...

پای چپ من

 

کارگردان: جیم شریدان

نویسندگان: شین کوناتن، جیم شریدان

مدت زمان: 103 دقیقه

کشور: ایرلند، انگلیس

اکران: 1989

امتیاز آقای مترجم: 9 از 10

 

اگه قرار باشه بیست تا از فیلم‌های محبوبم رو جدا کنم، پای چپ من حتمن در این فهرست قرار می‌گیره. اولین بار نسخه‌ی سانسور شده‌ی این فیلم رو زمان نوجوانی از تلویزیون جمهوری اسلامی دیدم. داستان اونقدر درجه یک و عالی و انسانی بود که حتا سانسور هم نتونست لکه‌دارش کنه و تأثیر خودش رو بر من گذاشت. بعدها نسخه اصلی رو دیدم و حیرت کردم چقدر یه فیلم می‌تونه درست ساخته بشه. تا امروز ده دوازده بار این فیلم رو تماشا کردم و احتمالن، اگر عمری باشه، باز به تماشای این فیلم می‌نشینم تا کم نیارم. اساسن این فیلم از از اون دست آثاری هست که در سخت‌ترین لحظه‌های زندگی بهم کمک می‌کنه و باعث می‌شه احساس توانایی کنم و تسلیم نشم.

ماجرا از روزی شروع می‌شه که کریستی به دنیا می‌آد. کریستی به فلج مغزی مبتلا است که نمی‌تونه راه بره و از دست‌ها و پای راستش استفاده کنه. فقط پای چپش هست که به دادش می‌رسه و اون رو در طول زندگی یاری می‌کنه. اون قادر به حرف زدن نیست و بعدها که کلمات رو با زحمت از دهنش بیرون می‌ریزه کسی جز اعضای خانواده متوجه نمی‌شه. البته مادرش دلسوزانه رابطه‌ی نزدیک‌تری باهاش داره و بهتر از بقیه حرف‌ها و دردهاش رو می‌فهمه.

کریستی، مثل همه‌ی ما، خانواده‌ی خودش رو زمان تولد انتخاب نکرده بود. خیلی ساده به دنیا اومد. اون هم در خانواده‌ی فقیر و کارگری که برای تهیه نیازهای اولیه زندگی‌شون باید تلاش می‌کردند و گاهی حتا غذای درست و حسابی برای خوردن نداشتند. یه خانواده‌ی پر جمعیت و شلوغ پلوغ که همه‌ی بچه‌ها تو یه اتاق کوچولو باید می‌خوابیدند و دردسرهای خودشون رو داشتند، اما با وجود این، همیشه تو سخت‌ترین لحظات هوای همدیگه رو داشتند و این محبت و دوست داشتن رو می‌تونید ببینید.

پدر کریستی یکی از همون پدرهای سخت‌گیری بود که برای ما ایرونی‌ها تصویر آشنایی داره. مردی سخت‌گیر اما زحمت‌کش. مهربان اما لجباز. دلسوزی می‌کنه اما محبت خودش رو به سادگی بروز نمی‌ده. از اون دست مردهایی که دوست داره رییس خونه و خانواده باشه و بچه‌هاش ازش حرف‌شنوی داشته باشند. بنابراین خیلی واضحه که در چنین شرایطی دلخوری‌های زیادی بین اعضای خانواده به وجود می‌آد. دلخوری‌هایی که دوام چندانی ندارند و جاشون رو به آشتی و آرامش می‌دن.

نیمه‌ی اول قرن بیستمه. کریستی کوچولو اولین بار استعداد خودش رو در نوشتن نشون می‌ده و خانواده‌ش رو شگفت‌زده می‌کنه. بعدتر وقتی بزرگ می‌شه این استعداد رو در نقاشی نشون می‌ده. یکی از اولین نقاشی‌هایی که کشیده بود رو در قالب نامه‌ی عاشقانه به یکی از دخترهای محله می‌ده. دختر جواب رد بهش می‌ده و دل کریستی رو می‌شکونه. اینجاست که کریستی وارد مرحله‌ی جدیدی از زندگی‌اش می‌شه. اگر پسرها و مردهای دیگه بدون هیچ زحمتی می‌تونن نظر دخترها و زنان رو جلب کنند، کریستی باید هزار برابر تلاش کنه. این احساس تنهایی عذابش می‌ده.

زمان می‌گذره و می‌گذره. شاید حتا خودش هم تصور نمی‌کرد بتونه به کسی علاقمند شه اما وقتی پای خانم دکتر می‌آد وسط زندگی کریستی هم تغییر می‌کنه و دستخوش تغییرات بزرگ‌تری می‌شه. اون برای اولین بار عشق رو تجربه می‌کنه. محبت‌ها و تلاش دکتر برای درمان یا در واقع بهبود وضعیت کریستی منجر به دوستی عمیقی بینشون می‌شه. دوستی‌ای که در نهایت به برگزاری نمایشگاه در یکی از گالری‌های بزرگ منجر می‌شه. حالا همه اون رو می‌شناسند و تحسینش می‌کنند. در چنین وضعیتی کریستی تصمیم می‌گیره عشقش رو ابراز کنه. دقیقن در بدترین زمان ممکن.

