...

تولد شاهکارهای ادبی

 

ایرانیان جزو معدود ملت‌هایی هستند که برای شاعران مقبره می‌سازند. شاید حتی بشه گفت تنها ملتی هستیم که چنین می‌کنیم. در هیچ کشور دیگه‌ای مردم برای شاعران، نویسندگان و به طور کل هنرمندانشون مقبره نمی‌سازند و به اصطلاح زیارت نمی‌کنند، بلکه دستنوشته‌ها و آثارشون رو جمع‌آوری و حفظ می‌کنند، یا حتی ممکنه محل زندگی و خونه‌هاشون رو به صورت موزه در بیارند. در بیشتر موارد مجسمه‌ها و یادبودی از مشاهیر می‌سازند و در میدان‌های شهر می‌گذارند تا بر بار فرهنگی و غنای شهر اضافه کنند و جاذبه‌های گردشگری به وجود بیارن. اما در ایران و در طول صد سال گذشته و به خصوص دوران پهلوی‌ها مقبره‌سازی برای شاعران رواج پیدا کرد.

ما ملتی هستیم که شعر رو دوست داریم و شعر و موسیقی به اندازه‌ای در زندگی ما نفوذ داره که از صدها سال پیش متن‌های علمی یا فلسفی رو به نظم می‌نوشتند تا راحت‌تر خونده بشه و به یاد بمونه. به همین علت بسیاری از آثار به جا مونده اساسن منظوم هستند و نه شعر. یعنی فقط به نظم در آومدند و آهنگین‌اند ولی ماهیت شعر رو ندارند. مثلن وقتی آثار مولوی و مشخصن مثنوی معنوی رو می‌خونید با شعر مواجه نمی‌شین، بلکه رگه‌هایی از شعر رو در آثارش می‌بینید. در واقع مثنوی معنوی مجموعه‌ای از داستان‌های مختلف هست که به نظم در اومده. یعنی قراره ماجرایی تعریف بشه و از دل این ماجراست که گوینده معنی و مفهومی رو منتقل می‌کنه. اکثر این داستان‌های منظوم شخصیت دارند، فضای داستانی دارند، بین شخصیت‌ها گفتگو شکل می‌گیره و صد در صد ماجرایی نقل می‌شه که برای شنونده جذابه. علاوه بر مثنوی معنوی می‌تونم از آثار نظامی گنجوی یا شاهنامه فردوسی هم یاد کنم یا حتی آثار پروین اعتصامی.

صرف نظر از این مسئله و نقش این آثار در زندگی ما، نکته‌ای که همیشه مجهول مونده زندگی خود این افراده. در مطلبی که در باره‌ی خیام نوشتم به این موضوع اشاره کردم که ما از جزییات زندگی خیام بی‌خبریم و این اطلاعات کم ما رو در شناخت بیشتر چنین نابغه‌ای یاری نمی‌کنه. در ادامه گفتم نه فقط خیام بلکه بسیاری از شاعران و نویسندگان ما چنین وضعیتی دارند. امروز می‌خوام در این باره بنویسم.

چرا شرح‌حال هنرمندان مهمه؟ از اونجایی که خودم دستی در نوشتن دارم و تا امروز با چند نشریه مهم همکاری داشتم و با چند تن از منتقدان و نویسندگان مطرح و شناخته شده هم دوستی و آشنایی دارم فکر می‌کنم به میزان زیادی در جریان وضع بد نشر و چاپ کتاب و به خصوص شرایط تأسف‌بار و ناراحت‌کننده‌ی شاعران و نویسندگان هستم و به خودم حق می‌دم در باره‌ی این موضوع هم بنویسم و به نقش مادیات در زندگی شاعران و نویسندگان اشاره کنم.

متأسفانه ما فکر می‌کنیم شاعران یک استعدادی دارند و بدون هیچ زحمت و تلاشی اشعارشون رو می‌گن و تمام. و از اونجایی که هیچ زحمت خاصی نمی‌کشند لابد منبع درآمدشون از جای دیگه است که ربطی به شعر و شاعری نداره. اطلاعات کم ما در مورد بیوگرافی این بزرگان تا جایی هست که حتی نمی‌دونیم درگیر چه سختی‌هایی بودند و چطور با شرایط سخت زندگی و بی‌پولی دست و پنجه نرم می‌کردند.

بگذارید از حافظ شروع کنم. همه‌ی ما حافظ رو می‌شناسیم. دست کم یک بار در سال، یعنی شب یلدا یا نوروز، سراغش می‌ریم و برای خودمون فال می‌گیریم تا غزلی از این شاعر بزرگ رو بخونیم. حدود هفتصد سال از زمانه‌ی حافظ می‌گذره و در طول این سال‌ها افسانه‌پردازی‌ها روز به روز بیشتر شد و منابع کمی به جا مونده که می‌شه اطلاعات ناچیزی بیرون کشید. در حال حاضر چند پژوهشگر به نام تحقیقات جالبی انجام دادند که قابل ملاحظه است اما یه لحظه تصور کنید! در طول هفتصد سال فقط چند کتاب کمابیش مناسب در مورد شاعری تراز اول!

می‌تونم بگم تمام کتاب‌های مهمی که در مورد اشعار و زندگی حافظ نوشته شده رو مطالعه کردم و دلم می‌خواد با شما این اطلاعات رو به اشتراک بگذارم:

تعداد غزل‌های خوب حافظ که مطلقن شاهکار و بی‌مانند هستند به چهل تا هم نمی‌رسه. باقی غزل‌ها خوب، متوسط و حتی ضعیف و آبکی‌اند. بعضی از این غزل‌ها به قدری ضعیف هستند که طرفداران دو آتیشه نمی‌خوان بپذیرند شاعر محبوبشون هم اشعار ضعیفی سروده. البته که بر ما هم معلوم نیست چون بعد از مرگ حافظ شاعران زیادی اشعارشون رو به جای حافظ جار می‌زدند و نام او نشر می‌دادند. اون زمان از صنعت چاپ و حقوق مؤلف هم خبری نبود و به سادگی در کنار غزل‌های حافظ دست به دست می‌شد. اما از طرف دیگه خود حافظ هم به هر حال آدم بود دیگه! نه؟ معلومه که برای خودش سیر و سلوکی داشت. واضحه که یه جاهایی حالش خوب نبود و تلاش نمی‌کرد و یه جاهایی هم زحمت کشید و کار کرد. بعلاوه منبع درآمد مشخصی نداشت چون از یه دوره‌ای به بعد تمام وقت به شعر مشغول شد.

ظاهرن حافظ در دوران کودکی پدرش رو از دست می‌ده و با مادرش زندگی می‌کرد. ما نمی‌دونیم به طور قطع چند خواهر و برادر داشت (که این روی جنبه‌های روانی شاعر حتمن تأثیر گذاشته و اون رو حساس بار آورده) اما می‌دونیم در دوران نوجوانی و شاید اوایل جوانی نانوا بود و درآمد ناچیزی داشت و روزگار می‌گذروند. عده‌ای از محققان معتقدند حافظ اصالتن اصفهانی بود و در شیراز متولد شد که جای بحث داره و می‌تونه جالب توجه باشه. چون اگر پدر و مادرش اصفهانی بوده باشند و به شهر دیگه‌ای مهاجرت کرده باشند احتمالن معمولن در شهر جدید بیشتر احساس غریبگی و تنهایی می‌کردند و از این نظر هم روی روان حافظ تأثیر گذاشتند.

می‌گن در زمانه‌ی حافظ محافلی وجود داشت که شاعران و ادیبان دور هم جمع می‌شدند و اشعار خودشون رو می‌خوندند و نقد می‌کردند. سطح حافظ به قدری پایین بود که اصلن به این نشست‌ها راهش نمی‌دادن و به حساب نمی‌اومد. پس چطور شد که حافظ، حافظ شد و به چنین جایگاهی رسید؟

اینجاست که می‌گم بیوگرافی اهمیت داره و پرداختن به جزییات زندگی به ما در شناخت بیشتر کمک می‌کنه و مطلقن و ابدن این تحقیقات بی خود و بی‌اهمیت نیست. ما وقتی به شکل‌گیری شخصیت شاعر می‌رسیم شروع می‌کنیم به افسانه‌پردازی و مقدس جلوه دادن آدمی که معمولی بود. چرت و پرت‌هایی مثل این که قرآن یک شبه برش نازل و استعداد شاعری درش شکوفا شد یا عاشق دختری بود که بهش نرسید و به همین علت غزل‌های درجه یک گفت! دیگه نمی‌آیم از خودمون بپرسیم ممکنه  هیچ کدوم این حرف‌ها نبوده باشه. ممکنه شاعر شعر گفتن رو دوست داشته و تلاش کرده، مطالعه کرده، زحمت کشیده و در طول زمان اشعارش رو بهتر و بهتر نوشته. ما این تلاش و زحمت رو به راحتی نادیده می‌گیریم و با دروغ جاش رو پر می‌کنیم.

حافظ قرآن رو از حفظ بود. در این موضوع شکی نیست. اما چیزی بهش نازل نشد. نشست کتاب رو خوند، جذبش شد و به مرور زمان حفظ کرد. واضحه که آدمی مثل حافظ و با این درجه از ظرافت و حساسیت هم از سنگ نبود. خب، حتمن در طول زندگی‌ش عاشق شد و احتمالن شکست عشقی هم خورد یا نه. ما نمی‌دونیم چون نه نامه‌ای از شاعر به جا مونده و نه مستندی. هر چه هست چند غزل که از روی غزل هم نمی‌شه واقعیت زندگی شاعر رو دید و فهمید. به هر حال شعر آمیخته با تخیل هست و جنبه استناد نداره. اما تا به حال از خودمون پرسیدیم شاعری که داره وقتش رو صرف شعر گفتن می‌کنه از کجا پول در می‌آره؟

متأسفانه همه روی کثیف بودن پول پافشاری می‌کنند و خب، من هم موافقم. ولی بد نیست گاهی از خودمون بپرسیم بدون پول چطور می‌خوایم شکممون رو سیر کنیم؟ شاعری مثل حافظ برای امرار معاش باید چه می‌کرد؟

حافظ در زمانه‌ی خودش کمابیش شناخته شده بود اما آدم ثروتمندی نبود. در واقع در سال‌های پایانی عمرش با فقر وحشتناکی دست و پنجه نرم می‌کرد. واضحه آدمی که تمام وقت داره شعر می‌گه فرصت انجام کارهای دیگه رو نداره و نمی‌رسه پول در بیاره. به همین علت بود که مستمری می‌گرفت و گاهی در مدح حاکمان شعر می‌گفت تا این مستمری قطع نشه.

حالا بیایم غزل‌های حافظ رو به مراحل مختلف زندگی تقسیم کنیم یا نسبت بدیم. مثلن اشعاری که در دوران نوجوانی، جوانی، میانسالی گفت یا زمانی که پا به سن گذاشت. بیایم به زمانی که این اشعار رو در زمان پر شور عاشقی گفت یا زمانی که افسرده و غمگین بود سرود توجه کنیم. و شاید از همه‌ی اینها مهم‌تر زمانی که پول داشت یا بی‌پول بود نمی‌تونست شکم خودش و زن و بچه‌ش رو سیر کنه. صد در صد هر یک از این دوره‌ها روی کیفیت شعر تأثیر گذاشتند. سوای همه‌ی اینها تأثیری که شاعر از خانواده‌ش و محیط زندگی‌ش گرفته رو هم فراموش نکنید و صد البته شخصیت خودش.

سبک زندگی آدمی مثل حافظ، حتی با معیارهای امروز ما، هم سنت‌شکنی به حساب می‌آد و کامل روی تابوها و خط قرمزهای جامعه پا گذاشته و حتی گذر کرده. بنابراین تغییر و تحولاتی که در زندگی‌ش داشته حتمن اهمیت داره و ارزش پرداختن داره.

