...

دفترچه امیدبخش

 

کارگردان: دیوید او. راسل

نویسنده: دیوید او. راسل

مدت زمان: 122 دقیقه

کشور: آمریکا

سال اکران: 2012

امتیاز آقای مترجم: 7 از 10

 

دقیق روزهای اولی که این وبلاگ رو ساختم با وبلاگی آشنا شم که در یکی از نوشته‌هاش این فیلم رو معرفی کرده بود. چند روز بعد این فیلم رو دانلود کردم و دیدم و من هم مثل اون وبلاگ‌نویس از این فیلم خیلی خوشم اومد. دوست داشتم همون موقع راجع بهش بنویسم اما نمی‌دونم چرا هر بار به تعویق انداختم. حالا دوست دارم بعد از چهار سال این فیلم رو توی وبلاگ خودم معرفی کنم. امیدوارم شما هم این فیلم رو ببینید و مثل من خوشتون بیاد. اگر هم این فیلم رو قبلن دیدید خوشحال می‌شم نظرتون رو بدونم.

دفترچه امیدبخش یکی از همون کمدی درام‌های هالیوودی هست که خیلی خوش‌ساخته. موقعیت‌هایی رو نشون می‌ده که همه‌ی ما در طول زندگی باهاش روبرو می‌شیم یا تجربه می‌کنیم. بنابراین برامون آشنا هستند. موقعیت‌هایی که در وهله‌ی اول سخت، غیر قابل تحمل و عصبی‌کننده هستند، اما از طرف دیگه، جنبه‌های کمدی-انتقادی هم دارند. یعنی یه جاهایی بهمون سیخ می‌زنند و هشدار می‌دن: «حواست هست؟ می‌دونی داری با خودت چه کار می‌کنی؟ یه بار زندگی می‌کنی! به این یه بار گند نزن!»

من فیلم‌های این چنینی رو دوست دارم. اگر این فیلم‌ها از روی واقعیت ساخته شده باشند که دیگه هیچ چی! بیشتر دوستشون دارم و معمولن تماشای یکی دو باره برام کافی نیست. همین فیلم رو تا امروز ده دوازده بار تماشا کردم و احتمالن، اگر عمری بود، بیش از اینها می‌بینم. «دفترچه امیدبخش» فیلم راحت و بی‌شیله پیله‌ای هست. برای فهم روابط بین شخصیت‌ها زور نمی‌زنید. داستان به سادگی و پاکیزگی هر چه تمام‌تر تعریف می‌شه و به پایان می‌رسه. بردلی کوپر هم یکی از بهترین بازی‌هاش رو تو همین فیلم داشته و بله، رابرت دنیرو هم تو این فیلم بازی می‌کنه. دو تن از بازیگرانی که خیلی دوستشون دارم.

داستان درباره‌ی مرد جوانی به نام پت هست که در آسایشگاه روانی بیستری هست. علت بستری شدنش هم به خیانت همسرش برمی‌گرده. از اون روز به بعد پت جنون پیدا می‌کنه و مدام به خودش می‌پیچه و خشم و ناراحتی خودش رو نمی‌تونه کنترل کنه. حساسیت و عدم رضایت از دنیای اطرافش جوری می‌شه که پدر و مادرش چاره‌ای جز بستری کردنش در آسایشگاه روانی نمی‌بینند. البته دادگاه این رأی رو صادر کرد چون پت به فاسق زنش حمله کرده بود.

ماجرای اصلی هم از اینجا شروع می‌شه زن پت رفته پی زندگی خودش و دیگه نمی‌خواد باهاش زندگی کنه. حالا پت نمی‌تونه با این واقعیت کنار بیاد و می‌خواد هر طور شده یه بار دیگه همسر سابقش رو ببینه و هر طور شده اون رو به زندگی سابق برگردونه. زندگی‌ای که البته ما ازش بی‌خبریم ولی هر چی بود باعث شد زن بره و پت رو تنها بگذاره. ما با این کشمکش‌ها و تنش‌ها و کوشش‌های پت روبرو هستیم. تلاشی که پت برای به دست آوردن زنی که عاشقش هست می‌کنه. اما واضحه که این تلاش فقط برای رسیدن به یه زن نیست. اون می‌خواد گذشته رو دوباره به دست بیاره. و شاید حتا تکرار کنه.

