یک مشکل خیلی خیلی بزرگ

دوازده سالهم بود. ترم سه دورهی کودکان مؤسسه کانون زبان ایران بودم. ترمهای قبل رو بزرگترهام برام اسمنویسی کرده بودند. زحمت ترم یک رو عموم کشید و ترم دو رو پدرم. وقتی زمان اسمنویسی شد پدرم بهم گفت همراهش برم بانک تا بهم یاد بده چطور پول واریز کنم و بعد خودم باید برم کانون زبان و ثبت نام کنم. اولین بارم بود. حالت دافعه گرفتم و به پدرم گفتم: «ولی من نمیتونم!» پدرم با بیحوصلگی، همون طور که در حال رانندگی بود، نیمنگاهی بهم کرد و گفت: «یعنی چی که نمیتونم!؟ کاری نداره! بهت یاد میدم!» دنباله بهانه میگشتم تا از زیر این کار در برم. احتمالن چون میترسیدم و فکر میکردم هنوز دوازده سالهم هست و نباید سر از بانک و کارهای اینچنینی در بیارم. شاید حق داشتم! اما پدرم یه دستش رو به نشانه تنبیه بالا آورد و بهم گفت: «اگه یه بار دیگه با من بد صحبت کنی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!» پدرم هیچ وقت من رو تنبیه نکرد. در کل آدم پر دردسری هم نبودم که کارم به تنبیه، اون هم تنبیه بدنی، کشیده بشه اما وقتی بیحوصله و عصبانی بود حرفی میزد که آدم واقعن میرنجید. سرم رو انداختم پایین وو بغض کردم و دیگه چیزی نگفتم. اون روز از روی اجبار همراه پدرم به بانک رفتم و پول واریز کردن رو در دوازده سالگی یاد گرفتم. بعد با هم رفتیم به کانون زبان و برای دورهی جدید ثبت نام کردیم. از اون ترم به بعد دیگه برای ثبت نام از هیچ کس تقاضا نکردم. حتا برای مدرسه و دانشگاه هم از کسی کمک نخواستم و برای تمام روزهای بعد سعی کردم کارهای اداری مربوط به خودم رو خودم انجام بدم.
بعدها اون روز مهم و تأثیرگذار در زندگیم رو فراموش کردم اما وقتی میدیدم شخصی همسن من هست (یا حتا بزرگتر از من) و همراه پدر یا مادرش برای ثبت نام در مدرسه، کانون یا دانشگاه حضور داره تعجب میکردم. تعجب میکردم وقتی میدیدم شخصی بیست سالگی رو پشت سر گذاشته و با پدر یا مادرش به دندانپزشک مراجعه میکنه و کنجکاو بودم بدونم تو سر این افراد چی میگذره و چرا نمیتونن کارهای ابتدایی خودشون رو انجام بدن و مگه پدر و مادرها قراره تا چه زمانی همراه آدم باشند که مدام باید دستشون رو بگیریم (بگیرند) و باهاشون اینجا و اونجا بریم؟ بعلاوه رابطهی صمیمانهای هم با پدرم نداشتم و شاید همین باعث شده بود از سنین پایین روحیهی مستقلی پیدا کنم و ترجیح بدم کم کم همهی کارهای خودم رو بیسر و صدا انجام بدم و انگار نه انگار که کاری انجام دادم.
میدونم اون روز پدرم واکنش درستی بهم نشون نداده بود اما یه جورایی خوشحالم که باعث شد یاد بگیرم روی پای خودم بایستم و اونقدر متکی به این و اون نباشم. از اون روز تا امروز بارها و بارها شاهد چنین صحنههایی بودم که مرد یا زنی بلد نیست امور سادهی بانکی رو انجام بده. بارها دیدم افرادی که چهل سالگی رو هم رد کردند و حتا تحصیلات عالیه دارند اما نمیتونند برن پاسپورت خودشون رو بگیرند و حتا بلد نیستند قبضها رو اینترنتی یا با ATM پرداخت کنند. اون قدیمها وقتی کسی سواد خوندن و نوشتن داشت یعنی دیگه میتونست روی پای خودش بایسته و آویزون کسی نبود و به هیچ کس نیاز نداشت تا نشانی پیدا کنه یا به کارهای اداریش برسند. حالا انگار همه چیز زیر و رو شده. طرف کارشناسی ارشدش رو هم میگیره اما اون استقلال فکری که باید داشته باشه رو نداره.