دومین شاعری که دوست دارم بهش اشاره کنم سعدی هست. سعدی بر خلاف حافظ پاهاش روی زمینه. به ندرت خودش رو درگیر مسائل ماورایی کرده و حتی مهم‌ترین و شناخته‌شده‌ترین آثارش به مسائل جامعه و آدم‌ها می‌پردازه. ما از سعدی هم هیچ چیز قابل توجهی نمی‌دونیم. اما سعی می‌کنم با توجه به همین منابع معدود و محدود اشاره‌ای به زندگی و افت و خیزهای سعدی داشته باشم.

ظاهرن سعدی از خانواده‌ی شناخته‌شده و مطرحی بود و همین سعدیه که شاعر در اونجا دفن شده محل زندگی‌ش بوده. سعدی به عربی تسلط داشت و اشعار زیادی رو به عربی گرفت. مثل حافظ قرآن رو از حفظ بود و حتی در مدرسه‌ها و حوزه‌های اون زمان تدریس می‌کرد و معلم بود. یعنی سبک زندگی‌ای که داشت نسبت به حافظ فرق اساسی می‌کرد. درآمد خوبی داشت، خوب می‌خورد، با آدم‌ها چک و چونه می‌زد و به زبان امروزی آدم اجتماعی و اهل معاشرت بود. اهل سفر بود. هر چند بسیاری از حکایت‌هاش رو هم با توجه به شنیده‌های دیگران نوشت و اون طول که می‌گن دائمن سفر نمی‌کرد.

مهم‌ترین مسئله‌ای که سعدی باهاش دست به گریبان بود موضوع همجنسگرایی هست که تا امروز هم دست از سرش بر نداشتند و دائم بهش سیخ می‌زنند. واضحه همه‌ی اینها روی افکار، احساسات و نوشته‌هاش تأثیر می‌گذاره دیگه.

از طرف دیگه سعدی مدرن‌ترین شاعر ادبیات فارسی به حساب می‌آد. آدمی هست که با توجه به علم امروز ما افسرده می‌شه، از دست جامعه فرار می‌کنه، عصبانی می‌شه، غر می‌زنه و از طرف دیگه کار خودش رو هم انجام می‌ده. ظاهرن عمر درازی هم داشت و بالای نود سال عمر کرد. بنا به گفته‌ی خودش گلستان و بوستان رو در سن پنجاه سالگی گردآوری و تدوین کرد و بخش‌هایی رو هم نوشت. اما تا پنجاه سالگی چه می‌کرد؟ چرا افسرده بود؟ چرا چنین شاعر و نویسنده درجه یکی زمان رو از دست داد و زودتر دست به کار نشد؟ همه‌ی اینها ارزش بررسی و شناخت بیشتر رو داره و به ما کمک می‌کنه جایگاه خودمون رو بشناسیم.

یک موضوع خیلی خیلی خیلی مهم در مورد سعدی اینه که اساسن سعدی آدمی هست که حتی تن به ابتذال می‌ده و هزلیاتی می‌نویسه که نه فقط ارزش ادبی ندارند، بلکه چرت و پرت محض هستند. یعنی تصور کنید آدمی که توانایی نوشتن شاهکار رو داره در دوره‌ای از زندگی‌ش حرف‌های چرند هم کم نزده. پس ما در اینجا با یه تغییر و تحول و سیر و سلوکی روبرو هستیم که مهمه. درک این تغییرات بدون توجه به شرح‌حال سعدی امکان ناپذیره. آیا در زندگی سعدی کسی بود که کمکش می‌کرد؟ چند ساعت در روز مطالعه می‌کرد؟ از چه کسانی تأثیر گرفت که تونست به شخصیت تأثیرگذاری تبدیل شه؟ چند ساعت در روز وقت صرف نوشتن می‌کرد و چند ساعت در روز وقت صرف خانواده؟ آیا مثل نویسنده‌های امروزی با برنامه و طرح پیش می‌رفت؟ یا شلخته بود؟ ما هیچ چیز نمی‌دونیم.

حالا بیایید بریم سراغ مولوی و بعد به رابطه‌ی مولوی و شمس بپردازیم که آمیخته شده است به عرفان. می‌گن مولوی می‌رفت بالای منبر و کل مثنوی معنوی رو به همین ترتیب سروده و شاگردان و شنوندگانش ثبت و ضبط کردند. یعنی اصلن براش مهم نبود جمع‌آوری بشه یا نه!؟ شاید هم مهم بود! ما نمی‌دونیم و در طول چند صد سال از این مرد قدیسی ساختیم که منزه از همه چیزه.

شخصن دو سه بار مثنوی معنوی رو خوندم و به نظرم اون شسته رفتگی آثار سعدی و خیام رو نداره و می‌تونسته پیراسته‌تر بشه و زیاده‌گویی زیاد به چشم می‌خوره. گفته می‌شه آشنایی با شمس تأثیر بزرگی بر مولوی یا جلال‌الدین بلخی می‌گذاره و متحول می‌شه. تأثیر شمس بر مولوی به حدی بود که بسیاری از پیروانش حسادت می‌کردند و همون زمان بر مولوی خرده می‌گرفتند. ما از جزییات این رابطه نمی‌دونیم. آیا رگه‌هایی از هوموسکشوالیته رو باید در این رابطه دید یا نه؟ هر چه بود و نبود منجر به سرودن اشعار زیادی با درونمایه شمس و عشق شد. اگر جزییات بیشتری از زندگی مولوی و حتی شمس رو می‌دونستیم می‌تونستیم تحول نگرش و جنس اشعارش رو بهتر بررسی کنیم.

متأسفانه از مولوی مثل حافظ قدیسی ساختیم که اصلن نمی‌شه بهش انتقاد کرد یا درباره‌ش چهار خط نوشت. افراد زیادی دوست دارند تصور کنند مولوی دائمن در حال پریشانی بود و از غم شمس سوخت و نابود شد، در حالی که بعد از رفتن شمس مدتی بر مولوی سخت گذشت و باز روال عادی زندگی‌ش رو از سر گرفت.

بد نیست به این موضوع اشاره کنم که مولوی هم از خانواده‌های بزرگ و شناخته شده بود و دست کم در منابع به جا مونده گفته شده ثروت کمابیش خوبی هم داشت.

فردوسی هم ثروتمند بود و سی سال رو وقف نوشتن شاهنامه کرد. اما در سال‌های آخر ثروتش ته کشید و تقریبن هیچ چیز نداشت. در اون روزهای سخت چطور زمان رو می‌گذروند؟ در دوره‌های ناامیدی و یأس چطور می‌تونست کم نیاره؟ اصلن چطور تونست سی سال دوام بیاره و به هیچ چیز جز نوشتن فکر نکنه و نپردازه؟ مهمه؟ نه؟

اینها فقط چند تن از مطرح‌ترین و شناخته‌شده‌ترین ادیبان ما هستند. می‌تونم به صدها تن دیگه اشاره کنم که هیچ اطلاع جامعی در دست نداریم. زن‌ها یا مردان تأثیر گذارشون کی‌ بودند؟ اصلن با خانواده‌هاشون درگیر بودند یا نه؟ در زمانه‌ای که نه روانشناسی مطرح بود و نه مشاوره وجود داشت و نه اصلن صنعت چاپ و ناشری بود که آثارشون رو منتشر کنه و حق‌التألیفی دریافت کنند اونها چه می‌کردند و چطور دوام می‌آوردند؟

تمام این نکات مهم هستند چون اولن به عنوان مخاطب این آثار می‌فهمیم شاعران و نویسندگان چه خون دلی می‌خورند تا روز به روز در کارشون موفق‌تر شن و ثانین اگر بخوایم در نوشتن موفق بشیم می‌فهمیم هر کس شخصیت و زندگی خودش رو داره و همه یک جور نیستند، پس باید ویژگی‌های زمانه‌ی خودمون رو بشناسیم.

شاید بد نباشه به دو نویسنده مهم روس هم اشاره کنم و بعد به این بحث خاتمه بدم. یکی تالستوی و دیگری داستایفسکی.

هر دو نویسنده همعصر بودند و حدود صد و پنجاه سال پیش می‌زیستند. خوشبختانه نامه‌ها، یادداشت‌های روزانه و شرح‌حال مستند و زیادی از این دو نویسنده بزرگ به جا مونده و به ما در شناخت بیشتر کمک می‌کنه تا درک کنیم شاهکارها چطور خلق شدند.

تالستوی ثروتمند بود و اصالتن شاهزاده به حساب می‌اومد. چند هزار هکتار زمین داشت که رعیت‌ها روی زمینش کار می‌کردند و با بدبختی روزگار می‌گذروندند و آقای نویسنده می‌خورد و می‌خوابید و مهمونی می‌رفت و می‌نوشت. آنا کارنینا و جنگ و صلح و آثار اولیه تالستوی در این شرایط نوشته شدند. یعنی کوچک‌ترین دغدغه و ناراحتی برای کار تمام وقت نداشت. البته بعدها تغییر رویه داد و در سال‌های پایانی عمرش زمین‌ها رو به کشاورزان و رعایا بخشید و حتی آثار گذشته خودش رو رد کرد.

در عوض داستایفسکی یک عمر با مکافات زندگی رو گذروند. بنا بر نامه‌ها و اسناد به جا مونده داستایفسکی در مجلات مبتذل و پرت مطلب می‌نوشت تا چندر غاز پول در بیاره و فرصت برای نوشتن شاهکارهاش رو داشته باشه. به خصوص در روزهای جوانی که فرد شناخته شده‌ای نبود از این مشکلات کم نداشت و خودش بارها و بارها عدم رضایتش رو اعلام کرد. خب، حالا بیاین تصور کنیم ما این نامه‌ها رو نداشتیم و نمی‌دونستیم داستایفسکی چطور متحول شده. آیا اصلن برامون قابل پذیرش بود که یه همچین نویسنده درجه یکی مطالب بی‌مایه‌ای هم نوشته؟ داستایفسکی از نویسندگانی هست که درست مثل خیام انگشت روی مسائل بنیادین گذاشته و جریان بزرگی در دنیای اندیشه و هنر به راه انداخت.

مطمئنن هیچ چیز در این دنیا آسون به دست نمی‌آد. نقش تلاش و پشتکار و زحمت رو نباید نادیده بگیریم. این شاعران و نویسندگان نه قدیس بودند و نه منزه از ابتذال. آدم‌های معمولی بودند که نوشتن و اندیشیدن رو دوست داشتند و تمام عمرشون رو صرف علایق خودشون کردند. پرداختن به زندگی این افراد ما رو با تلاش‌ها و خون دل خوردن این افراد آشنا می‌کنه و به ما یاد می‌ده همه درگیر مشکلات ریز و درشت هستند، مهم اینه که چطور بخوایم از پس این مسائل بر بیایم و کم نیاریم.

یکی مثل حافظ نانوا بود و یکی مثل تالستوی شاهزاده. یکی مثل سعدی اهل بگو و بخند و معاشرت بود و یکی مثل داستافسکی سر از زندان‌های سیبری در آورد. یکی مثل فردوسی سی سال با دقت نوشت و چرک نویس و پاک نویس می‌کرد و یکی هم مثل مولوی اصلن براش مهم نبود نوشته‌هاش ثبت بشه یا نه.

دانستن و شناخت و آگاهی از زندگی این بزرگان نه فقط بیهوده نیست، برعکس به ما در شناخت بیشتر خودمون کمک می‌کنه. این چند تن و صدها فرد دیگه در زمینه‌ها و رشته‌های مختلف می‌تونن الهام‌بخش باشند و به ما یاد می‌دن در مقابل مشکلات کم نیاریم و حرف‌های باطل و موانع رو یکی یکی پشت سر بگذاریم و ایمان داشته باشیم با تلاش و زحمت موفقیت حتمیه، حتی در بدترین شرایط.