در طول این کشمکش‌هاست که به مهمانی دعوت می‌شه. مهمانی‌ای که شوهر دوست همسر سابقش ترتیب می‌ده و در اونجاست که با تیفانی، خواهر دوست زنش، آشنا می‌شه. هر چقدر پت درگیر گذشته است، بر عکس، تیفانی به زمان حال تعلق داره. یه زن قوی و جسور که گذشته‌ی چندان درخشانی هم نداره. شوهرش رو از دست داده و روابط زیادی با مردان داشته. اونقدر زیاد که پشت سرش هزار جور حرفه. جالب اینجاست که تیفانی هم مدتی رو در آسایشگاه روانی بستری بوده. انگار همین وجه مشترک بین پت و تیفانی می‌شه تا بیشتر به همدیگه نزدیک بشن.

رابطه‌ی پت و تیفانی یه رابطه‌ی دوستانه است که البته به خاطر گذشته‌ی پر از تنش هر دو طرف نمی‌تونه ساده باشه. هر دو هزار جور مشکل دارند و هر دو هر روز با این مشکلات باید مواجه بشن. چه بخوان و چه نخوان. فقط یه فرق وجود داره و اون اینه که تیفانی نگاه واقعبینانه‌تری نسبت به خودش و دنیا داره. اون پذیرفته که دیگه شوهرش نیست. پذیرفته که حالا باید زندگی جدیدی رو شروع کنه. مسئله‌ای که پت نتونسته باهاش کنار بیاد و گرچه کم‌کم داره وارد رابطه با تیفانی می‌شه، همچنان خودش رو مرد متأهل می‌دونه و حاضر نیست انگشتری که همسر سابقش بهش داده بود رو از انگشتش در بیاره.

بالاخره این دو نفر تصمیم می‌گیرند یه شب با هم شام بخورند و اینجاست که هر چی تو ذهنشون دارند رو بیرون می‌ریزند. توقعات، خواسته‌ها و گذشته‌شون رو. در میانه کلام تیفانی خودش رو با پت مقایسه می‌کنه و پت جا می‌خوره چون فکر می‌کنه تیفانی خیلی خیلی از اون داغون‌تره. تیفانی ناراحت می‌شه و با عصبانیت بلند می‌شه و می‌ره. اون پذیرفته که گذشته‌ی خوبی نداشته اما دوست نداره مدام قضاوت شه. در واقع دلایل خودش رو داره و خودش رو موظف به توضیح دادن نمی‌دونه. اون همینه که هست.

در هر صورت این دو به توافق می‌رسند تا هر یک به دیگری کمک کنه. پت از تیفانی می‌خواد بهش در نزدیک شدن به همسر سابقش کمک کنه، و تیفانی هم از پت می‌خواد شریک رقصش بشه و با هم در مسابقه شرکت کنند. پت می‌پذیره و از اون روز به بعد این دو بیشتر همدیگه رو می‌بینند و با هم رقص تمرین می‌کنند. تیفانی هم نامه پت رو به همسرش می‌رسونه و واسطه می‌شه. تا اینکه شب مسابقه می‌رسه و پت و تیفانی با هم می‌رقصند. همسر سابق پت هم می‌آد... اما درست شبی که تیفانی فکر می‌کنه همه چیز تموم شده و پت دیگه برای همیشه ترکش می‌کنه پت تصمیم می‌گیره گذشته یعنی همسرش رو ترک کنه و زندگی جدید رو با تیفانی شروع کنه.

