...

دو واکنش، دو مسیر متفاوت

 

یه بار در دوران دانشجویی ماجرایی پیش اومد که هرگز فراموش نمی‌کنم. سر کلاس تاریخ معماری معاصر نشسته بودیم. کلاسمون هم فوق‌العاده شلوغ بود. دو سه کلاس رو با هم جمع کرده بودند و بعلاوه بچه‌های دوره‌های قبل هم با کلاس برداشته بودند. عده‌ای هم ترم پیش رد شده بودند. از طرف دیگه تاریخ معاصر رو فقط به دو گروه تقسیم کرده بودند. در حالی که درستش این بود سه چهار گروه می‌شدیم. در هر صورت، اون ترم بزرگ‌ترین کلاس رو به ما دادند و همه‌ی صندلی‌ها هم پر می‌شد. استادمون هم خانم ح بود که استاد خوبی بود اما سختگیر هم بود و پایان‌ترم امتحانی گرفت که سه چهارم بچه‌ها افتادند. از این استاد بدم نمی‌اومد. از اونجایی که خودم به بحث‌های تاریخی (حالا در هر حوزه‌ای، هنری، باستان‌شناسی، اجتماعی یا معماری) علاقمندم، همیشه با علاقه و دقت درس‌ها رو دنبال می‌کردم. غافل از اینکه بچه‌های دیگه به زور سر کلاس می‌نشینند.

یه روز، استاد سرگرم نوشتن روی تخته و توضیح دادن بود که یهو کارش رو قطع کرد و با اشاره به یه آقا پسر گفت: «شما! بفرمایید بیرون!» حالا کلاس پر از دانشجو تو سکوت فرو رفت. همه منتظر بودند ببینند بعد چی می‌شه و منظور استاد کیه. اون شخص از جاش تکون نخورد. استاد کمی منتظر موند و بعد گفت: «اگر بیرون نرید ادامه نمی‌دم.» اون شخص هم وقتی دید استاد اصرار می‌کنه از جاش بلند شد و بدون هیچ حرفی بیرون رفت.

وقتی خروج اون پسر رو دیدم تعجب کردم. پسر آروم، مؤدب و درس‌خونی بود. مونده بودم این شخص چه کار کرد که استاد اجازه‌ی حضور در کلاس رو بهش نداد. وقتی کلاس به پایان رسید همه پخش شدیم و هر کس سراغ کار خودش رفت تا کلاس بعدی که چند ساعت دیگه بود. من کمی زودتر به کلاس رفتم و اتفاقن همین شخص هم مثل من زود آمد و کنارم نشست. اولین چیزی که بعد از احوالپرسی پرسیدم قضیه کلاس صبح بود. جواب داد سر کلاس چرت زد و به همین علت استاد بیرونش کرد. علت چرت زدنش هم این بود که شب‌ها تا دیروقت کار می‌کرد و نمی‌تونست بین ساعات کلاس و کار و استراحتش هماهنگی ایجاد کنه.

زمان گذشت. درسمون تموم شد و هر کس پی زندگی‌ خودش رفت. بعضی‌ها بلافاصله رفتند ارشد، بعضی‌ها مثل من دو سه سال پشت کنکور موندند تا جای بهتری قبول شن. بعضی‌ها هم از ایران رفتند، خیلی‌ها هم ازدواج کردند و دیگه سراغ معماری و دانشگاه نرفتند. یه سری هم کلن معماری رو گذاشتند کنار و رفتند تو حرفه‌های دیگه شاغل شدند.

اون روز هم دقیقن یه روز پاییزی بود. ترم آخر دوره‌ی ارشد رو می‌گذروندم. خودم هم کار می‌کردم و هم درس می‌خوندم و هم درگیر پایان‌نامه بودم. ذهنم عجیب درگیر بود. هم باید به مخارج پروژه‌هام و ابزار کارم می‌رسیدم، و هم دلم می‌خواست پول خوبی پس‌انداز کنم. حالا دخل و خرج روزمره بماند. همین طور که تو حال خودم بودم و با عجله داشتم از خیابون می‌گذشتم، یهو یکی صدام زد. برگشتم و دیدم همین پسره است. با هم خوش و بش کردیم و از وضعیت خودمون گفتیم. درس رو دیگه ادامه نداد و می‌گفت بدش نمی‌آد تا ارشد هم پیش بره، اما دیگه درگیر کار و بار خودش شده بود. ازدواج کرده بود و الان مخارج خانواده براش اولویت داشت تا تحصیل. ظاهرن آشپزخونه زده بود و برای مراسم عروسی و عزایی سفارش غذا می‌گرفت. می‌گفت درآمدش خوبه و راضی به نظر می‌رسید.