 

+ نمایی از سعدیه

 |  چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 10:34  توسط میم  | 

خیام

 

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

وین حرف معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو

چون پرده بر افتد، نه تو مانی و نه من

منتسب به خیام

 

امروز بزرگمرد و عارف فرزانه‌ای به دنیا اومد که تأثیر زیادی بر من گذاشت و گاه و بی‌گاه اشعارش رو زمزمه می‌کنم و حیران و ویران نبوغش می‌شم. خوش دارم در چنین روزی از خیام بنویسم که حق بزرگی بر گردن همه‌ی ما داره و باعث شده تا با بلندنظری به مذهب نگاه کنیم و نه از چهارچوب تنگ و تاریک و نارس ذهنی بیمار و روان‌پریشانه‌.

کم پیش اومده از شاعران و نویسندگان تأثیرگذار زندگی‌م بنویسم. در واقع به ندرت نوشتم و تا جایی که حافظه‌م یاری می‌کنه به استثنای فروغ هیچ اشاره مستقیم و صریحی به این موضوع نداشتم. شاید بد نباشه از این به بعد گاهی از افرادی اسم ببرم که به من کمک بزرگی کردند و در جاهای سخت و طاقت‌فرسای زندگی دستم رو گرفتند تا کم نیارم. عدم آشنایی با این شخصیت‌های تراز اول حتمن مایه‌ی تأسف و سردرگمی بیشتر می‌بود. خیام یکی از همین افراده. خیام یکی از کسانی هست که بر نگرشم تأثیر زیادی گذاشت و به من کمک کرد در رویارویی با مذهب ساده‌انگار نباشم.

حدودن یک ماه پیش بود که در باره‌ی مذهب خودم نوشتم. در اون متن اشاره کردم به خدا که می‌رسم سکوت می‌کنم و مذهب من چیزی جز سکوت نیست. دلایلم رو هم نوشتم اما طبق معمول عده‌ای شروع کردند به آسمون ریسمون بافتن و برام نوشتن: «پس ماها که داریم از خدا می‌گیم کار اشتباهی می‌کنیم؟ یا چرا صراحتن نمی‌گی به خدا اعتقاد نداری؟» واقعن خنده‌داره! حتی وقتی به زبان ساده می‌نویسم سکوت می‌کنم باز عده‌ای از حرف آدم برداشت‌هایی می‌کنند که صد و هشتاد درجه از منظور اصلی فاصله داره. سکوت می‌کنم یعنی با هیچ کس نمی‌خوام وارد بحث بشم. یعنی نه می‌گم معتقدم و نه می‌گم اعتقاد ندارم، و هر اعتقادی داشته باشم به خودم مربوطه و اهل جار زدن نیستم. اما فراموش کردم بگم کسی که من رو به سکوت کشوند خیام بود.

خیام تلنگری در جهان اندیشه است چون انگشت روی مسائل کلیدی و بنیادین گذاشت که هرگز کهنه نمی‌شن و تا زمانی که آدم وجود داره خیام هم به حیات خودش ادامه می‌ده. در حقیقت خیام همون شکی هست که همه‌ی ما بهش می‌رسیم و بارها و بارها از خودمون می‌پرسیم آیا امکان داره این طور باشه؟ آیا امکان داره تا به حال اشتباه می‌کردم؟ به همین علت هست که خیام و اساسن تفکر خیامی ما رو با بُعد دیگه‌ای روبرو می‌کنه که خلاصی از اون امکان‌پذیر نیست و از ما آدم جدیدی می‌سازه. دامنه‌ی این تأثیر به حدی هست که به قول داریوش شایگان چه خیام خونده باشیم و چه نخونده باشیم فرقی در اصل ماجرا نمی‌کنه و در زندگی ما حضور داره و جاریه.

متأسفانه شرح‌حال کامل و جامعی از خیام وجود نداره. نه فقط در باره‌ی خیام، بلکه از بزرگانی مثل مولوی، سعدی، حافظ و فردوسی و صدها تن دیگه هم اطلاعات جامعی نداریم. به همین علت جزییات زندگی خیام نامعلوم باقی مونده و حتی با افسانه آمیخته شده و رنگ و بوی غیر واقعی به خودش گرفته. البته که نمی‌تونسته سبک زندگی متعارفی داشته باشه و دلمشغولی‌ها و دغدغه‌هاش کامل نشون می‌ده مردی پیشرو بوده و جلوتر از زمان خودش می‌زیسته. اما چه نوع زندگی داشته؟ فراموش نکنید که داریم راجع به نهصد سال پیش حرف می‌زنیم. دوران جوانی‌ش چطور گذشت؟ عاشق شد؟ نشد؟ در چه سنی ازدواج کرد؟ بچه‌دار شد؟ برای امرار معاش دست به چه کارهایی زد؟ دوستانش کی بودند؟ دشمنانش کی بودند؟ هیچ وقت به مهاجرت فکر کرد؟ به چند زبان مسلط بود؟ اوقات فراغتش رو چطور سپری می‌کرد؟ چه کتاب‌هایی رو بیشتر می‌خوند؟ علایقش چی بودند؟ و صدها و هزاران پرسش دیگه که هر یک ما رو با سؤال‌ها و همین طور پاسخ‌های بیشتری آشنا می‌کنند.

بد نیست در پایان به این اشاره کنم یاد نگرفتیم در مواجهه با اثر به خود اثر و مفهومی که درش هست بپردازیم و بیشتر خودمون رو درگیر حواشی می‌کنیم. مثلن در مورد خیام همیشه این مطرح بوده که مسلمان بوده یا کافر؟ اساسن توجه به عقیده و مذهب شخص باعث شده بیشتر  و بیشتر از واقعیت زندگی طرف فاصله بگیریم. به نظرم اگر به تجربه‌هایی که خیام در زندگی داشت توجه می‌کردیم ارزش و اهمیت بیشتری داشت. چرا؟ به چند علت مهم. اولن اگه تشکیل خانواده داده بود چه جور پدری بود؟ و چطور فرصت می‌کرد این همه کارهای مختلف در زندگی‌ش انجام بده و در ضمن پدر خوبی هم برای بچه‌هاش باشه؟ آیا در زندگی شخصی‌ش همه چیز درست و به جا بود؟ درگیر مشکلات مالی بود؟ ثروتش در چه حد بود؟ یعنی به تصویری عینی‌تر از خیام و خیام‌ها می‌رسیدیم. ثانین از اصل مطلب که شکل‌گیری نگرش خیامی هست دور نمی‌افتادیم چون با تجربه‌های جاری در زندگی‌ش روبرو می‌شدیم که باورهاش رو می‌ساخت. یعنی چی؟ یعنی حتی اگه بگیم مسلمان بود احیانن درگیر کلیشه‌های رایج مسلمانان نبود و اگر بگیم کافر بود صد در صد مسلمان‌تر از هر مسلمانی بود. به همین علته که بحث در باره‌ی باور چنین نابغه‌ای ( و شاید هر آدم دیگه) یک بحث حاشیه‌ای به حساب می‌آد و ما رو از واقعیت وجود فرد دور و دورتر می‌کنه.

 

+ مقبره خیام اثری ماندگار از هوشنگ سیحون

++ این رباعی به ابوالخیر و ابن‌سینا هم نسبت داده شده اما به نظرم نگرش خیام درش پر رنگ‌تره.

 |  یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 18:52  توسط میم  | 

شهادت اجباری نیست

 

روزگاری شهادت نتیجه فهم انسان برای رسیدن به آزادی بود. سال‌ها پیش از اینکه کلمات بی‌ارزش بشن و هنوز اعتبار و آبرویی داشتند به کسی می‌گفتند شهید که به استقبال مرگ می‌رفت و به اصطلاح جام مرگ رو می‌نوشید. مرگ رو به موندن و ذلت ترجیح می‌داد. می‌مرد تا زندگی ببخشه. می‌مرد تا مردم هوشیار بشن. به سقراط ها زهر می‌دادند اما اونها نمردند و همیشه زنده موندند و زنده می‌مونند.

این روزها شهادت تبدیل به برچسبی شده برای سر پوش گذاشتن بر خطاها و اشتباهات. به هواپیمای خودی شلیک می‌کنند و 176 نفر رو زنده زنده در آتیش می‌سوزانند و بعد جلوی اسمشون واژه شهید رو می‌چسبونند تا بگن به مرتبه‌ای رسیدند که باید حسرت خورد. حالا هم که دو روز از شلیک به ناوچه کنارک می‌گذره در خبرگزاری‌ها جلوی اسم‌ها «شهید» خودنمایی می‌کنه.

ما اگر نخوایم شهید بشیم باید چه کنیم؟ اگه بخوایم زندگی کنیم و تو این دو روز بین تولد و مرگ دمی آسوده بگذرونیم باید چه کنیم؟ اگه این شهادت اجباری رو نخوایم باید چه بگیم و چه کنیم؟

این مرگ‌ها و این کشتارها نتیجه خطای انسانی نیست. بر عکس حتمن عمدی هستند. چطور امکان داره هواپیمایی که در حال دور شدن از پایتخت هست رو با موشکی که سمت پایتخت می‌آد اشتباه بگیرند؟ چطور امکان داره یک شناور رو منفجر کنند و جان 19 نفر رو بگیرند و بعد این مرگ‌ رو طبیعی بدونند و از اون بدتر بگن چون ترامپ شلوغ‌بازی در آورد این اشتباهات از ما سر زد!

بین خنده و گریه موندم. اونقدر دلایلی که می‌تراشند و به خوردمون می‌دن احمقانه و ریاکارانه است که هر آدمی با کمترین بهره هوشی هم می‌تونه متوجه نادرست بودن این اراجیف بشه. واقعن برام سؤال شده این خودزنی‌ها قراره ما رو به کجا برسونه؟ اون همه مسافر هواپیما که نه فعالیت سیاسی داشتند و نه اصلن خیال موندن، چه خطری برای این حکومت داشتند! این ناوچه هم که خیر سرمون می‌خواسته از آب‌ و خاک این سرزمین دفاع کنه!! این خودزنی‌ها چه معنایی داره؟

البته که سال‌هاست داریم خودزنی می‌کنیم. وقت عزا به سر و سینه می‌زنیم و می‌کوبیم تا نشون بدیم دیندارتر از بقیه هستیم! وقت نماز یه مهر داغ بر پیشانی می‌مالیم تا ثابت کنیم که نمازهای ما از جنس دیگه است! وقت جنگ از جان هم‌وطن مایه می‌گذاریم و هزار هزار آدم رو روانه میدان‌های مین می‌کنیم تا به دشمن حالی کنیم ما خودزنی می‌کنیم.

برادر! خواهر! خودت رو نزن! خودت رو سیاه نکن! خودت رو کبود نکن! خودت رو به آتش نکش! ویران نشو! نابود نکن! زندگی کن! عاشقی کن! این جانی که در بدن داریم برای جان گرفتن نیست، برای جان بخشیدنه! برای زندگی بخشیدنه! برای فهم زنده و زندگیه. برای فهم بودنه! برای درک هستی و چیستیه! بر سر خودت نزن! سرت رو به دیوار نکوب! خودت رو به خمپاره و مین نزن! نمیر! بمون! نفس بکش و پر از هوای بهار شو!

سال‌هاست که از این تبلیغات نامردمی خودم رو کنار کشیدم و نمی‌خوام جزیی از سر و صداهای تو خالی باشم. نمی‌خوام به جنگ‌های دروغین برم. نمی‌خوام شهید بشم. این شهادت تحمیلی رو نمی‌خوام. اگر روزی روزگاری سوار هواپیما بودم و دشمنان داخلی، و نه خارجی، من و ما رو به آتیش کشوندند جلوی اسمم ننویسید شهید. اگر روزی سوار بر کشتی بودم و منفجر شدم من رو شهید ندونید. اگر روزی این سربازان و این پاسداران جان، جانم رو گرفتند نگین خوشا به حالش! بنویسید مردی بود از جنس زمین و زندگی رو دوست داشت اما نگذاشتند زندگی کنه...

 |  چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 17:40  توسط میم  | 

دنیای هنر

 

می‌رم سر اصل مطلب:

چند روز پیش یکی از دوستان ایده‌ی تشکیل گروه در تلگرام رو مطرح کرد تا دور هم در باره‌ی مسائل مختلف هنری گفتگو کنیم و از همدیگه یاد بگیریم. فکر کردم ایده بدی نیست و دست کم به امتحانش می‌ارزه. در صورتی که علاقمند هستید لطفن این متن رو با دقت بخونید و بعد اگر تمایل داشتید اعلام آمادگی کنید.