نتیجه مسابقه؟ افتضاح بود. و با وجود افتضاح بودنش نه برای پت مهم بود و نه تیفانی! می‌دونید چرا؟ چون با توجه به اون گذشته‌ی سخت همون نتیجه افتضاح هم یه قدم رو به جلو بود. برای همینه که هر دو خوشحالی می‌کنند و راضی هستند.

تماشای این فیلم رو به همه کسانی که مشکلی تو زندگی‌شون دارند، تو گذشته‌ها گیر کردند، یا با کوچک‌ترین چیزها ناراحت و عصبی می‌شن توصیه می‌کنم. چهار سال پیش این فیلم کمک زیادی به من کرد. امیدوارم به شما هم کمک کنه.

 

+ قبلن این فیلم‌ها رو هم معرفی کردم: پنجاه پنجاه، نسخه سحرآمیز، پای چپ من

++ اگر فیلمی تو این مایه‌ها سراغ دارید لطفن معرفی کنید.

 |  دوشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۰ساعت 20:55  توسط میم  | 

پیچیده در باران

 

و بعد آن روز باران بارید. و فردای آن روز و فرداهای آن روز. چهل روز گذشت تا شب چهلم فرا رسید و ماه پدیدار گشت و نور پاشاند روی سرزمینی که در آب فرو رفته بود. درختان خمیده از چهل روز بارانی نای سر بالا گرفتن نداشتند اما نحیفانه می‌درخشیدند، و جاده‌ها در پیچاپیچ رودها گره می‌خوردند و نرسیده به مقصدی و جایی سر به سکوت دریاچه‌هایی می‌سپردند که پیش‌تر نبودند. پرندگان مرده بودند. فقط گاهی از دور و نزدیک صدای خیزش مار یا شاید وَگی شنیده می‌شد که خجولانه به جستجوی غذا می‌رفتند. گویی می‌ترسیدند زنده بمانند.

خانه‌ای فرو ریخته در خود. کوچه‌ای فرو رفته در آب. همه جا ماسیده در التهاب چهلمین روز. دیگر دعایی شنیده نمی‌شد و ناله‌ها فرو خورده بودند. نگاه‌های خشکیده به آسمان در قحطی یاری به تیرگی گراییدند و به رخوت دیوارهای لرزان پناه بردند. دیوارهای بلند، دیوارهای کوتاه. همگی پاشیده در قعر آب‌ها. سنگ‌هایی که دیگر روی هم بند نبودند و خشت‌هایی که خشکی‌شان رویا می‌نمود روی سنگفرش حیاط خانه‌ها مانده بودند. خبری از گل‌ها نبود.

بوی خون و خونابه در انفجار گوشت‌های متعفن حل گشته بودند و با وزش نسیمی به آسمان می‌رسیدند. سیاهی، جسمی، جانی تکان می‌خورد. در طلب غذا، و نه جرعه‌ای آب، که هر چه بود آب بود و آب. تا مرز خفگی و خود خفگی. فکری از ذهن خاموش کسی نگذشت: «روزگاری قدم می‌زدیم و در گندمزار می‌چرخیدیم. نان می‌پختیم و در آغوش هم می‌غلتیدیم. آن روزها کجا رفتند؟ چه بر سر پدران و مادرانمان آمد؟ کودکانمان با چه گناهی سر بر گور نداشته گذاشتند؟ آن بوسه‌ها را در پستوی کدام روز و سال گم کردند؟ گناهمان چه بود که بودیم؟ که تحمل کردیم شب‌ها و لحظه‌ها را؟ که بغض‌هایمان را روی سنگ‌ها خراشیدیم و خدایان اضطراب را مجسم ساختیم؟»

غرشی از دور آمد و التهابی به جان مردگان نیانداخت. همگی آسوده از دردی بزرگ‌تر بودند. هر چه بادا باد. اگر از آسمان آتش ببارد، اگر سرمای استخوان‌سوز بیاید، اگر درندگان از بیشه‌ها هجوم بیاورند و کودکان را بدرند، اگر هر بلای دیگری بیاید دیگر چه سود؟ کشتی نوح باز نخواهد گشت و چهل روز بارانی به آن روز آفتابی باز نمی‌گردد. آن آخرین نگاه‌هایی که در هم گره خورده بودند به بوسه‌ای نمی‌رسند و هیچ گلی بر رویشان نخواهند پاشید. نه آوازی که باز توی کوچه‌ها بپیچد و نه نی‌نوازی که گوسفندان را رام کند و روی سبزی بی‌کران دمی بیاساید.

