...

خاطرات مسخره مدرسه

 

باورش برای خیلی‌ها شاید سخت باشه، اما مطلقن نمی‌تونم درک کنم چطور بعضی‌ها بعد از ده بیست سال با همکلاسی‌های دوران مدرسه قرار می‌گذارند تا یادی از خاطرات گذشته کنند. یعنی واقعن اونقدر بهشون خوش می‌گذشت؟

کلن از هر چی که مربوط به شکنجه‌گاهی به نام مدرسه می‌شه فراری‌ام. حتا بعد از این همه سال. به همین دلیل هر وقت همکلاسی‌هام رو تو اینستاگرام می‌بینم بلوکشون می‌کنم :))

 |  جمعه ۷ مرداد ۱۴۰۱ساعت 12:24  توسط میم 

خاطره

 

یادت حک شده است

برگ به برگ

دار به دار

دیگر نمی‌رسد هرگز

لحظه‌ی دیدار.

 |  یکشنبه ۲۶ تیر ۱۴۰۱ساعت 18:50  توسط میم 

تولد با طعم سوسک

 

یه بار هفت هشت ساله‌م بود که به تولد یکی از دوستان رفتم. بعد از بازی و تفریح و یه عالمه مسخره بازی نوبت به خوردن کیک رسید. وقتی کیک رو تقسیم کردند و هر کس مشغول خوردن شد یهو دختر خانمی با صدای بلند جیغ کشید. همه زل زدیم بهش و اون هم ترسیده و شرمنده گفت: «تو کیکم سوسکه!» مادر خونه هم برای اینکه مجلس تولد دخترش خراب نشه و شاید هم چون کار دیگه‌ای از دستش بر نمی‌اومد، گفت: «کیک رو که ما نپختیم! تقصیر شیرینی‌فروشیه! مسئله‌ای نیست یکی دیگه بهت می‌دم.» ما بچه‌ها هم به خوردن کیکمون با طعم سوسک حموم ادامه دادیم :))

یعنی اگه این اتفاق الان برام بیافته بعد از هزار سال سهم خودم رو تموم نمی‌کنم :(

 |  جمعه ۲۴ تیر ۱۴۰۱ساعت 18:35  توسط میم 

یک مشکل خیلی خیلی بزرگ

 

دوازده ساله‌م بود. ترم سه دوره‌ی کودکان مؤسسه کانون زبان ایران بودم. ترم‌های قبل رو بزرگ‌ترهام برام اسم‌نویسی کرده بودند. زحمت ترم یک رو عموم کشید و ترم دو رو پدرم. وقتی زمان اسم‌نویسی شد پدرم بهم گفت همراهش برم بانک تا بهم یاد بده چطور پول واریز کنم و بعد خودم باید برم کانون زبان و ثبت نام کنم. اولین بارم بود. حالت دافعه گرفتم و به پدرم گفتم: «ولی من نمی‌تونم!» پدرم با بی‌حوصلگی، همون طور که در حال رانندگی بود، نیم‌نگاهی بهم کرد و گفت: «یعنی چی که نمی‌تونم!؟ کاری نداره! بهت یاد می‌دم!» دنباله بهانه می‌گشتم تا از زیر این کار در برم. احتمالن چون می‌ترسیدم و فکر می‌کردم هنوز دوازده‌ ساله‌م هست و نباید سر از بانک و کارهای اینچنینی در بیارم. شاید حق داشتم! اما پدرم یه دستش رو به نشانه تنبیه بالا آورد و بهم گفت: «اگه یه بار دیگه با من بد صحبت کنی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!» پدرم هیچ وقت من رو تنبیه نکرد. در کل آدم پر دردسری هم نبودم که کارم به تنبیه، اون هم تنبیه بدنی، کشیده بشه اما وقتی بی‌حوصله و عصبانی بود حرفی می‌زد که آدم واقعن می‌رنجید. سرم رو انداختم پایین وو بغض کردم و دیگه چیزی نگفتم. اون روز از روی اجبار همراه پدرم به بانک رفتم و پول واریز کردن رو در دوازده سالگی یاد گرفتم. بعد با هم رفتیم به کانون زبان و برای دوره‌ی جدید ثبت نام کردیم. از اون ترم به بعد دیگه برای ثبت نام از هیچ کس تقاضا نکردم. حتا برای مدرسه و دانشگاه هم از کسی کمک نخواستم و برای تمام روزهای بعد سعی کردم کارهای اداری مربوط به خودم رو خودم انجام بدم.

بعدها اون روز مهم و تأثیرگذار در زندگی‌م رو فراموش کردم اما وقتی می‌دیدم شخصی هم‌سن من هست (یا حتا بزرگ‌تر از من) و همراه پدر یا مادرش برای ثبت نام در مدرسه، کانون یا دانشگاه حضور داره تعجب می‌کردم. تعجب می‌کردم وقتی می‌دیدم شخصی بیست سالگی رو پشت سر گذاشته و با پدر یا مادرش به دندانپزشک مراجعه می‌کنه و کنجکاو بودم بدونم تو سر این افراد چی می‌گذره و چرا نمی‌تونن کارهای ابتدایی خودشون رو انجام بدن و مگه پدر و مادرها قراره تا چه زمانی همراه آدم باشند که مدام باید دستشون رو بگیریم (بگیرند) و باهاشون اینجا و اونجا بریم؟ بعلاوه رابطه‌ی صمیمانه‌ای هم با پدرم نداشتم و شاید همین باعث شده بود از سنین پایین روحیه‌ی مستقلی پیدا کنم و ترجیح بدم کم کم همه‌ی کارهای خودم رو بی‌سر و صدا انجام بدم و انگار نه انگار که کاری انجام دادم.

می‌دونم اون روز پدرم واکنش درستی بهم نشون نداده بود اما یه جورایی خوشحالم که باعث شد یاد بگیرم روی پای خودم بایستم و اونقدر متکی به این و اون نباشم. از اون روز تا امروز بارها و بارها شاهد چنین صحنه‌هایی بودم که مرد یا زنی بلد نیست امور ساده‌ی بانکی رو انجام بده. بارها دیدم افرادی که چهل سالگی رو هم رد کردند و حتا تحصیلات عالیه دارند اما نمی‌تونند برن پاسپورت خودشون رو بگیرند و حتا بلد نیستند قبض‌ها رو اینترنتی یا با ATM پرداخت کنند. اون قدیم‌ها وقتی کسی سواد خوندن و نوشتن داشت یعنی دیگه می‌تونست روی پای خودش بایسته و آویزون کسی نبود و به هیچ کس نیاز نداشت تا نشانی پیدا کنه یا به کارهای اداری‌ش برسند. حالا انگار همه چیز زیر و رو شده. طرف کارشناسی ارشدش رو هم می‌گیره اما اون استقلال فکری که باید داشته باشه رو نداره.

پدرم فرزند بزرگ خانواده‌ش بود. از بچگی تو بازار بود و همیشه با افرادی دوست می‌شد که چند سال ازش بزرگ‌تر بودند. پدر و مادرش هم ازش کار می‌کشیدند و توقع داشتند در امور کاری بهشون کمک کنه. خانواده پر جمعیتی داشتند. بعضی از برادر و خواهرهاش در حال تحصیل بودند و باید هزینه‌ی تحصیل و خورد و خوراکشون تأمین می‌شد. رسیدگی به املاک و کسب و کار خودش هم سر جای خودش بود. مردی بود جوان و تازه ازدواج کرده بود و به هر حال مشکلات خودش رو داشت. با همه‌ی اینها همه اون رو به چشم برادر بزرگ‌تر می‌دیدند و ازش انتظار کمک داشتند. اگر به مشکلی بر می‌خوردند به پدرم مراجعه می‌کردند تا مشکلات مالی، اداری، قضایی و حتا خانوادگی‌شون برطرف شه.

پدرم با دلسوزی این کارها رو انجام می‌داد. زمانی که بچه بودم این مسائل رو درک نمی‌کردم اما هر چقدر سنم بالاتر می‌رفت و با خانواده‌های دیگه آشناتر می‌شدم و دوستانم و پدرانشون و به طور کل مردهای دیگه رو می‌دیدم بیشتر می‌فهمیدم چه رویه‌ای مسخره و اشتباهی در خانواده‌ی ما وجود داره. متأسفانه وقتی راجع به این مسائل با پدرم حرف می‌زدم ناراحت می‌شد و یا اگر این اشتباهات رو می‌پذیرفت باز تکرار می‌کرد. حرف من این بود که چرا وقتی برادر و خواهرهاش دچار مشکل می‌شن به اون مراجعه می‌کنند؟ چرا خودشون برای زندگی‌شون تصمیم نمی‌گیرند؟ به این علت این حرف‌ها رو می‌زدم چون فرضن اگر بعد از انجام گفته‌های پدرم به مشکلات دیگه‌ای بر می‌خوردند کاسه کوزه‌ها رو روی سر پدرم می‌شکوندند و اون رو مقصر می‌دونستند و ما درگیر مسائل دیگه‌ای می‌شدیم. انگار نه انگار که قبلن بارها و بارها به همه کمک کرده بود و در شرایط سخت به دادشون رسیده بود.

رفتاری که پدربزرگم در قبال بچه‌هاش داشت اشتباه بود. در واقع منش پدرسالارانه داشت. انتظار داشت همه به حرفش گوش کنند و بعد از اون همه باید به حرف پدرم گوش می‌کردند. این منش تا وقتی پدربزرگم زنده بود قابل قبول بود برای بقیه فرزندان، اما بعد از فوت پدربزرگم و بدتر شدن شرایط، همه یه حالت طلبکارانه نسبت به پدرم پیدا کرده بودند و انگار قرار بود جونشون رو بگیره. میزان اتکا به پدربزرگم اونقدر زیاد بود که تمام عموهام بعد از ازدواج از پدرشون پول ماهیانه یا هفتگی می‌گرفتند تا برای خانواده‌شون خرج کنند. یعنی مفت‌خوری محض!!

تصور کنید مردان جوانی که بیست و چهار پنج ساله‌شون هست و یکی دو تا بچه دارند اما اهل کار نیستند و تمام وقتشون صرف خوش‌گذرانی و مهمانی و خرید و بریز و بپاش داره می‌شه. نه پس‌اندازی، نه آینده‌نگری‌ای و نه حتا فکر استقلال و انجام کاری که دوست دارند. هیچ و هیچ و هیچ! چنین افرادی وقتی تن به کار ندن و اساسن برای داشتن درآمد و رسیدگی به امور مالی زحمت نکشند، بالاخره روزی می‌رسه که وضعیت مالی‌شون به هم می‌ریزه و بدهی بالا می‌آرن. کمااینکه یکی از عموهام بیش از بیست سال پیش بدهی کلانی بالا آورد و پدربزرگم رو مجبور کرد، با بی‌شرمی، قبل از فوتش سهم‌الارثش رو بهش بده تا بتونه بدهی خودش رو بپردازه. حالا بماند سر همین قضیه چه جنگ و دعواهایی شد و تا سال‌های سال بین همه قهر بود و درگیر چه مشکلات تهوع‌آوری شده بودیم. اما حرفم اینه که چرا این بچه‌ها باید اونقدر وابسته و متکی به پدرشون بار می‌اومدن که حالا وقتی بدهی بالا می‌آرن هم باید کسان دیگه‌ای تاوانش رو پس بدن! خب، این چه جور مستقل زندگی کردن و استقلال داشتنه؟

من مطمئنم اگر بعد از تمام این سال‌ها از عموم بپرسم آیا کارت و رفتارت درست بود باز خودخواهانه سر حرفش می‌مونه. شاید بگه حماقت کردم با فلانی دوست شدم و چنان بدهی بالا آوردم اما از اینکه اون بلاها رو سر پدرش و خانواده‌ش آورد پشیمون نیست. تازه، اگر هم پشیمون باشه چه فایده؟ املاک و سرمایه‌ای که می‌تونست داشته باشه رو دود کرد رفت!

