
همهی مشکلات راه حل دارند. فقط مرگه که هیچ راه حلی نداره و وقتی بمیریم نه میتونیم به زندگی برگردیم، و نه میتونیم چیزی رو جبران کنیم. اما مشکلات یکی دو تا هم نیست و تا دلتون بخواد مشکل بزرگ و کوچیک وجود داره. هر چقدر هم سنمون بالاتر میره بیشتر و پیچیدهتر میشن.
سالها قبل، وقتی کلاس پنجم ابتدایی بودم ماجرایی پیش اومد که تا امروز ذهنم رو مشغول کرده و به شکلهای مختلف تجربهش کردم. اون زمان ده یازده ساله بودم و کلاسمون هم خیلی شلوغ بود. شاید حدودن پنجاه دانشآموز بودیم. بسیاری از بچهها از سال پیش با من همکلاس بودند و چهرههای آشنایی داشتند، اما اون سال چهرههای جدید بین ما دیده میشد. به همین دلیل کمی احساس غریبگی میکردند و خودشون رو کنار میکشیدند.
بین این افراد پسربچهای بود که همیشه با ترشرویی و خشم به من نگاه میکرد. ردیف اول، سمت چپ مینشست و من ردیفهای آخر و در سمت راست. تقریبن روزی نبود که سرش رو سمت من نچرخونه و بهم زل نزنه و بعد حالت چهرهش عوض نشه. اوایل با تعجب بهش نگاه میکردم و به خودم میگفتم: «این چرا این جوریه؟؟» پس از چند هفته به حال خودش گذاشتم و دیگه برام مهم نبود بهم زل میزنه یا نه. ما چهار پنج نفر بودیم که از سالهای قبل با هم دوست و همکلاس بودیم. زنگهای تفریح با هم بازی میکردیم و حرف میزدیم و خوش بودیم. به خاطر همین بود و نبود این آقا پسر برای من فرقی نداشت و اصراری هم برای دوستی باهاش نداشتم.
یکی دو ماه این جوری گذشت تا اینکه یه بار که با بچهها داشتم حرف میزدم شخصی که رو یه نیمکت باهاش مینشست بهم گفت فلانی، یعنی همون پسر، از تو بدش میآد. با تعجب گفتم: «من؟» ابروهاش رو بالا داد و گفت: «به خونت تشنه است!» بعدها مسائل زیادی و تو همون عالم بچگی پیش اومد که بهم ثابت کرد واقعن همین طوره. چیزی که باعث شده این ماجرا تا امروز در یادم بمونه اینه که ما حتا یک کلمه با هم حرف نزده بودیم. حتا یک کلمه! و این شخص با دیدن من و دوستی من با بچههای دیگه یا بالا بودن نمراتم بهم حسادت میکرد و از من بدش میاومد. و اونقدر این احساس نفرت درش بزرگ شده بود که تا سالها بعد باهاش موند.
نه فقط این همکلاسی، بلکه افراد زیادی تا الان این احساس رو نسبت به من داشتند و بعد وقتی با هم بیشتر حرف زدیم و دوست شدیم بهم میگفتند هیچ فکر نمیکردند اینقدر با حال و خوش اخلاق باشم. جواب این افراد رو معمولن نمیدم و با یک لبخند میگذرم، اما شما که غریبه نیستید، همیشه توی دلم میگم: «چون پیشاپیش آدم رو قضاوت میکنید و اجازه نمیدین زودتر دوستی کنیم و بهمون خوش بگذره. شماها با پیشداوریهاتون لحظات خوش رو نابود میکنید.»
چرا آدمها رو از روی قیافه قضاوت میکنیم؟ چرا بدون اینکه حتا یک کلمه باهاشون حرف بزنیم قضاوت میکنیم؟ اصلن گیریم که همدیگه رو بشناسیم، چرا به خودمون اجازهی نفرتپراکنی میدیم؟ نمیدونم!
