کابوس در پیادهرو

لحظههایی در زندگی وجود دارند که هرگز از یاد آدم نمیرن. این لحظات، که شاید به یکی دو ثانیه هم نرسند، چنان تأثیر عمیقی بر جان و روان آدم میگذارند که رهایی از اونها رو تقریبن غیرممکن میکنه. نمیدونم اسم این برهههای زمانی رو چی باید بگذارم! اسمشون کابوس روزانه است؟ واقعیت تلخه؟ حقیقته؟ حماقت آدمیزاده؟ هزاران تعبیر و تفسیر از این تصاویری که در اطرافمون میبینیم میتونیم داشته باشیم. این تصویرهای پویا و زنده شاید هیچ ربطی به زندگی شخصی و جهان فکری ما نداشته باشند، اما چنان از نظر حسی ما رو درگیر میکنند که از خودمون میپرسیم چه کاری از دستمون بر میآد؟ آیا میتونیم کمک کنیم یا باید مثل بقیه از کنارشون بگذریم؟
هفتهی قبل درگیر چنین حس و حالی شدم. عجله داشتم. صبح زود از خونه بیرون زده بودم و باید به بانک میرفتم و خرید میکردم. درست روبروی عابر بانک ایستاده بودم و میخواستم وجه رو بگذارم تو کیف پولم که یهو خانمی میانسال با چادری سیاه رنگ کنارم سبز شد. قد کوتاهی داشت و سر و وضعش هم بد نبود. بهم گفت میخواد بره ساری و پول کرایه نداره. با دست اشاره کردم کمکی از دستم بر نمیآد و بلافاصله راهم رو گرفتم و رفتم.
با این شیوهی گدایی آشنا بودم. معمولن در رویارویی با این جور افراد شونه بالا میانداختم و از کنارشون میگذشتم. اعتقادم هم این بود که اگه این همه وقت میگذارید و روز و شب تو خیابونها میگردین، میتونین برید کارگری کنید و آبرومندانه پول در بیارید. دیگه کمترین کاری که میتونیم انجام بدیم نظافت خونهها یا کار تو زمین کشاورزی و باغ هست. بنابراین اگر کسی واقعن شرافتمندانه بخواد زندگی کنه میتونه از طریق کارگری درآمد اندکی داشته باشه. فکر میکنم از گدایی و آویزون این و اون شدن خیلی بهتر باشه.
همین طور که داشتم تو عالم خودم فکر میکردم و به خودم میگفتم خوب شد پول ندادم یا نه! وارد فروشگاه شدم و یه سری خرت و پرت خریدم. وقتی داشتم وجه رو میپرداختم یهو در باز شد و مردی، که مشخص بود معتاده، با ویولن بدترین آهنگی که میتونست بزنه رو زد و بعد از کلی سر و صدای گوشخراش منتظر موند تا بهش پول بدم. وسایلی که خریده بودم رو برداشتم و بدون اینکه به مرد نگاه کنم اومدم بیرون. هنوز دو سه قدم برنداشته بودم که دوباره برگشتم و دیدم اون آقا همچنان بیرون فروشگاه به من زل زده و منتظره چیزی گیرش بیاد. دو تومن درآوردم و بهش دادم و بدون هیچ حرف و نگاه اضافی سمت خونه رفتم.
فاصلهی زمانی بین دیدن گدای اول و گدای دوم به ده دوازده دقیقه هم نكشيد، اما چنان درگیری ذهنیای برام به وجود آورد که الان بعد از نزدیک به یک هفته همچنان دارم بهشون فکر میکنم. چهره و بدنشون، نوع پوشش و تن صداشون، جنس نگاه و اون حالت منتظر و درماندگیشون از دریافت نکردن پول کابوس روز و شبم شده بود. با دیدن گدای اول به خودم گفته بودم به من چه و فلان و بهمان و همهش میخواستم یه جوری خودم رو توجیه کنم که به من ربطی نداره و مشکل خودشونه، اما درست چند دقیقهی بعد گدای دوم رو دیدم و این بار دیگه نتونستم طاقت بیارم و با وجود اینکه میدونستم طرف معتاده و احتمالن با این پولها میره مواد مخدر میخره، اما مبلغی دادم. میدونم اگر از کنارش میگذشتم این کابوس برام بزرگتر و دردناکتر میشد.
چرا درگیری ذهنی برام پیش اومد؟ علت بزرگ و مهم این بود که من ناخواسته و ناخودآگاه داشتم اون زن رو قضاوت میکردم. میدونستم داره گدایی میکنه و فقط با دروغگویی میخواد مبلغی از من بگیره، اما خب به من چه که داره گدایی میکنه؟ درسته که دروغگویی و گدایی اساسن رفتارهای نادرستی هستند، اما مگه من از زندگی شخصی این افراد آگاه بودم؟ مگه واقعن میدونستم در چه شرایطی هستند؟ در واقع، «من» در سوی دیگه رابطهای قرار گرفته بودم که باید بلافاصله تصمیم میگرفتم چه واکنشی به یک گدا نشون بدم. «من» باید قضاوتشون کنم و هزار علت و توجیه بتراشم برای گذشتن از کنارشون، یا بدون قضاوت، مبلغی هر چند کم بپردازم و به خودم بگم: «تو از زندگی هیچ یک خبر نداری!»
