...

نبرد عقل با دل

 

تا مدت‌ها درگیر این مسئله بودم که حق با عقل هست یا دل؟ گاهی موقعیت‌هایی برام پیش می‌اومد که دلم می‌خواست طرف احساساتم رو بگیرم اما خیلی خوب می‌دونستم منطقی نیست و بعد از انجام اون کار نتیجه‌ای نخواهم گرفت. از طرف دیگه، موقعیت‌های زیادی هم داشتم که عقل حکم می‌کرد انجام بدم اما حرف دل چیز دیگه‌ای بود و بامزه اینجاست که نتایج خوبی هم از این قضیه گرفتم. وقتی به گذشته‌م نگاه می‌کردم از خودم می‌پرسیدم: «حالا تکلیف چیه؟ کدوم درست می‌گن؟ عقل یا دل؟» بعدتر به این نتیجه رسیدم که زندگی فرمول مشخصی نداره. دست کم زندگی من پر از موقعیت‌هایی بود و هست که عقل و احساس رو باید در کنار هم داشته باشم چون از هر دو نتیجه می‌گیرم. به قول مولوی: «آزمودم عقل دوراندیش را، بعد از این دیوانه سازم خویش را» و به نظرم غیر از این هم نیست. چون اگر قرار رو بر این بگذاریم که فقط از روی عقل عمل کنیم خواه ناخواه به بن بست می‌رسیم. بنابراین تصمیم گرفتم بین این دو، یعنی عقل و احساس، صلح و آشتی برقرار کنم و با ایجاد تعادل زندگی‌م رو پیش ببرم.

در طول زندگی‌م به موارد زیادی، در رابطه با آدم‌های دیگه، برخوردم که دقیقن نشون می‌ده موضوع احساس رو نباید نادیده بگیریم. شاید بد نباشه به دو مورد اشاره کنم. یکی به خاطره‌ی دوران دانشگاهم برمی‌گرده. و دیگری همین چند وقت پیش اتفاق افتاد:

مورد اول به حدود پانزده سال قبل مربوط می‌شه. زمانی که تصمیم گرفتم معماری بخونم حوصله‌ی خوندن کتاب‌های دوران دبیرستان رو نداشتم و با همون اطلاعات قبلی سر جلسه نشستم. غیرانتفاعی قبول شدم. محیط دانشگاه یا در واقع مؤسسه‌ای که درش بودم رو دوست نداشتم اما چاره‌ای نبود و باید پیش می‌رفتم. بین همکلاسی‌هام پسر جوانی بود که بهره هوشی پایینی داشت. همین قدر بهتون بگم که هیچ درسی رو نمره‌ی قبولی نگرفت و همه‌ی اساتید بهش ده دوازده می‌دادن. حتا روزی که پایان نامه داشت هم اساتید، یا درست‌تر بگم مدرسین، باهاش چون نزدند و نمره رو دادند و خلاص.

تقریبن روزی نبود که بچه‌ها سر به سرش نگذارند یا مسخره‌ش نکنند. همیشه تنها بود. راستش همون طور که اشاره کردم بهره‌ی هوشی پایینی داشت، چه آی کیو و چه ای کیو،و واقعن حرف‌ها و رفتارهاش گاهی رو مخ بود، اما کلن همه از کنارش می‌گذشتند و نادیده‌ش می‌گرفتند. انگار بود و نبودش به طور کل فرقی نداشت و اگر هم کسی متوجهش می‌شد درست مثل اسباب‌بازی باهاش رفتار می‌کردند تا اوقاتی رو خوش بگذرونند.

من با دیدن این آقا پسر به شدت معذب می‌شدم. اولن به خودم می‌گفتم چرا باید در کلاس و موقعیتی باشم که این شخص همکلاسم باشه. آیا نباید بیشتر تلاش می‌کردم؟ نباید قدر سلامت جسم و ذهنم رو بیشتر می‌دونستم؟ بنابراین به خودم قول دادم برای ارشد سنگ تموم بگذارم و به یک دانشگاه عالی برم. ثانین، وقتی می‌دیدم همه بهش سیخ می‌زنند واقعن ناراحت می‌شدم. اما کاری از دستم بر نمی‌اومد و باید سکوت می‌کردم چون تقریبن باید با همه در می‌افتادم و اصلن نه از نطر روانی و نه از نظر حال و حوصله در اون موقعیت نبودم.

