...

مایکل و استفنی

 

از وقتی یادم می‌آد معماری مجذوبم می‌کرد. عاشق ساختمون‌های قدیمی‌ام و دلم می‌خواد ساعت‌ها، تک و تنها، از این اتاق به اون اتاق برم و تک تک جزییات رو در خاطرم حفظ کنم. برای همین وقتی وارد خانه-موزه‌ها یا مسجدها و حمام‌ها و کارونسراهای تاریخی می‌شم اونقدر می‌مونم که دیگه حوصله‌ی همراهانم سر می‌ره و به زور من رو بیرون می‌کشونند. اساسن به همه‌ی چیزهای قدیمی علاقه و توجه نشون می‌دم. قالی‌ها و گلیم‌های قدیمی، لباس‌هایی که دیگه پوشیده نمی‌شن، آثار باستانی، ظروف و زیور آلات سده‌های گذشته و عتیقه‌‌هایی که گاهی اینجا و اونجا توی خونه‌ها خودنمایی می‌کنند.

بدم نمی‌آد یه روز مجموعه بزرگی از این اشیاء تهیه کنم. نمی‌دونم چرا حس مرموزی به من منتقل می‌کنند. وقتی تصور می‌کنم روزگاری مردمی زندگی می‌کردند که از این وسایل استفاده می‌کردند، و اونقدر براشون طبیعی و بدیهی بوده که ابزار خود ما، هم غمگین می‌شم و هم به هیجان می‌آم. به خودم می‌گم شاید با نگاه کردن و لمس دوباره‌ی این اشیاء بتونم قصه‌های پنهانشون رو پیدا کنم و باز بهشون زندگی ببخشم.

بین تمام چیزهایی که به گذشته مربوط می‌شن ساختمون‌ها برای من یه چیز دیگه هستند. همه‌ی فکر و ذکرم رو به خودشون مشغول می‌کنند. مدام کتاب‌های معماری رو مطالعه می‌کنم تا به چند و چون عملکرد اتاق‌ها برسم. چرا اندازه‌‌ی درها و پنجره‌ها اون طور بود؟ چرا ترتیب اتاق‌ها رو طور دیگه‌ای طراحی نمی‌کردند؟ حالا اگه فلان اتاق رو اضافه کنیم چطور می‌شه؟ اگه کم کنیم چی؟ این آپارتمان‌های بی‌قواره رو چطور حل و فصل کنیم؟ هان؟

از زمانی که وارد رشته‌ی معماری شدم تا امروز این جستجوها و کنکاش‌ها جدی‌تر و پیچیده‌تر شدند. ساختمون‌ها رو از نزدیک لمس می‌کردم و دلم پر از غصه می‌شد وقتی می‌فهمیدم قراره خرابشون کنند و به جاش مجتمع مسکونی بسازند. دلم می‌خواست می‌تونستم تک تک ساختمون‌ها رو حفظ کنم و با طراحی دوباره و مدرن کردنشون ثابت کنم هنوز هم می‌شه این خونه‌های قشنگ رو داشته باشیم و به زندگی شخصی و اجتماعی خودمون طراوت دوباره بدیم. خونه‌هایی که بعد از صدها سال هنوز دوام آوردند و با کمی توجه و مراقبت می‌تونند به بقای خودشون ادامه بدن.

اون سر دنیا، در کشور فرانسه، قلعه‌ها و خونه‌های بزرگ زیادی وجود داره که بعضی از اونها تحت حفاظت دولت هستند. ساختمان‌هایی هم وجود دارند که هم به بخش خصوصی تعلق دارند و هم دولت نظارت می‌کنه تا یه وقت صاحب‌خونه‌ها به سرشون نزنه و خرابشون نکنند. اما خونه‌هایی هم هستند که ظاهرن در تملک بخش خصوصی هستند. دست کم تا اونجایی که تحقیق کردم نظارت دولت خیلی کمه و گاهی اصلن به امون خدا رهاشون کردند. نگهداری از این خونه‌ها واقعن سخته، چون اولن بسیار بزرگ هستند و هزینه زیادی رو باید صرف بازسازی کنند. ثانین معمولن از مناطق شهری دور هستند و در روستاها یا حومه‌ها ساخته شدند.

برام خیلی جالبه که با وجود مشکلات زیاد افرادی پیدا می‌شن که سعی می‌کنند این قلعه‌های رویایی رو حفظ کنند. مایکل و استفنی دقیقن دارند همین کار رو می‌کنند. دو یوتیوبری که امروز قصد دارم به شما معرفی کنم. الان نزدیک به یک ساله کانال‌هاشون رو با اشتیاق زیاد دنبال می‌کنم و واقعن لذت می‌برم. امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

خب، اول از مایکل شروع می‌کنم. مایکل پتریک تقریبن هم‌سن خودم هست. اصالتن انگلیسیه و بین اعضای خانواده و دوستانش به آدم همه فن حریف شهرت داره. نجاری، خیاطی، آشپزی، آرایشگری، باغبانی، و نقاشی از جمله کارهایی هست که انجام می‌ده. یادم می‌آد از ویدیوی دومی که آپلود کرده بود باهاش آشنا شدم و اونقدر از خودش و خانواده‌اش خوشم اومد که به خودم گفتم بدم نمی‌آد بهشون سر بزنم. حالا این ویدیوها راجع به چی هستند؟ خانواده‌ی پتریک از انگلیس به فرانسه مهاجرت کردند تا در قلعه زندگی و کار کنند. زمانی که این خونه‌ی بزرگ رو می‌خرند تقریبن همه جاش خراب و داغون بود اما اونها با عشق و علاقه شروع می‌کنند به بازسازی ساختمون.