به علامت ین و یانگ که برای این متن انتخاب کردم توجه کنید. احتمالن همه این علامت رو دیدید و با مفهوم این نماد آشنایی دارید. ین و یانگ از فلسفه چین باستان میآد. این نماد تضاد در زندگی رو نشون میده. اگر روز هست، شب هم هست. اگر سرما هست، گرما هم هست. اگر بالا هست، پایین هم هست... و اگر شر هست، خیر هم هست. اما چیزی که این نماد رو متمایز میکنه اینه که میگه هیچ چیز مطلق نیست. یعنی توی خیر کمی شر وجود داره، و توی شر کمی خیر. بنابراین اگر این مفهوم رو به آدمها بسط بدیم میتونیم نتیجه بگیریم هیچ آدمی بد مطلق نیست و هیچ شخصی خوب مطلق. جالبه،نه؟ وقتی با چنین نگرشها و جهانبینیهای عمیقی آشنا شدم دیگه نتونستم دنیا رو مثل سابق ببینم و مثل گذشته زندگی کنم، چون متوجه شدم چقدر خشمها، عصبانیتها، قضاوتها، و ناراحتیهام کوچیک هستند و گذرا.
سالهای سال پدرم رو ملامت میکردم، باهاش حرف نمیزدم و سعی میکردم بین ما فاصله باشه. دوست نداشتم بهش نزدیک بشم. میدونستم اگر بیش از حد با هم حرف بزنیم یا درخواست زیادی ازش داشته باشم، کارمون به جر و بحث میکشه. برای همین به این فاصله احتیاج داشتم. بعدها وقتی به بهانههای مختلف، مثلن در جمعهای خانوادگی، پدرم از گذشتهی خودش گفت و تعریف کرد فهمیدم چقدر سرگذشت عجیبی داشته. چقدر عجیب و غمناک. شاید اگر من هم به جای اون بودم همین رفتارها ازم سر میزد و بلکه بدتر!!
یه بار برادرم تعریف میکرد وقتی بابا هفت هشت ساله بود جنازه برادر کوچیکترش رو که حدودن پنج شش ساله میشد از توی حوض درآورد. عمق حوض زیاد بود و ظاهرن بچهها رفته بودند آببازی کنند و اون طفلک شنا بلد نبود و خفه شد. حتا تصورش هم برام سخته، چه برسه به اینکه توی اون موقعیت قرار بگیرم. یه پسربچه جنازهی برادرش رو از آب بکشه بیرون. چقدر فشار روانی زیادی رو پدرم تحمل کرد. بعد از شنیدن این ماجرا اونقدر متأثر و ناراحت شدم که حد نداشت. اون زمان پدربزرگ و مادربزرگم کجا بودند و چه میکردند؟ چرا مراقب بچههاشون نبودند؟
بعدها وقتی بزرگتر شد مسئولیت پول در آوردن روی دوشش افتاد. خانوادهی پرجمعیتی بودند. ده دوازده خواهر و برادر بودند. پدربزرگم هم که تو عالم خودش سیر میکرد و نمیگفت این بچهها چی میخوان و چی نمیخوان. زمینهای زیادی داشت ولی مدیریت اون همه زمین و سرپرستی اون همه بچه عملن روی دوش مادربزرگم افتاد و همین طور پدرم، که بچه اول بود. در چنین شرایطی پدرم نمیتونست درس بخونه و با وجود اینکه عاشق تحصیل بود، و مثل هر جوانی دوست داشت تو زندگی پیشرفت کنه و به موقعیتهای عالی برسه، هرگز این فرصت نصیبش نشد. اون باید جای خالی پدربزرگ رو با کار مضاعف پر میکرد و به برادر و خواهرهای کوچیکترش میرسید.
در چنین شرایطی عموهام به تهران رفتند تا درس بخونند. دیپلمشون رو همون جا گرفتند و موفق شدند دانشگاههای خوبی هم قبول شن. اما پدرم و مادربزرگم و بقیه باید کار میکردند و پول در میآوردند و براشون پول میفرستادند. بعدها وقتی بابا و مامان ازدواج کردند هنوز توی اون شرایط بد گذشته گیر کرده بودند. دیگه خودتون تصور کنید یه زن و مرد جوان با هزار امید و آرزو تشکیل خانواده دادند و میخوان زندگی خودشون رو بکنند اما وضعیت خانوادگی بابا نه اجازه مستقل شدن رو میداد و نه میتونست از اون وضعیت خلاص شه.