این روزها تعداد گداها و افراد بیخانمان بیشتر از قبل شده و حالا محاله که تو خیابونها قدم بزنم و با چنین قشری روبروی نشم. به نظرم تعدادشون نسبت به سال گذشته تقریبن دو برابر شده. دست کم این روزها خیلی زیاد به چشمم میآن. زنان و مردانی که تو سطلهای زباله دنبال غذا میگردند یا میخوان پلاستیک و کاغذ پیدا کنند و بفروشند. پسربچهها و دختربچههایی که مدام دنبالت میکنند و به زور میخوان پولی بهشون بدی.
چند سال پیش، روز جمعه، از خونه زده بودم بیرون و میخواستم عکاسی کنم. از خونههای قدیمي و ساختمونهایی که بالای هفتاد هشتاد سال قدمت داشتند عکس میگرفتم و همین طور تو عالم خودم بودم که دختربچهای حدودن ده یازده ساله ازم پرسید: «داری ازم عکس میگیری؟» نگاه کردم و متوجه شدم کولی هست. گفتم نه. یهو چشم نازک کرد و گفت: «برام غذا میخری؟» از صراحت و درخواستش خندهم گرفت و با سر اشاره کردم باشه. چند قدمی ما یه فروشگاه بود. با هم وارد شدیم. بهش گفتم هر چی دوست داره برداره. دو تا نوشابه برداشت با دو تا کلوچه. گفت: «برادرم هم هست.» گفتم اشکال نداره و اگه چیز دیگهای میخواد برداره. چیزی برنداشت. پول این خوراکیها رو دادم و موقع خداحافظی فقط سر تکون داد و غیب شد.
یادم میآد اون زمان تازه کار کردن رو به صورت حرفهای شروع کرده بودم و خودم هزار و یک خرج ریز و درشت داشتم. هزینهی دانشگاه و طرحها و کتابها و غیره اونقدر زیاد بود که جیبم همیشه خالی بود. وقتی این دختربچه ازم درخواست کرد بهش نه نگفتم. با وجود اینکه پول چندانی هم نداشتم اما براش خوراکی خریدم. چون واقعن نقطه ضعف بزرگ من بچهها هستند، به خصوص بچههای بیسرپرست. اون لحظه به خودم گفتم حالا اشکالی نداره و همین که دو تا بچه سیر باشند و به بدبختیهای تو دنیا فکر نکنند خوبه.
درست چند لحظهی بعد دچار شک شدم و از خودم پرسیدم آیا این کمک و خوبی بیجا نبود؟ اگر این بچهها فکر کنند بقیه بزرگترها هم به راحتی کمک میکنند و حاضرند بهشون پول و غذا بدن، آیا زمینه برای سوء استفاده از اونها فراهم نمیشه؟! یهو اون حال خوب به چنان حال بدی تبدیل شد که اصلن پشت دستم رو داغ کردم و به خودم قول دادم دیگه هیچ وقت به بچههای توی خیابون کمک نکنم. به هر حال اخبار رو هم دنبال میکنم و هر چند وقت یه بار چنین مسائلی رو میخونم. دوست ندارم جزیی از این چرخهی پوسیده باشم.
بعد از اون ماجرا به خودم قول دادم چند بنیاد خیریه مطمئن پیدا کنم و کمکهای مالی رو از طریق این بنیادها به افراد نیازمند برسونم. دست کم این جوری خیالم راحته که این پولها صرف خوراک، پوشاک، مسکن، مدرسه، درمانگاه، دارو، اشتغالزایی و غیره میشه.
تا اینکه دیروز رفتم کرفس بخرم و دیدم یه خانم مسن، با چادری رنگ و رو رفته، از فروشنده پول میخواد. این بار معطل نکردم و بهش کمی پول دادم. به خودم گفتم مهم نیست راست میگه یا دروغ. غذا داره یا نه. مریض هست یا نیست. من این جوری آرومتر و راحتترم. من که نمیدونم تو زندگیش چه خبره؟ شاید شوهر معتاد داره؟ شاید شوهرش اون رو مجبور به تنفروشی میکرده و زن چارهای جز گدایی نداره؟ شاید بچههاش اون رو از خونه انداختند بیرون؟ شاید، شاید، شاید... هزاران شاید رو کنار گذاشتم و به خودم گفتم قضاوت ممنوع!
حالا که دارم فکر میکنم از تصمیم جدیدم خیلی راضیام. من که هر روز بیرون نمیرم و تو این شرایط کرونایی حالا حالاها سبک زندگیم رو تغییر نمیدم، دیگه کمک به این چند نیازمند که چیزی نیست. چرا انجام ندم؟ البته هنوز در مورد بچهها با خودم کلنجار میرم و نمیدونم کمک به این افراد درسته یا نه، اما نسبت به افرادی که از نظر جسمی ناتوان هستند یا سنشون بالاست و در سطح شهر ميبينم، با خودم کنار اومدم.
+ عکس از بوگی. در این عکس طنز تلخی وجود داره. مرد تکه کاغذی در دست داره که روش نوشته شده: «اگر میتونید، لطفن کمک کنید.» درست در کنار مرد تابلوی فستفوودی دیده میشه که به عابران میگه بیست و چهار ساعته و هفت روز هفته باز هستند و غذا میدن. تضاد بین فرد نیازمند و افراد بینیاز و موقعیت مردی گرسنه و افرادی که سیر هستند و احیانن پرخور هم هنرمندانه است، هم ظنازانه و صد البته دردناک.