دختری که در قالب منجی ظاهر شده بود و به کریستی کمک زیادی کرده بود فقط یه دوست صمیمی بود و نه بیشتر. اون قصد داشت به زودی با شخص دیگه‌ای ازدواج کنه. وقتی آیلین همین رو به کریستی می‌گه، بهش بر می‌خوره. عصبانی و ناراحت می‌شه و آیلین رو متهم به دروغگویی و ریا می‌کنه. اما آیلین تصمیم خودش رو گرفته بود. این دوره از زندگی کریستی دوره‌ی سیاهی و یأس هست و همون شرایطی پیش می‌آد که مادرش همیشه نگران بود. باز همین مادر هست که به دادش می‌رسه. کریستی هنوز همون کریستی کوچولوی خودشه و هنوز با نگرانی و دلواپسی ازش مراقبت می‌کنه. دیگه طاقت نمی‌آره و آستین بالا می‌زنه تا پسرش رو نجات بده. یه روز تصمیم می‌گیره حیاط پشتی کوچیکشون رو به اتاق کریستی تبدیل کنه تا بتونه اونجا کار کنه. اون کریستی رو به زندگی بر می‌گردونه و باعث می‌شه نجات پیدا کنه.

بعد از مدتی کریستی نقاشی رو کنار می‌گذاره و به نوشتن روی می‌آره و داستان زندگی خودش رو می‌نویسه و منتشر می‌کنه. داستانی که منجر به شهرت بیشترش می‌شه. حالا اون می‌تونه به خانواده‌ش کمک کنه و اونها رو از فقر نجات بده. و داستان درست در جایی تموم می‌شه که باید، یعنی نقطه‌ای که کریستی موفق شد به کمک پای چپش طعم خوشبختی و شادی رو بچشه.

بعضی فیلم‌ها هستند که فراتر از آثار دیگه می‌ایستند. داستان قرص و محکم، به دور از درس‌های اخلاقی و شعار زدگی روایت می‌شه. فیلمساز شرایط سخت کریستی رو نشون می‌ده اما به دور از سانتیمانتالیسم وضعیتی رو نشون می‌ده که ممکن بود برای هر آدمی پیش بیاد. روایت صمیمانه‌ای از زندگی یک خانواده‌ی پر جمعیت که دردسرهای خودشون رو دارند و احتمالن از دید بسیاری سخت و غیرممکنه. خانواده‌ای که تسلیم نمی‌شن و سعی می‌کنند چراغ خونه رو روشن نگه بدارند.

دنیل دی لوییس، در نقش کریستی، کولاک کرده. یکی از تمیزترین و بی‌نظیرترین بازی‌های تاریخ سینما رو در این فیلم می‌بینید. مهارت بی‌نظیرش در انتقال حال درونی کریستی براون زمانی بروز داده می‌شه که با کمی دقت متوجه می‌شین در اکثر لحظه‌ها مدام داره تکون می‌خوره و ثابت نیست. کلمات هم خیلی واضح و شفاف ادا نمی‌شن و به سختی متوجه می‌شین چی می‌گه... اما وقتی بازیگر بزرگ و ماهر باشه کارش رو درست انجام می‌ده و مدام من مخاطب رو غافلگیر می‌کنه.

دومین بازیگری که نظرم رو جلب کرد برندا فریکر، مادر کریستی، بود. جالب اینجاست که بعدتر وقتی تحقیق کردم متوجه شدم هر دو بازیگر به خاطر نقش‌هاشون در این فیلم جایزه اسکار رو بردند. واقعن جایزه‌ی به جا و درستی بود. مادر کریستی نمونه‌‌ای از مادران زحمت‌کش طبقه‌ی کارگر هستند که همه‌ی سعی خودشون رو می‌کنند تا برای بچه‌هاشون چیزی کم نگذارند. حتا وقتی پول ندارند تا خونه رو گرم کنند، این مادر بود که ذره ذره پول‌ها رو جمع می‌کرد تا برای کریستی صندلی چرخدار بخره. مادری که حواسش به تک تک بچه‌ها هست و نمی‌گذاره در بدترین شرایط کم و کسری داشته باشند.

اما همه‌ی بازی‌ها خوب هستند. فقط فیونا شاو، خانم دکتر، کمی بازی اغراق‌آمیزی داشت و بعضی از لحظات رو خوب در نیاورد. صرف نظر از اون موقعیت‌ها، باقی لحظات فیلم یک دست و درسته. طراحی لباس، طراحی صحنه و گریم و تدوین و همه و همه عالیه و واقعن سنگ تموم گذاشته شد.

این فیلم جدا از اینکه داستان شیرینی داره، یه فیلم انگیزشی هم به حساب می‌آد. دست کم تماشای این فیلم به من کمک زیادی کرد و لحظات خیلی خیلی سختی رو تجربه کرده بودم که به خودم می‌گفتم: «دیگه نمی‌کشم! دیگه نمی‌تونم!» و بعد با یادآوری کریستی و پای چپش به خودم جواب می‌دادم: «حالا یه بار دیگه امتحان کن! این بار از یه راه دیگه! این بار از یه مسیر تازه‌تر!»

 

+ این فیلم رو دیده بودین؟ فیلم‌هایی که به شما انگیزه می‌دن کدوم‌ها هستند؟ منظورم دقیقن همون فیلم‌هایی هستند که وقتی خسته و درمانده می‌شین و کم می‌آرین، به شما قوت می‌دن تا دوباره بلند شین و قوی‌تر از قبل ادامه بدین.

 |  چهارشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۰ساعت 9:58  توسط میم  |