...

بهترین شکل زیستن

 

سال‌ها قبل (اگر اشتباه نکنم سال 85 یا 86) با یکی از دوستانم حرف می‌زدم که یهو بهم گفت: «کاش جای تو بودم!» اون لحظه خنده‌م گرفت و ازش پرسیدم چرا چنین حرفی زد. جواب داد: «زندگی خوبی دارید.» یه خرده من و من کردم و بعد گفتم هر کس مشکلات خودش رو داره. همین جا بگم که دقیقن وسط مشکلات دست و پا می‌زدم و قصد داشتم تغییر رشته بدم و... اون موقع در ابتدای دهه‌ی بیست زندگی‌م بودم و شاید نسبت به حرفی که زدم اشراف کامل نداشتم و یه چیزی به زبون آوردم که جایی خونده یا شنیده بودم. امروز وقتی به یاد اون دوست قدیمی افتادم، ناخواسته خاطره‌ی اون روز برام زنده شد. دیگه مدت‌هاست ازش خبر ندارم، اما حالا از خودم می‌پرسم امکان داره کسی بدون مشکل باشه؟

تا امروز چنین شخصی رو ندیدم. مسئله اینه که ما از مشکلات دیگران بی‌خبریم و به همین دلیل فکر می‌کنیم هر چی غم و غصه و ناراحتی تو دنیاست وسط زندگی ما انباشته شده. خودم هم تمام دوران نوجوانی‌م رو با این باور گذروندم که هیچ کس به اندازه‌ی من مشکل و گرفتاری نداره. به مرور زمان با افراد مختلف آشنا شدم و این دوستی‌ها باعث شد هر چه بیشتر قدر خانواده‌م رو بدونم. جالب اینجاست که اکثرن مسائل خصوصی خودشون رو پیشم مطرح می‌کردند و از مشکلاتشون با من حرف می‌زدند. البته کارشون اشتباه بود و من هم اوایل فکر می‌کردم دوست خوب یعنی به درد دل‌هاشون گوش بدم. بعدها فهمیدم برای این افراد نفس دوستی اهمیت نداشته و فقط می‌خواستن خودشون رو خالی کنند. وقتی دیدم این طوریه و این به اصطلاح دوستان فقط می‌خوان گوینده باشند و شنونده‌ی خوبی نیستند، کم کم کنار کشیدم... اما هنوز گاهی به یاد حرف‌هاشون می‌افتم و به خودم می‌گم چقدر زندگی‌ بعضی از آدم‌ها عجیب و غریبه.

مثلن یه بار یکی از دوستانم تعریف می‌کرد که همیشه مستأجر بودند و هر چند سال یه بار خونه عوض می‌کردند. یه بار پدرش تصادف می‌کنه و اجاره‌ی چند ماه عقب می‌افته. حالا پدر توی بیمارستان و مادر بین بیمارستان و خونه در رفت و آمد، و این رفیق ما هم که اون زمان هفده ساله بود باید هم به درس و مشق و آزمون سراسری فکر می‌کرد و هم مراقب خواهر و برادر کوچک‌ترش می‌بود. بعد از چند ماه سر و کله صاحب‌خونه پیدا می‌شه و می‌گه اجاره‌ش رو می‌خواد و این چیزها سرش نمی‌شه. مادرش هم ناچار می‌شه طلاهاش رو بفروشه تا بتونه هم پول بیمارستان رو بده، هم پول اجاره و هم به مخارج سه تا بچه مدرسه‌ای برسه. این رفیقم می‌گفت همیشه غصه می‌خورده چرا پولدار نیستند و چرا باید تو این شرایط به دنیا می‌اومد و بزرگ می‌شد. حتا زمانی هم که یه مرد جوان حدودن بیست و شش هفت ساله بود، و ده سال از اون زمان گذشته بود، بغض داشت و ناراحت بود.