پدرم فرزند بزرگ خانوادهش بود. از بچگی تو بازار بود و همیشه با افرادی دوست میشد که چند سال ازش بزرگتر بودند. پدر و مادرش هم ازش کار میکشیدند و توقع داشتند در امور کاری بهشون کمک کنه. خانواده پر جمعیتی داشتند. بعضی از برادر و خواهرهاش در حال تحصیل بودند و باید هزینهی تحصیل و خورد و خوراکشون تأمین میشد. رسیدگی به املاک و کسب و کار خودش هم سر جای خودش بود. مردی بود جوان و تازه ازدواج کرده بود و به هر حال مشکلات خودش رو داشت. با همهی اینها همه اون رو به چشم برادر بزرگتر میدیدند و ازش انتظار کمک داشتند. اگر به مشکلی بر میخوردند به پدرم مراجعه میکردند تا مشکلات مالی، اداری، قضایی و حتا خانوادگیشون برطرف شه.
پدرم با دلسوزی این کارها رو انجام میداد. زمانی که بچه بودم این مسائل رو درک نمیکردم اما هر چقدر سنم بالاتر میرفت و با خانوادههای دیگه آشناتر میشدم و دوستانم و پدرانشون و به طور کل مردهای دیگه رو میدیدم بیشتر میفهمیدم چه رویهای مسخره و اشتباهی در خانوادهی ما وجود داره. متأسفانه وقتی راجع به این مسائل با پدرم حرف میزدم ناراحت میشد و یا اگر این اشتباهات رو میپذیرفت باز تکرار میکرد. حرف من این بود که چرا وقتی برادر و خواهرهاش دچار مشکل میشن به اون مراجعه میکنند؟ چرا خودشون برای زندگیشون تصمیم نمیگیرند؟ به این علت این حرفها رو میزدم چون فرضن اگر بعد از انجام گفتههای پدرم به مشکلات دیگهای بر میخوردند کاسه کوزهها رو روی سر پدرم میشکوندند و اون رو مقصر میدونستند و ما درگیر مسائل دیگهای میشدیم. انگار نه انگار که قبلن بارها و بارها به همه کمک کرده بود و در شرایط سخت به دادشون رسیده بود.
رفتاری که پدربزرگم در قبال بچههاش داشت اشتباه بود. در واقع منش پدرسالارانه داشت. انتظار داشت همه به حرفش گوش کنند و بعد از اون همه باید به حرف پدرم گوش میکردند. این منش تا وقتی پدربزرگم زنده بود قابل قبول بود برای بقیه فرزندان، اما بعد از فوت پدربزرگم و بدتر شدن شرایط، همه یه حالت طلبکارانه نسبت به پدرم پیدا کرده بودند و انگار قرار بود جونشون رو بگیره. میزان اتکا به پدربزرگم اونقدر زیاد بود که تمام عموهام بعد از ازدواج از پدرشون پول ماهیانه یا هفتگی میگرفتند تا برای خانوادهشون خرج کنند. یعنی مفتخوری محض!!
تصور کنید مردان جوانی که بیست و چهار پنج سالهشون هست و یکی دو تا بچه دارند اما اهل کار نیستند و تمام وقتشون صرف خوشگذرانی و مهمانی و خرید و بریز و بپاش داره میشه. نه پساندازی، نه آیندهنگریای و نه حتا فکر استقلال و انجام کاری که دوست دارند. هیچ و هیچ و هیچ! چنین افرادی وقتی تن به کار ندن و اساسن برای داشتن درآمد و رسیدگی به امور مالی زحمت نکشند، بالاخره روزی میرسه که وضعیت مالیشون به هم میریزه و بدهی بالا میآرن. کمااینکه یکی از عموهام بیش از بیست سال پیش بدهی کلانی بالا آورد و پدربزرگم رو مجبور کرد، با بیشرمی، قبل از فوتش سهمالارثش رو بهش بده تا بتونه بدهی خودش رو بپردازه. حالا بماند سر همین قضیه چه جنگ و دعواهایی شد و تا سالهای سال بین همه قهر بود و درگیر چه مشکلات تهوعآوری شده بودیم. اما حرفم اینه که چرا این بچهها باید اونقدر وابسته و متکی به پدرشون بار میاومدن که حالا وقتی بدهی بالا میآرن هم باید کسان دیگهای تاوانش رو پس بدن! خب، این چه جور مستقل زندگی کردن و استقلال داشتنه؟
من مطمئنم اگر بعد از تمام این سالها از عموم بپرسم آیا کارت و رفتارت درست بود باز خودخواهانه سر حرفش میمونه. شاید بگه حماقت کردم با فلانی دوست شدم و چنان بدهی بالا آوردم اما از اینکه اون بلاها رو سر پدرش و خانوادهش آورد پشیمون نیست. تازه، اگر هم پشیمون باشه چه فایده؟ املاک و سرمایهای که میتونست داشته باشه رو دود کرد رفت!