البته خونه‌‌ی بزرگی هم هست و با وجود اینکه الان نزدیک به یک ساله که ویدیوهاشون رو دنبال می‌کنم هنوز بخش‌های زیادی از ساختمون درست نشده، اما به هر حال درش اقامت دارند و هر هفته گوشه‌ای از کارهاشون رو نشون می‌دن و مثلن نشون می‌دن در طول هفته کجاها رو ساختند و چه جاهایی رو قراره مرمت کنند. از همه‌ی اینها جالب‌تر خونه‌ی خود مایکل هست. این خونه سابقن به باغبان تعلق داشته و مجزا از عمارت اصلیه. زمانی که مایکل تصمیم می‌گیره تو این خونه زندگی کنه تقریبن هیچ جای سالمی وجود نداشت. از در و پنجره بگیرید تا کف اتاق‌ها و خود دیوارهای سنگی. این مرمت‌ها و ساختن‌ها نظر هزاران نفر از مردم دنیا رو جلب کرده و با اشتیاق این ویدیوها رو دنبال می‌کنند. همه‌ی ما دوست داریم ببینیم نتیجه نهایی چه خواهد شد. خود مایکل چند بار گفته سعی می‌کنه تا کریسمس طبقه‌ی هم‌کف رو تموم کنه و اونجا یه جشن کوچولو بگیره.

یه نکته جالب و جذابی که در باره‌ی این ویدیوها وجود داره اینه که خانواده‌ی پتریک ذوق و سلیقه‌ی خوبی دارند. در عین حال که می‌خوان راحت و آسوده باشند اما به اصالت ساختمون هم توجه می‌کنند. مثلن سعی می‌کنند از مبلمان و اثاثیه‌ای استفاده کنند که به معماری بنا لطمه نزنه. در بعضی از ویدیوها می‌بینیم که به عتیقه‌فروشی‌ها می‌رن و میز و صندلی و ظروفی می‌خرند که سال‌ها از عمرشون گذشته. قدم زدن در چنین خونه‌هایی و نگاه کردن به این همه توجه و حوصله برای من، شخصن، خیلی لذت‌بخشه. نکته‌ی بامزه‌ی ماجرا اینه که بخشی از اتاق‌ها رو هم به مهمانان و جهانگردها اختصاص دادند. اگر اشتباه نکنم این قسمت از عمارت اصلی جداست و کار مرمت این اتاق‌ها هم زودتر تموم کردند. بنابراین اگه کسی دوست داشته باشه مدتی دور از سر و صدای شهر و کار باشه و به منطقه‌ای خوش آب و هوا و در عین حال تاریخی بره، چه جایی بهتر از این جور جاها؟

وقتی این ویدیوها رو که مثل یه سریال مستند هستند نگاه می‌کردم به خودم می‌گفتم کاش در ایران هم چنین جاهایی داشتیم. یا در واقع چنین آدم‌هایی. کاش افرادی بودند که همت می‌کردند و خونه‌های تاریخی رو حفظ می‌کردند و با حوصله و عشق این آثار رو زنده نگه می‌داشتند. چون هم می‌شه به عنوان خونه استفاده کرد، هم می‌تونه مهمانخونه یا هتل کوچیکی باشه، و هم می‌شه یه بخشی رو به رستوران یا کافه اختصاص داد. یعنی هم می‌شه زندگی و هم کار کرد.

استفنی هم دقیقن همین کار رو می‌کنه. استفنی از دوستان نزدیک مایکل هست و اون هم از انگلیس به فرانسه مهاجرت کرده و همراه با پدر و مادرش تو یه قلعه رویایی زندگی می‌کنه. خودش تو یه ویدیو توضیح داده بود که سال‌ها قبل وقتی تصمیم گرفت اونجا رو بخره از دست خودش کلافه بود. کارش رو دوست نداشت و دنبال یه تغییر اساسی در زندگی‌ش بود. این تحول چیزی نبود به جز دنبال کردن رویای دوران کودکی‌ش. استفنی همیشه دوست داشت تو یه قلعه بزرگ زندگی کنه و مثل شاهدخت‌ها لباس‌های پر زرق و برق بپوشه. بعد از خرید خونه متوجه شد زندگی در چنین جایی یه چیزه و نگهداری و مراقبت از اون یه چیز دیگه است. اما این طور که پیداست خوشحال و راضیه و هر بار گوشه‌ای از فعالیت‌هاش رو به مردم دنیا نشون می‌ده.

جالب اینجاست که مایکل و استفنی هر چند وقت یه بار به همدیگه سر می‌زنند و سر و کله‌شون تو ویدیوهای هم پیدا می‌شه و کلی اتفاق بامزه و خنده‌دار براشون می‌افته. فقط همین قدر بهتون بگم اگه مثل من عاشق معماری باشید و به وسایل قدیمی علاقمند باشید و بخواین بدونین مراحل مرمت یه اثر قدیمی چطور داره پیش می‌ره، دیگه بی‌برو برگرد نمی‌تونین از این کانال‌ها دل بکنید.

تا یادم نرفته این رو هم بگم که اگه اهل سفر و ماجراجویی باشید و دستی هم در کار داشته باشید می‌تونین باهاشون تماس بگیرید و بگین حاضرید بهشون کمک کنید. بعضی از جهانگردهایی که بهشون سر می‌زنند در ازای کار رایگان اونجا اقامت می‌کنند. غذا و جا هم رایگان خواهد بود، فقط همون طور که اشاره کردم باید بتونین از عهده‌ی بعضی از کارها بر بیاین.