یا یه دوست دیگه‌م هم، که نزدیک به بیست ساله ازش خبر ندارم و از همون دوران دبیرستان رابطه‌م باهاش قطع شد، سرگذشت عجیبی داشت. اون زمان اول یا دوم دبیرستان بودم و در یکی از مدرسه‌های غیرانتفاعی شهرمون درس می‌خوندم که کمابیش هزینه‌ی زیادی دریافت می‌کردند. اون موقع فکر می‌کردم لابد همه‌ی خانواده‌ها از نظر مالی سطح خوبی دارند و هیچ کس مشکل مالی نداره. دیگه نمی‌دونستم پدر و مادرها همه‌ی سعی خودشون رو می‌کنند تا چیزی برای بچه‌هاشون کم نگذارند. بین ما پسری بود که سر و وضعش نسبت به بقیه فرق داشت. لباسش کهنه بود. درسش هم چندان خوب نبود. فقط مدام مزه می‌پروند و سر و زبون داشت. بعد از مدتی که باهاش صمیمی‌تر شدم به خونه‌ش رفتم و با واقعیت‌های زندگی‌ش روبرو شدم. سال‌ها قبل پدر و مادرش اختلاف پیدا می‌کنند و بعد از بالا و پایین کردن‌های زیاد کارشون به جدایی می‌کشه. پدرش حضانت بچه‌ها رو می‌سپاره فقط و فقط به شرطی که مادر مهریه رو ببخشه. مادرش همین کار رو می‌کنه و بعد پدر برای همیشه از ایران می‌ره و به آلمان مهاجرت می‌کنه. حالا مادرش می‌مونه و دو تا بچه کوچیک. نه ثروت آنچنانی داشتند و نه خونه و ملکی. یه مقدار پس‌انداز داشتند که یه خونه‌ی کلنگی و در محله‌ی نه چندان خوب اجاره کرده بودند. تقریبن هیچ اسباب و اثاثیه‌ای نداشتند و به جز تلویزیون و ویدیو و یخچال و یک دست مبل، تقریبن چیزی توی خونه‌شون نبود. همین اثاثیه اندک هم کهنه و قدیمی بود و چنگی به دل نمی‌زد. یعنی حتا روی کف اتاق موکت هم نبود و به جاش پارچه کهنه‌ای پهن کرده بودند. اون زمان سنم کم بود و نمی‌تونستم تعجبم رو پنهان کنم. چشمانم گرد شده بود و فقط از خودم می‌پرسیدم اینها چطوری زنده‌اند و اصلن چطور به مخارج مدرسه می‌رسند؟ از جزییات بیشتر خبر ندارم اما اون چه دیدم رو هرگز نتونستم فراموش کنم. واضح و مشخص بود که مادرش با معلمی داره سعی می‌کنه چیزی برای پسرهاش کم نگذاره. اما مگه می‌شه؟ اون هم با داشتن دو پسر نوجوان؟

یه رفیقی هم داشتم که عاشق موسیقی بود. همیشه می‌گفت دوست داره آهنگساز بشه، اما پدرش به شدت مخالفت می‌کرد و اصرار داشت دکتر یا مهندس شه. آهنگسازی رو بی‌کلاسی می‌دونست. با وجود اینکه وضعشون از نظر مالی خوب بود هرگز برای پسرش ساز نخرید. پیانو، ویولن، گیتار و به طور کل داشتن هر نوع ساز رو ممنوع کرده بود. حتا ضبط و ویدیو رو تو قفسه گذاشته بود و درش رو هم قفل می‌کرد و هر وقت خودش صلاح می‌دونست اجازه‌ی استفاده می‌داد. همه جوره پدر سخت‌گیری داشت. رفیق من هم با کنار گذاشتن پول توجیبی تونست فلوت بخره. پیاده یه مسیر طولانی رو می‌رفت و می‌اومد تا کرایه نده. یا تو مدرسه چیزی نمی‌خورد تا این پول جور شه. وقتی فلوت رو می‌خره خودش شروع می‌کنه به تمرین کردن. بدون اینکه کسی بهش یاد بده و بتونه کلاس بره موفق می‌شه بعضی از آهنگ‌ها رو بزنه. تا اینکه پدر می‌فهمه و مچش رو موقع تمرین می‌گیره. رفیقم التماس می‌کنه فلوتش رو ازش نگیره، اما پدر فلوت رو محکم می‌کوبونه رو سرش و فلوت می‌شکنه. دوستم هرگز آهنگساز نشد و بعدها وقتی ازدواج کرد اول برای خودش فلوت و پیانو و گیتار خرید و بعد به یه کلاس موسیقی رفت. حالا برای دل خودش فلوت می‌زنه، اما رویای آهنگساز شدن رو خیلی وقته فراموش کرده.