چرا گروهی در تلگرام؟ چرا در وبلاگ این بحث‌ها رو نداشته باشیم؟ مهم‌ترین علت ظرفیت محدود فضای وبلاگه. وقتی بچه‌ها با هم وارد گفتگو می‌شن باید بخش نظرات رو باز گذاشت تا آقای الف خانم ب رو خطاب قرار بده و از طرف دیگه منی که وبلاگ رو می‌گردونم هر بار باید پیام‌ها رو بررسی و تأیید کنم، در حالی که در فضای تلگرام کسی نیاز به تأیید و تکذیب نداره و اگر بخوایم می‌تونیم مستقیمن دیگری رو خطاب قرار بدیم.

چه موضوع‌هایی در این گروه مطرح خواهد شد؟ شخصن چون به رشته‌های معماری، نقاشی، ادبیات، عکاسی و سینما آشنایی دارم می‌تونیم با این مباحث کارمون رو شروع کنیم. اما هیچ محدودیتی وجود نداره و ممکنه در زمینه مجسمه‌سازی و موسیقی هم به گفتگو بنشینیم و از همدیگه چیزهای جدید یاد بگیریم. واضحه که مباحث بسیار گسترده است و انتخاب موضوع به شرایط هم می‌تونه بستگی داشته باشه. مثلن به این موضوع‌ها دقت کنید: تأثیر نیما یوشیج بر سهراب سپهری، تأثیر الیوت بر فروغ فرخزاد، نقش محمد علی جمال‌زاده در ادبیات داستانی، سورئالیسم در ادبیات فارسی، تفکر خیامی در جامعه ایرانی، تأثیر مسجد شیخ لطف الله بر شهر اصفهان، سی و سه پل در قرن بیست و یکم، دیوار نگاری در رنسانس، امپرسیونیسم، رافائل و پرسپکتیو،  خودکشی ون‌گوگ، تأثیر آکیرا کوروساوا بر سینمای جهان، سبک در سینما، سینمای وحشت در اروپا، استنلی کوبریک و غیره. یا اخیرن کاریکاتوری که بزرگمهر حسین‌پور از گوگوش کشید سر و صدای زیاد به پا کرد و همین می‌تونه بحث گروه ما بشه. همون طور که متوجه شدید مباحث متنوع هستند. ممکنه در مورد یک شخصیت باشه یا یک جریان هنری یا حتی در مورد یک اثر خاص.

موضوع‌ها رو خودم انتخاب می‌کنم و از قبل در گروه مطرح می‌کنم تا با آمادگی وارد بحث بشیم و اگر مایل بودین از قبل مطالعه کنید یا روی پرسش‌هایی که می‌خواین مطرح کنید به قدر کافی فکر کرده باشید.

چه کسانی می‌تونن عضو گروه شن؟ این بحث‌ها برای افرادی مفید خواهد بود که اطلاعات متوسط به بالا داشته باشند. یعنی اگر نمی‌دونید پابلو پیکاسو کیه و چه کاره است یا مهم‌ترین آثارش چیه عضو نشین بهتره. یا فرضن اگه نمی‌تونین ده نقاش بزرگ ایران رو اسم ببرید فکر نمی‌کنم این گروه براتون مفید باشد. چون هم وقت خودتون رو می‌گیرید و هم وقت دیگران رو. در گروه همه باید در مباحث شرکت کنند تا بحث‌ها جان‌دار، قوی و پخته باشه. اگر می‌خواین فقط شنونده باشید و نظاره‌گر نمی‌تونین عضوی از گروه باشید.

ماهیت این گروه درست مثل نشست‌ها و کارگاه‌های هنری هست که در جاهای مختلف و از جمله فرهنگسراها برگزار می‌شه. بعد از طرح موضوع به بحث می‌نشینیم و از دل این گفتگوها چهار تا چیز هم یاد می‌گیریم. به نظرم فرصت خوبیه تا با نویسندگان، شاعران، هنرمندان، فیلمسازان و معماران بزرگ آشنا بشیم. متأسفانه هنوز بسیاری از افراد جایگاه نقاشی در هنر و جامعه رو نمی‌شناسند و نقاشی رو فرضن با گلدوزی مقایسه می‌کنند. پرداختن به موضوع‌های این چنینی کمک می‌کنه محدوده مطالعاتمون گسترش پیدا کنه و از جنبه‌های مختلف آثار رو ارزیابی کنیم و حتی در زندگی روزمره به کار ببریم و هر اثر بنجلی رو به دیوار خونه‌هامون آویزون نکنیم.

آیا ساعت مشخصی رو تعیین می‌کنیم؟ بله، ساعت فعالیت گروه ثابت خواهد بود. مثلن شنبه‌ و چهارشنبه یا دوشنبه و پنجشنبه هر هفته. به مدت یک ساعت. فکر می‌کنم یک ساعت زمان مناسبی هست تا هر چقدر که دوست داریم حرف بزنیم و عقایدمون رو مطرح کنیم. کمتر از یک ساعت یا بیشتر از این چیزی مطرح نمی‌شه یا بحث‌ها به انحراف کشیده می‌شه و از اصل مطلب دور می‌شیم. به نظرم ساعت نه تا ده شب، به وقت ایران، بهترین زمان هست. در این ساعت همه کارهامون رو انجام دادیم و معمولن زمان استراحت و بعد خواب هست. در طول روز هم که درگیر کار و زندگی خودمون هستیم و من و امثال من فرصت لازم رو نداریم. امکان چت قبل و بعد از ساعت تعیین شده وجود نخواهد داشت و بسته می‌مونه تا حاشیه به وجود نیاد.

حداقل سن برای عضویت در گروه چقدره؟ لطفن بالای هجده سال باشید. سعی می‌کنم کمتر به بحث‌های اروتیکی بپردازم اما چه بخوایم و چه نخوایم اروتیک جزیی از زندگی و هنر هست و تمام هنرمندان و شاعران و فیلمسازان به این موضوع پرداختند. از مولوی و سعدی بگیرید تا عکاس‌هایی مثل اریکا شیرس. بنابراین شاید بحث‌هایی مطرح شه که اصلن مناسب سنتون نباشه.

فعلن شرایطی که به نظرم رسید رو نوشتم. اگر مشکلی ندارید می‌تونین اعلام آمادگی کنید. بعد از اینکه تعدادمون به شش هفت نفر رسید گروه رو می‌سازم و در همین پست لینک می‌دم، در غیر این صورت که هیچ.

 

+ تابلوی دوشیزگان آوینیون از پابلو پیکاسو، که انقلابی در دنیای نقاشی به وجود آورد.

++ به دلیل عدم استقبال و نرسیدن به حد نصاب گروه رو نمی‌سازم و قضیه منتفی شده است.

 |  یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 17:19  توسط میم  | 

روزهای بهار نارنج

 

بعد از شکوفه‌های پرتقال و نارنگی حالا نوبت به نارنج‌ها رسیده که یه تکون به خودشون بدن. اردیبهشت به نیمه رسیده و توی خونه موندن رو سخت می‌کنه! پنجره رو باز گذاشتم تا عطر بهار بپیچه توی اتاق و مستِ مستانم کنه. روزهای خوبی رو پشت سر می‌گذارم.

یه هفته‌ای می‌شه که جوجه‌های پرستو از تخم در اومدند و پدر و مادرشون در رفت و برگشت مدام و خستگی‌ناپذیر براشون غذا می‌آرن. نرسیده به ایوان از اون بالا بالاها شیرجه می‌زنند و یهو خودشون رو به آشیونه می‌رسونند. عاشق پرواز پرستوهام. پروازشون به هیچ پرنده‌ای شبیه نیست. جنون‌آمیز و وحشیانه شتاب می‌گیرند و بالا و پایین می‌رن. انگار می‌خوان خودشون رو بهت برسونند اما درست از بیخ گوشت رد می‌شن و می‌گذرند و می‌رن و دیگه بر نمی‌گردن. بچه که بودم فکر می‌کردم راستی راستی می‌خوان رو دستم بشینند.

خونه پدری پر شده از پرنده. پرستوها به رسم هر سال مهمان ما هستند و می‌آن و یه دستی به روی آشیونه‌ای که از قبل مونده می‌کشند و بچه‌هاشون رو بزرگ می‌کنند. گنجشک‌ها که همیشه با سر و صداشون به من عشق می‌دن. قمری‌ها هم هر بار روی دیوار می‌نشینند و منتظر فرصت می‌مونند تا دونه‌های توی حیاط رو بخورند. اما امسال دو خانواده دیگه به جمع پرنده‌ها اضافه شدند. آقا و خانم بلبل که توی شکستگی دیوار لونه ساختند و اول صبح و دمدمای غروب یه دهن برامون آواز می‌خونند. و آقا و خانم هدهد که نمی‌دونم کجای پشت بوم خونه‌مون آشیانه ساختند. وقتی پروازشون رو از بالای سرم می‌بینم خودم رو تو آسمون‌ها می‌بینم. چقدر قشنگن!!

نمی‌دونم برای من زمان داره خیلی زود می‌گذره یا بقیه هم این حس رو دارند! انگار همین دیروز بود که نوروز بود و حالا به نیمه بهار رسیدیم. چند روزی می‌شه که هوا گرم‌تر شده و حتی امروز با وجود اینکه کمابیش ابرآلود بود شرشر عرق می‌ریختم که خیلی باحال و لذت‌بخش بود. یه جورایی دلم لک زده بود برای این حال و هوا. برای شنیدن صدای بهار و تابستون. برای کلافگی و تشنگی و خستگی از گرما. دلتنگ خواب‌های بعد از ظهری بودم اون هم وقتی که پنجره بازه و نسیم پخش می‌شه تو اتاق و کاغذها رو به هم می‌ریزه.

چند روز پیش رفتم به باغمون سر زدم تا آلوچه بچینم. امسال درخت‌ها محصول چندانی ندادند. مادرم می‌گه به خاطر سرما و گرمای قبل عید درخت‌ها صدمه دیدند. از درخت بالا رفتم. یه چند تا دونه رو این شاخه بود و یه چند تا رو اون شاخه. دونه دونه می‌چیدم و می‌خوردم. زیاد نبود اما مزه آلوچه همیشه من رو یاد دوران بچگی می‌اندازه. نمی‌دونم چرا هیچ میوه و غذای دیگه‌ای این کار رو نمی‌کنه! فقط و فقط آلوچه، اون هم زمانی که سبز و ترش مزه است.

بچه که بودم اردیبهشت ماه رهایی بود. برای رسیدن به پایان سال لحظه‌شماری می‌کردم. می‌خواستم زودتر تابستون بشه تا از شکنجه‌گاه مدرسه خلاص شم و تا قیامت بازی کنم. گاهی از خودم می‌پرسم اون همه روز رو واقعن چطور می‌گذروندم؟ زمانی که تلویزیون فقط دو شبکه داشت و از شبکه پویا خبری نبود! زمانی که ویدیو نبود و اگر هم بود این همه انیمیشن جورواجور نبود یا در دسترس نبود. اون روزها که همه‌ش تو خونه می‌گذشت و گاهی با بچه‌های اقوام بازی می‌کردم بهتر بود یا الان که به هزار و یک چیز فکر می‌کنم الا بازی و تفریح.