این مسائلی که تا اینجا مطرح کردم رو میخوام جمعبندی کنم تا بگم وقتی آدم نتونه روی استقلال فکری و زندگی خودش تمرکز کنه کار به کجاها میرسه...
الان چند ماهه که ما درگیر این هستیم که فلان اداره قراره بخشی از زمینهامون رو بگیره. همه هم شخص پیمانکار رو میشناسند و میدونند آدم سالمی نیست و هر جا که عشقش بکشه زمین مردم رو میخوره. بدبختانه سازمان مهمی هم پشتش هست و دستشون تو یه کاسه است. اوایل ما فکر میکردیم قراره از زمین ما جاده رد شد و فکر میکردیم این طرح توسعه هست و فلان و بهمان. کشفیات به عمل اومد اصلن چنین طرحی وجود نداره و این شایعات دروغ و بیاساسه. به محض اینکه مطلع شدم شروع به پیگیری کردم و به همه جا سر زدم. همهی درها به روم بسته بود. متأسفانه تنها مونده بودم. اگر پدرم زنده بود به خاطر دوستان با نفوذی که داشت تمام اون درهای بسته رو به راحتی باز میکرد. همون طور که گفتم رابطهی صمیمانهای با پدرم نداشتم و به همین علت از دوستان پدرم و روابطش فاصله گرفتم (البته یه جاهایی حق هم داشتم و همهی این دوستان با نفوذ همچین سالم هم نبودند).
بعد از مدتی متوجه شدم با جمعآوری امضا از مردم منطقه و غیره میشه یه کارهایی کرد و ممکنه بتونیم جلوی پیمانکار رو تا اندازهای بگیریم. دست کم تا اونجا که زیادهخواهی نکنه. تا قدم آخر هم پیش رفتم و بعد یهو کنار کشیدم. کنار کشیدم چون دیدم روز به روز دارم خستهتر میشم و هیچ کس عین خیالش نیست. مثلن همین عموهام هیچ کدومشون حاضر نشدند یه قدم بردارند. هیچ یک از پسرعموهام هم حاضر نشد یه قدم با من برداره. چند روز پیش داشتم با یکی از زنعموهام صحبت میکردم و بهش گفتم برن جایی که مربوط به زمین خودشون میشه رو متر کنند. گفت: « میبینی عموت چطوریه دیگه!» گفتم: «به عمو چه کار دارید؟ پسر عمو که هست!» جواب دادن اون بدتر! یعنی فکر کنید یه مرد جوان که حدود سی و چهار ساله هست و کارشناسی ارشدش رو گرفته و الان در یکی از ادارههای مهم شاغل هست، نمیتونه زمینی که قراره از دست بدن رو متر کنه و کمی به این مسئله اهمیت بده! یعنی حتا متر کردن رو هم حاضر نبود انجام بده و حتا این کار رو هم من باید براشون انجام بدم. یعنی انتظار دارند من پیگیر مشکلات اونها هم باشم!! اون هم در چه شرایطی؟ در شرایطی که پدرمون رو از دست دادیم، تقریبن نصف روز رو دارم صرف کارهای خانواده میکنم و برای خودم وقت کم میآرم. یعنی حتا به ذهنشون هم خطور نمیکنه تو این شرایط کنار آدم بمونند و این مسئولیتهای حداقلی رو تقسیم کنند. در چنین شرایطی هم عموها و پسرعموها کنار کشیدند و انتظار دارند همهی دوندگیها رو به تنهایی انجام بدم و اگر نتیجهبخش بود اونها هم سود ببرند.
وقتی دیدم وضعیت این جوریه دیگه کمکم کنار کشیدم. من نه پدربزرگم هستم و نه پدرم! اجازهی مفتخوری به هیچ کس رو نمیدم. حمال کسی هم نیستم. همهشون هم افراد بالغی هستند. اگر نمیتونند از پس مشکلاتشون بر بیان مقصر من نیستم، یه فکری به حال خودشون کنند.
+ خوشحالم هر ایرادی دارم، دست کم بلدم روی پای خودم بایستم و متکی به کسی نباشم.