از همه غم‌انگیزتر ماجرای یکی از دوستانم بود که دوران دبیرستان چندان صمیمی نبودیم اما بعدتر بین ما صمیمیتی شکل گرفت که خودم ترجیح دادم این رابطه رو قطع کنم چون همیشه با گوشه و کنایه با دیگران حرف می‌زد. این رفیقم یکی از زیباترین پسرانی بود که تا امروز دیدم. هم چهره‌ی خوبی داشت و هم بدن خوبی. با وجود اینکه زمان مدرسه هنوز نوجوان بود اما همیشه ورزش می‌کرد و بسیار ورزیده بود. خوش‌لباس هم بود و همیشه به طور عجیبی ولخرجی می‌کرد. من خانواده‌ش رو می‌شناختم و می‌دونستم بسیار مرفه هستند ولی این همه ولخرجی از طرف یه پسربچه پونزده شونزده ساله برام عجیب بود. فرضن اون زمان من هفته‌ای دو سه هزار تومن پول توجیبی می‌گرفتم و بعد از شش روز مدرسه رفتن و دو سه بار ساندویچ خوردن سیصد چهارصد تومن اضافه می‌آوردم که برای خودم پس انداز می‌کردم یا باهاش کتاب می‌خریدم. این رفیقم همون زمان تراول چک مدرسه می‌آورد و ولخرجی‌های عجیب و غریب داشت. کفش‌هایی که اون موقع پاش می‌کرد به قیمت الان چیزی حدود بیست میلیون تومن می‌شد. بنابراین می‌تونین تصور کنید همه جوره تو چشم بود. من و چند تا از دوستان دیگه‌م فقط می‌خواستیم دانشگاه بریم و بعد هر کاری دلمون خواست بکنیم. خودم هم کم وقت تلف نمی‌کردم، اما این بشر یک چیز عجیب و غریبی بود. و جالب اینجاست که همه‌ی سعی خودش رو می‌کرد با من دوست شه. دوستی ما زمانی شکل گرفت که با هم به کانون زبان رفتیم. تو یک کلاس افتادیم و از اونجایی که انگلیسی‌م خوب بود رابطه‌مون بهتر و بهتر شد.

چند بار ازم دعوت کرد به خونه‌شون برم، اما هیچ وقت نرفتم. اولن پدر و مادرم سخت‌گیر بودند و اجازه نمی‌دادند. ثانین چون چند بار خونه‌ی دوستان دیگه‌م رفته بودم و اوضاع و احوالشون رو دیده بودم یه حالت دافعه در من به وجود اومده بود. تا اینکه درست تو روزهای آخر سال، و پیش از آزمون سراسری، یه خبری بین بچه‌ها پخش شد که واقعن غافلگیرکننده بود. قضیه از این قرار بود که مادرش خیانت کرده بود و بعد مسائلی پیش اومد که خبرش درز پیدا کرد. از اونجایی که افراد شناخته شده‌ای بودند مثل بمب منفجر شد. آخرین روزهای پیش دانشگاهی بی‌سر و ته بود. کلاس‌ها رو زودتر تعطیل کردند تا برای امتحانات پایان‌ترم و آزمون فرصت داشته باشیم. تماس‌هامون کم و کم‌تر شد و دیگه ندیدمش. چند سال بعد، با چند تن از هم‌دانشگاهی‌هام به یکی از شهرک‌های ساحلی رفته بودم. نه تلفن همراه داشتم و نه اتومبیل، و زمان هم داشت مثل برق می‌گذشت. مدام از بچه‌ها می‌خواستم بریم و اونها هم تازه کیفشون کوک شده بود. خونه‌مون دور بود و نمی‌خواستم خانواده‌م نگران شن. تو عالم خودم بودم که یهو این رفیق دوران مدرسه رو تو وضعیت بسیار بدی دیدم. مشخص بود هوش و حواس درست و حسابی نداره. خیلی ناراحت شدم. به نظرم معتاد شده بود. از اون زیبایی چیزی باقی نمونده بود.