واقعیت اینه که هر روز منتظر یه اتفاقم. برام فرقی نداره اون اتفاق کوچیکه یا بزرگ. همین که باعث می‌شه یه تکونی به خودم بدم و تغییراتی در زندگی‌م به وجود بیارم برام لذت‌بخشه. حالا این اتفاق می‌خواد کرونا باشه یا دریافت یه ایمیل از طرف دوست قدیمی‌م. همین که اینها در من جاری می‌شن یا من در اونها، یعنی احساساتم زنده است و نمردم.

این روزها به خوندن گرافیک نوول خیلی علاقمند شدم. چند گرافیک نوول درجه یک خوندم که بدم نمی‌آد اینجا معرفی کنم. چند مستند خوب هم دیدم. بیشتر مستندهایی که می‌بینم مربوط به حیات وحش، تاریخ هنر، باستان‌شناسی، معماری، آشپزی و گاهی هم شرح‌حال مشاهیر می‌شه. گاهی موضوع‌های دیگه هم نظرم رو جلب می‌کنند و می‌رم سراغشون و می‌بینم اتفاقن چه مستند خوبی هستند.

امروز یهو مثل زن‌هایی که ویار دارند هوس خوردن چیپس، اون هم چیپس فلفلی، به جونم افتاد و حالا مگه ولم می‌کرد؟ خوردن چیپس یه طرف، عشقم کشیده بود تو خیابون راه برم و بخورم و بعد یهو یادم اومد ماه رمضونه :)) هیچ چی دیگه آرزوی خوردن چیپس به دلم موند. البته آدمی نیستم که اهل فست‌فوود و غذاهای این مدلی باشم. معمولن سالی یکی دو بار می‌خورم، ولی نمی‌دونم امروز چه‌م شد که دیگه داشت کار دستم می‌داد. در نتیجه به ناهار اکتفا کردم.

صبح تو خبرها خوندم هتل‌ها کم‌کم دارند باز می‌شن. دلم لک زده برای سفر. نمی‌دونم تا تابستون وضع چطور می‌شه ولی اگه یه خرده بهتر شد حتمن به مسافرت می‌رم. می‌گن احتمالن پاییز 99 موج دوم کرونا بدتر از این خواهد بود. به همین خاطر منتظر یه فرصت طلایی هستم چون اگه صحت داشته باشه تا بهار سال آینده باید خونه بمونم و از سفر خبری نیست.

طفلک بچه‌هایی که امسال آزمون سراسری دارند. خود اضطراب امتحان کم بود حالا کرونا هم اضافه شد. تو خانواده‌ی ما امسال خواهرزاده‌ام امتحان داره. امیدوارم همه چی به خوبی پیش بره. راستی! نمی‌دونم وقتی قبول شد بهش چی هدیه بدم؟! بین ساعت مچی و کتاب تردید دارم. شما پیشنهاد خاصی دارید؟

 

+ یکی از دوستان پیشنهاد داد گروهی در تلگرام بسازم و هفته‌ای دو سه بار در ساعت مشخص (مثلن نه شب) آنلاین شیم و با هم در باره‌ی حوزه‌های مختلف هنر بحث و گفتگو کنیم. یه چیزی تو مایه‌های کارگاه‌ها و نشست‌های هنری که برگزار می‌شه. اگه مایل بودین اطلاع بدین لطفن.

 |  چهارشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 15:42  توسط میم  | 

عصر پسا کرونا

 

پیش از این دوره‌هایی در طول تاریخ بوده که بر زندگی ما آدم‌ها و به طور کل طبیعت تأثیر بی‌چون و چرا گذاشته و باعث شده به اصطلاح زندگی بشر رو دو شقه کنه. زمانی که اولین بار آتش کشف شد و بشر فهمید با استفاده از تماس دو سنگ می‌تونه چوب خشک رو آتش بزنه و خودش رو گرم کنه یا غذا بپزه عملن وارد مرحله تازه‌ای از زندگی شد که تا امروز ادامه داره. یا زمانی که نیاکان ما چرخ رو اختراع کردند و فهمیدند چطور باید از چرخ استفاده کنند یه جهش بزرگ در سبک زندگی بشر به وجود اومد. چون بعد از اختراع چرخ بود که چرخ دستی، گاری، کالسکه و اتومبیل اختراع شدند. ما حتی تأثیر این اختراع رو در هواپیما هم می‌بینیم. بدون چرخ هیچ یک از این وسایل نقلیه وجود نمی‌داشتند. چرخ به زندگی همه‌ی ما سرعت بیشتری بخشید و برای ما رفاه رو به ارمغان آورد. اختراع مهم دیگه خط بود. شکل‌گیری خط هم یک جهش بزرگ در جهان به وجود آورد. همین که بشر فهمید افکار و احساساتش رو به کمک علائم به شخص دیگه منتقل کنه یعنی تاریخ وارد مرحله‌ی جدیدی شد که پیش از اون سابقه نداشت. تمام آثار ادبی و علمی با نوشتن ثبت و ضبط می‌شن و از یک آدم به آدم دیگه و از یک زمان به زمان بعدی انتقال پیدا می‌کنند. اگر اختراع خط نبود احیانن هیچ یک از اختراعات بعدی شکل نمی‌گرفت و ما همچنان سبک زندگی بدوی داشتیم.

اختراعات مهم دیگه لوکوموتیو یا بهره‌گیری از نیروی بخار، برق، باروت و ساخت نیروگاه هسته‌ای بودند. مطمئنن در طول چند هزار سال بشر دستاوردهای دیگه‌ای هم داشته اما داریم از دونه درشت‌هایی حرف می‌زنیم که اثرشون فقط روی زندگی آدمیزاد نبوده و حتی روی موجودات دیگه هم اثر گذاشته. مثلن وقتی می‌گیم انقلاب صنعتی شد به این معنی نیست که پیش از انقلاب صنعتی هیچ نوع صنعتی وجود نداشت و بشر نمی‌دونست چطور باید از فلزات استفاده کنه! بلکه منظور اینه که انقلاب صنعتی منجر به تولید انبوه وسایل شد. یعنی فرضن پیش از انقلاب صنعتی همه‌ی آدم‌ها زندگی راحتی نداشتند و حتی از عهده‌ی خرید وسایل ساده خونه بر نمی‌اومدند. اما بعد از انقلاب صنعتی میز و صندلی و ظرف‌ها به تولید انبوه رسیدند و کمابیش همه تونستند لوازم ابتدایی زندگی رو فراهم کنند. بدین ترتیب همه چیز به تولید انبوه رسید. از مسواک و خمیر دندون تا تلویزیون و تلفن. همون زمان که انقلاب صنعتی شد بسیاری از روشنفکران و فیلسوفان اروپایی هشدار دادند و حتی دست به مقابله زدند. افرادی مثل جان راسکین جلوی تولیدات صنعتی ایستادند چون معتقد بودند اثرات منفی محصولات صنعتی بسیار بیشتر از اثر مثبتش خواهد بود و زمانی فرا می‌رسه که بشر به بن بست می‌رسه. بخشی از این انتقادات به مسائل زیبایی‌شناسی آثار تولید شده مربوط می‌شه. چون اساسن محصولات صنعتی به کمک دستگاه‌ها و ماشین‌های کارخانجات تولید می‌شن و از ظرافت صنایعی که انسان می‌سازه فاصله زیادی دارند. برای مثال قالی دستباف رو با قالی ماشینی مقایسه کنید تا متوجه درستی حرف راسکین بشین. اما بخش دیگه این انتقادات به اساس محصولات صنعتی مربوط می‌شه. به عبارت دیگه منتقدان ماهیت این محصولات رو زیر سؤال می‌بردند چون معتقد بودند بشر از طبیعت فاصله می‌گیره.

امروز ما به درستی این انتقادات پی بردیم و می‌دونیم که چقدر مشکلات روانی و بیماری‌های جسمانی بیشتر شده و معلوم نیست تا صد سال دیگه کار به چه جاهایی کشیده می‌شه. اما از طرف دیگه زندگی همه‌ی ما با این تولیدات صنعتی آمیخته شده و راه خلاصی نداریم. مثلن حذف کامپیوتر و تلفن امکان‌پذیر نیست و نمی‌تونیم هزاران محصول توی خونه‌هامون رو حذف کنیم. تنها کاری که از دستمون بر می‌آد استفاده حداقلی این ابزارهاست. یعنی جوری زندگی نکنیم که برده‌ و مطیع وسایل خودمون بشیم.

خب، تا اینجا در باره‌ی تأثیر اختراعات بر زندگی خودمون گفتم اما فراموش نکنیم که همسو با این اختراعات بشر از نظر فکری هم تغییرات بزرگ و زیادی داشت. این تغییرات روی زندگی و مشخصن سبک زندگی آدم‌ها تأثیر بی‌چون و چرایی گذاشتند. چند هزار سال پیش رابطه بشر با جهان رابطه‌ای بود دو سویه با طبیعت. بعدها جای طبیعت رو خدایان گرفتند. یعنی فرضن زلزله که می‌اومد بشر تصور می‌کرد یک نیروی بزرگ و مافوق نیروی طبیعت و بشر وجود داره که می‌خواد مجازاتشون کنه. در یونان و مصر باستان یا حتی همین ایران خودمون به صدها خدا می‌رسیم که هر یک نماینده بخشی از طبیعت بودند. یعنی خدای آب، خدای باد، خدای صاعقه، خدای برکت، خدای زایش، خدای شراب، خدای خوشی و غیره. در دوره بعدی تک خدایی جای چند خدایی رو می‌گیره و بحث خدایی مطرح می‌شه که بالاتر از تمام خدایان هست. بنابراین انسان از رابطه با طبیعت به رابطه با خدا می‌رسه. نگرشی که منجر به ساخته شدن قربانگاه‌ها و معابد و کلیساها و مسجدهای زیادی شد و تا امروز هم ادامه داره.

اما هر چه بر تعداد اختراعات افزوده می‌شه پرسش‌های بیشتری هم ذهن بشر رو مشغول می‌کرد و طبیعتن برای پیدا کردن این پاسخ‌ها دست به دامان علم می‌شد. دقیقن از این نقطه زمانی بود که علم جهش بزرگی پیدا کرد. یعنی بشر فهمید زمین گرد نیست و اصلن مرکز جهان به حساب نمی‌آد. زمانی که افرادی مثل گالیله جلوی کلیسا و اسقف‌ها ایستادند چنان ضربه سنگینی بر جهان وارد شد که بی‌سابقه بود. در دوره‌ی رنسانس بشر رابطه‌ی خودش رو نه با طبیعت می‌دید و نه با خدا. این رابطه بر پایه عقل و تنهایی خودش بود. این نگرش منجر شد به تکیه بیشتر بر علم. یعنی بسیاری از علومی که ما امروز به کار می‌بریم بر همین اساس شکل گرفتند. از فیزیک و شیمی تا پزشکی و روانشناسی. اساسن علم مبنای لائیسیته داره و در برابر مذهب می‌ایسته. یعنی شما نمی‌تونین بگین روانشناسی مسیحی یا روانشناسی اسلامی! به کار بردن چنین ترکیب‌هایی از اساس اشتباهه.

فارغ از اینکه چنین نگرش‌هایی درست هستند یا غلط روند تاریخی‌شون همینی بود که گفتم و داریم تأثیرشون رو هم در زندگی خودمون می‌بینیم. در طول چند هزار سال که اختراعات زیادی ثبت شد مفاهیم زیادی هم وارد زندگی ما شدند. یکی از مهم‌ترین مفاهیم شکل گرفته مدرن هست. مدرن یعنی امروزی. وقتی می‌گیم من مدرن هستم یعنی من امروزی هستم. اما از اونجایی که این واژه وارد متن‌های فلسفی و علمی شده بسیاری از لایه‌های زیرینش پنهان می‌مونه و ترجیح بر این هست که ترجمه نشه و همون طور به کار می‌بریم.

