...

بی‌وفا

 

کارگردان: آدریان لین

نویسندگان: آلوین سارجنت، ویلیام برویلس جونیور

مدت زمان: 124 دقیقه

کشور: آمریکا

سال اکران: 2002

امتیاز آقای مترجم: 9 از 10

 

یکی از مضامین مورد علاقه‌م در دنیای سینما و ادبیات روابط بین انسان‌ها و به خصوص روابط بین زن و مرد در خانواده است. یعنی هر چقدر این آثار پیچیده‌تر ساخته شده باشند با لذت بیشتری به تماشا می‌نشینم یا مطالعه می‌کنم. هر چقدر این آثار لایه‌های بیشتری داشته باشند، بیشتر مجذوبشون می‌شم و دوست دارم در روزهای آینده باز بهشون مراجعه کنم و چیز تازه‌ای کشف کنم. بی‌وفا یکی از بهترین فیلم‌هایی هست که در این زمینه ساخته شده و مشخصن به خیانت می‌پردازه.

مفهوم خیانت تازگی نداره. از هزاران سال قبل این موضوع به شکل‌های مختلف در ادبیات و نقاشی تکرار شد و هر نویسنده و هنرمندی، با توجه به توانایی‌ش در پرداخت، روش کار کرده. البته تا اونجا که خوندم و دیدم بسیاری از این خیانت‌ها از طرف مرد یا شوهر انجام می‌گرفته و مواردی که خیانت از طرف زن بوده باشه کمتر بوده. علت مهم اینه که نویسندگانی که بتونند شرایط روانی جنس مخالف، و در اینجا زن، رو توصیف و تشریح کنند کمتر بودند و فقط نویسندگان درجه یکی مثل تالستوی از عهده‌ش بر می‌اومدند. در کتاب‌های مذهبی مثل قرآن هم ماجرای یوسف و زلیخا شهرت زیادی داره. ماجرای عاشقانه‌ای که تقریبن همه می‌دونیم. بنابراین خود موضوع چیز تازه‌ای نیست و در برهه‌های زمانی مختلف بارها و بارها بهش اشاره کردند و آثار منقوش و مکتوب هم به قدر کافی وجود داره.

اما این فیلم، که یکی از محبوب‌ترین فیلم‌های زندگی‌م هست، برای من یک چیز دیگه است. همه چیزش درجه یکه. شروع و پایان عالی. موسیقی عالی. بازیگری عالی. از همه مهم‌تر، خود داستان واقعن شیرین روایت می‌شه و با وجود اینکه ماجرای تلخی داره اما کارگردان به خوبی می‌تونه وضعیتی به وجود بیاره که مخاطب احساس خستگی نکنه و با اشتیاق قصه و روابط بین شوهر، زن و فاسقش، و حتا بچه‌ی خانواده رو دنبال کنه. حالا همه‌ی اینها به کنار! سه تا از بازیگران مورد علاقه‌م که نقش‌های اصلی رو بازی می‌کنند تو این فیلم هستند! دیگه چی از این بهتر؟

داستان از یه روز معمولی شروع می‌شه. یه روز مثل همه‌ی روزهای دیگه. زن و شوهری با تک پسرشون تو منطقه‌ای آروم، خارج از شهر زندگی می‌کنند. زن خانه‌داره و مرد مدیرعامل یه کارخونه. همه چیز آروم و معمولی به نظر می‌آد. یه خانواده‌ که در نهایت آسایش مشغول زندگی خودشون هستند اما درست در همین روز، که یه روز طوفانی هم هست، کانی، زن و مادر خانواده، می‌ره بیرون تا وسایل و تزیینات روز تولد پسرش رو بخره. و دقیقن از همین جاست که ماجرای اصلی شروع می‌شه و «طوفان» واقعی به راه می‌افته. زمانی که کانی سعی می‌کنه خودش رو جمع و جور کنه با مرد جوان و جذابی برخورد می‌کنه و این سرآغاز آشنایی و ماجراهای بعدی می‌شه.

رفته رفته رابطه‌ی عاشقانه‌ی کانی با این مرد، که چند سال ازش جوان‌تر هست، همه چیز رو تحت‌الشعاع قرار می‌ده. دیگه مثل سابق اون مهر و محبتی که به شوهرش داشت رو احساس نمی‌کنه اما از طرف دیگه انگار خودش هم نمی‌دونه باید چه کار کنه. آیا باید شوهر، بچه و یک کلام خانواده‌ش رو رها کنه و با مردی که عاشقش هست زندگی تازه‌ای رو شروع کنه؟ یا این فقط یک تفریح، یک شور و حال موقت است و به زودی می‌ره پی کارش و اونچه که باهاش می‌مونه خانواده خودشه؟ مشکل اینجاست که هر چقدر بیشتر می‌گذره، کانی احساس دلبستگی بیشتری به مرد جدید می‌کنه و شرایط رخوت‌آمیز گذشته بیشتر براش عذاب‌آوره.

داستان اونقدر آروم و به نرمی و پله پله و درست و اصولی پیش می‌ره که تا به خودتون می‌آین می‌بینید شوهر از خیانت و ماجرای عاشقانه‌ی زنش مطلع شده، و اینجاست که روابط پیچیده‌تر می‌شن. نوع واکنش‌ها و کنش‌های بین شخصیت‌ها واقعن درجه یک هست. خشم مرد، وحشت نابود شدن کانون خانواده، عشقی که بین زن و مرد بود و منجر به تولد تک فرزندشون شده بود، مرد جدید و عشق جدید که مثل یه شعله‌ی درخشان به سرعت می‌آد و می‌ره، سکوت‌هایی که بین اعضای خانواده شکل می‌گیره، آینده‌ی تاریکی که در کمینشون هست و از همه‌ی اینها مهم‌تر تنهایی تک تک شخصیت‌ها به زیبایی هر چه تمام‌تر نشون داده می‌شه.

یادم می‌آد این فیلم رو اولین بار، دو سه سال بعد از ساختش، دیدم. سی‌دی‌هایی که از دوست فیلم‌بازم می‌گرفتم و با ولع تماشا می‌کردم. از اون زمان تا امروز این فیلم به یکی از فیلم‌هایی تبدیل شد که سالی یکی دو بار تماشا می‌کنم و تا الان احتمالن سی چهل دفعه دیدم. اما متأسفانه آدریان لین، فیلمساز، بعد از این فیلم، فیلم‌های زیادی نساخت تا امسال که فیلم جدیدش بعد از بیست سال اکران شد و به شدت کنجکاوم بدونم چطور از آب در اومده...

 |  چهارشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۱ساعت 16:51  توسط میم  |