اینها فقط چند مورد از بین انبوه مواردی هست که در طول زندگی‌م دیدم. تازه، همین‌ها رو هم گزینش کردم و فقط تونستم به چند نمونه‌ی کوتاه اشاره کنم. هر یک از یک قشر جامعه بودند. فقیر، متوسط و ثروتمند. زندگی خودم هم مشکل کم نبود و تقریبن در هر دوره از زندگی‌م با مشکل و مسئله‌ای مواجه می‌شدم. به همین علت همیشه در طول زندگی‌م مفهوم خوشبختی برام مبهم بود. همیشه از خودم می‌پرسیدم آدم خوشبخت کیه و چه ویژگی‌هایی داره؟

به نظرم در ایده‌ال‌ترین شکل خوشبختی رو می‌تونیم این طور تجسم کنیم که فرد، فارغ از جنسیت، از دوره‌های مختلف زندگی‌ش لذت می‌بره و راضی و خوشحاله. این احساس رضایت از دوره‌های مختلف، مثل کودکی، نوجوانی، جوانی، میانسالی و پیری آسون به دست نمی‌آد. لازمه‌ش اینه که شرایط و بسترش براش فراهم باشه تا زمان رو از دست نده. یعنی فرد زمان کودکی کودکانه زندگی کنه، و بعد نوجوانی پر جنب و جوش و شادابی داشته باشه، دوره‌ی جوانی به تحصیل یا کار مورد علاقه‌ش بپردازه و عاشقی کنه، میانسالی زحمت بکشه و کارش رو توسعه بده و کم‌کم خودش رو برای بازنشستگی آماده کنه و سرانجام به پیری برسه و وقتی به گذشته نگاه می‌کنه خاطرات خوب و خوش رو به یاد بیاره و با خیال آسوده بمیره.

بنابراین حالت عکسش هم می‌تونه تلخ و ناراحت کننده باشه. مثلن بچه‌هایی که کودکی نمی‌کنند و مثل پیرمردها حرف‌های قلنبه سلمبه تحویل می‌دن و پدر و مادرهاشون ذوق می‌کنند به نظرم مشکلات اساسی دارند. یا کسانی که تو دوران جوانی رفتارهای کودکانه ازشون سر می‌زنه به راحتی بهترین سال‌های خودشون رو از دست می‌دن. روزهایی که هرگز بر نمی‌گرده و بعدها حسرت بزرگی بر دلمون می‌گذاره.

من کودکی و نوجوانی و سال‌های زیادی از جوانی‌م رو از دست دادم. قبلن اونقدر این مسئله عذابم می‌داد که نمی‌تونستم جلوی ناراحتی و خشمم رو بگیرم. بسیاری از جاها تقصیری نداشتم و اشتباه از دیگران بود. خیلی جاها هم مقصر خودم بودم و باید محکم و قوی تصمیم می‌گرفتم و راهم رو انتخاب می‌کردم. اما هر چی بود گذشت. الان فقط می‌تونم به لحظه‌ی حال بچسبم و امید داشته باشم که آینده رو از دست ندم. چون نمی‌خوام باقیمانده‌ی عمرم رو در حسرت و پریشانی و افسوس بگذرونم.

یه زمانی به خودم می‌گفتم برم یه جای دور، دور از خانواده برای خودم زندگی کنم. یه جای دور که دست هیچ کس به من نرسه. هنوز هم دوست دارم به اونجای دور و ناشناخته برم، ولی دیگه برای فرار از کسی یا چیزی نیست. خیلی ساده می‌خوام از زندگی لذت ببرم. در غیر این صورت، مطمئنم حتا اگه به دورترین جای ممکن هم برم باز فکر به گذشته عذابم می‌ده و دست از سرم بر نمی‌داره. بعلاوه وقتی گذشته‌ی خودم رو با گذشته‌ی بسیاری از آدم‌ها مقایسه می‌کنم متوجه می‌شم گرچه سخت بود ولی اونقدرها هم بد نبود. انگار این سختی‌ها باید وجود می‌داشتند تا زندگی‌م کمی طعم بگیره.

 

+ عکس از جولی بلکمان

++ با غصه خوردن چیزی درست نمی‌شه. مرد و مردانه باید ساخت.

 |  یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰ساعت 22:22  توسط میم  |