عصر مدرن چه ویژگی‌هایی داره؟ عصر مدرن یعنی آدمیزاد به این فهم رسید باید در زمان حال زندگی کنه. این خلاصه‌ترین و چکیده‌ترین تعریفی هست که می‌شه از عصر مدرن داد. پس با توجه به این تعریف همه‌ی ما در هر لحظه مدرن هستیم چون در حال شدنیم و نه اینکه باشیم. یعنی ما هر لحظه شکل می‌گیریم و هر لحظه با مفاهیم جدیدی آشنا می‌شیم که پیش از این سابقه نداشته. مثلن وقتی در باره‌ی هواپیما حرف می‌زنیم این وسیله هزار سال قبل وجود نداشت، بنابراین ما با وسیله‌ای امروزی و جدید روبرو هستیم. قاعدتن این نگرش روی سبک زندگی ما اثر بی‌چون و چرا گذاشته. آدمی که در لحظه شکل می‌گیره افکارش رو بر اساس زمان حال و اندوخته‌ها و دانش روز می‌سازه و نه بر پایه نگرش گذشته. یعنی من می‌دونم خدایی به نام خدای صاعقه وجود نداره و زئوس و آناهیتا رو پرستش نمی‌کنم چون اساسن اعتقادی بهشون ندارم.

آیا مدرن بودن فقط به یک بازه زمانی مشخص مربوط می‌شه؟ یعنی ابتدای قرن بیستم رو باید مبدأ این مدرنیته بدونیم یا می‌شه این جهان‌بینی رو به هر دوره‌ای ربط و بسط داد؟ از نظر تاریخی مفهوم مدرنیته به چند صد سال قبل برمی‌گرده اما از نظر به کار گیری این مفهوم در سطح وسیع و گسترده به اوایل قرن بیست مربوط می‌شه. بگذارید با مثال نشون بدم چه منظوری دارم! مثلن خیام و سعدی در زمان خودشون افرادی به شدت مدرن بودند. میزان مدرن بودن این دو نابغه در حدی هست که حتی بعد از هشتصد نهصد سال همچنان به نیاز امروز بشر پاسخ می‌دن و در حال «شدن» و «شکل‌گیری» هستند اما مطمئنن در همون زمان شاعران بسیاری بودند که حتی اسمی ازشون به جا نمونده. بنابراین مفهوم مدرن بسیار گسترده است. اما زمانی که در سطح جامعه به کار می‌بریم می‌بینیم وضعیت جامعه ایران اون روزگار چندان مدرن نبود و حتی می‌شه گفت عقب مانده و درگیر خرافات بود. پس جامعه مدرنی نداشتیم. این نگرش در اروپای قرن بیستم در سطح وسیعی گسترش پیدا کرد. یعنی عملن عصر مدرن از همین زمان شروع شد. اختراع برق و سینما و انبوه وسایل در طول صد و سی چهل سال گذشته چنان تأثیر عمیقی بر زندگی بشر گذاشت که همه‌ی دنیا رو در بر گرفت. از سبک لباس پوشیدن تا آموزش و پرورش آدمیزاد. از نحوه‌ی درمان بیماری تا کار و تجارت. همه و همه زاییده عصر مدرن هستند.

پس وقتی از عصر مدرن حرف می‌زنیم می‌تونین کمابیش ویژگی‌های متفاوتش رو نسبت به دوره‌های گذشته درک کنید. اما آیا مدرن بودن محدود به یک فرهنگ و منطقه خاص می‌شه؟ از نظر من و بسیاری از افراد مثل من نه! اما بسیاری هم معتقدند اساسن این واژه یک مفهوم غربیه و با دنیای شرق و کشورهای دیگه میانه‌ای نداره. از نظر من اشتباهه چون اساسن اندیشه محدودیت نداره و منی که تو شهر کوچیک زندگی می‌کنم به کمک اینترنت دارم با جهان رابطه می‌گیرم. یعنی خواه ناخواه آدم مدرنی هستم. اما منتقدان معتقدند بسترش در جامعه فراهم نیست. تا اندازه‌ای حق دارند. چون شما وقتی با نگرش و افکار جدید آشنا بشین در تضاد با فرهنگ و مردمی قرار می‌گیرین که سنت‌گرا هستند و اصلن نمی‌دونن این مفاهیم چیه و چه کاربردی در زندگی می‌تونه داشته باشه.

زمانی که در باره عصر مدرن یا پست مدرن حرف می‌زنیم باید به این نکته توجه کنیم از این تغییرات گریزی نیست. شما نمی‌تونین جلوی ورود و رشد علم رو بگیرید. شما نمی‌تونین بگین اتومبیل اختراع نشو من از تصادف می‌ترسم. این جریان شکل می‌گیره و داره رو زندگی ما تأثیر می‌گذاره.

همه‌ی این مقدمه‌چینی‌ها رو کردم تا برسم به اینکه الان هم داریم وارد عصر جدیدی می‌شیم. یعنی زمانی رسیده که اندیشمندان و کارشناسان بزرگ در جهان اندیشه و اقتصاد از اون به عنوان عصر پسا کرونا یاد می‌کنند. همون طور که می‌دونید سه چهار ماه پیش این ویروس از چین به همه‌ی دنیا سرایت کرد و زندگی ما رو تحت تأثیر قرار داد. یعنی باقی کشورها که هیچ ربطی به چین نداشتند نتونستند خودشون رو در برابر این ویروس محافظت کنند و عملن و رسمن وارد دوره زمانی جدیدی شدند.

عصر پسا کرونا یعنی چی؟ این دوره زمانی چه ویژگی‌هایی داره که قبلن وجود نداشته؟ چه تأثیری بر زندگی ما می‌گذاره؟ اصلن این مباحث جدی هستند یا در حد شوخیه؟

پیش از شیوع کرونا ما سبک زندگی مشخصی داشتیم. این سبک زندگی مشخصن در برابر طبیعت می‌ایستاد تا برای بقای خودش تلاش کنه. یعنی انواع کارخانه‌ها به جای جنگل‌ها سبز می‌شدند تا محصولات جدیدی رو بسازند. این محصولات با سوختن نفت، گاز و ذعال سنگ تولید می‌شدند و قاعدتن مواد آلاینده و شیمیایی زیادی وارد هوا، آب و زمین می‌شد که روی موجودات دیگه تأثیر می‌گذاشت. تأثیر این هرج و مرج‌ها فقط بر روی موجودات دیگه نبود و خود ما آدم‌ها هم در معرض آسیب قرار می‌گرفتیم. میزان خودکشی‌ها و مشکلات روانی در قرن بیستم در طول تاریخ بی‌سابقه بود و تا امروز هم ادامه داره. نکته‌ی مهم اینه که قبلن حتی اگر مشکلات جسمانی و روانی برای ما پیش می‌اومد به میزان زیادی می‌تونستیم کنترل و مدیریت کنیم اما حالا در عصر پسا کرونا وارد مرحله‌ای از تاریخ شدیم که چندان خوش‌بینانه نیست و غیر قابل کنترل خواهد بود.

چرا ویروس کرونا اهمیت داره؟ آیا افرادی که مدام در حال هشدار دادن هستند فقط دارند جنبه‌های منفی ماجرا رو می‌بینند یا واقعن فضای کلی جهان روز به روز داره تاریک‌تر می‌شه؟ آیا امکان داره ریشه کن بشه؟ چرا دانشمندان و متخصصین مدام بر خطرناک بودن این ویروس تأکید می‌کنند؟ اصلن چه ضرر و زیان‌هایی رو متحمل شدیم و چرا باید نگران باشیم؟

بیایید به آمار و ارقام سازمان جهانی بهداشت نگاهی بندازیم. آخرین ارقام نشون می‌دن تا این لحظه حدود دویست و ده هزار نفر به خاطر ویروس کرونا فوت کردند و حدود سه میلیون نفر مبتلا شدند. این رقم‌های ثبت شده آمار رسمی هستند اما آمار غیر رسمی دست کم سه یا چهار برابر خواهد بود. به چند دلیل مهم: اولن پنهان‌کاری دولت‌ها. ثانین بی‌خبری و ناآگاهی خود مردم.

چرا دولت‌ها باید آمار دروغین تحویل بدن؟ چون چاره‌ای ندارند. هم از نظر اقتصادی و هم به علت اجتماعی. در کشور خودمون شاهد بودیم که خبر با تأخیر منتشر شد. از اونجایی که خودم هر روز خبرگزاری‌های معتبر دنیا رو رصد می‌کنم همه‌ش منتظر بودم این خبر در ایران منتشر شه تا مردم بدونن باید چه کنند اما تقریبن دو سه هفته طول کشید تا اولین زمزمه‌های رسمی رو اعلام کنند. وضعیت در کشورهای دیگه هم بهتر از این نبود. چین و روسیه یا حتی انگلیس، فرانسه، ایتالیا و آمریکا با کمی تأخیر وارد عمل شدند.

مهم‌ترین علت این تأخیر در کشورهای پیشرفته این بود که اساسن برنامه‌های دراز مدت خودشون رو ناگهان باید کنار می‌گذاشتند و باید می‌پذپرفتند در روند کاری خودشون تغییرات جدیدی اعمال کنند. یعنی برنامه‌های کوتاه مدت جایگزین برنامه‌های دراز مدت شد. چاره‌ای نبود. سقوط سهام در بورس آمریکا چشمگیر بود. بحث بر سر چند صد میلیارد دلار و بلکه چند هزار میلیارد دلار هست. پایین آمدن ارزش سهام روی زندگی  میلیون‌ها نفر در سراسر دنیا تأثیر خواهد گذاشت و این یعنی افزایش هر چه بیشتر فقر.

در کنار پایین اومدن ارزش سهام که روی اقتصاد تأثیر بی‌چون و چرا گذاشت باید به توقف داد و ستدهای بازرگانی هم اشاره کنم. توقف پروازها و کشتی‌ها و به دنبال اون پایین اومدن قیمت نفت که برای چند روز ارزش منفی پیدا کرده بود و خریداری نداشت. این تغییرات در طول تاریخ بی‌سابقه بودند. تغییرات ترسناک و عجیب و غریبی که به علت ویروس کرونا شکل گرفت و هنوز مونده تا شاهد تأثیرات بعدی باشیم. این تأثیرات تا جایی پیش رفته که بعضی از اقتصاددانان بزرگ دنیا هشدار دادند به زودی آمریکا قدرت اقتصادی و سیاسی خودش رو از دست می‌ده و چین به رتبه‌ی اول می‌رسه.

آیا اهمیت داره؟ بله اهمیت داره و فوق‌العاده زیاد هم اهمیت داره.

یعنی تصور کنید الان که همه‌ی سرمایه‌داران و نوابغ علمی سمت آمریکا می‌رن بعد از این ممکنه در بلاتکلیفی به سر ببرند و تغییر جهت بدن. ساختار سیاسی چین کمونیسم هست و با اونچه که در کشورهای سوسالیستی می‌گذره فرق داره. با کشوری مثل آمریکا که زمین تا آسمون فرق داره و اساسن اگه به قدرت اول دنیا تبدیل بشه چشم‌های ما به جای واشنگتن سمت پکن می‌ره و باید شاهد گسترش نظام کمونیستی باشیم.

به همین خاطر هست که درست در روزهای ابتدایی شیوع کرونا بحث مهمی در جهان شکل گرفت که اصلن ریشه ویروس کرونا از چیه؟ چرا این ویروس ناشناخته مونده؟ این چه ویروسی هست که تا این حد روی دنیا داره تأثیر می‌گذاره و ما رو به این سمت و اون سمت می‌کشونه؟

به طور کل دو نگرش وجود داره. یک دسته معتقدند این یه ویروس هست که از جانوران دیگه به آدمیزاد سرایت پیدا کرد و دسته دوم هم هستند که کرونا یا در واقع کووید 19 رو یک ویروس جهش یافته و محصول آزمایشگاه می‌دونند. البته دسته سومی هم این رو بلای آسمونی می‌دونند که ازش می‌گذرم.