 

+ عکس مایکل و استفنی از صفحه‌ی اینستاگرام استفنی

++ اگر دوست داشتید صفحه‌ی اینستاگرام مایکل و عمارتی که خانواده‌ش اونجا زندگی می‌کنند رو هم دنبال کنید تا در جریان امور و کار و اقامت‌ها قرار بگیرید.

+++ اگر هم نمی‌خواین مستقیمن باهاشون تماس بگیرید می‌تونین به وبسایت عمارت یا به قول فرانسوی‌ها شاتو سر بزنید. هزینه‌های اقامت هم اونجا موجوده. به نظرم منصفانه است. یعنی قیمت‌ها خیلی بالا نبودند، خیلی پایین هم نیستند.

++++ حالا می‌رسیم به کانال‌ها. اول کانال خودمون انجام می‌دیم رو ببینید که ساخت و سازها و تفریح‌های مایکل رو نشون می‌ده. این کانال همچنان در حال رشده و در کمتر از یک سال بیش از دویست هزار دنبال کننده رو جذب کرده. برادر مایکل یه کانال جنبی هم زده به نام پتریک‌ها یا خانواده‌ی پتریک. اگر دوست دارید این رو هم دنبال کنید تا با حال و هوای اونجا بیشتر آشنا شین. کانال استفنی با نام خاطرات شاتو هم جذابیت‌های خودش رو داره. من تمام ویدیوهای استفنی رو ندیدم ولی هر چند وقت یه بار سر می‌زنم. روی هم رفته خانم خوش‌اخلاق و شادابی هست.

+++++ قبلن پنج ولاگر ایرانی رو هم معرفی کرده بودم.

 |  جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹ساعت 10:0  توسط میم  | 

خیلی خیلی دور

 

فرصت نشد. هر طور که حساب کنید از اول مهر تا الان فرصت نکردم که نکردم و نتونستم مجموعه داستان‌های هری پاتر رو تموم کنم. به جلد چهارم رسیدم و تا فصل بعد از جام جهانی کوییدیچ هم پیش رفتم اما مسائلی در خانواده‌م پیش اومد که قبلن بخشی از اونها رو نوشتم. از همه وحشتناک‌تر هفته‌ی گذشته بود که به معنای واقعی کلمه پوستم رو کند. بستری شدن پدرم و جراحی و به هوش نیومدنش و چند روز در آی‌سی‌یو موندنش و در نهایت بازگشتش به خونه آسون نمی‌تونست بگذره. همه بی‌قرار بودند و می‌خواستند مطمئن باشند پدرم به سلامت بر می‌گرده و می‌تونیم دوباره جمع خانوادگی خودمون رو داشته باشیم. این بیماری به ما نشون داد، با وجود همه‌ی مشکلات، چقدر همدیگه رو دوست داریم.

بالاخره بعد از نزدیک به دو ماه تا اندازه‌ای زندگی‌م به روال سابق برگشت و اون نظم گمشده رو باز به دست آوردم. بعد از قبولی هانی هدیه‌م رو بهش دادم یا در واقع بهش رسوندم چون فرصت نشد از نزدیک ببینمش. در نتیجه حالا بدون هری پاتر شدم. فقط بین خودمون بمونه! کم مونده بود این کتاب‌ها رو واسه خودم نگه بدارم و نمی‌تونستم ازشون دل بکنم. خلاصه که یه همچین دایی‌ای هستم! :)) از داستانش خیلی خوشم اومد و بدم نمی‌آد یه نسخه هم برای خودم بخرم. شاید بعدتر سراغ داستان‌های فانتزی دیگه مثل ترانه یخ و آتش و ارباب حلقه‌ها هم رقتم. نمی‌دونم. واقعیت اینه که تو این مدت‌ اونقدر امور شخصی و کاری‌م عقب افتاد که حد نداره. حالا باید تلاش کنم تا برنامه‌ی سه ماهه‌ای که برای پاییز چیده بودم رو تا یه جایی به سرانجام برسونم که بعد فشار بیشتری بهم نیاد.

این روزها زیاد به مرگ و تنهایی فکر می‌کنم. یادم می‌آد یه زمانی با دوستانم گپ می‌زدم و بحث به اونجا کشیده شد که هر کی دوست داره چطور بمیره و بقیه با جنازه‌ش چه کار کنند. هر کی یه چیز می‌گفت. یکی می‌خواست جنازه‌اش رو به آب بندازند. یکی دیگه می‌گفت دوست داره جنازه‌ش رو به بچه‌های پزشکی بسپارند. یکی هم گفته بود دلش می‌خواد منفجر شه و هیچ چی ازش باقی نمونه. چند نفری هم ترجیح می‌دادند دفن شن. اون موقع من هم دلم می‌خواست به زمین سپرده شم اما نمی‌دونم چرا دیگه حس خوبی به توی خاک رفتن ندارم. با وجود اینکه وقتی بمیرم جسمم متلاشی می‌شه و هوش و حسی ندارم که بخوام به روی زمین یا زیر زمین بودن فکر کنم اما دلم نمی‌خواد بعد از مرگ دفنم کنند. کاش توی ایران تنوع بیشتری وجود داشت و می‌تونستیم وصیت کنیم یه بلاهای دیگه‌ای سرمون بیارن. مثلن الان دوست دارم سوزونده بشم و بعد خاکسترم رو تو جنگل‌ بپاشند.