این مسائلی که تا اینجا مطرح کردم رو می‌خوام جمع‌بندی کنم تا بگم وقتی آدم نتونه روی استقلال فکری و زندگی خودش تمرکز کنه کار به کجاها می‌رسه...

الان چند ماهه که ما درگیر این هستیم که فلان اداره قراره بخشی از زمین‌هامون رو بگیره. همه هم شخص پیمانکار رو می‌شناسند و می‌دونند آدم سالمی نیست و هر جا که عشقش بکشه زمین مردم رو می‌خوره. بدبختانه سازمان مهمی هم پشتش هست و دستشون تو یه کاسه است. اوایل ما فکر می‌کردیم قراره از زمین ما جاده رد شد و فکر می‌کردیم این طرح توسعه هست و فلان و بهمان. کشفیات به عمل اومد اصلن چنین طرحی وجود نداره و این شایعات دروغ و بی‌اساسه. به محض اینکه مطلع شدم شروع به پیگیری کردم و به همه جا سر زدم. همه‌ی درها به روم بسته بود. متأسفانه تنها مونده بودم. اگر پدرم زنده بود به خاطر دوستان با نفوذی که داشت تمام اون درهای بسته رو به راحتی باز می‌کرد. همون طور که گفتم رابطه‌ی صمیمانه‌ای با پدرم نداشتم و به همین علت از دوستان پدرم و روابطش فاصله گرفتم (البته یه جاهایی حق هم داشتم و همه‌ی این دوستان با نفوذ همچین سالم هم نبودند).

بعد از مدتی متوجه شدم با جمع‌آوری امضا از مردم منطقه و غیره می‌شه یه کارهایی کرد و ممکنه بتونیم جلوی پیمانکار رو تا اندازه‌ای بگیریم. دست کم تا اونجا که زیاده‌خواهی نکنه. تا قدم آخر هم پیش رفتم و بعد یهو کنار کشیدم. کنار کشیدم چون دیدم روز به روز دارم خسته‌تر می‌شم و هیچ کس عین خیالش نیست. مثلن همین عموهام هیچ کدومشون حاضر نشدند یه قدم بردارند. هیچ یک از پسرعموهام هم حاضر نشد یه قدم با من برداره. چند روز پیش داشتم با یکی از زن‌عموهام صحبت می‌کردم و بهش گفتم برن جایی که مربوط به زمین خودشون می‌شه رو متر کنند. گفت: « می‌بینی عموت چطوریه دیگه!» گفتم: «به عمو چه کار دارید؟ پسر عمو که هست!» جواب دادن اون بدتر! یعنی فکر کنید یه مرد جوان که حدود سی و چهار ساله هست و کارشناسی ارشدش رو گرفته و الان در یکی از اداره‌های مهم شاغل هست، نمی‌تونه زمینی که قراره از دست بدن رو متر کنه و کمی به این مسئله اهمیت بده! یعنی حتا متر کردن رو هم حاضر نبود انجام بده و حتا این کار رو هم من باید براشون انجام بدم. یعنی انتظار دارند من پیگیر مشکلات اونها هم باشم!! اون هم در چه شرایطی؟ در شرایطی که پدرمون رو از دست دادیم، تقریبن نصف روز رو دارم صرف کارهای خانواده می‌کنم و برای خودم وقت کم می‌آرم. یعنی حتا به ذهنشون هم خطور نمی‌کنه تو این شرایط کنار آدم بمونند و این مسئولیت‌های حداقلی رو تقسیم کنند. در چنین شرایطی هم عموها و پسرعموها کنار کشیدند و انتظار دارند همه‌ی دوندگی‌ها رو به تنهایی انجام بدم و اگر نتیجه‌بخش بود اونها هم سود ببرند.

وقتی دیدم وضعیت این جوریه دیگه کم‌کم کنار کشیدم. من نه پدربزرگم هستم و نه پدرم! اجازه‌ی مفت‌خوری به هیچ کس رو نمی‌دم. حمال کسی هم نیستم. همه‌شون هم افراد بالغی هستند. اگر نمی‌تونند از پس مشکلاتشون بر بیان مقصر من نیستم، یه فکری به حال خودشون کنند.

 

+ خوشحالم هر ایرادی دارم، دست کم بلدم روی پای خودم بایستم و متکی به کسی نباشم.

 |  دوشنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۱ساعت 18:36  توسط میم 

نبرد عقل با دل

 

تا مدت‌ها درگیر این مسئله بودم که حق با عقل هست یا دل؟ گاهی موقعیت‌هایی برام پیش می‌اومد که دلم می‌خواست طرف احساساتم رو بگیرم اما خیلی خوب می‌دونستم منطقی نیست و بعد از انجام اون کار نتیجه‌ای نخواهم گرفت. از طرف دیگه، موقعیت‌های زیادی هم داشتم که عقل حکم می‌کرد انجام بدم اما حرف دل چیز دیگه‌ای بود و بامزه اینجاست که نتایج خوبی هم از این قضیه گرفتم. وقتی به گذشته‌م نگاه می‌کردم از خودم می‌پرسیدم: «حالا تکلیف چیه؟ کدوم درست می‌گن؟ عقل یا دل؟» بعدتر به این نتیجه رسیدم که زندگی فرمول مشخصی نداره. دست کم زندگی من پر از موقعیت‌هایی بود و هست که عقل و احساس رو باید در کنار هم داشته باشم چون از هر دو نتیجه می‌گیرم. به قول مولوی: «آزمودم عقل دوراندیش را، بعد از این دیوانه سازم خویش را» و به نظرم غیر از این هم نیست. چون اگر قرار رو بر این بگذاریم که فقط از روی عقل عمل کنیم خواه ناخواه به بن بست می‌رسیم. بنابراین تصمیم گرفتم بین این دو، یعنی عقل و احساس، صلح و آشتی برقرار کنم و با ایجاد تعادل زندگی‌م رو پیش ببرم.

در طول زندگی‌م به موارد زیادی، در رابطه با آدم‌های دیگه، برخوردم که دقیقن نشون می‌ده موضوع احساس رو نباید نادیده بگیریم. شاید بد نباشه به دو مورد اشاره کنم. یکی به خاطره‌ی دوران دانشگاهم برمی‌گرده. و دیگری همین چند وقت پیش اتفاق افتاد:

مورد اول به حدود پانزده سال قبل مربوط می‌شه. زمانی که تصمیم گرفتم معماری بخونم حوصله‌ی خوندن کتاب‌های دوران دبیرستان رو نداشتم و با همون اطلاعات قبلی سر جلسه نشستم. غیرانتفاعی قبول شدم. محیط دانشگاه یا در واقع مؤسسه‌ای که درش بودم رو دوست نداشتم اما چاره‌ای نبود و باید پیش می‌رفتم. بین همکلاسی‌هام پسر جوانی بود که بهره هوشی پایینی داشت. همین قدر بهتون بگم که هیچ درسی رو نمره‌ی قبولی نگرفت و همه‌ی اساتید بهش ده دوازده می‌دادن. حتا روزی که پایان نامه داشت هم اساتید، یا درست‌تر بگم مدرسین، باهاش چون نزدند و نمره رو دادند و خلاص.

تقریبن روزی نبود که بچه‌ها سر به سرش نگذارند یا مسخره‌ش نکنند. همیشه تنها بود. راستش همون طور که اشاره کردم بهره‌ی هوشی پایینی داشت، چه آی کیو و چه ای کیو،و واقعن حرف‌ها و رفتارهاش گاهی رو مخ بود، اما کلن همه از کنارش می‌گذشتند و نادیده‌ش می‌گرفتند. انگار بود و نبودش به طور کل فرقی نداشت و اگر هم کسی متوجهش می‌شد درست مثل اسباب‌بازی باهاش رفتار می‌کردند تا اوقاتی رو خوش بگذرونند.

من با دیدن این آقا پسر به شدت معذب می‌شدم. اولن به خودم می‌گفتم چرا باید در کلاس و موقعیتی باشم که این شخص همکلاسم باشه. آیا نباید بیشتر تلاش می‌کردم؟ نباید قدر سلامت جسم و ذهنم رو بیشتر می‌دونستم؟ بنابراین به خودم قول دادم برای ارشد سنگ تموم بگذارم و به یک دانشگاه عالی برم. ثانین، وقتی می‌دیدم همه بهش سیخ می‌زنند واقعن ناراحت می‌شدم. اما کاری از دستم بر نمی‌اومد و باید سکوت می‌کردم چون تقریبن باید با همه در می‌افتادم و اصلن نه از نطر روانی و نه از نظر حال و حوصله در اون موقعیت نبودم.

یه بار زود به کلاس رفتم تا کارهای عقب مونده‌م رو انجام بدم. یهو همین پسره اومد و بدون هیچ حرفی کنارم نشست و به طراحی‌هام نگاه کرد. یه خرده خوراکی‌ جلوم بود. بهش تعارف کردم. بر داشت و خورد. همون طور که داشتم به کارام می‌رسیدم باهاش گپ می‌زدم و خوش و بش می‌کردم. راستش اون هم به جای جواب‌های درست و حسابی پرت و پلا می‌گفت. درست مثل سابق. اما من به روم نیاوردم. بعد از مدتی بهم گفت: «من خیلی تنهام... کسی با من دوست نمی‌شه!» دست از کار کشیدم و لحظاتی بهش زل زدم. هیچ انتظار نداشتم چنین حرفی از دهنش در بیاد. یعنی مطلقن فکر نمی‌کردم این شخص بتونه به تنهایی، بی‌کسی و دوستی فکر کنه. البته فکر که نه احساس کنه. اما احساس می‌کرد. شاید از نظر هوشی و منطقی این مفاهیم براش غیر قابل درک بودند اما از نظر حسی درک می‌کرد. چیزی که همه نادیده می‌گرفتند. اون لحظه به شدت متأثر و غمگین شدم. به خودم گفتم: «پس تمام اون آزار و اذیت‌هایی که از طرف دیگران می‌‌بینه رو حس می‌کنه اما نمی‌تونه واکنش درست و عقلانی نشون بده!؟»

زمان گذشت تا اینکه همین چند وقت پیش ماجرای مشابهی پیش اومد. در به در دنبال کارگر بودیم تا بیاد دور درخت‌ها رو بیل بزنه. اکثر کسانی که می‌شناختیم وقتشون پر بود و فرصت آمدن نداشتند. بالاخره یکی رو پیدا کردیم. این شخص هم از نظر ای کیو پایین بود. یعنی هوش هیجانی یا عاطفی‌ پایینی داشت. یعنی در حدی که با اولین برخورد متوجه می‌شدید اوضاع نرمال و عادی نداره. مسائل بی‌ربط و نامناسب رو با منی که کامل غریبه بودم مطرح می‌کرد. من هم وقتی دیدم طرف اصلن تو باغ نیست سعی می‌کردم زیاد باهاش حرف نزنم. بی‌احترامی نمی‌کردم اما خب، زیاد هم رو نمی‌دادم.

بالاخره بعد از مدتی که گذشت وقت صبحانه و استراحت شد. یهو بهم گفت: « آقای فلانی، از وقتی مادرم فوت کرد خیلی احساس تنهایی می‌کنم؟» گفتم: «چرا؟ مگه زن و بچه نداری؟» گفت: «اونا سر جای خودشون! هیچ کس جای مادرم رو نتونسته پر کنه.» با همین یکی دو جمله تا آخر ماجرا رو گرفتم. متوجه شدم زن و بچه‌ش هم حوصله‌ی رفتارها و خلق و خوی ساده‌لوحانه‌ش رو ندارند. در واقع فقط مادرش بود که بهش عشق می‌داد و از نظر مهر و محبت سیرش می‌کرد چون براش مهم نبود که بچه‌اش عاقله یا نه.

