داره؟ اگر قرار بر دریافت راهنمایی از طرف یک روانشناس و جامعه‌شناس هست، این تماس‌ها باید به صورت مرتب و منظم باشه و یکی دو جلسه که هیچ فایده‌ای نداره! اما جناب دکتر در بسیاری از برنامه‌ها چنان حق به جانب و از موضع بالا به پایین حرف می‌زنه که انگار از جیک و پیک زندگی تک تک افراد اطلاع داره. مثلن در یکی از برنامه‌ها خانمی میانسال تماس می‌گیره و از رفتار سومین و آخرین فرزند و دخترش گله می‌کنه که باهاش بی‌ادبانه حرف می‌زنه. در طول برنامه این خانم توضیح می‌ده زمانی که در ایران بود شوهرش کتکش می‌زد و امنیت جانی نداشت، به همین دلیل تصمیم می‌گیره دست سه تا بچه‌ش رو بگیره و برای همیشه ایران رو ترک کنه. جواب دکتر شنیدنیه! ایشون معتقده: «باید ایران و پیش شوهرت می‌موندی و نبود پدر و شرایط سخت مهاجرت روی دخترت تأثیر بدی گذاشته.» اون خانم باز تأکید می‌کنه امنیت جانی نداشته و شوهرش هر شب کتکش می‌زده، اما دکتر کوتاه نمی‌آد! هر کس با کمترین میزان آگاهی و شعور می‌تونه بفهمه اون خانم که بارها تأکید می‌کنه امنیت جانی نداشته حق داشته فرار کنه. بعلاوه قوانین داخل ایران هم که به نفع شوهرش بوده، دیگه چه کار باید می‌کرد؟ تازه، اگر می‌موند و هر روز کتک می‌خورد و شوهر محترمش این زن رو زیر مشت و لگذ می‌گرفت روی بچه‌ها و به خصوص دختر سومش تأثیر بهتری می‌گذاشت؟

در برنامه‌ای دیگه زنی، باز میانسال، تماس می‌گیره و می‌گه شوهرش سال‌هاست باهاش حرف نمی‌زنه، باهاش مشورت نمی‌کنه، و همیشه ساکته. به خصوص روی مشورت نکردنش تأکید می‌کنه و می‌گه: «شوهرم راجع به خرید و فروش املاکمون هیچ مشورتی با من نمی‌کنه!» دکتر هلاکویی، جناب روانشناس و جامعه‌شناس، جواب می‌ده: «خب نکنه!» و بعد توضیح می‌ده کارها باید تقسیم شه و شوهر به مسائل مالی و اقتصادی بپردازه و زن به مسائل دیگه. این خانم دوباره تأکید می‌کنه ولی باهاش هیچ مشورتی نمی‌کنه! و باز دکتر می‌گه نکنه! یعنی یکی از سطحی‌ترین برنامه‌های روانشناسی بود که شنیدم همین برنامه بود! مشکل این زن این هست که شوهرش اون رو داخل آدم حساب نمی‌کنه (یا به هر علت دیگه) و دوست داره در مسائل مختلف باهاش سهیم و شریک باشه و مثل یک خانواده راجع به مسائل و مشکلاتشون حرف بزنند و اون وقت جناب دکتر می‌گه: «خب، حرف نزنه!» من واقعن موندم و برام سؤاله این راهنمایی یا مشاوره روانشناسی به کار این خانم یا افراد دیگه اومد یا نه! اما برای من در حد یه جوک بی‌مزه باقی موند.

با کمی دقت متوجه شدم در اکثر برنامه‌ها دکتر هیچ توصیه جدی و مفیدی نمی‌کنه و مخاطبان هم بیشتر این برنامه رو به چشم درد دل کردن و خالی کردن خودشون می‌بینند، تا یه برنامه‌ی واقعن روانشناسی! البته اگر بعد از این مشاوره‌ها حالشون کمی بهتر بشه...

در کنار همه‌ی اینها، سلبریتی شدن یک روانشناس رو هم اضافه کنید. یعنی آدمی که به مسئله‌ی اصلی‌ش، یعنی روانشناسی، باید بپردازه، بیشتر به شهرت و محبوبیت خودش در بین مردم بها می‌ده. گرچه شاید به صورت زبانی این موضوع رو رد کنه، اما رفتارها و اعمالش این حرفم رو تأیید می‌کنه. با یک جستجوی ساده می‌تونید عکس‌هایی که با ابی، ستار و دیگر هنرمندان گرفته رو ببینید. یکی دو سال گذشته در برنامه پیش پا افتاده‌ی علیرضا امیرقاسمی حاضر شد تا به چهره‌ای شناخته‌شده‌تر تبدیل شه و احیرن هم حضورش در کنسرت گوگوش بود که اصلن نمی‌فهمم چرا یک روانشناس باید در کنسرت موسیقی حاضر بشه و از خانم خواننده تعریف و تمجید کنه؟ واقعن چرا؟ کنسرت جای سخنرانی روانشناسه؟ اگر ایشون به شهرت خودشون و سلبریتی بودن اهمیت نمی‌دن، پس خیلی ساده باید پرهیز می‌کردند!

 

+ ابی و دکتر هلاکویی!!

++ اگه موارد بیشتری یادم اومد اضافه می‌کنم...

+++ سال نوی همگی مبارک. بنده بیشتر از یک ساله که از تلگرام استفاده نمی‌کنم

 |  شنبه ۶ فروردین ۱۴۰۱ساعت 18:0  توسط میم  |