یادم می‌آد همون روز بحث تشکیل خانواده و ازدواج و این جور چیزها مطرح شده بود. بحث‌هامون شوخی و جدی بود و می‌گفتیم و می‌خندیدیم. اونی که پول نداشت می‌گفت با یه آدم پولدار ازدواج می‌کنه. اونی هم که پولدار بود می‌گفت ثروت طرف مقابل براش مهم نیست. یکی دیگه معتقد بود اول عشق! آدم که کف دستش رو بو نمی‌کنه عاشق کی قراره بشه!؟ اون زمان بیست و یکی دو ساله‌م بود و هیچ وقت فکر نمی‌کردم سیزده سال بعد، در سی و پنج سالگی، تنها بمونم. از اون جمع دوستانه هم کسی ازدواج موفقی نداشت و همگی کارشون به طلاق و ازدواج مجدد کشیده شد.

دلم نمی‌خواد به آینده فکر کنم. با وجود این مسائلی که در خانواده‌م پیش اومد باعث شد ته دلم یه چیزهایی بلرزه. باید جدی‌تر به این چیزها فکر کنم. به هر حال جمع خانوادگی ما یک روز شکل دیگه‌ای به خودش می‌گیره و مثل سابق نخواهد موند. خواهرام که ازدواج کردند و بچه‌هاشون هم چند سال دیگه سراغ کار و بار خودشون می‌رن. اون وقت خودم هستم و خودم. گاهی به خودم می‌گم نهایتن می‌رم به خونه سالمندان. یعنی یه خونه سالمندان درست و حسابی و راحت پیدا می‌کنم و ثروتم رو به این و اون می‌بخشم و خلاص. و این رو بدترین حالت ممکن در نظر گرفتم. بعد به خودم می‌گم چرا یه خونه راحت و بزرگ وسط یه مزرعه نسازم؟ یه جایی که من و کسانی که تو این عالم تنها موندند دور هم جمع می‌شیم و دوستانه زندگی و کار می‌کنیم. دست کم این جوری آخر عمری تنهای مطلق نیستیم. بعد به خودم می‌گم یعنی امکان داره دیگه به کسی علاقمند نشم؟

می‌دونی؟ دلم یه جای دور می‌خواد. یه جای خیلی خیلی دور. گاهی حتا به یه جزیره دور افتاده وسط اقیانوس فکر می‌کنم. به خودم می‌گم یه خونه مجهز اونجا برای خودت بساز و با خیال راحت کتاب بخون و بنویس. یا به خودم می‌گم بعد از شصت سالگی فقط سفر می‌رم. اونقدر این طرف و اون طرف می‌رم تا بالاخره یه جا قلبم از کار بیافته. شاید یهو وسط جنگل مردم و همون جا خوراک موجودات دیگه شدم. به هر حال این هم یه جورشه.

شما نظرتون در باره‌ی آینده چیه؟ دوست دارید سال‌هایی که پا به سن می‌گذارید رو چطور بگذرونید؟ دوست دارید کنار بچه‌ها و نوه‌هاتون باشید؟ اصلن به زندگی مشترک فکر می‌کنید؟

 

+ منظورم جنبه‌ی حسی و فکری کنار اومدن با تنهایی نیست. بیشتر جنبه‌های مادی و بیرونی این تنهایی مد نظرم هست. مثلن اگه به هر علت تنها بمونید و هیچ کس دیگه‌ای رو نداشته باشید بعد از بازنشستگی می‌خواین چه کار کنید؟ یه بار یکی از دوستانم بهم پیشنهاد داده بود اگه تا اون موقع جفتمون تنها موندیم یه خونه بگیریم و با هم باشیم. شما هم به این چیزها فکر می‌کنید؟

++ دارم به این فکر می‌کنم به دوستانی که وبلاگم رو می‌خونند یه هدیه بدم. نمی‌دونم چی و به چه کسانی. یه جور یادگاریه ولی فعلن هیچ ایده‌ای ندارم. فقط همین قدر بگم که این بار از طراحی هدر خبری نیست! :)

+++ امشب از اون شب‌هاست که دلم یه فیلم راحت با پایان خوش می‌خواد.

++++ راستی، ویدیوی جدید مهشید رو از دست ندین که در باره‌ی سایت‌های شرط‌بندیه. با کلمه به کلمه صحبت‌های مهشید و محمد موافقم. این رو هم بگم بدم نمی‌آد مطلبی در باره‌ی زندگی لاکچری (از این کلمه متنفرم) این جوجه جزقل‌هایی که شب و روز در حال پز دادن‌های بی‌خود هستند بنویسم. فقط مسئله اینه که دستم به نوشتن نمی‌ره و همه جوره اون جور زندگی کسلم می‌کنه.

+++++ فراموش نمی‌کنم سال گذشته این روزها آبان خونین رو پشت سر گذاشتیم. اگه کمی حالم بهتر بود در این باره می‌نوشتم. ولی خسته‌ام و چند روز آینده رو هم ترجیح می‌دم استراحت کنم.

 |  یکشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۹ساعت 19:47  توسط میم  | 

یکی مثل تو | ادل

 

I heard, that you're settled down,
That you, found a girl and you're married now.
I heard that your dreams came true.
Guess she gave you things, I didn't give to you.

Old friend, why are you so shy?
Ain't like you to hold back or hide from the light.

I hate to turn up out of the blue uninvited,
But I couldn't stay away, I couldn't fight it.
I'd hoped you'd see my face and that you'd be reminded,
That for me, it isn't over.

Nevermind, I'll find someone like you.
I wish nothing but the best, for you too.
Don't forget me, I beg, I remember you said,
"Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead"
Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead, yeah.

You'd know, how the time flies.
Only yesterday, was the time of our lives.
We were born and raised in a summer haze,
Bound by the surprise of our glory days.