بعد از ماجرای دوم، بیشتر از قبل به نقش احساس و ادراکات حسی در زندگی پی بردم. ما آدم‌ها جهان پیرامون خودمون رو درک می‌کنیم. درکی که آمیزه‌ای از عقل و حس هست. به محض اینکه پای یکی می‌لنگه، اون یکی به دادش می‌رسه و دستش رو می‌گیره. و چقدر غم‌انگیز و ناراحت‌کننده است اگر بلد نباشیم و یاد نگیریم با وجود سلامت جسم و ذهن (دست کم در قیاس با این موارد) از توانایی‌های خودمون درست استفاده کنیم. این بدترین شکل اسرافه.

 

+ بعضی از دوستان در مورد محصولات و طرح‌هایی که در پایینِ ستون سمت چپ گذاشتم پرسیدند. این محصولات با طرح من به فروش می‌رسه، اما در ایران و کشورهای تحت تحریم قابل تهیه نیستند. هر چند وقت یه بار این محصولات رو بروزرسانی می‌کنم.

 |  دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰ساعت 10:55  توسط میم  | 

دو واکنش، دو مسیر متفاوت

 

یه بار در دوران دانشجویی ماجرایی پیش اومد که هرگز فراموش نمی‌کنم. سر کلاس تاریخ معماری معاصر نشسته بودیم. کلاسمون هم فوق‌العاده شلوغ بود. دو سه کلاس رو با هم جمع کرده بودند و بعلاوه بچه‌های دوره‌های قبل هم با کلاس برداشته بودند. عده‌ای هم ترم پیش رد شده بودند. از طرف دیگه تاریخ معاصر رو فقط به دو گروه تقسیم کرده بودند. در حالی که درستش این بود سه چهار گروه می‌شدیم. در هر صورت، اون ترم بزرگ‌ترین کلاس رو به ما دادند و همه‌ی صندلی‌ها هم پر می‌شد. استادمون هم خانم ح بود که استاد خوبی بود اما سختگیر هم بود و پایان‌ترم امتحانی گرفت که سه چهارم بچه‌ها افتادند. از این استاد بدم نمی‌اومد. از اونجایی که خودم به بحث‌های تاریخی (حالا در هر حوزه‌ای، هنری، باستان‌شناسی، اجتماعی یا معماری) علاقمندم، همیشه با علاقه و دقت درس‌ها رو دنبال می‌کردم. غافل از اینکه بچه‌های دیگه به زور سر کلاس می‌نشینند.

یه روز، استاد سرگرم نوشتن روی تخته و توضیح دادن بود که یهو کارش رو قطع کرد و با اشاره به یه آقا پسر گفت: «شما! بفرمایید بیرون!» حالا کلاس پر از دانشجو تو سکوت فرو رفت. همه منتظر بودند ببینند بعد چی می‌شه و منظور استاد کیه. اون شخص از جاش تکون نخورد. استاد کمی منتظر موند و بعد گفت: «اگر بیرون نرید ادامه نمی‌دم.» اون شخص هم وقتی دید استاد اصرار می‌کنه از جاش بلند شد و بدون هیچ حرفی بیرون رفت.

وقتی خروج اون پسر رو دیدم تعجب کردم. پسر آروم، مؤدب و درس‌خونی بود. مونده بودم این شخص چه کار کرد که استاد اجازه‌ی حضور در کلاس رو بهش نداد. وقتی کلاس به پایان رسید همه پخش شدیم و هر کس سراغ کار خودش رفت تا کلاس بعدی که چند ساعت دیگه بود. من کمی زودتر به کلاس رفتم و اتفاقن همین شخص هم مثل من زود آمد و کنارم نشست. اولین چیزی که بعد از احوالپرسی پرسیدم قضیه کلاس صبح بود. جواب داد سر کلاس چرت زد و به همین علت استاد بیرونش کرد. علت چرت زدنش هم این بود که شب‌ها تا دیروقت کار می‌کرد و نمی‌تونست بین ساعات کلاس و کار و استراحتش هماهنگی ایجاد کنه.

زمان گذشت. درسمون تموم شد و هر کس پی زندگی‌ خودش رفت. بعضی‌ها بلافاصله رفتند ارشد، بعضی‌ها مثل من دو سه سال پشت کنکور موندند تا جای بهتری قبول شن. بعضی‌ها هم از ایران رفتند، خیلی‌ها هم ازدواج کردند و دیگه سراغ معماری و دانشگاه نرفتند. یه سری هم کلن معماری رو گذاشتند کنار و رفتند تو حرفه‌های دیگه شاغل شدند.

اون روز هم دقیقن یه روز پاییزی بود. ترم آخر دوره‌ی ارشد رو می‌گذروندم. خودم هم کار می‌کردم و هم درس می‌خوندم و هم درگیر پایان‌نامه بودم. ذهنم عجیب درگیر بود. هم باید به مخارج پروژه‌هام و ابزار کارم می‌رسیدم، و هم دلم می‌خواست پول خوبی پس‌انداز کنم. حالا دخل و خرج روزمره بماند. همین طور که تو حال خودم بودم و با عجله داشتم از خیابون می‌گذشتم، یهو یکی صدام زد. برگشتم و دیدم همین پسره است. با هم خوش و بش کردیم و از وضعیت خودمون گفتیم. درس رو دیگه ادامه نداد و می‌گفت بدش نمی‌آد تا ارشد هم پیش بره، اما دیگه درگیر کار و بار خودش شده بود. ازدواج کرده بود و الان مخارج خانواده براش اولویت داشت تا تحصیل. ظاهرن آشپزخونه زده بود و برای مراسم عروسی و عزایی سفارش غذا می‌گرفت. می‌گفت درآمدش خوبه و راضی به نظر می‌رسید.

این رو تا اینجا داشته باشید. حالا می‌خوام ماجرای مشابهی که برای یکی از بستگانمون پیش اومد رو تعریف کنم.

آقای ر وقتی دیپلمش رو گرفت در امتحان اعزام دانشجویان به انگلیس شرکت کرد و قبول شد. این امتحانات در زمان شاه برگزار می‌شد و افراد بعد از گرفتن دیپلم می‌تونستند برای تحصیل در خارج از کشور اقدام کنند. تمام این افراد بورسیه کامل دریافت می‌کردند و نگرانی‌ای از بابت محل اقامت و غذا و خرج تحصیلات نداشتند. فقط شرطشون به بازگشت بود تا علمی که کسب کردند رو در ایران به کار بندازند.

یکی دو سال بعد از تحصیل آقای ر انقلاب شد. نظام شاهنشاهی فرو ریخت و سازمان‌های مرتبط با این نظام از هم پاشیدند. در نتیجه دانشجویانی که بورسیه بودند و در خارج از کشور درس می‌خوندند سر دو راهی موندند. یا باید هزینه‌ی تحصیلاتشون رو خودشون جور می‌کردند، یا چاره‌ای جز بازگشت نداشتند چون از پس هزینه‌ها بر نمی‌آمدند. آقای ر تصمیم گرفت در انگلیس بمونه. می‌خواست حتمن درسش رو تموم کنه. برای همین اون زمان هم کار می‌کرد و هم درس می‌خوند. شب‌ها کارگری می‌کرد یا توی رستوران‌ها ظرف می‌شست و صبح مشغول درس و دانشگاه بود.

یه روز وقتی توی کلاس نشسته بود کامل خوابش برد. استادشون بیدارش کرد و ازش خواست بعد از کلاس بیاد پیشش. آقای ر می‌ره پیشش و علت خوابش رو توضیح می‌ده. می‌گه شب‌ها تا دیر وقت کار می‌کنه اما باز از پس هزینه‌ها بر نمی‌آد. شرایطش روز به روز داره سخت‌تر می‌شه و به مخارج روزمره‌ی خودش نمی‌رسه، چه برسه به هزینه‌ی دانشگاه و اجاره‌ی خونه و غیره. وقتی استادش شرایط سخت این پسر رو می‌بینه و تلاش و زحمتش رو می‌بینه که برای کسب علم و بهتر کردن شرایط زندگی‌ش زحمت می‌کشه بهش کمک می‌کنه. اول ساعات کلاسش رو تغییر می‌ده و بعد بهش پیشنهاد می‌ده جای دیگه‌ای که سراغ داره کار کنه. هم درآمدش بیشتره و هم با ساعات استراحت و تحصیلش تداخلی نداره.

از اون به بعد شرایط زندگی آقای ر تغییر می‌کنه. حالا بعد از حدود چهل سال این شخص شرکت بزرگی تو انگلیس داره و سالانه میلیون‌ها پاوند درآمدش هست. خودش زندگی و کارش رو مدیون استادش می‌دونه و می‌گه اگر اون روز به دادش نمی‌رسید احتمالن از درس زده می‌شد و بعد چاره‌ای جز ترک تحصیل نداشت. و خب، احتمالن دیگه نمی‌تونست تو کارش به موفقیت‌های بزرگ برسه.

حالا این دو ماجرا رو کنار هم بگذارید. دو دانشجویی که رشته تحصیلی‌شون رو دوست دارند و سعی می‌کنند درسشون رو خوب بخونند تا به موفقیت برسند. شرایط کمابیش مشابهی دارند، با این تفاوت که یکی تو کشور خودشه و دیگری در کشوری غریب. یکی از استادش هیچ کمکی دریافت نمی‌کنه و دیگری حمایت می‌شه و دستش رو می‌گیرند تا زمین نخوره. هر دوی این ماجراها هم واقعی هستند و هر دو شخص رو می‌شناسم. یکی همکلاسی‌م بود و دیگری از بستگانم هست. چه نتیجه‌ای می‌گیرید؟

البته منظورم این نیست که همه‌ی کسانی که از کلاس توبیخ می‌شن و کمکی دریافت نمی‌کنند دلزده می‌شن یا کاری از پیش نمی‌برن. یا منظورم این نیست که همه‌ی کسانی که کمکی دریافت کردند به جایگاه خوبی رسیدند. ما در جهان احتمالات زندگی می‌کنیم و واکنش‌های روانی متفاوتی نسبت به مسئله می‌تونیم نشون بدیم. ایجاد شوق یا دلزدگی یک مسئله و دغدغه‌ی درونی هست. اما از طرف دیگه کیه که منکر تأثیر حمایت، تشویق و مهربانی باشه؟

وقتی به گذشته‌ی خودم نگاه می‌کنم می‌بینم در بسیاری از موارد هیچ تشویقی نشدم. در واقع این جور حمایت‌ها نزدیک به صفر بود. فرقی نمی‌کنه از طرف چه کسی. چه از طرف خانواده، دوستان یا نزدیکان، و چه از طرف غریبه‌ها و سازمان‌ها و اداره‌های دولتی. از هیچ سمت هیچ وقت حمایت نشدم. آدم تنبلی هم نبودم. همیشه هم در طول زندگی‌م تلاش کردم و زحمت کشیدم. راستش یه جورایی بعد از اینکه دیدم قرار نیست کسی دستم رو بگیره بی‌خیال هر جور کمکی شدم. و واقعیت اینه که خیلی‌ها مانع هم می‌تراشیدند.