نظر من چیه؟ من نه دانشمند هستم و نه آزمایشگاه دارم. همون طور که گفتم فقط خبرها رو رصد کردم. خبرهایی که خبرگزاری‌ها و نشریات علمی معتبر منتشر کردند تا من و شما بخونیم و بفهمیم در دنیا چی می‌گذره. حالا اگه عده‌ای نمی‌خوان با خبر بشن و بدونن داره چی می‌گذره یه بحث دیگه است.

زمانی که اولین بار خوندم احتمالن این ویروس از آزمایشگاه سری چین به بیرون درز کرد خیلی تعجب کردم و فکر کردم احتمالن یک جریانی باید وجود داشته باشه. اما چندان جدی نگرفتم. تا اینکه یاهو هم این خبر رو به طور رسمی اعلام کرد. کم‌کم خبرگزاری‌های مطرح دنیا وارد عمل شدند و سراغ کارشناسان رفتند تا ببینند چقدر این احتمال وجود داره که ویروس کرونا رو دستکاری کرده باشند. همون طور که گفتم حتی دانشمندان هم دو دسته شدند و نظر قطعی تا امروز ثبت نشد.

اما جالب‌تر از اون نظر سیاستمداران بود که شروع کردند برای هم خط و نشون کشیدن. سیاستمداران داخلی و خارجی هم نداشت. خامنه‌ای و حتی یکی دو تن از فرماندهای نظامی ایران رسمن اعلام کردند تقصیر آمریکاست که سر و صدای زیادی به دنبال داشت. آمریکایی‌ها هم چین رو مسبب و مقصر اصلی می‌دونستند. افراد زیادی هم اساسن سلاح بیولوژیک رو قبول نداشتند و معتقد بودند چنین سلاح‌هایی وجود ندارند. جنگ بیولوژیک که قبل‌ از ویروس کرونا وجود داشت و اصلن چیز تازه‌ای نیست اما آیا به طور قطع می‌شه گفت ویروس کرونا سلاح بیولوژیک هست یا نه، باید تا چند ماه دیگه منتظر موند و دید کدوم دولت سود می‌کنه!!

شاید بد نباشه به قبل از این جریانات برگردیم. زمانی که نشریه فوربس اعلام کرد در چین زندانیان سیاسی رو به آزمایشگاه‌های سری می‌برند تا روی بدنشون آزمایش کنند یا به طور کل از اعضای بدن این افراد به شکل‌های مختلف استفاده می‌کنند. چین این مسئله رو کاملن تکذیب کرد و نپذیرفت. یعنی چاره‌ای جز رد این مسئله نداشتند. حتی چهار پنج سال پیش هم که نشریه معتبر نیچر اعلام کرده بود این احتمال وجود داره که سارس ویروس دستکاری شده باشه باز چین انکار کرد و اجازه نداد از آزمایشگاه‌های سری بازدید کنند. نیچر باز در مطلب اختصاصی دیگه هشدار داد اما انگار نه انگار.

من فقط تونستم به چند تا از مقاله‌های مهم اشاره کنم اما اگه خودتون علاقمند باشید و بخواین یک تحقیق اساسی کنید می‌بینید از چند سال قبل این زمزمه‌ها شنیده می‌شد و دانشمندان هشدار می‌دادند در آزمایشگاه‌های چین یه خبرهایی هست. اما مردم جدی نمی‌گرفتند. نمی‌دونم! شاید هم اصلن کاری نمی‌شد کرد چون حتمن به چین فشارهایی وارد کرده بودند اما زیر بار نرفت.

جنگ و دعوای سیاسی بین چین و آمریکا همچنان ادامه داره. چین اعلام می‌کنه این بازی رو اولین بار آمریکا شروع کرد و این ویروس رو در چین پخش کردند تا بهشون ضربه بزنند و از اون طرف آمریکا معتقده همه این آشوب‌ها زیر سر چین هست و حتی اگه این ویروس دستکاری نشده باشه چینی‌ها اشتباهشون رو باید بپذیرند چون در نشر خبر کوتاهی کردند.

ما نمی‌دونیم واقعیت چیه. منظورم از ما یعنی ما مردم معمولی که جزو جریان‌ها و بازی‌های سیاسی نیستیم و نمی‌دونیم پشت پرده چه خبره! آیا امکان داره این ویروس فقط یه ویروس معمولی باشه و دستکاری نشده باشه؟ پس چرا عده‌ای از دانشمندان تأکید دارند این ویروس حتمن از آزمایشگاه بیرون درز کرده! یا چرا چین اجازه بازدید از آزمایشگاه‌های سری خودش رو نمی‌ده؟ در آزمایشگاه‌های سری چین چی می‌گذره؟ و چه بلایی بر سر زندانیان سیاسی می‌آرن؟ اگر این ویروس یه ویروس آزمایشگاهی باشه کدوم کشور مسبب هست؟ آمریکا یا چین؟ کدوم کشور سود بیشتری می‌بره یا کمتر ضرر می‌کنه؟ چقدر آمار و ارقام کشته شدگان صحت داره؟ امکان داره آمریکا در حال مظلوم‌نمایی باشه یا واقعن پنجاه هزار آمریکایی تا الان مردند؟ این رقم بسیار بالاست و درست مثل این می‌مونه که در جنگ کشته شده باشند. هر احتمالی هست! فقط باید منتظر بمونیم تا ببینیم در چند ماه آینده یا نهایتن یکی دو سال دیگه چه اتفاقی می‌افته.

سوای این ضرر و زیان‌های اقتصادی و دعواهای سیاسی ویروس کرونا روی زندگی ما اثرات دیگه‌ای هم داشته. یعنی انزوای بیش از حد! روانشناسان هشدار دادند اگر به دنبال راه‌حل‌های اساسی نباشیم مردم فشار روانی زیادی رو باید تحمل کنند و این می‌تونه خطرات زیادی رو به دنبال داشته باشه. حتی اخیرن به صورت آنلاین در یکی از کشورهای اروپایی آمار گرفته بودند و مردم اعلام کردند نمی‌دونند چطور باید رابطه‌ی جنسی داشته باشند یا این تنهایی باعث شده افسرده شن. در آلمان آماری گرفته شد که مردم گفته بودند دیگه پس‌انداز نمی‌خوان بکنند چون آینده رو تاریک و مرگ رو به شدت نزدیک می‌بینند. یعنی تأثیر کرونا در حدی بوده که حتی روی زندگی میلیون‌ها آدمی که مبتلا نشدند هم داره نمود پیدا می‌کنه و باعث شده تغییر نگرش بدن.

در سطح کلان قراره چه اتفاقی بیافته؟ وضع اداره‌ها چطور خواهد شد؟ وضع سفرهای هوایی و زمینی چی می‌شه؟ فقط کافیه این مطلب رو بخونید تا ببینید صنعت هواپیما درگیر چه مسائلی شده و چطور دارند با کرونا دست و پنجه نرم می‌کنند! علت واضحه تا زمان نامعلوم باید حداقل یک و نیم متر از افراد غریبه فاصله داشته باشیم چون معلوم نیست کی ویروس داره و کی مبتلا نیست. وضع بخش اداری هم چندان تعریفی نداره و تغییرات زیادی در نحوه طراحی و معماری دارند به وجود می‌آرن. مثلن به این مطلب نگاهی بندازید تا ببینید برای رعایت فاصله چه تمهیداتی در نظر گرفتند.

متأسفانه عصر پسا کرونا عصر روشنی نیست. یعنی بر خلاف دوره‌های گذشته که بشر درگیر صنعت و آلودگی بود یا زمانی که با جنگ‌ها و بیماری‌هایی مثل طاعون، آبله، آنفلوانزا یا حتی ایدز دست و پنجه نرم می‌کرد الان همه چیز متفاوته و در بی‌خبری مطلق به سر می‌بریم.

در خوشبینانه‌ترین حالت یک سال دیگه واکسن رو کشف می‌کنند اما اگر کشف نکنند چی؟ ممکنه دو، سه یا چهار سال دیگه طول بکشه! اگه بیشتر از اینها طول بکشه چی؟ کشورهای پیشرفته که از چند ماه قبل تغییرات ساختاری رو شروع کردند اما در کشورهای رو به توسعه مثل ایران چی؟ چه کار باید بکنیم؟

بعد از گذشت دو ماه تقریبن می‌شه گفت اکثر ما خسته شدیم! از شستشوی مکرر دست‌ها، از وضعیت نامعلوم کار، از وضعیت درس و تحصیل، از نحوه‌ی امرار معاش، از پیشرفتی که می‌تونستیم داشته باشیم و متوقف مونده، از تنهایی! فکر می‌کنید تا یکی دو ماه دیگه چند درصد از ما همین بهداشت و قرنطینه حداقلی رو رعایت می‌کنیم؟

به خاطر همه‌ی اینهاست که عصر پسا کرونا اساسن عصر تاریکی به حساب می‌آد. تقریبن تمام متخصصین در نشریات معتبر فقط و فقط دارند هشدار می‌دن که مردم به همون اندازه که مراقب سلامت جسمشون هستند سعی کنند بهداشت روان رو هم رعایت کنند تا مشکلات روانی براشون پیش نیاد. یعنی هیچ بعید نیست در طول یکی دو سال آینده میزان جرم و جنایت افزایش چشمگیری داشته باشه. نمی‌دونم خبر دارید یا نه اما طبق آماری که در چین و فرانسه گرفته شد میزان دعواها بین زن و شوهرها افزایش پیدا کرد و در دوران قرنطینه خانگی بسیاری از زوج‌ها طلاق گرفتند. حالا تصور کنید این خشونت‌ها به خیابون‌ها کشیده بشه. یعنی رسمن فاتحه اعتماد خونده است و به هیچ کس نمی‌شه اعتماد کرد.

چند هفته پیش مجله معتبر فوربس به تغییراتی که در جهان پسا کرونا شاهد خواهیم بود اشاره‌هایی داشت. بیایید بخشی از این تغییرات رو مرور کنیم:

کاهش ابزارهای تماسی مثل موبایل‌های تاچی یا تبلت‌ها. از اونجایی که مردم ترجیح می‌دن وسایل رو لمس نکنند احتمالن در آینده شاهد رکود چنین ابزارهایی خواهیم بود. فراموش نکنید که صفحات لمسی فقط به موبایل محدود نمی‌شه و امروز صنایع زیادی از جمله دستگیره‌های در رو هم شامل می‌شه.

تعاملات نسبت به سابق دیجیتالی‌تر خواهند شد. یعنی مردم ترجیح می‌دن به جای جلساتی که سابقن دور میز تشکیل می‌شد حالا از راه دور و پشت مانیتور جلسه بگذارند. حتمن شنیدین که کلاس‌های مجازی تشکیل شده و شاید خودتون هم الان دارید همین طوری با استادهاتون کلاس برگزار می‌کنید اما احتمالن در آینده گسترش بیشتری خواهد داشت.

خریدهای آنلاین رشد بیشتری خواهد داشت و این منجر به انحلال و ورشکستگی مغازه‌داران و صنایع خرد خواهد شد. در حال حاضر شرکتی مثل آمازون یکه‌تازی می‌کنه و احتمالن نمونه‌های ایرانی هم رشد زیادی خواهند کرد. خودم اخیرن فقط خرید اینترنتی داشتم. واقعیت اینه که رفته بودم شلوار بخریم اما نتونستم خرید کنم و احتمالن تا سال آینده فقط خرید آنلاین خواهم داشت.

یکی دیگه از علائم عصر پسا کرونا وابستگی بیشتر به روبات‌ها خواهد بود. یعنی نیروی انسانی به میزان زیادی کاهش پیدا می‌کنه و این یعنی بیکاری بیشتر که به دنبال خودش آسیب‌های دیگه‌ای به همراه می‌آره.