یه بار زود به کلاس رفتم تا کارهای عقب مونده‌م رو انجام بدم. یهو همین پسره اومد و بدون هیچ حرفی کنارم نشست و به طراحی‌هام نگاه کرد. یه خرده خوراکی‌ جلوم بود. بهش تعارف کردم. بر داشت و خورد. همون طور که داشتم به کارام می‌رسیدم باهاش گپ می‌زدم و خوش و بش می‌کردم. راستش اون هم به جای جواب‌های درست و حسابی پرت و پلا می‌گفت. درست مثل سابق. اما من به روم نیاوردم. بعد از مدتی بهم گفت: «من خیلی تنهام... کسی با من دوست نمی‌شه!» دست از کار کشیدم و لحظاتی بهش زل زدم. هیچ انتظار نداشتم چنین حرفی از دهنش در بیاد. یعنی مطلقن فکر نمی‌کردم این شخص بتونه به تنهایی، بی‌کسی و دوستی فکر کنه. البته فکر که نه احساس کنه. اما احساس می‌کرد. شاید از نظر هوشی و منطقی این مفاهیم براش غیر قابل درک بودند اما از نظر حسی درک می‌کرد. چیزی که همه نادیده می‌گرفتند. اون لحظه به شدت متأثر و غمگین شدم. به خودم گفتم: «پس تمام اون آزار و اذیت‌هایی که از طرف دیگران می‌‌بینه رو حس می‌کنه اما نمی‌تونه واکنش درست و عقلانی نشون بده!؟»

زمان گذشت تا اینکه همین چند وقت پیش ماجرای مشابهی پیش اومد. در به در دنبال کارگر بودیم تا بیاد دور درخت‌ها رو بیل بزنه. اکثر کسانی که می‌شناختیم وقتشون پر بود و فرصت آمدن نداشتند. بالاخره یکی رو پیدا کردیم. این شخص هم از نظر ای کیو پایین بود. یعنی هوش هیجانی یا عاطفی‌ پایینی داشت. یعنی در حدی که با اولین برخورد متوجه می‌شدید اوضاع نرمال و عادی نداره. مسائل بی‌ربط و نامناسب رو با منی که کامل غریبه بودم مطرح می‌کرد. من هم وقتی دیدم طرف اصلن تو باغ نیست سعی می‌کردم زیاد باهاش حرف نزنم. بی‌احترامی نمی‌کردم اما خب، زیاد هم رو نمی‌دادم.

بالاخره بعد از مدتی که گذشت وقت صبحانه و استراحت شد. یهو بهم گفت: « آقای فلانی، از وقتی مادرم فوت کرد خیلی احساس تنهایی می‌کنم؟» گفتم: «چرا؟ مگه زن و بچه نداری؟» گفت: «اونا سر جای خودشون! هیچ کس جای مادرم رو نتونسته پر کنه.» با همین یکی دو جمله تا آخر ماجرا رو گرفتم. متوجه شدم زن و بچه‌ش هم حوصله‌ی رفتارها و خلق و خوی ساده‌لوحانه‌ش رو ندارند. در واقع فقط مادرش بود که بهش عشق می‌داد و از نظر مهر و محبت سیرش می‌کرد چون براش مهم نبود که بچه‌اش عاقله یا نه.

بعد از ماجرای دوم، بیشتر از قبل به نقش احساس و ادراکات حسی در زندگی پی بردم. ما آدم‌ها جهان پیرامون خودمون رو درک می‌کنیم. درکی که آمیزه‌ای از عقل و حس هست. به محض اینکه پای یکی می‌لنگه، اون یکی به دادش می‌رسه و دستش رو می‌گیره. و چقدر غم‌انگیز و ناراحت‌کننده است اگر بلد نباشیم و یاد نگیریم با وجود سلامت جسم و ذهن (دست کم در قیاس با این موارد) از توانایی‌های خودمون درست استفاده کنیم. این بدترین شکل اسرافه.

 

+ بعضی از دوستان در مورد محصولات و طرح‌هایی که در پایینِ ستون سمت چپ گذاشتم پرسیدند. این محصولات با طرح من به فروش می‌رسه، اما در ایران و کشورهای تحت تحریم قابل تهیه نیستند. هر چند وقت یه بار این محصولات رو بروزرسانی می‌کنم.

 |  دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰ساعت 10:55  توسط میم  |