وقتی به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم بیشتر از نیمی از عمرم داشتم روی موانعی وقت می‌گذاشتم که اصلن نباید وجود می‌داشتند. منظورم از مانع این نیست که لزومن مشکل مادی برام پیش اومده باشه. همین حسادت‌ها، دروغ‌ها، زیر پا خالی کردن‌ها، زیر آب زدن‌ها و مسائل خاله‌زنکی این چنینی وقت و انرژی زیادی ازم می‌گرفت. فرضن یکی قرار بود کاری برام انجام بده و بعد دروغ گفت و زیر قولش زد. بالاخره با اصرار من پروژه‌ای که «موظف» بود انجام بده رو تحویل می‌ده. اما چه تحویل دادنی؟ نصف و نیمه و درب و داغون! حالا من باید در کوتاه‌ترین زمان ممکن پروژه‌ای که قرار بود دیگری انجام بده رو خودم انجام بدم و البته سطح کیفی کار رو هم نادیده نگیرم. یعنی علاوه بر کار خودم، کار دیگری رو هم باید انجام بدم. اگه این از آدم وقت و انرژی نمی‌گیره، پس چی می‌گیره؟

نتیجه هم واضحه. وقتی قرار باشه کار دیگران رو هم شما انجام بدید اون دقت لازم رو روی کار خودتون یا کار دیگری ندارید و کیفیت پایین می‌آد. در حالی که درستش اینه که هر کس روی کار خودش متمرکز باشه و دقت خودش رو بالا ببره تا کیفیت حفظ بشه. گاهی می‌مونم به این دسته از افراد چی بگم. خب، اگه نمی‌خواین کارتون رو درست انجام بدید، چرا مسئولیتش رو قبول می‌کنید؟ یا اگر کمکی نمی‌کنید، دیگه چرا مانع به وجود می‌آرید؟ سرتون گرم کار خودتون باشه دیگه. بی‌آزار نمی‌تونید زندگی کنید؟

 

+ دوست دارم بیشتر توی وبلاگم بنویسم، اما سرم شلوغه.

++ هوای مست کننده پاییز رو دوست دارم. یه سرمای نه چندان گزنده‌ داره که به مذاقم خوش می‌آد. به طور کل هر آب و هوایی رو دوست دارم، اما روزهای ابری و بارونی و طوفانی رو بیش از حد دوست دارم. دلم از اون طوفان‌هایی که تو آمریکا می‌آد رو می‌خواد. گردباد و بادهایی که زمین و زمان رو زیر و رو می‌کنند. اگه برف تا دو متر بباره هم دیگه بهتر!

+++ چه زود به آذر رسیدیم! شاید این آخرین پاییز من باشه...

 |  پنجشنبه ۴ آذر ۱۴۰۰ساعت 9:9  توسط میم  | 

پیچیده در باران

 

و بعد آن روز باران بارید. و فردای آن روز و فرداهای آن روز. چهل روز گذشت تا شب چهلم فرا رسید و ماه پدیدار گشت و نور پاشاند روی سرزمینی که در آب فرو رفته بود. درختان خمیده از چهل روز بارانی نای سر بالا گرفتن نداشتند اما نحیفانه می‌درخشیدند، و جاده‌ها در پیچاپیچ رودها گره می‌خوردند و نرسیده به مقصدی و جایی سر به سکوت دریاچه‌هایی می‌سپردند که پیش‌تر نبودند. پرندگان مرده بودند. فقط گاهی از دور و نزدیک صدای خیزش مار یا شاید وَگی شنیده می‌شد که خجولانه به جستجوی غذا می‌رفتند. گویی می‌ترسیدند زنده بمانند.

خانه‌ای فرو ریخته در خود. کوچه‌ای فرو رفته در آب. همه جا ماسیده در التهاب چهلمین روز. دیگر دعایی شنیده نمی‌شد و ناله‌ها فرو خورده بودند. نگاه‌های خشکیده به آسمان در قحطی یاری به تیرگی گراییدند و به رخوت دیوارهای لرزان پناه بردند. دیوارهای بلند، دیوارهای کوتاه. همگی پاشیده در قعر آب‌ها. سنگ‌هایی که دیگر روی هم بند نبودند و خشت‌هایی که خشکی‌شان رویا می‌نمود روی سنگفرش حیاط خانه‌ها مانده بودند. خبری از گل‌ها نبود.

بوی خون و خونابه در انفجار گوشت‌های متعفن حل گشته بودند و با وزش نسیمی به آسمان می‌رسیدند. سیاهی، جسمی، جانی تکان می‌خورد. در طلب غذا، و نه جرعه‌ای آب، که هر چه بود آب بود و آب. تا مرز خفگی و خود خفگی. فکری از ذهن خاموش کسی نگذشت: «روزگاری قدم می‌زدیم و در گندمزار می‌چرخیدیم. نان می‌پختیم و در آغوش هم می‌غلتیدیم. آن روزها کجا رفتند؟ چه بر سر پدران و مادرانمان آمد؟ کودکانمان با چه گناهی سر بر گور نداشته گذاشتند؟ آن بوسه‌ها را در پستوی کدام روز و سال گم کردند؟ گناهمان چه بود که بودیم؟ که تحمل کردیم شب‌ها و لحظه‌ها را؟ که بغض‌هایمان را روی سنگ‌ها خراشیدیم و خدایان اضطراب را مجسم ساختیم؟»

غرشی از دور آمد و التهابی به جان مردگان نیانداخت. همگی آسوده از دردی بزرگ‌تر بودند. هر چه بادا باد. اگر از آسمان آتش ببارد، اگر سرمای استخوان‌سوز بیاید، اگر درندگان از بیشه‌ها هجوم بیاورند و کودکان را بدرند، اگر هر بلای دیگری بیاید دیگر چه سود؟ کشتی نوح باز نخواهد گشت و چهل روز بارانی به آن روز آفتابی باز نمی‌گردد. آن آخرین نگاه‌هایی که در هم گره خورده بودند به بوسه‌ای نمی‌رسند و هیچ گلی بر رویشان نخواهند پاشید. نه آوازی که باز توی کوچه‌ها بپیچد و نه نی‌نوازی که گوسفندان را رام کند و روی سبزی بی‌کران دمی بیاساید.

شب به شب گذشت. خورشید قهرش گرفته بود و خشمگینانه تابید. پی در پی. گویی مردگان را نفرین کرده بود و قصد به آتش کشاندن داشته‌ها و نداشته‌هایشان داشت. با نفرت طلوع می‌کرد و با نفرتی بیشتر غروب. درختان در گیجاگیج آب‌ها و آتش‌های خورشید خشکیدند، پوسیدند و خاطره گشتند. از نوح خبری نرسید. رفت که رفت و سیب‌هایی که کودکانه چید را از یاد برد. آن سرخ‌های وسوسه‌انگیز با طراوت ته ذهنش جایی نداشتند یا اگر داشتند، چروکیده بودند و حقشان مرگ بود.

قطره به قطره آمدند و قطره به قطره رفتند. پس از چند روز؟ هیچ کس نمی‌داند. هیچ کس نفهمید. شیون زنانی که از وحشت به شویشان پناه می‌بردند و سکوت مردانی که چاره‌ای جز درد نداشتند را هیچ کس نشنید. کسی نپرسید: «پس کودکانمان چه؟» کسی پاسخ نداد. کسی چیزی نگفت. شاید که به عزا نشسته بودند و حال که باران رفته بود و آب‌ها سریده بودند، باید آیین خاکسپاری را به جا می‌آوردند. پس باد وزید. شن‌ها را از دور و نزدیک مشت به مشت پاشاند روی دیار یاران بی‌یاور. تمنای زندگی و زیستن را محو کرد زیر دانه دانه‌های شن. نباید می‌بودند. نباید به زندگی باز می‌گشتند که رسم زیستن را نمی‌دانستند اما... اما باز باران بارید.

باران بارید و خورشید تابید. جوانه‌های خجول از زیر خاک سر بر افراشتند. روی هر ساقه و شاخه‌ برگی رویید. گلی، عطری، میوه‌ای. سیبی سرخ شد و روی سبزی چمنزار غلتید و رفت به گوشه‌ای پنهان. همان جا که زمزمه‌های پنهانی توی گوش هم می‌گفتند و مو به باد می‌سپردند. هر سبزه خاطره‌ای بود از خنده‌ای یا گریه‌ای. آشتی میان عشق و نفرت بودند از پس روزها و ماه‌های بی‌بازگشت. هر موی سفید جوانه‌ای شد و از زیر خاک سر برآورد. جوان‌تر از قبل. حرف‌ها توی دل داشتند: «گناهمان چه بود؟ همین که بودیم بس نبود؟»

 

+ مثل یک شعر غلیظ که توی روزهای پاییزی حل می‌شود و تو می‌کوشی بیرون بکشانی هر چه هست و نیست، و نمی‌توانی. مثل واژه‌ای که گیر کرده و فرو رفته تا ته شب و  چنگ می‌زنی و از تاریکی چیزی نمی‌یابی. مثل سکوت که روی سرت خروار می‌شود. مثل همه‌ی چیزهایی که با خاموشی دوست‌اند و با زندگی دشمن. دلم می‌خواهد توی یک لجظه ازلی و ابدی که میانمان بود گم شوم و دست هیچ کس به من و ما نرسد.

++ باران! ببار. رحم کن و ببار. نه چهار روز و چهل روز، که چهل هزار روز هم برای آتش توی دلم کم است. ببار و بشور و ببر.

+++ بگذار خاطره شوم. خاطره‌ای ناتمام...

 |  جمعه ۱۴ آبان ۱۴۰۰ساعت 11:12  توسط میم  | 

بابا

 

همه‌ی مشکلات راه حل دارند. فقط مرگه که هیچ راه حلی نداره و وقتی بمیریم نه می‌تونیم به زندگی برگردیم، و نه می‌تونیم چیزی رو جبران کنیم. اما مشکلات یکی دو تا هم نیست و تا دلتون بخواد مشکل‌ بزرگ و کوچیک وجود داره. هر چقدر هم سنمون بالاتر می‌ره بیشتر و پیچیده‌تر می‌شن.

سال‌ها قبل، وقتی کلاس پنجم ابتدایی بودم ماجرایی پیش اومد که تا امروز ذهنم رو مشغول کرده و به شکل‌های مختلف تجربه‌ش کردم. اون زمان ده یازده ساله بودم و کلاسمون هم خیلی شلوغ بود. شاید حدودن پنجاه دانش‌آموز بودیم. بسیاری از بچه‌ها از سال پیش با من همکلاس بودند و چهره‌های آشنایی داشتند، اما اون سال چهره‌های جدید بین ما دیده می‌شد. به همین دلیل کمی احساس غریبگی می‌کردند و خودشون رو کنار می‌کشیدند.

بین این افراد پسربچه‌ای بود که همیشه با ترشرویی و خشم به من نگاه می‌کرد. ردیف اول، سمت چپ می‌نشست و من ردیف‌های آخر و در سمت راست. تقریبن روزی نبود که سرش رو سمت من نچرخونه و بهم زل نزنه و بعد حالت چهره‌ش عوض نشه. اوایل با تعجب بهش نگاه می‌کردم و به خودم می‌گفتم: «این چرا این جوریه؟؟» پس از چند هفته به حال خودش گذاشتم و دیگه برام مهم نبود بهم زل می‌زنه یا نه. ما چهار پنج نفر بودیم که از سال‌های قبل با هم دوست و همکلاس بودیم. زنگ‌های تفریح با هم بازی می‌کردیم و حرف می‌زدیم و خوش بودیم. به خاطر همین بود و نبود این آقا پسر برای من فرقی نداشت و اصراری هم برای دوستی باهاش نداشتم.

یکی دو ماه این جوری گذشت تا اینکه یه بار که با بچه‌ها داشتم حرف می‌زدم شخصی که رو یه نیمکت باهاش می‌نشست بهم گفت فلانی، یعنی همون پسر، از تو بدش می‌آد. با تعجب گفتم: «من؟» ابروهاش رو بالا داد و گفت: «به خونت تشنه است!» بعدها مسائل زیادی و تو همون عالم بچگی پیش اومد که بهم ثابت کرد واقعن همین طوره. چیزی که باعث شده این ماجرا تا امروز در یادم بمونه اینه که ما حتا یک کلمه با هم حرف نزده بودیم. حتا یک کلمه! و این شخص با دیدن من و دوستی من با بچه‌های دیگه یا بالا بودن نمراتم بهم حسادت می‌کرد و از من بدش می‌اومد. و اونقدر این احساس نفرت درش بزرگ شده بود که تا سال‌ها بعد باهاش موند.