بسته شدن مکان‌های عمومی و به خصوص سالن‌های موسیقی، تئاتر، سینما و باشگاه‌های ورزشی! این یکی از تهدیدهای مهمی هست که واقعن تأثیر بدی بر صنایع مختلف فرهنگی و ورزشی داره می‌گذاره. به چند علت: اولن بخشی از کارآفرینان کاملن ورشکسته می‌شن و از پس هزینه‌های نگهداری بر نمی‌آن. ثانین هر جامعه‌ای به تفریحات سالم نیاز داره تا تخلیه روانی خودش رو در چنین مکان‌هایی بروز بده. با بسته شدن باشگاه‌ها و سینماها رسمن وارد مرحله ترسناکی می‌شیم که بی‌سابقه است. واضحه که مشاغل مرتبط با این صنایع هم تحت تأثیر قرار خواهند گرفت و به جمع بیکاران اضافه خواهند شد. از اون بلیت فروش ساده بگیرید تا نظافتچی! همه بیکار می‌شن و از پس سیر کردن شکمشون بر نخواهند اومد.

در باره‌ی مسائل بهداشتی و پزشکی هم که قبلن نوشتم و احتمالن خودتون بهتر از من می‌دونید چه کارهایی باید انجام بدین و سراغ چه کارهایی نباید برید. اما اگه واکسن ساخته نشه باید تا زمان نامعلوم این مسائل رو رعایت کنید. این یعنی افزایش آلودگی محیط زیست! استفاده مکرر از مواد شوینده، رها کردن دستکش‌های یک بار مصرف در کوچه و خیابون و طبیعت، و باز افزایش مرگ و میر!

بعلاوه اخیرن دانشمندان اعلام کردند جانورانی مثل سمور هم به کرونا مبتلا می‌شن! فقط تصور کنید علاوه بر آدم‌ها چند نوع جانور دیگه هم مبتلا شن! یعنی رسمن خلاصی از این ویروس محال خواهد بود چون جانوران دیگه که دست شستن و رعایت بهداشت رو نمی‌فهمند و هر لحظه این بیماری قربانیان بیشتری خواهد گرفت.

در یک همچین فضای مسمومی افرادی که دورکاری می‌کنند از نظر شغلی وضع باثبات‌تری خواهند داشت. این رو من نمی‌گم! کارشناسان آلمانی اعلام کردند و حتی ظاهرن از این به بعد دورکاران آلمانی رو بیمه هم خواهند کرد. البته قابل پیش‌بینی بود و خودم از همون دو ماه پیش دورکاری رو از سر گرفته بودم چون چاره دیگه‌ای نداشتم. به شما هم پیشنهاد می‌کنم اگه کارتون جوری هست که می‌تونین در خونه فعالیت کنید بیرون نرین. یا اگر می‌تونین حرفه‌تون رو تغییر بدین تا کمتر در تماس مستقیم با آدم‌ها باشید. به هر حال سخته اما سلامتی مهم‌تره.

 

+ این متن رو به احترام سحر از دوستان وبلاگ‌نویس نوشتم. سعی کردم جامع بنویسم چون قصد دارم رو با تغییراتی در جای دیگه منتشر کنم و ضمنن به پرسش‌های ذهنی خودم پاسخ بدم.

++ اگر احیانن پیشنهادهای خاصی دارین و دوست دارید در باره موضوع مشخصی بنویسم می‌تونین مطرح کنید.

+++ به تمام مطالب اشاره شده لینک دادم. اگه انگلیسی‌تون خوب باشه می‌تونین اصل خبر رو بخونید.

 |  جمعه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 14:18  توسط میم  | 

قدردانی

 

این مدت که نبودم اتفاق‌های زیادی در زندگی شخصی‌م و به خصوص کاری برام پیش اومد که وحشتناک بودند. چند سال پیش به خودم قول داده بودم در زمینه کاری تا اونجا که می‌تونم با حواس جمع پیش برم و از تمام توانایی‌های خودم استفاده کنم تا بعدها حسرت چیزی رو نخورم اما در طول دو سه هفته گذشته یک اشتباه عجیب و غریبی ازم سر زد که خودم هم نمی‌تونم باور کنم، و این اشتباه به قیمت خیلی چیزها داره برام تموم می‌شه. حالا باید شبانه روز کار کنم و در این روزهای کرونایی چند برابر زحمت بکشم تا دست کم پیش از تابستون همه چیز راست و ریس شه.

متأسفانه کرونا همچنان در حال گسترش هست و از بین بستگانم دو تا از خاله‌هام و همسرانشون مبتلا شدند و خوشبختانه از اونجایی که از نوع خفیف بود جون سالم به در بردند. حتی خواهرم و دامادمون هم مبتلا شده بودند که اینها هم با مراقبت سلامتی خودشون رو دوباره به دست آوردند. البته خواهرم، بر خلاف خاله‌هام، آزمایش نداد و نمی‌تونم به طور قطع بگم مبتلا شده بود اما خودش می‌گفت تمام علائم، از جمله سرفه‌های خشک، رو داشت.

در حالی که نشریات انگلیسی زبان کم‌کم دارند از واژه‌هایی مثل «عصر پسا کرونا» استفاده می‌کنند و در باره‌ی شرایط جدیدی در زندگی بشر و طبیعت حرف می‌زنند که در طول تاریخ بی‌سابقه است و همه چیز، از جمله اقتصاد، رو تحت تأثیر قرار داده، در ایران می‌خوان همه چیز رو عادی نشون بدن. واضحه که علت بزرگ و مهم عدم مدیریت صحیح هست، وگرنه کشوری که نه درصد منابع طبیعی جهان رو داره نباید حال و روز مردمش، که یک درصد جمعیت کره زمینه، این باشه.

با وجود اینکه شرایط درب و داغونه و نگران‌کننده است اما از نظر فکری و حسی راضی‌ام. گویی به این حجم از هیجان و اتفاق‌های ناگهانی نیاز داشتم تا خودم رو بسنجم و ببینم آیا احساساتم پویا هستند یا نه. ایده‌های جورواجور به سراغم اومدند و تقریبن هر روز در دفترچه‌هام می‌نویسم. این ایده‌‌ها به دسته‌های مختلف تقسیم می‌شن و بعضی‌هاشون ممکنه در حد نگارش یه مقاله باشند و در مورد بعضی از ایده‌های دیگه هم باید بگم جنبه‌های عملی کار برام اهمیت دارند. در هر صورت من رو سر شوق و ذوق می‌آرن.

بعضی از دوستان در این مدت همچنان به وبلاگم سر می‌زدند و عده‌ای هم در تلگرام جویای حالم شده بودند که از همگی ممنونم. همون طور که اشاره کردم حالم خوبه و فقط مشکلاتی در زمینه کار برام پیش اومد که دارم سعی می‌کنم برطرف کنم. هیچ وقت پیش نیومد در یک مطلب ویژه از شما، شمایی که برام وقت می‌گذارید و نوشته‌هام رو می‌خونید، سپاسگزاری کنم. دوست دارم بدونید قدردانتون هستم.

زمانی که این وبلاگ رو ساختم به خودم گفتم فقط متن‌های طولانی می‌نویسم و منتشر می‌کنم. مهم‌ترین علت این بود که می‌خواستم نوشتن رو تمرین کنم. یعنی هر بار به بهانه یک موضوع مشخص بنویسم و این متن باید ساختار و انسجام درستی داشته باشه. یعنی جمله اول هر متن یا هر پاراگراف باید چی باشه یا نباشه، جمله آخر هر متن و پاراگراف رو چطور بنویسم، اصلن سراغ چه موضوعاتی برم یا نرم، حتی به عکس‌ها و نقاشی‌هایی که با هر متن منتشر می‌کردم هم فکر می‌کردم و همه‌ی اینها با منظور و هدف مشخصی بود. گیرم که عده‌ای دوست نداشتند و جبهه می‌گرفتند.

در ضمن کنجکاو بودم تا ببینم نوشته‌های طولانی خونده می‌شن یا همه فقط دنبال متن‌های یک جمله‌ای می‌گردن. در کمال تعجب دیدم نوشته‌هام خونده می‌شن اما با کمی دقت فهمیدم جنس مخاطبانم فرق داره و اساسن افرادی فرهیخته، کتاب‌خون، آگاه، صبور و هوشیار به سراغ وبلاگم می‌آن. یعنی دقیقن همون نوع افرادی که دوست دارم باهاشون معاشرت داشته باشم.

صرف نظر از دو سه مورد بی‌اهمیت و ناچیز، در باقی موارد از نظرات همگی استفاده کردم و حتی گاهی به فکر فرو می‌رفتم. انصافن بعضی از دوستان همراهان دقیق و بسیار باهوشی بودند و نظراتشون من رو به چالش می‌کشوند چون از زاویه متفاوتی به موضوع مطرح شده نگاه می‌کردند. یعنی علاوه بر دیدگاه خودم دیدگاه دیگران هم مطرح می‌شد و مجموع این نظرات روی من اثر می‌گذاشت و به نگاهم شکل می‌داد.

باور قلبی من اینه که هیچ آدمی اتفاقی وارد زندگی ما نمی‌شه. وقتی به گذشته‌م تا امروز نگاه می‌کنم می‌بینم با افرادی روبرو شدم که شاید حضورشون بسیار کوتاه بوده اما تأثیر عمیق و انکار نشدنی بر زندگی‌م گذاشتند. آدم‌هایی که در مکان‌های مختلف با اونها روبرو شدم و به شکل‌های گوناگون با هم در تماس بودیم و هستیم. برام فرقی نمی‌کنه این آدم‌ها در دنیای واقعی هستند یا در فضای مجازی‌اند و کیلومترها با هم فاصله داریم. ماهیت حضور و وجودشون در زندگی من اهمیت داره و به گمونم از اهمیتش کم نخواهد شد. پس جا داره یه بار دیگه از شما به خاطر نظرهاتون، هم‌فکری‌هاتون و وقتی که گذاشتید تشکر کنم. دلم می‌خواست اسم تک‌تک افرادی که از روزهای اول با من همراه شدند رو بیارم اما اسامی زیادند و نمی‌خوام کسی رو از قلم بندازم. می‌دونم دوستانی هستند که به خاطر دلخوری‌های پیش اومده به خوانندگان خاموش پیوستند و همچنان با نام مستعار نوشته‌هام رو دنبال می‌کنند. دلم می‌خواد بدونند حواسم بهشون هست و خوشحالم که حضور دارند.

هیچ آدمی اتفاقی وارد زندگی ما نمی‌شه اما شاید اساسن هیچ چیز اتفاقی نباشه. اگر اون روز نیوتن زیر درخت ننشسته بود و اون سیب معروف روی سرش نیافتاده بود دانسته‌های نیوتن فوران نمی‌کردند و انقلابی در علم شکل نمی‌گرفت. مسئله مهم اینه که چنین اتفاق‌ها و پیشامدهایی در زندگی همه‌ی ما وجود دارند اما ما قادر به دیدن هیچ یک نیستیم یا نسبت بهشون آگاهی نداریم. زمانی که به این آگاهی می‌رسیم و به روابط بین خودمون با آدم‌ها، جانوران، اشیاء و حتی کهکشان‌ها فکر می‌کنیم متوجه می‌شیم چقدر جهان ما اسرارآمیز و باشکوهه. به قول حافظ: آسمان بار امانت نتوانست کشید/ قرعه کار به نام من‌ِ دیوانه زدند. چاره‌ای نیست و باید هوشیارانه تحمل کنیم.

 

+ بسیاری از نوشته‌های گذشته رو به حالت ثبت موقت در آوردم. سعی می‌کنم در فرصت مناسب از حالت تعلیق در بیارم.

++ امیدوارم همگی خوب و سالم باشید.

+++ لطفن در صورت ابراز نظر آدرس وبلاگتون رو هم بگذارید. ممنون.

 |  چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 10:2  توسط میم  |