پدرم تعریف میکرد پدرش مرد بداخلاقی بود. پدربزرگش هم بداخلاق بود. در چنین شرایطی و از سن کم، یعنی پنج شش سالگی، مجبور بود کار کنه و مسئولیتهای بزرگی مثل مراقبت از زمین رو بهش میسپردند. و اگر کوتاهی میکرد کتک میخورد. پدربزرگم بچه پنج شش ساله خودش رو میزد که چرا درست کار نکرده! این ماجراها به حدود هفتاد سال پیش بر میگرده. زمانی که نه اینترنت بود و نه برق و تلفن و گاز. حتا اتومبیل و جادهی آسفالت هم مثل امروز زیاد نشده بود. روزهایی که آب رو باید از چاه یا رودخونه میآوردند و هزار و یک مکافات برای شستشو و پخت و پز داشتند. روزهای سختی بود.
بعدتر وقتی مادرم تشویقش کرد و پدرم تصمیم گرفت درسش رو ادامه بده و دیپلم بگیره، مادربزرگم مانع شد. نمیدونم چرا. لابد دلایل خودش رو داشت. احتمالن حجم کارها اونقدر زیاد بود که نمیرسیدند دست تنها به مخارج اون همه بچه برسند. در هر صورت مادربزرگم مانع شد و این حسرت تا مدتها به دل بابا موند. حالا بماند که زن و شوهر مجبور بودند تو خونهی پدری زندگی کنند و نه پول داشتند و نه امکاناتی. مادرشوهر بازی در آوردنِ مادربزرگ گرامی هم به کنار. چند موردش رو خودم شاهد بودم و آخرش هم نفهمیدم چرا این زن این همه بازی در میآورد. احتمالن خودش قربانی سنت و سبک زندگی اشتباه گذشته بود و عقدههاش رو میخواست یه جوری خالی کنه.
مادرم تصمیم میگیره با فروش طلاهاش خونهی کوچیکی برای خودشون بسازند و مستقل شن. پدرم هم میپذیره و زندگی دو نفرهشون شروع میشه. بعدتر پدرم دیپلم حسابداری خودش رو میگیره که معادل کاردانی الان هست، اما هرگز نتونست به درسش ادامه بده و اونقدر درگیر کار و زندگی شد که دیگه جایی برای توی کلاس درس نشستن و فیزیک و شیمی خوندن نموند. با وجود این همیشه ما رو تشویق میکرد درس بخونیم و مدارج علمی رو با موفقیت طی کنیم. الان پنج خواهر و برادر هستیم که همگی تحصیلاتمون رو تا مقطع ارشد و دکتری ادامه دادیم.
وقتی به گذشتهی خودم نگاه میکنم، و بعد یاد بابا میافتم، متوجه میشم از این نظر پدرم برامون کم نگذاشت و اتفاقن کمک زیادی هم میکرد. بعدها فهمیدم همهی پدرها این کارها رو نمیکردند و نمیکنند. نمونهش شوهر عمههام یا عموها و داییهام. پدرم از این نظر سنگ تموم گذاشت. همین که من و برادرم رو از سن پایین، ده یازده سالگی، به کلاس انگلیسی میفرستاد تا از دنیا عقب نمونیم، جای تشکر داره. اگر میخواستم جایی کلاس برم هیچ وقت نه نمیگفت. همیشه تشویقم میکرد مطالعه کنم و دست از تلاش بر ندارم.
اما دو بار دلم رو شکست و باعث شد ازش فاصله بگیرم. یک بار وقتی بود که تصمیم گرفتم تغییر رشته بدم و از ریاضی کاربردی به معماری برم. بیست و سه چهار سالهم بود. سر این ماجرا با همدیگه دعوا افتادیم و رک و پوستکنده بهم گفت هیچ غلطی نکردم و بیعرضهام. من هم یه خرده داد و بیداد کردم و یکی دو هفته باهاش قهر بودم. دقیقن روزهایی بود که یکی از دوستانم فوت کرده بود. وقتی در مراسم تشییع جنازهش حضور داشتم منقلب شده بودم. به خودم میگفتم: «آخرش مرگه! واقعن این جر و بحثها و بگو مگوها چقدر خالهزنکی و بچگانه است!» بلافاصله بعد از برگشت با پدرم آشتی کردم و ازش معذرت خواستم. بعد از این ماجرا، دو سه بار بحث کردیم اما هرگز نگذاشتم این دلخوری کش بیاد. به بهانههای مختلف سعی میکردم جبران کنم و از دلش در بیارم.