نه فقط این همکلاسی، بلکه افراد زیادی تا الان این احساس رو نسبت به من داشتند و بعد وقتی با هم بیشتر حرف زدیم و دوست شدیم بهم می‌گفتند هیچ فکر نمی‌کردند اینقدر با حال و خوش اخلاق باشم. جواب این افراد رو معمولن نمی‌دم و با یک لبخند می‌گذرم، اما شما که غریبه نیستید، همیشه توی دلم می‌گم: «چون پیشاپیش آدم رو قضاوت می‌کنید و اجازه نمی‌دین زودتر دوستی کنیم و بهمون خوش بگذره. شماها با پیش‌داوری‌هاتون لحظات خوش رو نابود می‌کنید.»

چرا آدم‌ها رو از روی قیافه قضاوت می‌کنیم؟ چرا بدون اینکه حتا یک کلمه باهاشون حرف بزنیم قضاوت می‌کنیم؟ اصلن گیریم که همدیگه رو بشناسیم، چرا به خودمون اجازه‌ی نفرت‌پراکنی می‌دیم؟ نمی‌دونم!

به علامت ین و یانگ که برای این متن انتخاب کردم توجه کنید. احتمالن همه این علامت رو دیدید و با مفهوم این نماد آشنایی دارید. ین و یانگ از فلسفه چین باستان می‌آد. این نماد تضاد در زندگی رو نشون می‌ده. اگر روز هست، شب هم هست. اگر سرما هست، گرما هم هست. اگر بالا هست، پایین هم هست... و اگر شر هست، خیر هم هست. اما چیزی که این نماد رو متمایز می‌کنه اینه که می‌‌گه هیچ چیز مطلق نیست. یعنی توی خیر کمی شر وجود داره، و توی شر کمی خیر. بنابراین اگر این مفهوم رو به آدم‌ها بسط بدیم می‌تونیم نتیجه بگیریم هیچ آدمی بد مطلق نیست و هیچ شخصی خوب مطلق. جالبه،نه؟ وقتی با چنین نگرش‌ها و جهان‌بینی‌های عمیقی آشنا شدم دیگه نتونستم دنیا رو مثل سابق ببینم و مثل گذشته زندگی کنم، چون متوجه شدم چقدر خشم‌ها، عصبانیت‌ها، قضاوت‌ها، و ناراحتی‌هام کوچیک هستند و گذرا.

سال‌های سال پدرم رو ملامت می‌کردم، باهاش حرف نمی‌زدم و سعی می‌کردم بین ما فاصله باشه. دوست نداشتم بهش نزدیک بشم. می‌دونستم اگر بیش از حد با هم حرف بزنیم یا درخواست زیادی ازش داشته باشم، کارمون به جر و بحث می‌کشه. برای همین به این فاصله احتیاج داشتم. بعدها وقتی به بهانه‌های مختلف، مثلن در جمع‌های خانوادگی، پدرم از گذشته‌ی خودش گفت و تعریف کرد فهمیدم چقدر سرگذشت عجیبی داشته. چقدر عجیب و غمناک. شاید اگر من هم به جای اون بودم همین رفتارها ازم سر می‌زد و بلکه بدتر!!

یه بار برادرم تعریف می‌کرد وقتی بابا هفت هشت ساله بود جنازه برادر کوچیک‌ترش رو که حدودن پنج شش ساله می‌شد از توی حوض درآورد. عمق حوض زیاد بود و ظاهرن بچه‌ها رفته بودند آب‌بازی کنند و اون طفلک شنا بلد نبود و خفه شد. حتا تصورش هم برام سخته، چه برسه به اینکه توی اون موقعیت قرار بگیرم. یه پسربچه جنازه‌ی برادرش رو از آب بکشه بیرون. چقدر فشار روانی زیادی رو پدرم تحمل کرد. بعد از شنیدن این ماجرا اونقدر متأثر و ناراحت شدم که حد نداشت. اون زمان پدربزرگ و مادربزرگم کجا بودند و چه می‌کردند؟ چرا مراقب بچه‌هاشون نبودند؟

بعدها وقتی بزرگ‌تر شد مسئولیت پول در آوردن روی دوشش افتاد. خانواده‌ی پرجمعیتی بودند. ده دوازده خواهر و برادر بودند. پدربزرگم هم که تو عالم خودش سیر می‌کرد و نمی‌گفت این بچه‌ها چی می‌خوان و چی نمی‌خوان. زمین‌های زیادی داشت ولی مدیریت اون همه زمین و سرپرستی اون همه بچه عملن روی دوش مادربزرگم افتاد و  همین طور پدرم، که بچه اول بود. در چنین شرایطی پدرم نمی‌تونست درس بخونه و با وجود اینکه عاشق تحصیل بود، و مثل هر جوانی دوست داشت تو زندگی پیشرفت کنه و به موقعیت‌های عالی برسه، هرگز این فرصت نصیبش نشد. اون باید جای خالی پدربزرگ رو با کار مضاعف پر می‌کرد و به برادر و خواهرهای کوچیک‌ترش می‌رسید.

در چنین شرایطی عموهام به تهران رفتند تا درس بخونند. دیپلمشون رو همون جا گرفتند و موفق شدند دانشگاه‌های خوبی هم قبول شن. اما پدرم و مادربزرگم و بقیه باید کار می‌کردند و پول در می‌آوردند و براشون پول می‌فرستادند. بعدها وقتی بابا و مامان ازدواج کردند هنوز توی اون شرایط بد گذشته گیر کرده بودند. دیگه خودتون تصور کنید یه زن و مرد جوان با هزار امید و آرزو تشکیل خانواده دادند و می‌خوان زندگی خودشون رو بکنند اما وضعیت خانوادگی بابا نه اجازه مستقل شدن رو می‌داد و نه می‌تونست از اون وضعیت خلاص شه.

پدرم تعریف می‌کرد پدرش مرد بداخلاقی بود. پدربزرگش هم بداخلاق بود. در چنین شرایطی و از سن کم، یعنی پنج شش سالگی، مجبور بود کار کنه و مسئولیت‌های بزرگی مثل مراقبت از زمین رو بهش می‌سپردند. و اگر کوتاهی می‌کرد کتک می‌خورد. پدربزرگم بچه پنج شش ساله خودش رو می‌زد که چرا درست کار نکرده! این ماجراها به حدود هفتاد سال پیش بر می‌گرده. زمانی که نه اینترنت بود و نه برق و تلفن و گاز. حتا اتومبیل و جاده‌ی آسفالت هم مثل امروز زیاد نشده بود. روزهایی که آب رو باید از چاه یا رودخونه می‌آوردند و هزار و یک مکافات برای شستشو و پخت و پز داشتند. روزهای سختی بود.

بعدتر وقتی مادرم تشویقش کرد و پدرم تصمیم گرفت درسش رو ادامه بده و دیپلم بگیره، مادربزرگم مانع شد. نمی‌دونم چرا. لابد دلایل خودش رو داشت. احتمالن حجم کارها اونقدر زیاد بود که نمی‌رسیدند دست تنها به مخارج اون همه بچه برسند. در هر صورت مادربزرگم مانع شد و این حسرت تا مدت‌ها به دل بابا موند. حالا بماند که زن و شوهر مجبور بودند تو خونه‌ی پدری زندگی کنند و نه پول داشتند و نه امکاناتی. مادرشوهر بازی در آوردنِ مادربزرگ گرامی هم به کنار. چند موردش رو خودم شاهد بودم و آخرش هم نفهمیدم چرا این زن این همه بازی در می‌آورد. احتمالن خودش قربانی سنت و سبک زندگی اشتباه گذشته بود و عقده‌هاش رو می‌خواست یه جوری خالی کنه.

مادرم تصمیم می‌گیره با فروش طلاهاش خونه‌ی کوچیکی برای خودشون بسازند و مستقل شن. پدرم هم می‌پذیره و زندگی دو نفره‌شون شروع می‌شه. بعدتر پدرم دیپلم حسابداری خودش رو می‌گیره که معادل کاردانی الان هست، اما هرگز نتونست به درسش ادامه بده و اونقدر درگیر کار و زندگی شد که دیگه جایی برای توی کلاس درس نشستن و فیزیک و شیمی خوندن نموند. با وجود این همیشه ما رو تشویق می‌کرد درس بخونیم و مدارج علمی رو با موفقیت طی کنیم. الان پنج خواهر و برادر هستیم که همگی تحصیلاتمون رو تا مقطع ارشد و دکتری ادامه دادیم.

وقتی به گذشته‌ی خودم نگاه می‌کنم، و بعد یاد بابا می‌افتم، متوجه می‌شم از این نظر پدرم برامون کم نگذاشت و اتفاقن کمک زیادی هم می‌کرد. بعدها فهمیدم همه‌ی پدرها این کارها رو نمی‌کردند و نمی‌کنند. نمونه‌ش شوهر عمه‌هام یا عموها و دایی‌هام. پدرم از این نظر سنگ تموم گذاشت. همین که من و برادرم رو از سن پایین، ده یازده سالگی، به کلاس انگلیسی می‌فرستاد تا از دنیا عقب نمونیم، جای تشکر داره. اگر می‌خواستم جایی کلاس برم هیچ وقت نه نمی‌گفت. همیشه تشویقم می‌کرد مطالعه کنم و دست از تلاش بر ندارم.

اما دو بار دلم رو شکست و باعث شد ازش فاصله بگیرم. یک بار وقتی بود که تصمیم گرفتم تغییر رشته بدم و از ریاضی کاربردی به معماری برم. بیست و سه چهار ساله‌م بود. سر این ماجرا با همدیگه دعوا افتادیم و رک و پوست‌کنده بهم گفت هیچ غلطی نکردم و بی‌عرضه‌ام. من هم یه خرده داد و بیداد کردم و یکی دو هفته باهاش قهر بودم. دقیقن روزهایی بود که یکی از دوستانم فوت کرده بود. وقتی در مراسم تشییع جنازه‌ش حضور داشتم منقلب شده بودم. به خودم می‌گفتم: «آخرش مرگه! واقعن این جر و بحث‌ها و بگو مگوها چقدر خاله‌زنکی و بچگانه است!» بلافاصله بعد از برگشت با پدرم آشتی کردم و ازش معذرت خواستم. بعد از این ماجرا، دو سه بار بحث کردیم اما هرگز نگذاشتم این دلخوری کش بیاد. به بهانه‌های مختلف سعی می‌کردم جبران کنم و از دلش در بیارم.

این ماجرا کوچک‌ترین اتفاقی بود که بین من و پدرم افتاد. خانواده‌ی ما اساسن پر ماجراست و همون طور که گفتم بسیاری از این اتفاق‌ها به سال‌ها قبل و دوران کودکی پدرم بر می‌گرده. اگر بخوام دنبال مقصرهای اصلی باشم حتمن پدربزرگ و مادربزرگم رو مقصر می‌دونم که بلد نبودند به بچه‌هاشون محبت کنند و پدرم هم از این نظر آسیب دید. اما داریم راجع به هفتاد هشتاد سال قبل حرف می‌زنیم. زمانی که ایران برهوت بود. نه مدرسه‌ای، نه درمانگاهی، نه کتابخانه‌ای، نه حتا شناسنامه‌ای. هنوز بسیاری از مردم اسم بچه‌هاشون رو پشت قرآن می‌نوشتند و تازه، کم کم، داشت سیستم اداری و شناسنامه گرفتن و شناسنامه دادن شکل می‌گرفت. دیگه علم روز و مدرن و تحقیقات و پژوهش‌های جامعه‌شناسی و این مسائل که توی ایران جایی نداشت. همین الان هم ما چهار تا جامعه‌شناس درست و حسابی نداریم و این حوزه و رشته‌های مرتبط با این رشته در پایین‌ترین سطح ممکن هستند. نه فقط این رشته‌ها، بلکه اساسن در اکثر رشته‌ها ضعیف هستیم و قابل قیاس با کشورهای پیشرفته نیستیم. بنابراین کمی هم باید کوتاه بیاییم و نباید انتظار داشته باشیم همه چیز بی‌عیب و نقص باشه. از جمله نسل‌های قبل.

