پیچیده در باران

و بعد آن روز باران بارید. و فردای آن روز و فرداهای آن روز. چهل روز گذشت تا شب چهلم فرا رسید و ماه پدیدار گشت و نور پاشاند روی سرزمینی که در آب فرو رفته بود. درختان خمیده از چهل روز بارانی نای سر بالا گرفتن نداشتند اما نحیفانه میدرخشیدند، و جادهها در پیچاپیچ رودها گره میخوردند و نرسیده به مقصدی و جایی سر به سکوت دریاچههایی میسپردند که پیشتر نبودند. پرندگان مرده بودند. فقط گاهی از دور و نزدیک صدای خیزش مار یا شاید وَگی شنیده میشد که خجولانه به جستجوی غذا میرفتند. گویی میترسیدند زنده بمانند.
خانهای فرو ریخته در خود. کوچهای فرو رفته در آب. همه جا ماسیده در التهاب چهلمین روز. دیگر دعایی شنیده نمیشد و نالهها فرو خورده بودند. نگاههای خشکیده به آسمان در قحطی یاری به تیرگی گراییدند و به رخوت دیوارهای لرزان پناه بردند. دیوارهای بلند، دیوارهای کوتاه. همگی پاشیده در قعر آبها. سنگهایی که دیگر روی هم بند نبودند و خشتهایی که خشکیشان رویا مینمود روی سنگفرش حیاط خانهها مانده بودند. خبری از گلها نبود.
بوی خون و خونابه در انفجار گوشتهای متعفن حل گشته بودند و با وزش نسیمی به آسمان میرسیدند. سیاهی، جسمی، جانی تکان میخورد. در طلب غذا، و نه جرعهای آب، که هر چه بود آب بود و آب. تا مرز خفگی و خود خفگی. فکری از ذهن خاموش کسی نگذشت: «روزگاری قدم میزدیم و در گندمزار میچرخیدیم. نان میپختیم و در آغوش هم میغلتیدیم. آن روزها کجا رفتند؟ چه بر سر پدران و مادرانمان آمد؟ کودکانمان با چه گناهی سر بر گور نداشته گذاشتند؟ آن بوسهها را در پستوی کدام روز و سال گم کردند؟ گناهمان چه بود که بودیم؟ که تحمل کردیم شبها و لحظهها را؟ که بغضهایمان را روی سنگها خراشیدیم و خدایان اضطراب را مجسم ساختیم؟»
غرشی از دور آمد و التهابی به جان مردگان نیانداخت. همگی آسوده از دردی بزرگتر بودند. هر چه بادا باد. اگر از آسمان آتش ببارد، اگر سرمای استخوانسوز بیاید، اگر درندگان از بیشهها هجوم بیاورند و کودکان را بدرند، اگر هر بلای دیگری بیاید دیگر چه سود؟ کشتی نوح باز نخواهد گشت و چهل روز بارانی به آن روز آفتابی باز نمیگردد. آن آخرین نگاههایی که در هم گره خورده بودند به بوسهای نمیرسند و هیچ گلی بر رویشان نخواهند پاشید. نه آوازی که باز توی کوچهها بپیچد و نه نینوازی که گوسفندان را رام کند و روی سبزی بیکران دمی بیاساید.
شب به شب گذشت. خورشید قهرش گرفته بود و خشمگینانه تابید. پی در پی. گویی مردگان را نفرین کرده بود و قصد به آتش کشاندن داشتهها و نداشتههایشان داشت. با نفرت طلوع میکرد و با نفرتی بیشتر غروب. درختان در گیجاگیج آبها و آتشهای خورشید خشکیدند، پوسیدند و خاطره گشتند. از نوح خبری نرسید. رفت که رفت و سیبهایی که کودکانه چید را از یاد برد. آن سرخهای وسوسهانگیز با طراوت ته ذهنش جایی نداشتند یا اگر داشتند، چروکیده بودند و حقشان مرگ بود.
قطره به قطره آمدند و قطره به قطره رفتند. پس از چند روز؟ هیچ کس نمیداند. هیچ کس نفهمید. شیون زنانی که از وحشت به شویشان پناه میبردند و سکوت مردانی که چارهای جز درد نداشتند را هیچ کس نشنید. کسی نپرسید: «پس کودکانمان چه؟» کسی پاسخ نداد. کسی چیزی نگفت. شاید که به عزا نشسته بودند و حال که باران رفته بود و آبها سریده بودند، باید آیین خاکسپاری را به جا میآوردند. پس باد وزید. شنها را از دور و نزدیک مشت به مشت پاشاند روی دیار یاران بییاور. تمنای زندگی و زیستن را محو کرد زیر دانه دانههای شن. نباید میبودند. نباید به زندگی باز میگشتند که رسم زیستن را نمیدانستند اما... اما باز باران بارید.
باران بارید و خورشید تابید. جوانههای خجول از زیر خاک سر بر افراشتند. روی هر ساقه و شاخه برگی رویید. گلی، عطری، میوهای. سیبی سرخ شد و روی سبزی چمنزار غلتید و رفت به گوشهای پنهان. همان جا که زمزمههای پنهانی توی گوش هم میگفتند و مو به باد میسپردند. هر سبزه خاطرهای بود از خندهای یا گریهای. آشتی میان عشق و نفرت بودند از پس روزها و ماههای بیبازگشت. هر موی سفید جوانهای شد و از زیر خاک سر برآورد. جوانتر از قبل. حرفها توی دل داشتند: «گناهمان چه بود؟ همین که بودیم بس نبود؟»
+ مثل یک شعر غلیظ که توی روزهای پاییزی حل میشود و تو میکوشی بیرون بکشانی هر چه هست و نیست، و نمیتوانی. مثل واژهای که گیر کرده و فرو رفته تا ته شب و چنگ میزنی و از تاریکی چیزی نمییابی. مثل سکوت که روی سرت خروار میشود. مثل همهی چیزهایی که با خاموشی دوستاند و با زندگی دشمن. دلم میخواهد توی یک لجظه ازلی و ابدی که میانمان بود گم شوم و دست هیچ کس به من و ما نرسد.
++ باران! ببار. رحم کن و ببار. نه چهار روز و چهل روز، که چهل هزار روز هم برای آتش توی دلم کم است. ببار و بشور و ببر.
+++ بگذار خاطره شوم. خاطرهای ناتمام...