I hate to turn up out of the blue uninvited,
But I couldn't stay away, I couldn't fight it.
I'd hoped you'd see my face & that you'd be reminded,
That for me, it isn't over.

Nevermind, I'll find someone like you.
I wish nothing but the best for you too.
Don't forget me, I beg, I remember you say,
"Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead", yay.

Nothing compares, no worries or cares.
Regrets and mistakes they're memories made.
Who would have known how bittersweet this would taste?

Nevermind, I'll find someone like you.
I wish nothing but the best for you.
Don't forget me, I beg, I remember you said,
"Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead"

Nevermind, I'll find someone like you.
I wish nothing but the best for you too.
Don't forget me, I beg, I remembered you say,
"Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead"
Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead, yay yeh yeah.

 

شنیدم که سامان گرفتی،

که با دختری آشنا شدی و حالا متأهلی

شنیدم به رویاهات رسیدی

انگار چیزهایی به تو داد که نمی‌تونستم بدم

 

رفیق قدیمی، چرا خجالت می‌کشی؟

بهت نمی‌آد پس بکشی و از حقیقت فرار کنی.

 

نمی‌خوام ناگهان سراغت بیام

اما نمی‌تونم کاری نکنم و دست روی دست بگذارم

امیدوار بودم چهره‌م رو باز ببینی

و در یادت بمونه که فراموشت نکردم

 

بی‌خیال، به یکی مثل تو می‌رسم

من هم برات آرزوی خوشبختی می‌کنم

فقط خواهش می‌کنم من رو از یاد نبر

یادم می‌آد یه بار گفتی:

گاهی عشق‌ها دوام می‌آرن و

گاهی دردها به جا می‌مونند

 

می‌دونی که زمان چه زود می‌گذره

انگار همین دیروز شروع همه چیز بود

پا به دنیا گذاشتیم و در مهی تابستونی رشد کردیم

در حالی که زندگی ما رو مدام غافلگیر می‌کرد.

 

دیگه نه مقایسه می‌کنم و نه نگرانم

افسوس از یادآوری گذشته می‌آد

ولی کی می‌دونست که این طور تلخ و شیرین می‌گذره؟

 

دانلود آهنگ

 

+ ادل، عکس از اریک مدیگن هک

++ یکی از آهنگ‌های مورد علاقه‌مه که از شنیدن هزار باره‌ش سیر نمی‌شم.

+++ دوستان عزیز، ترجمه این ترانه رو خودم انجام دادم. بازنشرش فقط در فضای مجازی و با ذکر منبع مجازه. در غیر این صورت راضی نیستم.

 |  شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹ساعت 18:32  توسط میم  | 

رییس جمهور جدید آمریکا

 

بعد از انقلاب اسلامی رابطه‌ی ایران و آمریکا به رابطه‌ای پر تنش و خصمانه تبدیل شد. دو کشور روبروی هم قرار گرفتند و با وجود کوشش‌هایی که برای برقراری رابطه‌ی دوباره انجام گرفت، این تلاش‌ها تا امروز بی‌نتیجه موند.

به جرأت می‌شه گفت میزان التهاباتی که در دوران ریاست جمهوری دونالد ترامپ شاهد بودیم در تاریخ معاصر ایران بی‌سابقه بوده. تحریم‌های اقتصادی علیه ایران، ترور قاسم سلیمانی، و همین طور پایین اومدن ارزش پول در ایران باعث شده تا حتا ایرانی‌ها هم به انتخابات آمریکا توجه نشون بدن و منظر بمونند که چه کسی رییس جمهور جدید آمریکا می‌شه و چه تغییراتی در سطح جهانی و از جمله در روابط بین ایران و آمریکا شکل می‌گیره.

اما این تغییر و تحولات در چه سطحی هستند و بین بایدن، از حزب دموکرات، و ترامپ، که با وجود جمهوری‌خواه بودن خودش رو مستقل می‌دونه، چه تفاوت‌هایی وجود داره؟ علی خامنه‌ای در آخرین سخنرانی‌ش که دیروز از تلویزیون ایران پخش شد تأکید کرد مهم نیست کدوم رییس جمهور می‌شن و انتخاب هر یک هیچ تأثیری در روابط بین دو کشور نخواهد گذاشت.

شاید بد نباشه برای درک بهتر مناسبات دو کشور نیم‌نگاهی به گذشته بندازیم و دوره‌های مختلف رییس‌جمهورهای آمریکا، از احزاب دموکرات و جمهوری‌خواه، رو در ارتباط با ایران، در طول صد سال گذشته، بررسی کنیم.

بعد از آغاز جنگ جهانی دوم در 1 سپتامبر 1939 ایران بی‌طرفی خودش رو اعلام کرد، اما به دلیل گستردگی مرز با اتحاد جماهیر شوروی و درگیری شوروی با آلمان این بی‌طرفی پایدار نموند. ارتش متفقین به بهانه‌ی حضور کارشناسان آلمانی ایران رو اشغال کردند. رضا شاه از فرانکلین روزولت، از حزب دموکرات، درخواست کمک کرد که بدون پاسخ باقی موند.

این بی‌اعتنایی به سرنگونی رضا شاه ختم شد و پسرش، محمدرضا پهلوی، جانشین او و شاه ایران شد. گرچه در جریان کنفرانس تهران ایالات متحده، بریتانیا، و شوروی استقلال ایران رو پذیرفتند اما تا چند سال بعد، و پس از جنگ جهانی، استالین از خروج ارتش سرخ از خاک ایران خودداری کرد. ایران ناچار شد به شورای امنیت سازمان ملل شکایت کنه و هنری ترومن، رییس جمهور وقت آمریکا، از ایران حمایت کرد. نگرانی استالین از برخورد نظامی با آمریکا که اون زمان تنها کشور دارنده بمب اتمی بود باعث شد شوروی اجبارن از ایران بره.