مشکل ما، یا اکثر آدم‌ها، اینه که در مواجهه با دیگری گذشته‌اش رو در نظر نمی‌گیریم و فقط به خودمون نگاه می‌کنیم. بدتر از این، بدون شناخت کافی، مثل اون همکلاسی دوران کودکی، همدیگه رو از روی ظاهر قضاوت می‌کنیم. مثلن از قیافه یکی خوشمون نمی‌آد و نتیجه می‌گیریم حتمن آدم بدی باید باشه. این تجربه رو که خودم بارها داشتم و بارها بهم گفتند. وقتی کمی از گذشته‌ی دیگران بدونیم تازه علت رفتارها رو می‌تونیم بفهمیم و در بسیاری از مواقع از اشتباهاتشون چشم‌پوشی می‌کنیم.

مثلن در مورد پدر خودم، همیشه برام سؤال بود چرا این مرد که اتفاقن خیلی مهربان و ساده است، با صدای بلند و گاهی به حالت تهاجمی حرف می‌زنه. همین رفتار باعث می‌شد گفتگوی صمیمانه‌ای شکل نگیره. بعدتر وقتی بزرگ‌تر شدم و از گذشته‌ی پدر و مادرم بیشتر فهمیدم، بهش حق دادم چنین روحیه‌ای داشته باشه. اگر پدرم با من اون رفتارها رو می‌کرد و فرضن، مثل پدر خودش، پاهام رو می‌گرفت و از ارتفاع بلند آویزون می‌کرد و تهدید می‌کرد من رو می‌اندازه (رفتاری که پدربزرگم بارها و بارها با پدرم در دوران کودکی داشت)، احتمالن تا حالا سر به بیابون گذاشته بودم.

همین که پدرم، بعد از اون گذشته‌ی تلخ و غم‌انگیز، تونست خودش رو تا اینجا بکشونه برای من تحسین‌برانگیزه. شاید بیشتر از این دیگه در توانش نبود؟ چرا انتظار زیادی ازش داشته باشم؟ بعلاوه شما یه آدم کامل و بی‌عیب به من نشون بدین!؟ هفت میلیارد آدم روی زمین داریم زندگی می‌کنیم و از سر و کول هم بالا می‌ریم و هزاران هزار تأثیر مثبت و منفی روی هم می‌گذاریم، بنابراین چطور می‌تونیم انتظار داشته باشیم بین این همه آدم، پدر و مادرمون، برای ما سنگ تمام بگذارند و هیچ رفتار اشتباهی نداشته باشند؟ این از محالات هست.

بگذارید یه ماجرای دیگه تعریف کنم: دایی کوچیکه‌م مرد ثروتمندی بود. در ابتدای جوانی ازدواج کرد و خیلی زود هم بچه‌دار شد. بعد از مدتی پدربزرگم فوت کرد و ارث و میراث بین دایی‌ها و خاله‌ها تقسیم شد. حالا پسر جوانی رو تصور کنید که هنوز بیست ساله‌ش هم نشده، و زن و بچه و ثروت زیادی داره. بعد از مدت نسبتن کوتاهی چنان بدهی بالا می‌آره که تمام املاکش رو از دست می‌ده. سال‌های سال زن و دو تا بچه‌اش تو فقر و نکبت زندگی کردند و بزرگ شدند. اگر کمک‌های خاله‌هام، یعنی خواهرهاش، نبود الان معلوم نبود چه وضعی داشت. به شکل‌های مختلف سعی می‌کردند از برادرشون و خانواده‌ش حمایت کنند. کمک‌های مالی و غذا و لباس و این جور چیزها رو دریغ نمی‌کردند، اما مگه می‌شه به بچه‌ها سخت نگذشته باشه؟ مگه می‌شه خجالت نکشیده باشند؟ اونقدر بچه‌هاش صبور و با شعور هستند که حتا یک بار هم به روی پدرشون نیاوردند اون همه ثروت رو چه کرد، یا چرا بدهی بالا آورد!؟ هیچ وقت به روی پدرشون نیاوردند و اجازه دادند همیشه سربلند باشه. حالا سال‌های زیادی از اون روزها گذشته و دختر دایی‌م و هم پسردایی‌م جفتشون افراد موفقی هستند و زندگی خیلی خوبی دارند و به ثروت زیادی هم رسیدند. وقتی بهشون فکر می‌کنم متوجه می‌شم این موفقیت‌ها بدون حکمت نبود. حتمن نتیجه صبر و گذشتشون بوده.

اونها می‌تونستند دائم غر بزنند و هر روز جنگ و دعوا به راه بندازند. می‌تونستند به راه‌های اشتباه کشیده بشن. ممکن بود حتا به درسشون نرسن و شب و روز درگیر خیال شن و هی غصه بخورند و ناراحتی بکنند. اما در عوض ایستادگی کردند و مقاومت نشون دادند و تسلیم شرایط بد نشدند.

حالا چند روز دیگه پدرم جراحی سختی در پیش داره. دقیقن از روزهای ابتدای سال ذهنم درگیر رابطه خودم با پدرم هست. رابطه‌ی پدرم با خانواده. رابطه‌ی پدرم با خودش. حدود دوازده سال پیش با پدرم جر و بحث کردم و بعد ازش معذرت خواستم، اما هنوز عذاب وجدان دارم. چرا اون زمان گذشت نشون ندادم؟ چرا پدرم رو زودتر نبخشیدم؟ اگر یک بار دیگه به گذشته برگردم همون رفتاری رو نشون می‌دم که دختردایی‌ و پسردایی‌م نشون دادند. سکوت می‌کنم و با متانت بیشتری رفتار می‌کنم. می‌گذرم و وقتی پدرم بهم گفت: «بی‌عرضه!» در جواب بهش نمی‌گم: «مگه خودت چه کار کردی!؟» خیلی پشیمونم...

 

+ چند روز دیگه بابا جراحی کبد داره. قلبش ناراحته و ممکنه هر لحظه از کار بیافته. هر روز که می‌گذره اضطرابم بیشتر می‌شه و سعی می‌کنم با نوشتن کمی آروم شم. اما بعد از مدتی دوباره فکر بابا آزارم می‌ده و دلم می‌خواد یه جوری، یه شکلی دردش رو کم کنم. کاش همه چیز خوب پیش بره.

++ من به ین و یانگ معتقدم. معتقدم بابا حتا اگر بدترین پدر روی زمین باشه، که نیست، باز خوبی‌های زیادی داره. خوبی‌هایی که باید ببینم. باید قادر به دیدن باشم. ندیدن و چشم‌پوشی از خوبی‌هاش منصفانه نیست.

+++ دوست دارم از خاطرات خوشم با پدر و مادرم بنویسم. در روزهای آینده می‌نویسم. خوراکی‌ها و اسباب‌بازی‌هایی که برام می‌خریدند، کتاب‌هایی که بهم می‌دادند، سفرهایی که با هم داشتیم، جاهایی که ازم حمایت کردند، و درس‌هایی که ازشون گرفتم.

++++ پارسال، در چنین روزهایی، می‌خواهم با پدرم حرف بزنم رو ترجمه کردم و حالا دارم این آهنگ رو گوش می‌کنم و سیر نمی‌شم. کاش زخمم رو بشوره و ببره.

+++++ نقطه ضعف بابا همیشه تحصیلاتش بود. نباید به روش می‌آوردم. همیشه این حسرت به دلش بود که نتونست تحصیلاتش رو ادامه بده.

 |  سه شنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۰ساعت 13:16  توسط میم  | 

بهترین شکل زیستن

 

سال‌ها قبل (اگر اشتباه نکنم سال 85 یا 86) با یکی از دوستانم حرف می‌زدم که یهو بهم گفت: «کاش جای تو بودم!» اون لحظه خنده‌م گرفت و ازش پرسیدم چرا چنین حرفی زد. جواب داد: «زندگی خوبی دارید.» یه خرده من و من کردم و بعد گفتم هر کس مشکلات خودش رو داره. همین جا بگم که دقیقن وسط مشکلات دست و پا می‌زدم و قصد داشتم تغییر رشته بدم و... اون موقع در ابتدای دهه‌ی بیست زندگی‌م بودم و شاید نسبت به حرفی که زدم اشراف کامل نداشتم و یه چیزی به زبون آوردم که جایی خونده یا شنیده بودم. امروز وقتی به یاد اون دوست قدیمی افتادم، ناخواسته خاطره‌ی اون روز برام زنده شد. دیگه مدت‌هاست ازش خبر ندارم، اما حالا از خودم می‌پرسم امکان داره کسی بدون مشکل باشه؟

تا امروز چنین شخصی رو ندیدم. مسئله اینه که ما از مشکلات دیگران بی‌خبریم و به همین دلیل فکر می‌کنیم هر چی غم و غصه و ناراحتی تو دنیاست وسط زندگی ما انباشته شده. خودم هم تمام دوران نوجوانی‌م رو با این باور گذروندم که هیچ کس به اندازه‌ی من مشکل و گرفتاری نداره. به مرور زمان با افراد مختلف آشنا شدم و این دوستی‌ها باعث شد هر چه بیشتر قدر خانواده‌م رو بدونم. جالب اینجاست که اکثرن مسائل خصوصی خودشون رو پیشم مطرح می‌کردند و از مشکلاتشون با من حرف می‌زدند. البته کارشون اشتباه بود و من هم اوایل فکر می‌کردم دوست خوب یعنی به درد دل‌هاشون گوش بدم. بعدها فهمیدم برای این افراد نفس دوستی اهمیت نداشته و فقط می‌خواستن خودشون رو خالی کنند. وقتی دیدم این طوریه و این به اصطلاح دوستان فقط می‌خوان گوینده باشند و شنونده‌ی خوبی نیستند، کم کم کنار کشیدم... اما هنوز گاهی به یاد حرف‌هاشون می‌افتم و به خودم می‌گم چقدر زندگی‌ بعضی از آدم‌ها عجیب و غریبه.

مثلن یه بار یکی از دوستانم تعریف می‌کرد که همیشه مستأجر بودند و هر چند سال یه بار خونه عوض می‌کردند. یه بار پدرش تصادف می‌کنه و اجاره‌ی چند ماه عقب می‌افته. حالا پدر توی بیمارستان و مادر بین بیمارستان و خونه در رفت و آمد، و این رفیق ما هم که اون زمان هفده ساله بود باید هم به درس و مشق و آزمون سراسری فکر می‌کرد و هم مراقب خواهر و برادر کوچک‌ترش می‌بود. بعد از چند ماه سر و کله صاحب‌خونه پیدا می‌شه و می‌گه اجاره‌ش رو می‌خواد و این چیزها سرش نمی‌شه. مادرش هم ناچار می‌شه طلاهاش رو بفروشه تا بتونه هم پول بیمارستان رو بده، هم پول اجاره و هم به مخارج سه تا بچه مدرسه‌ای برسه. این رفیقم می‌گفت همیشه غصه می‌خورده چرا پولدار نیستند و چرا باید تو این شرایط به دنیا می‌اومد و بزرگ می‌شد. حتا زمانی هم که یه مرد جوان حدودن بیست و شش هفت ساله بود، و ده سال از اون زمان گذشته بود، بغض داشت و ناراحت بود.