این ماجرا کوچکترین اتفاقی بود که بین من و پدرم افتاد. خانوادهی ما اساسن پر ماجراست و همون طور که گفتم بسیاری از این اتفاقها به سالها قبل و دوران کودکی پدرم بر میگرده. اگر بخوام دنبال مقصرهای اصلی باشم حتمن پدربزرگ و مادربزرگم رو مقصر میدونم که بلد نبودند به بچههاشون محبت کنند و پدرم هم از این نظر آسیب دید. اما داریم راجع به هفتاد هشتاد سال قبل حرف میزنیم. زمانی که ایران برهوت بود. نه مدرسهای، نه درمانگاهی، نه کتابخانهای، نه حتا شناسنامهای. هنوز بسیاری از مردم اسم بچههاشون رو پشت قرآن مینوشتند و تازه، کم کم، داشت سیستم اداری و شناسنامه گرفتن و شناسنامه دادن شکل میگرفت. دیگه علم روز و مدرن و تحقیقات و پژوهشهای جامعهشناسی و این مسائل که توی ایران جایی نداشت. همین الان هم ما چهار تا جامعهشناس درست و حسابی نداریم و این حوزه و رشتههای مرتبط با این رشته در پایینترین سطح ممکن هستند. نه فقط این رشتهها، بلکه اساسن در اکثر رشتهها ضعیف هستیم و قابل قیاس با کشورهای پیشرفته نیستیم. بنابراین کمی هم باید کوتاه بیاییم و نباید انتظار داشته باشیم همه چیز بیعیب و نقص باشه. از جمله نسلهای قبل.
مشکل ما، یا اکثر آدمها، اینه که در مواجهه با دیگری گذشتهاش رو در نظر نمیگیریم و فقط به خودمون نگاه میکنیم. بدتر از این، بدون شناخت کافی، مثل اون همکلاسی دوران کودکی، همدیگه رو از روی ظاهر قضاوت میکنیم. مثلن از قیافه یکی خوشمون نمیآد و نتیجه میگیریم حتمن آدم بدی باید باشه. این تجربه رو که خودم بارها داشتم و بارها بهم گفتند. وقتی کمی از گذشتهی دیگران بدونیم تازه علت رفتارها رو میتونیم بفهمیم و در بسیاری از مواقع از اشتباهاتشون چشمپوشی میکنیم.
مثلن در مورد پدر خودم، همیشه برام سؤال بود چرا این مرد که اتفاقن خیلی مهربان و ساده است، با صدای بلند و گاهی به حالت تهاجمی حرف میزنه. همین رفتار باعث میشد گفتگوی صمیمانهای شکل نگیره. بعدتر وقتی بزرگتر شدم و از گذشتهی پدر و مادرم بیشتر فهمیدم، بهش حق دادم چنین روحیهای داشته باشه. اگر پدرم با من اون رفتارها رو میکرد و فرضن، مثل پدر خودش، پاهام رو میگرفت و از ارتفاع بلند آویزون میکرد و تهدید میکرد من رو میاندازه (رفتاری که پدربزرگم بارها و بارها با پدرم در دوران کودکی داشت)، احتمالن تا حالا سر به بیابون گذاشته بودم.
همین که پدرم، بعد از اون گذشتهی تلخ و غمانگیز، تونست خودش رو تا اینجا بکشونه برای من تحسینبرانگیزه. شاید بیشتر از این دیگه در توانش نبود؟ چرا انتظار زیادی ازش داشته باشم؟ بعلاوه شما یه آدم کامل و بیعیب به من نشون بدین!؟ هفت میلیارد آدم روی زمین داریم زندگی میکنیم و از سر و کول هم بالا میریم و هزاران هزار تأثیر مثبت و منفی روی هم میگذاریم، بنابراین چطور میتونیم انتظار داشته باشیم بین این همه آدم، پدر و مادرمون، برای ما سنگ تمام بگذارند و هیچ رفتار اشتباهی نداشته باشند؟ این از محالات هست.