شب به شب گذشت. خورشید قهرش گرفته بود و خشمگینانه تابید. پی در پی. گویی مردگان را نفرین کرده بود و قصد به آتش کشاندن داشته‌ها و نداشته‌هایشان داشت. با نفرت طلوع می‌کرد و با نفرتی بیشتر غروب. درختان در گیجاگیج آب‌ها و آتش‌های خورشید خشکیدند، پوسیدند و خاطره گشتند. از نوح خبری نرسید. رفت که رفت و سیب‌هایی که کودکانه چید را از یاد برد. آن سرخ‌های وسوسه‌انگیز با طراوت ته ذهنش جایی نداشتند یا اگر داشتند، چروکیده بودند و حقشان مرگ بود.

قطره به قطره آمدند و قطره به قطره رفتند. پس از چند روز؟ هیچ کس نمی‌داند. هیچ کس نفهمید. شیون زنانی که از وحشت به شویشان پناه می‌بردند و سکوت مردانی که چاره‌ای جز درد نداشتند را هیچ کس نشنید. کسی نپرسید: «پس کودکانمان چه؟» کسی پاسخ نداد. کسی چیزی نگفت. شاید که به عزا نشسته بودند و حال که باران رفته بود و آب‌ها سریده بودند، باید آیین خاکسپاری را به جا می‌آوردند. پس باد وزید. شن‌ها را از دور و نزدیک مشت به مشت پاشاند روی دیار یاران بی‌یاور. تمنای زندگی و زیستن را محو کرد زیر دانه دانه‌های شن. نباید می‌بودند. نباید به زندگی باز می‌گشتند که رسم زیستن را نمی‌دانستند اما... اما باز باران بارید.

باران بارید و خورشید تابید. جوانه‌های خجول از زیر خاک سر بر افراشتند. روی هر ساقه و شاخه‌ برگی رویید. گلی، عطری، میوه‌ای. سیبی سرخ شد و روی سبزی چمنزار غلتید و رفت به گوشه‌ای پنهان. همان جا که زمزمه‌های پنهانی توی گوش هم می‌گفتند و مو به باد می‌سپردند. هر سبزه خاطره‌ای بود از خنده‌ای یا گریه‌ای. آشتی میان عشق و نفرت بودند از پس روزها و ماه‌های بی‌بازگشت. هر موی سفید جوانه‌ای شد و از زیر خاک سر برآورد. جوان‌تر از قبل. حرف‌ها توی دل داشتند: «گناهمان چه بود؟ همین که بودیم بس نبود؟»

 

+ مثل یک شعر غلیظ که توی روزهای پاییزی حل می‌شود و تو می‌کوشی بیرون بکشانی هر چه هست و نیست، و نمی‌توانی. مثل واژه‌ای که گیر کرده و فرو رفته تا ته شب و  چنگ می‌زنی و از تاریکی چیزی نمی‌یابی. مثل سکوت که روی سرت خروار می‌شود. مثل همه‌ی چیزهایی که با خاموشی دوست‌اند و با زندگی دشمن. دلم می‌خواهد توی یک لجظه ازلی و ابدی که میانمان بود گم شوم و دست هیچ کس به من و ما نرسد.

++ باران! ببار. رحم کن و ببار. نه چهار روز و چهل روز، که چهل هزار روز هم برای آتش توی دلم کم است. ببار و بشور و ببر.

+++ بگذار خاطره شوم. خاطره‌ای ناتمام...

 |  جمعه ۱۴ آبان ۱۴۰۰ساعت 11:12  توسط میم  |