یا یه دوست دیگه‌م هم، که نزدیک به بیست ساله ازش خبر ندارم و از همون دوران دبیرستان رابطه‌م باهاش قطع شد، سرگذشت عجیبی داشت. اون زمان اول یا دوم دبیرستان بودم و در یکی از مدرسه‌های غیرانتفاعی شهرمون درس می‌خوندم که کمابیش هزینه‌ی زیادی دریافت می‌کردند. اون موقع فکر می‌کردم لابد همه‌ی خانواده‌ها از نظر مالی سطح خوبی دارند و هیچ کس مشکل مالی نداره. دیگه نمی‌دونستم پدر و مادرها همه‌ی سعی خودشون رو می‌کنند تا چیزی برای بچه‌هاشون کم نگذارند. بین ما پسری بود که سر و وضعش نسبت به بقیه فرق داشت. لباسش کهنه بود. درسش هم چندان خوب نبود. فقط مدام مزه می‌پروند و سر و زبون داشت. بعد از مدتی که باهاش صمیمی‌تر شدم به خونه‌ش رفتم و با واقعیت‌های زندگی‌ش روبرو شدم. سال‌ها قبل پدر و مادرش اختلاف پیدا می‌کنند و بعد از بالا و پایین کردن‌های زیاد کارشون به جدایی می‌کشه. پدرش حضانت بچه‌ها رو می‌سپاره فقط و فقط به شرطی که مادر مهریه رو ببخشه. مادرش همین کار رو می‌کنه و بعد پدر برای همیشه از ایران می‌ره و به آلمان مهاجرت می‌کنه. حالا مادرش می‌مونه و دو تا بچه کوچیک. نه ثروت آنچنانی داشتند و نه خونه و ملکی. یه مقدار پس‌انداز داشتند که یه خونه‌ی کلنگی و در محله‌ی نه چندان خوب اجاره کرده بودند. تقریبن هیچ اسباب و اثاثیه‌ای نداشتند و به جز تلویزیون و ویدیو و یخچال و یک دست مبل، تقریبن چیزی توی خونه‌شون نبود. همین اثاثیه اندک هم کهنه و قدیمی بود و چنگی به دل نمی‌زد. یعنی حتا روی کف اتاق موکت هم نبود و به جاش پارچه کهنه‌ای پهن کرده بودند. اون زمان سنم کم بود و نمی‌تونستم تعجبم رو پنهان کنم. چشمانم گرد شده بود و فقط از خودم می‌پرسیدم اینها چطوری زنده‌اند و اصلن چطور به مخارج مدرسه می‌رسند؟ از جزییات بیشتر خبر ندارم اما اون چه دیدم رو هرگز نتونستم فراموش کنم. واضح و مشخص بود که مادرش با معلمی داره سعی می‌کنه چیزی برای پسرهاش کم نگذاره. اما مگه می‌شه؟ اون هم با داشتن دو پسر نوجوان؟

یه رفیقی هم داشتم که عاشق موسیقی بود. همیشه می‌گفت دوست داره آهنگساز بشه، اما پدرش به شدت مخالفت می‌کرد و اصرار داشت دکتر یا مهندس شه. آهنگسازی رو بی‌کلاسی می‌دونست. با وجود اینکه وضعشون از نظر مالی خوب بود هرگز برای پسرش ساز نخرید. پیانو، ویولن، گیتار و به طور کل داشتن هر نوع ساز رو ممنوع کرده بود. حتا ضبط و ویدیو رو تو قفسه گذاشته بود و درش رو هم قفل می‌کرد و هر وقت خودش صلاح می‌دونست اجازه‌ی استفاده می‌داد. همه جوره پدر سخت‌گیری داشت. رفیق من هم با کنار گذاشتن پول توجیبی تونست فلوت بخره. پیاده یه مسیر طولانی رو می‌رفت و می‌اومد تا کرایه نده. یا تو مدرسه چیزی نمی‌خورد تا این پول جور شه. وقتی فلوت رو می‌خره خودش شروع می‌کنه به تمرین کردن. بدون اینکه کسی بهش یاد بده و بتونه کلاس بره موفق می‌شه بعضی از آهنگ‌ها رو بزنه. تا اینکه پدر می‌فهمه و مچش رو موقع تمرین می‌گیره. رفیقم التماس می‌کنه فلوتش رو ازش نگیره، اما پدر فلوت رو محکم می‌کوبونه رو سرش و فلوت می‌شکنه. دوستم هرگز آهنگساز نشد و بعدها وقتی ازدواج کرد اول برای خودش فلوت و پیانو و گیتار خرید و بعد به یه کلاس موسیقی رفت. حالا برای دل خودش فلوت می‌زنه، اما رویای آهنگساز شدن رو خیلی وقته فراموش کرده.

از همه غم‌انگیزتر ماجرای یکی از دوستانم بود که دوران دبیرستان چندان صمیمی نبودیم اما بعدتر بین ما صمیمیتی شکل گرفت که خودم ترجیح دادم این رابطه رو قطع کنم چون همیشه با گوشه و کنایه با دیگران حرف می‌زد. این رفیقم یکی از زیباترین پسرانی بود که تا امروز دیدم. هم چهره‌ی خوبی داشت و هم بدن خوبی. با وجود اینکه زمان مدرسه هنوز نوجوان بود اما همیشه ورزش می‌کرد و بسیار ورزیده بود. خوش‌لباس هم بود و همیشه به طور عجیبی ولخرجی می‌کرد. من خانواده‌ش رو می‌شناختم و می‌دونستم بسیار مرفه هستند ولی این همه ولخرجی از طرف یه پسربچه پونزده شونزده ساله برام عجیب بود. فرضن اون زمان من هفته‌ای دو سه هزار تومن پول توجیبی می‌گرفتم و بعد از شش روز مدرسه رفتن و دو سه بار ساندویچ خوردن سیصد چهارصد تومن اضافه می‌آوردم که برای خودم پس انداز می‌کردم یا باهاش کتاب می‌خریدم. این رفیقم همون زمان تراول چک مدرسه می‌آورد و ولخرجی‌های عجیب و غریب داشت. کفش‌هایی که اون موقع پاش می‌کرد به قیمت الان چیزی حدود بیست میلیون تومن می‌شد. بنابراین می‌تونین تصور کنید همه جوره تو چشم بود. من و چند تا از دوستان دیگه‌م فقط می‌خواستیم دانشگاه بریم و بعد هر کاری دلمون خواست بکنیم. خودم هم کم وقت تلف نمی‌کردم، اما این بشر یک چیز عجیب و غریبی بود. و جالب اینجاست که همه‌ی سعی خودش رو می‌کرد با من دوست شه. دوستی ما زمانی شکل گرفت که با هم به کانون زبان رفتیم. تو یک کلاس افتادیم و از اونجایی که انگلیسی‌م خوب بود رابطه‌مون بهتر و بهتر شد.

چند بار ازم دعوت کرد به خونه‌شون برم، اما هیچ وقت نرفتم. اولن پدر و مادرم سخت‌گیر بودند و اجازه نمی‌دادند. ثانین چون چند بار خونه‌ی دوستان دیگه‌م رفته بودم و اوضاع و احوالشون رو دیده بودم یه حالت دافعه در من به وجود اومده بود. تا اینکه درست تو روزهای آخر سال، و پیش از آزمون سراسری، یه خبری بین بچه‌ها پخش شد که واقعن غافلگیرکننده بود. قضیه از این قرار بود که مادرش خیانت کرده بود و بعد مسائلی پیش اومد که خبرش درز پیدا کرد. از اونجایی که افراد شناخته شده‌ای بودند مثل بمب منفجر شد. آخرین روزهای پیش دانشگاهی بی‌سر و ته بود. کلاس‌ها رو زودتر تعطیل کردند تا برای امتحانات پایان‌ترم و آزمون فرصت داشته باشیم. تماس‌هامون کم و کم‌تر شد و دیگه ندیدمش. چند سال بعد، با چند تن از هم‌دانشگاهی‌هام به یکی از شهرک‌های ساحلی رفته بودم. نه تلفن همراه داشتم و نه اتومبیل، و زمان هم داشت مثل برق می‌گذشت. مدام از بچه‌ها می‌خواستم بریم و اونها هم تازه کیفشون کوک شده بود. خونه‌مون دور بود و نمی‌خواستم خانواده‌م نگران شن. تو عالم خودم بودم که یهو این رفیق دوران مدرسه رو تو وضعیت بسیار بدی دیدم. مشخص بود هوش و حواس درست و حسابی نداره. خیلی ناراحت شدم. به نظرم معتاد شده بود. از اون زیبایی چیزی باقی نمونده بود.

اینها فقط چند مورد از بین انبوه مواردی هست که در طول زندگی‌م دیدم. تازه، همین‌ها رو هم گزینش کردم و فقط تونستم به چند نمونه‌ی کوتاه اشاره کنم. هر یک از یک قشر جامعه بودند. فقیر، متوسط و ثروتمند. زندگی خودم هم مشکل کم نبود و تقریبن در هر دوره از زندگی‌م با مشکل و مسئله‌ای مواجه می‌شدم. به همین علت همیشه در طول زندگی‌م مفهوم خوشبختی برام مبهم بود. همیشه از خودم می‌پرسیدم آدم خوشبخت کیه و چه ویژگی‌هایی داره؟

به نظرم در ایده‌ال‌ترین شکل خوشبختی رو می‌تونیم این طور تجسم کنیم که فرد، فارغ از جنسیت، از دوره‌های مختلف زندگی‌ش لذت می‌بره و راضی و خوشحاله. این احساس رضایت از دوره‌های مختلف، مثل کودکی، نوجوانی، جوانی، میانسالی و پیری آسون به دست نمی‌آد. لازمه‌ش اینه که شرایط و بسترش براش فراهم باشه تا زمان رو از دست نده. یعنی فرد زمان کودکی کودکانه زندگی کنه، و بعد نوجوانی پر جنب و جوش و شادابی داشته باشه، دوره‌ی جوانی به تحصیل یا کار مورد علاقه‌ش بپردازه و عاشقی کنه، میانسالی زحمت بکشه و کارش رو توسعه بده و کم‌کم خودش رو برای بازنشستگی آماده کنه و سرانجام به پیری برسه و وقتی به گذشته نگاه می‌کنه خاطرات خوب و خوش رو به یاد بیاره و با خیال آسوده بمیره.

بنابراین حالت عکسش هم می‌تونه تلخ و ناراحت کننده باشه. مثلن بچه‌هایی که کودکی نمی‌کنند و مثل پیرمردها حرف‌های قلنبه سلمبه تحویل می‌دن و پدر و مادرهاشون ذوق می‌کنند به نظرم مشکلات اساسی دارند. یا کسانی که تو دوران جوانی رفتارهای کودکانه ازشون سر می‌زنه به راحتی بهترین سال‌های خودشون رو از دست می‌دن. روزهایی که هرگز بر نمی‌گرده و بعدها حسرت بزرگی بر دلمون می‌گذاره.

من کودکی و نوجوانی و سال‌های زیادی از جوانی‌م رو از دست دادم. قبلن اونقدر این مسئله عذابم می‌داد که نمی‌تونستم جلوی ناراحتی و خشمم رو بگیرم. بسیاری از جاها تقصیری نداشتم و اشتباه از دیگران بود. خیلی جاها هم مقصر خودم بودم و باید محکم و قوی تصمیم می‌گرفتم و راهم رو انتخاب می‌کردم. اما هر چی بود گذشت. الان فقط می‌تونم به لحظه‌ی حال بچسبم و امید داشته باشم که آینده رو از دست ندم. چون نمی‌خوام باقیمانده‌ی عمرم رو در حسرت و پریشانی و افسوس بگذرونم.

یه زمانی به خودم می‌گفتم برم یه جای دور، دور از خانواده برای خودم زندگی کنم. یه جای دور که دست هیچ کس به من نرسه. هنوز هم دوست دارم به اونجای دور و ناشناخته برم، ولی دیگه برای فرار از کسی یا چیزی نیست. خیلی ساده می‌خوام از زندگی لذت ببرم. در غیر این صورت، مطمئنم حتا اگه به دورترین جای ممکن هم برم باز فکر به گذشته عذابم می‌ده و دست از سرم بر نمی‌داره. بعلاوه وقتی گذشته‌ی خودم رو با گذشته‌ی بسیاری از آدم‌ها مقایسه می‌کنم متوجه می‌شم گرچه سخت بود ولی اونقدرها هم بد نبود. انگار این سختی‌ها باید وجود می‌داشتند تا زندگی‌م کمی طعم بگیره.