چند سال بعد و در زمان ریاست جمهوری آیزنهاور، جمهوری‌خواه، ایران در جهت ملی کردن نفت قدم برداشت. کودتای 28 مرداد یکی از بحث‌برانگیزترین رخدادهای تاریخ معاصر ایران هست که اون زمان پیش اومد و باعث شد مردم نگاه بدبینانه‌ای به آمریکا پیدا کنند و این کشور رو متهم به دخالت در امور داخلی ایران کنند.

دخالت آمریکا موجب دوام و استقرار شاه و سرنگونی دولت مصدق شد. در صورتی که مصدق پیروز می‌شد ایران مسیر سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جدیدی رو در پیش می‌گرفت که هرگز به روی کار اومدن جمهوری اسلامی ختم نمی‌شد. سال‌ها بعد مادلین آلبرایت، وزیر امور خارجه دولت کلینتون، بابت 28 مرداد ابراز تأسف کرد و تمامی اقدامات صورت گرفته به منظور سرنگونی مصدق از طرف آمریکا رو قبول کرد.

زمانی که کندی از حزب دموکرات به ریاست جمهوری رسید شاه رو مجبور کرد تا اصلاحات گسترده‌ای در سطح کشور انجام بده. این اصلاحات در ایران زیر عنوان انقلاب سفید یا انقلاب شاه و مردم شهرت داره که به مجموعه اصلاحات اقتصادی و اجتماعی مربوط می‌شه. عده‌ای از مورخین معتقدند کندی در این اصلاحات نقشی نداشته و شاه از سال‌ها قبل چنین قصدی داشت. در هر صورت این تغییرات با زمان ریاست جمهوری کندی مصادف بود.

بعد از ترور کندی و روی کار اومدن ریچارد نیکسون، جمهوری‌خواه، آمریکا سعی کرد به جای وارد کردن مستقیم نیروهاش به مناقشات منطقه‌ای، متحدانش رو در منطقه از لحاظ اقتصادی، نظامی، و سیاسی قوی کنه تا حافظ منافعش باشند. میلیتاریزه یا نظامی کردن کشورهای همسو با آمریکا و همزمان کمک به این کشورها برای توسعه‌ی اقتصادی اونها در دستور کار قرار گرفت. در طول این مدت یک سوم از صادرات اسلحه آمریکا روانه ایران می‌شد.

آرشیو امنیت ملی آمریکا، بعد از 30 سال، اسنادی رو در تاریخ 14 ژانویه 2008 منتشر کرد که نشون می‌ده فورد، جمهوری‌خواه، و کارتر، دموکرات، نگران بودند ایران به بمب اتمی دست پیدا کنه. این اسناد نشون می‌دن شاه دستیابی به فناوری انرژی هسته‌ای رو حق ایرانی‌ها می‌دونست. تنش‌های به وجود اومده بین ایران و غرب و همچنین زمزمه‌های انقلابی که در کشور شنیده می‌شد باعث خروج شاه از ایران و بازگشت خمینی، از نوفل لوشاتوی فرانسه به ایران، شد. بد نیست داخل پرانتز به این موضوع اشاره کنم که چندی قبل عده‌ای از افراطیون و عمدتن بسیجی‌ها به اسم خیابون نوفل لوشاتو در تهران اعتراض کرده بودند. یعنی حتا نمی‌دونستند چرا این خیابون چنین اسمی داره!

در سال‌هایی که به انقلاب اسلامی ختم شد خمینی و آمریکا بارها و بارها، به کمک واسطه‌های ایرانی و فرانسوی، با همدیگه تماس داشتند اما این ارتباطات بعد از گروگانگیری در سفارت آمریکا و بحث‌های پیش اومده برای بازگردوندن شاه وارد مسیر دیگه‌ شد. تصرف سفارت آمریکا باعث تحریم‌هایی علیه ایران شد و روابط سیاسی ایران و آمریکا وارد مرحله‌ی تازه‌ای شد. دولت کارتر تهدید کرد به ایران حمله نظامی می‌کنه. جنگی که هرگز انجام نگرفت اما در عوض عراق، با حمایت آمریکا، به ایران حمله کرد و این جنگ هشت سال طول کشید. در این جنگ حدود دویست هزار ایرانی کشته شدند.

دولت رونالد ریگان، جمهوری خواه، تلاش کرد با ایران وارد مذاکره شه و به خصوص برای نجات گروگان‌های آمریکایی در لبنان اقداماتی انجام داد و به طور ناگهانی مقامات ارشد آمریکا به ایران اومدند. تندروهای ایرانی که مخالف برقراری روابط ایران و آمریکا بودند اطلاعات سفر محرمانه مک‌فارلین به تهران رو منتشر کردند در جریان این پیگیری مشخص شد که اعضای دولت ریگان به طور غیر قانونی سود حاصل از فروش اسلحه به ایران رو در اختیار کنتراها قرار می‌دادند. کنترا گروه شبه نظامیان راستگرایی بودند که کنگره آمریکا حمایت از اونا رو ممنوع اعلام کرده بود. به این ترتیب جنجال ایران-کنترا اتفاق افتاد.