بگذارید یه ماجرای دیگه تعریف کنم: دایی کوچیکهم مرد ثروتمندی بود. در ابتدای جوانی ازدواج کرد و خیلی زود هم بچهدار شد. بعد از مدتی پدربزرگم فوت کرد و ارث و میراث بین داییها و خالهها تقسیم شد. حالا پسر جوانی رو تصور کنید که هنوز بیست سالهش هم نشده، و زن و بچه و ثروت زیادی داره. بعد از مدت نسبتن کوتاهی چنان بدهی بالا میآره که تمام املاکش رو از دست میده. سالهای سال زن و دو تا بچهاش تو فقر و نکبت زندگی کردند و بزرگ شدند. اگر کمکهای خالههام، یعنی خواهرهاش، نبود الان معلوم نبود چه وضعی داشت. به شکلهای مختلف سعی میکردند از برادرشون و خانوادهش حمایت کنند. کمکهای مالی و غذا و لباس و این جور چیزها رو دریغ نمیکردند، اما مگه میشه به بچهها سخت نگذشته باشه؟ مگه میشه خجالت نکشیده باشند؟ اونقدر بچههاش صبور و با شعور هستند که حتا یک بار هم به روی پدرشون نیاوردند اون همه ثروت رو چه کرد، یا چرا بدهی بالا آورد!؟ هیچ وقت به روی پدرشون نیاوردند و اجازه دادند همیشه سربلند باشه. حالا سالهای زیادی از اون روزها گذشته و دختر داییم و هم پسرداییم جفتشون افراد موفقی هستند و زندگی خیلی خوبی دارند و به ثروت زیادی هم رسیدند. وقتی بهشون فکر میکنم متوجه میشم این موفقیتها بدون حکمت نبود. حتمن نتیجه صبر و گذشتشون بوده.
اونها میتونستند دائم غر بزنند و هر روز جنگ و دعوا به راه بندازند. میتونستند به راههای اشتباه کشیده بشن. ممکن بود حتا به درسشون نرسن و شب و روز درگیر خیال شن و هی غصه بخورند و ناراحتی بکنند. اما در عوض ایستادگی کردند و مقاومت نشون دادند و تسلیم شرایط بد نشدند.
حالا چند روز دیگه پدرم جراحی سختی در پیش داره. دقیقن از روزهای ابتدای سال ذهنم درگیر رابطه خودم با پدرم هست. رابطهی پدرم با خانواده. رابطهی پدرم با خودش. حدود دوازده سال پیش با پدرم جر و بحث کردم و بعد ازش معذرت خواستم، اما هنوز عذاب وجدان دارم. چرا اون زمان گذشت نشون ندادم؟ چرا پدرم رو زودتر نبخشیدم؟ اگر یک بار دیگه به گذشته برگردم همون رفتاری رو نشون میدم که دختردایی و پسرداییم نشون دادند. سکوت میکنم و با متانت بیشتری رفتار میکنم. میگذرم و وقتی پدرم بهم گفت: «بیعرضه!» در جواب بهش نمیگم: «مگه خودت چه کار کردی!؟» خیلی پشیمونم...
+ چند روز دیگه بابا جراحی کبد داره. قلبش ناراحته و ممکنه هر لحظه از کار بیافته. هر روز که میگذره اضطرابم بیشتر میشه و سعی میکنم با نوشتن کمی آروم شم. اما بعد از مدتی دوباره فکر بابا آزارم میده و دلم میخواد یه جوری، یه شکلی دردش رو کم کنم. کاش همه چیز خوب پیش بره.
++ من به ین و یانگ معتقدم. معتقدم بابا حتا اگر بدترین پدر روی زمین باشه، که نیست، باز خوبیهای زیادی داره. خوبیهایی که باید ببینم. باید قادر به دیدن باشم. ندیدن و چشمپوشی از خوبیهاش منصفانه نیست.
+++ دوست دارم از خاطرات خوشم با پدر و مادرم بنویسم. در روزهای آینده مینویسم. خوراکیها و اسباببازیهایی که برام میخریدند، کتابهایی که بهم میدادند، سفرهایی که با هم داشتیم، جاهایی که ازم حمایت کردند، و درسهایی که ازشون گرفتم.
++++ پارسال، در چنین روزهایی، میخواهم با پدرم حرف بزنم رو ترجمه کردم و حالا دارم این آهنگ رو گوش میکنم و سیر نمیشم. کاش زخمم رو بشوره و ببره.
+++++ نقطه ضعف بابا همیشه تحصیلاتش بود. نباید به روش میآوردم. همیشه این حسرت به دلش بود که نتونست تحصیلاتش رو ادامه بده.