 

+ عکس از جولی بلکمان

++ با غصه خوردن چیزی درست نمی‌شه. مرد و مردانه باید ساخت.

 |  یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰ساعت 22:22  توسط میم  | 

کابوس در پیاده‌رو

 

لحظه‌هایی در زندگی وجود دارند که هرگز از یاد آدم نمی‌رن. این لحظات، که شاید به یکی دو ثانیه هم نرسند، چنان تأثیر عمیقی بر جان و روان آدم می‌گذارند که رهایی از اونها رو تقریبن غیرممکن می‌کنه. نمی‌دونم اسم این برهه‌های زمانی رو چی باید بگذارم! اسمشون کابوس روزانه است؟ واقعیت تلخه؟ حقیقته؟ حماقت آدمیزاده؟ هزاران تعبیر و تفسیر از این تصاویری که در اطرافمون می‌بینیم می‌تونیم داشته باشیم. این تصویرهای پویا و زنده شاید هیچ ربطی به زندگی شخصی و جهان فکری ما نداشته باشند، اما چنان از نظر حسی ما رو درگیر می‌کنند که از خودمون می‌پرسیم چه کاری از دستمون بر می‌آد؟ آیا می‌تونیم کمک کنیم یا باید مثل بقیه از کنارشون بگذریم؟

هفته‌ی قبل درگیر چنین حس و حالی شدم. عجله داشتم. صبح زود از خونه بیرون زده بودم و باید به بانک می‌رفتم و خرید می‌کردم. درست روبروی عابر بانک ایستاده بودم و می‌خواستم وجه رو بگذارم تو کیف پولم که یهو خانمی میانسال با چادری سیاه رنگ کنارم سبز شد. قد کوتاهی داشت و سر و وضعش هم بد نبود. بهم گفت می‌خواد بره ساری و پول کرایه نداره. با دست اشاره کردم کمکی از دستم بر نمی‌آد و بلافاصله راهم رو گرفتم و رفتم.

با این شیوه‌ی گدایی آشنا بودم. معمولن در رویارویی با این جور افراد شونه بالا می‌انداختم و از کنارشون می‌گذشتم. اعتقادم هم این بود که اگه این همه وقت می‌گذارید و روز و شب تو خیابون‌ها می‌گردین، می‌تونین برید کارگری کنید و آبرومندانه پول در بیارید. دیگه کم‌ترین کاری که می‌تونیم انجام بدیم نظافت خونه‌ها یا کار تو زمین کشاورزی و باغ هست. بنابراین اگر کسی واقعن شرافتمندانه بخواد زندگی کنه می‌تونه از طریق کارگری درآمد اندکی داشته باشه. فکر می‌کنم از گدایی و آویزون این و اون شدن خیلی بهتر باشه.

همین طور که داشتم تو عالم خودم فکر می‌کردم و به خودم می‌گفتم خوب شد پول ندادم یا نه! وارد فروشگاه شدم و یه سری خرت و پرت خریدم. وقتی داشتم وجه رو می‌پرداختم یهو در باز شد و مردی، که مشخص بود معتاده، با ویولن بدترین آهنگی که می‌تونست بزنه رو زد و بعد از کلی سر و صدای گوشخراش منتظر موند تا بهش پول بدم. وسایلی که خریده بودم رو برداشتم و بدون اینکه به مرد نگاه کنم اومدم بیرون. هنوز دو سه قدم برنداشته بودم که دوباره برگشتم و دیدم اون آقا همچنان بیرون فروشگاه به من زل زده و منتظره چیزی گیرش بیاد. دو تومن درآوردم و بهش دادم و بدون هیچ حرف و نگاه اضافی سمت خونه رفتم.

فاصله‌ی زمانی بین دیدن گدای اول و گدای دوم به ده دوازده دقیقه هم نكشيد، اما چنان درگیری ذهنی‌ای برام به وجود آورد که الان بعد از نزدیک به یک هفته همچنان دارم بهشون فکر می‌کنم. چهره و بدنشون، نوع پوشش و تن صداشون، جنس نگاه و اون حالت منتظر و درماندگی‌شون از دریافت نکردن پول کابوس روز و شبم شده بود. با دیدن گدای اول به خودم گفته بودم به من چه و فلان و بهمان و همه‌ش می‌خواستم یه جوری خودم رو توجیه کنم که به من ربطی نداره و مشکل خودشونه، اما درست چند دقیقه‌ی بعد گدای دوم رو دیدم و این بار دیگه نتونستم طاقت بیارم و با وجود اینکه می‌دونستم طرف معتاده و احتمالن با این پول‌ها می‌ره مواد مخدر می‌خره، اما مبلغی دادم. می‌دونم اگر از کنارش می‌گذشتم این کابوس برام بزرگ‌تر و دردناک‌تر می‌شد.

چرا درگیری ذهنی برام پیش اومد؟ علت بزرگ و مهم این بود که من ناخواسته و ناخودآگاه داشتم اون زن رو قضاوت می‌کردم. می‌دونستم داره گدایی می‌کنه و فقط با دروغگویی می‌خواد مبلغی از من بگیره، اما خب به من چه که داره گدایی می‌کنه؟ درسته که دروغگویی و گدایی اساسن رفتارهای نادرستی هستند، اما مگه من از زندگی شخصی این افراد آگاه بودم؟ مگه واقعن می‌دونستم در چه شرایطی هستند؟ در واقع، «من» در سوی دیگه رابطه‌ای قرار گرفته بودم که باید بلافاصله تصمیم می‌گرفتم چه واکنشی به یک گدا نشون بدم. «من» باید قضاوتشون کنم و هزار علت و توجیه بتراشم برای گذشتن از کنارشون، یا بدون قضاوت، مبلغی هر چند کم بپردازم و به خودم بگم: «تو از زندگی هیچ یک خبر نداری!»

این روزها تعداد گداها و افراد بی‌خانمان بیشتر از قبل شده و حالا محاله که تو خیابون‌ها قدم بزنم و با چنین قشری روبروی نشم. به نظرم تعدادشون نسبت به سال گذشته تقریبن دو برابر شده. دست کم این روزها خیلی زیاد به چشمم می‌آن. زنان و مردانی که تو سطل‌های زباله دنبال غذا می‌گردند یا می‌خوان پلاستیک و کاغذ پیدا کنند و بفروشند. پسربچه‌ها و دختربچه‌هایی که مدام دنبالت می‌کنند و به زور می‌خوان پولی بهشون بدی.

چند سال پیش، روز جمعه، از خونه زده بودم بیرون و می‌خواستم عکاسی کنم. از خونه‌های قدیمي و ساختمون‌هایی که بالای هفتاد هشتاد سال قدمت داشتند عکس می‌گرفتم و همین طور تو عالم خودم بودم که دختربچه‌ای حدودن ده یازده ساله ازم پرسید: «داری ازم عکس می‌گیری؟» نگاه کردم و متوجه شدم کولی هست. گفتم نه. یهو چشم نازک کرد و گفت: «برام غذا می‌خری؟» از صراحت و درخواستش خنده‌م گرفت و با سر اشاره کردم باشه. چند قدمی ما یه فروشگاه بود. با هم وارد شدیم. بهش گفتم هر چی دوست داره برداره. دو تا نوشابه برداشت با دو تا کلوچه. گفت: «برادرم هم هست.» گفتم اشکال نداره و اگه چیز دیگه‌ای می‌خواد برداره. چیزی برنداشت. پول این خوراکی‌ها رو دادم و موقع خداحافظی فقط سر تکون داد و غیب شد.

یادم می‌آد اون زمان تازه کار کردن رو به صورت حرفه‌ای شروع کرده بودم و خودم هزار و یک خرج ریز و درشت داشتم. هزینه‌ی دانشگاه و طرح‌ها و کتاب‌ها و غیره اونقدر زیاد بود که جیبم همیشه خالی بود. وقتی این دختربچه ازم درخواست کرد بهش نه نگفتم. با وجود اینکه پول چندانی هم نداشتم اما براش خوراکی خریدم. چون واقعن نقطه ضعف بزرگ من بچه‌ها هستند، به خصوص بچه‌های بی‌سرپرست. اون لحظه به خودم گفتم حالا اشکالی نداره و همین که دو تا بچه سیر باشند و به بدبختی‌های تو دنیا فکر نکنند خوبه.

درست چند لحظه‌ی بعد دچار شک شدم و از خودم پرسیدم آیا این کمک و خوبی بی‌جا نبود؟ اگر این بچه‌ها فکر کنند بقیه بزرگ‌ترها هم به راحتی کمک می‌کنند و حاضرند بهشون پول و غذا بدن، آیا زمینه برای سوء استفاده از اونها فراهم نمی‌شه؟! یهو اون حال خوب به چنان حال بدی تبدیل شد که اصلن پشت دستم رو داغ کردم و به خودم قول دادم دیگه هیچ وقت به بچه‌های توی خیابون کمک نکنم. به هر حال اخبار رو هم دنبال می‌کنم و هر چند وقت یه بار چنین مسائلی رو می‌خونم. دوست ندارم جزیی از این چرخه‌ی پوسیده باشم.

بعد از اون ماجرا به خودم قول دادم چند بنیاد خیریه مطمئن پیدا کنم و کمک‌های مالی رو از طریق این بنیادها به افراد نیازمند برسونم. دست کم این جوری خیالم راحته که این پول‌ها صرف خوراک، پوشاک، مسکن، مدرسه، درمانگاه، دارو، اشتغال‌زایی و غیره می‌شه.

تا اینکه دیروز رفتم کرفس بخرم و دیدم یه خانم مسن، با چادری رنگ و رو رفته، از فروشنده پول می‌خواد. این بار معطل نکردم و بهش کمی پول دادم. به خودم گفتم مهم نیست راست می‌گه یا دروغ. غذا داره یا نه. مریض هست یا نیست. من این جوری آروم‌تر و راحت‌ترم. من که نمی‌دونم تو زندگی‌ش چه خبره؟ شاید شوهر معتاد داره؟ شاید شوهرش اون رو مجبور به تن‌فروشی می‌کرده و زن چاره‌ای جز گدایی نداره؟ شاید بچه‌هاش اون رو از خونه انداختند بیرون؟ شاید، شاید، شاید... هزاران شاید رو کنار گذاشتم و به خودم گفتم قضاوت ممنوع!

حالا که دارم فکر می‌کنم از تصمیم جدیدم خیلی راضی‌ام. من که هر روز بیرون نمی‌رم و تو این شرایط کرونایی حالا حالاها سبک زندگی‌م رو تغییر نمی‌دم، دیگه کمک به این چند نیازمند که چیزی نیست. چرا انجام ندم؟ البته هنوز در مورد بچه‌ها با خودم کلنجار می‌رم و نمی‌دونم کمک به این افراد درسته یا نه‌، اما نسبت به افرادی که از نظر جسمی ناتوان هستند یا سنشون بالاست و در سطح شهر مي‌بينم، با خودم کنار اومدم.

 

+ عکس از بوگی. در این عکس طنز تلخی وجود داره. مرد تکه کاغذی در دست داره که روش نوشته شده: «اگر می‌تونید، لطفن کمک کنید.» درست در کنار مرد تابلوی فست‌فوودی دیده می‌شه که به عابران می‌گه بیست و چهار ساعته و هفت روز هفته باز هستند و غذا می‌دن. تضاد بین فرد نیازمند و افراد بی‌نیاز و موقعیت مردی گرسنه و افرادی که سیر هستند و احیانن پرخور هم هنرمندانه است، هم ظنازانه و صد البته دردناک.

 |  چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹ساعت 9:1  توسط میم  | 

مطالب قدیمی‌تر