در زمان اوباما اقدامات مؤثری در جهت برقراری روابط سیاسی و اقتصادی بین ایران و آمریکا می‌تونست صورت بگیره اما متأسفانه بعد از روی کار اومدن ترامپ تمام تلاش‌های انجام گرفته نقش بر آب شد. در دولت اوباما به شیوه‌های مختلف ایران بر سر میز مذاکره مستقیم با آمریکا و متحدانش نشست. در این دوره تحریم‌هایی علیه ایران انجام گرفت اما برجام فرصتی بود که می‌تونست به بهبود شرایط ایرانیان کمک زیادی کنه.

یکی از اولین کارهایی که ترامپ انجام داد خروج از برجام و تحریم‌های شدید علیه ایران بود که موجب دلسردی ایرانی‌ها شد و اوضاع اقتصادی بسیاری از خانواده‌ها رو تحت تأثیر قرار داد. ترامپ به همین اکتفا نکرد، و مثل جورج بوش پسر، بارها و بارها ایران رو تهدید به حمله نظامی کرد و در نهایت یکی از مقام‌های رسمی ایران یعنی قاسم سلیمانی رو در عراق کشت. ترامپ در رشته توییت‌هایی اعلام کرد سلیمانی تروریست بوده و کشتنش رو یکی از افتخارات دولت خودش دونست. اما سلیمانی در ایران و منطقه چهره کمابیش محبوبی بود و مرگش باعث شد بسیاری از تندروهای ایرانی در مقابل آمریکا جبهه بگیرند و برقراری رابطه با آمریکا رو بیهوده بدونند.

ترامپ قبل‌تر اعلام کرد در صورتی که در انتخابات پیروز شه ایران مجبور به مذاکره خواهد شد. واضحه که پیروزی بایدن باعث نمی‌شه سیاست‌های خارجی آمریکا در ارتباط با ایران تغییرات صد و هشتاد درجه‌ای داشته باشه، چون با توجه به اونچه از گذشته می‌دونیم اساسن تمام رییس‌جمهورهای آمریکا در جهت منافع کشورشون قدم برداشتند. مسئله اینه که خواسته‌هاشون چقدر به تشنج بیشتر بین ایران و آمریکا ختم می‌شه و چقدر به بهبود شرایط کمک می‌کنه.

 

+ فقط جمهوری اسلامی نیست که ارتش سایبری داره. کشورهای دیگه از جمله آمریکا هم ارتش سایبری دارند و به زبان‌های مختلف به کاربران حمله می‌کنند.

++ چند ایالت دیگه مونده تا نتیجه رو اعلام کنند. تا اینجا که ظاهرن بایدن برنده است ولی ترامپ دیروز خودش رو برنده اعلام کرد که با انتقاد شدید مردم روبرو شد.

+++ آینده ایران به آینده آمریکا گره خورده چون اقتصاد دلاری داریم. به همین غم‌انگیزی و به همین مسخرگی!

++++ حساب توییترم رو فعال کردم و روزی چند بار به‌روز می‌کنم. اگه مایل بودید صفحه‌م رو دنبال کنید. در ضمن به زودی فعالیت در اینستاگرام رو از سر می‌گیرم.

 |  پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹ساعت 8:23  توسط میم  | 

یک سبد پاییز

 

قبل از هر چیز از نور و سمیه عزیز و همین طور جناب ایوب بابت پیام‌های محبت‌آمیزشون تشکر می‌کنم. صادقانه می‌گم شرمنده‌م کردید. از دوستان عزیزی هم که در تلگرام پیام گذاشتند و حال خودم و خانواده‌م رو پرسیدند ممنونم. فقط خواهش می‌کنم زمانی که پیام می‌گذارید خودتون رو معرفی کنید و بگین کدوم وبلاگ‌نویس هستید. در هر صورت از شما هم سپاسگزارم و برای همگی آرزوی سلامتی می‌کنم.

تو این مدت که نبودم سرم بیش از حد شلوغ بود و فرصت چندانی برای نوشتن نداشتم. بیماری مادرم شدیدتر شده بود و تقریبن دو هفته‌ی تمام استراحت مطلق داشت. ما بچه‌ها هم فقط مثل فرفره داشتیم می‌چرخیدیم و به امور خونه می‌رسیدیم. تو این مدت به معنی واقعی کلمه فهمیدم مادرم چقدر زن بی‌نظیری هست و در تمام سال‌های گذشته چقدر کارهای بزرگی، بی‌هیچ چشمداشتی، انجام داد. بسیاری از ما فکر می‌کنیم کارهای توی خونه چیزی نیست ولی باید بگم اتفاقن این کارها هم سختی‌های خودش رو داره، فقط مسئله اینه که مادرها اونقدر فروتنانه انجام می‌دن که اصلن به چشم نمی‌آد. همین قدر بهتون بگم که ساعت پنج بیدار می‌شدم و گاهی تا یازده شب سر پا بودم. شب‌هایی هم وقتی رو تخت دراز می‌کشیدم از فرط خستگی مدتی خوابم نمی‌برد.

خوشبختانه حالا چند روزی می‌شه که مادرم سلامتی‌ش رو به دست آورده و می‌تونه کارهای خودش رو انجام بده اما همون طور که می‌دونید ویروس کرونا تا چند ماه بعد از بهبودی در بدن می‌مونه و باز ممکنه کار دست آدم بده. از طرف دیگه متأسفانه با خبر شدیم یکی از دامادهامون بیمار شده و به احتمال زیاد کرونا گرفته. من موندم خواهرم با دو تا بچه‌ی کوچیک چطور می‌خواد این وضعیت رو رسیدگی کنه. تازه، شاغل هم هست! الان چند وقتیه که تونسته پرستار بچه پیدا کنه که باز خطرات خودش رو داره و باید هزار جوره مراقب باشه بچه‌ها مبتلا نشن.

خبر بد دیگه‌ای که دریافت کردیم جواب آزمایش‌های پدرم بود. پدرم سرطان گرفته و همین طور چند بیماری دیگه که بیشتر نتیجه تغذیه‌ی بسیار بد و عدم تحرک کافی بود. بارها و بارها این نکات رو به پدرم می‌گفتیم و براش توضیح می‌دادیم که باید رژیم غذایی داشته باشه و هر چیزی رو نخوره و به خصوص پرخوری نکنه، اما به دل می‌گرفت و دوست داشت مثل روزهای جوانی رفتار کنه. رفتاری که بالاخره کار دستش داد. در ضمن مشکلی در خانواده پیش اومده بود که باعث شد روزهای پر اضطرابی داشته باشه.

چند بار که با پدرم حرف زدم به وضوح دلهره رو احساس کردم. همیشه پدرم رو قوی می‌دونستم اما حالا انگار چهره جدیدی از پدرم می‌بینم که برام تازگی داره. دوست دارم پدرم امیدوارتر باشه. دوست دارم با یأس مبارزه کنه و بیماری‌ها رو یکی‌یکی شکست بده. دوست دارم بهش امید بدم اما دلم نمی‌خواد مستقیمن در این باره حرف بزنم چون تا کلمه‌ی «سرطان» یا حتا «بیماری» رو می‌شنوه از مرگ می‌گه و این یعنی در عمق وجودش نپذیرفته که می‌تونه و از پسش بر می‌آد. با وجود این، البته رژیم غذایی جدیدی برای پدرم تهیه کردیم که با مشورت متخصص تغذیه بود. آزمایش‌ها و داروها و دکترها هم که سر جای خودشون هستند و دنبال می‌کنیم و همه‌ی اینها چنان از آدم وقت می‌گیره که تا چشم روی هم می‌گذاری می‌بینی یک هفته، دو هفته و بعد یک ماه گذشت...

راستی! باورتون می‌شه به همین زودی به نیمه پاییز داریم می‌رسیم؟ دقیقن از روزهای اول مهر که خودم بیمار شدم تا امروز همه‌ش درگیر بیماری بودیم و به همین دلیل چندان فرصت کار نداشتم. تقریبن تمام پروژه‌هایی که بهم پیشنهاد شد رو رد کردم، یعنی اصلن فرصت کار نبود و اگر هم قبول می‌کردم شرمنده‌ی مشتری‌ها می‌شدم. یک فرصت کاری عالی رو هم از دست دادم که البته مقصر خودم هستم و سود خیلی زیادی رو از دست دادم. این رو هم می‌گذارم به حساب تجربه و از کنارش می‌گذرم.

یه گرفتاری دیگه‌ای هم که برامون پیش اومده بود به هانی، خواهرزاده‌م، مربوط می‌شد. هانی پشت کنکوری بود و اگر امسال، به هر علتی، دانشگاه نمی‌رفت باید راهی سربازی می‌شد. آقا پسرهایی که امسال لب مرز دانشگاه و سربازی هستند می‌دونند که سازمان سنجش و نظام وظیفه اعلام کرده بودند تا آذر ماه بچه‌ها فرصت دارند و از این بابت نباید نگران باشند. متأسفانه کارمندی که باید موقع ثبت تاریخ برج نه رو می‌نوشت، به اشتباه تاریخ آبان رو برای هانی رد کرد و به همین سادگی هانی ما جزو اعزامی‌ها شد. خواهرم و دامادمون هم پیگیری کردند و این طرف و اون طرف رفتند و گفتند اصلن الان وقت سربازی رفتن هانی نیست و دولت خودش اعلام کرده تا بعد از اومدن نتایج مهلت دارند اما کو گوش شنوا؟ همه می‌گفتند کاریه که شده و هیچ راه چاره‌ای نداره و هر وقت جواب قبولی اومد از دانشگاه برگه قبولی رو بگیرید و بیارید تا فعلن معاف شه. الان هم طفلک تو یکی از شهرهای استان کرمان داره دوره‌ی آموزشی رو می‌گذرونه. دلهره‌ی کرونا و دوری از خانواده و سرباز دیپلمه و همه و همه خواهرم رو داره دیوونه می‌کنه.

روزهای پاییزی من تا الان این طور گذشت. جالب اینجاست که در تمام لحظات خونسرد و آروم بودم. خسته می‌شدم، وقت کم می‌آوردم، به کارهای خودم نمی‌رسیدم اما آروم بودم و تا اونجا که می‌تونستم به خانواده‌م کمک می‌کردم. خوشحالم که در حال حاضر کنارشون هستم و تو این روزهای سخت تنهاشون نگذاشتم.

 

+ تابلوی «ماه کامل» از پاول کله

++ نور عزیز، ممنون که من رو به چالش دعوت کردی. همون طور که می‌دونی سبک وبلاگ‌نویسی‌م چهار پنج جمله‌ای نیست و این چالش اساسن برای وبلاگ‌نویس‌هایی مناسبه که اهل کوتاه نوشتن هستند. در هر صورت ممنون. بعلاوه یادم می‌آد چند سال قبل مشابه این چالش رو در وبلاگم داشتم و اتفاقن خودم شروع کرده بودم و چند تن از دوستان هم شرکت کردند. اگه دوست داشتید 20 نکته درباره‌ی آقای مترجم رو بخونید.

+++ همین الان خبر قبولی هانی به ما رسید. بالاخره یه خبر خوش!

++++ از fly عزیز هم برای دعوتش ممنونم.

 |  جمعه ۹ آبان ۱۳۹۹ساعت 18:11  توسط میم  |