این رو تا اینجا داشته باشید. حالا می‌خوام ماجرای مشابهی که برای یکی از بستگانمون پیش اومد رو تعریف کنم.

آقای ر وقتی دیپلمش رو گرفت در امتحان اعزام دانشجویان به انگلیس شرکت کرد و قبول شد. این امتحانات در زمان شاه برگزار می‌شد و افراد بعد از گرفتن دیپلم می‌تونستند برای تحصیل در خارج از کشور اقدام کنند. تمام این افراد بورسیه کامل دریافت می‌کردند و نگرانی‌ای از بابت محل اقامت و غذا و خرج تحصیلات نداشتند. فقط شرطشون به بازگشت بود تا علمی که کسب کردند رو در ایران به کار بندازند.

یکی دو سال بعد از تحصیل آقای ر انقلاب شد. نظام شاهنشاهی فرو ریخت و سازمان‌های مرتبط با این نظام از هم پاشیدند. در نتیجه دانشجویانی که بورسیه بودند و در خارج از کشور درس می‌خوندند سر دو راهی موندند. یا باید هزینه‌ی تحصیلاتشون رو خودشون جور می‌کردند، یا چاره‌ای جز بازگشت نداشتند چون از پس هزینه‌ها بر نمی‌آمدند. آقای ر تصمیم گرفت در انگلیس بمونه. می‌خواست حتمن درسش رو تموم کنه. برای همین اون زمان هم کار می‌کرد و هم درس می‌خوند. شب‌ها کارگری می‌کرد یا توی رستوران‌ها ظرف می‌شست و صبح مشغول درس و دانشگاه بود.

یه روز وقتی توی کلاس نشسته بود کامل خوابش برد. استادشون بیدارش کرد و ازش خواست بعد از کلاس بیاد پیشش. آقای ر می‌ره پیشش و علت خوابش رو توضیح می‌ده. می‌گه شب‌ها تا دیر وقت کار می‌کنه اما باز از پس هزینه‌ها بر نمی‌آد. شرایطش روز به روز داره سخت‌تر می‌شه و به مخارج روزمره‌ی خودش نمی‌رسه، چه برسه به هزینه‌ی دانشگاه و اجاره‌ی خونه و غیره. وقتی استادش شرایط سخت این پسر رو می‌بینه و تلاش و زحمتش رو می‌بینه که برای کسب علم و بهتر کردن شرایط زندگی‌ش زحمت می‌کشه بهش کمک می‌کنه. اول ساعات کلاسش رو تغییر می‌ده و بعد بهش پیشنهاد می‌ده جای دیگه‌ای که سراغ داره کار کنه. هم درآمدش بیشتره و هم با ساعات استراحت و تحصیلش تداخلی نداره.

از اون به بعد شرایط زندگی آقای ر تغییر می‌کنه. حالا بعد از حدود چهل سال این شخص شرکت بزرگی تو انگلیس داره و سالانه میلیون‌ها پاوند درآمدش هست. خودش زندگی و کارش رو مدیون استادش می‌دونه و می‌گه اگر اون روز به دادش نمی‌رسید احتمالن از درس زده می‌شد و بعد چاره‌ای جز ترک تحصیل نداشت. و خب، احتمالن دیگه نمی‌تونست تو کارش به موفقیت‌های بزرگ برسه.

حالا این دو ماجرا رو کنار هم بگذارید. دو دانشجویی که رشته تحصیلی‌شون رو دوست دارند و سعی می‌کنند درسشون رو خوب بخونند تا به موفقیت برسند. شرایط کمابیش مشابهی دارند، با این تفاوت که یکی تو کشور خودشه و دیگری در کشوری غریب. یکی از استادش هیچ کمکی دریافت نمی‌کنه و دیگری حمایت می‌شه و دستش رو می‌گیرند تا زمین نخوره. هر دوی این ماجراها هم واقعی هستند و هر دو شخص رو می‌شناسم. یکی همکلاسی‌م بود و دیگری از بستگانم هست. چه نتیجه‌ای می‌گیرید؟

البته منظورم این نیست که همه‌ی کسانی که از کلاس توبیخ می‌شن و کمکی دریافت نمی‌کنند دلزده می‌شن یا کاری از پیش نمی‌برن. یا منظورم این نیست که همه‌ی کسانی که کمکی دریافت کردند به جایگاه خوبی رسیدند. ما در جهان احتمالات زندگی می‌کنیم و واکنش‌های روانی متفاوتی نسبت به مسئله می‌تونیم نشون بدیم. ایجاد شوق یا دلزدگی یک مسئله و دغدغه‌ی درونی هست. اما از طرف دیگه کیه که منکر تأثیر حمایت، تشویق و مهربانی باشه؟

وقتی به گذشته‌ی خودم نگاه می‌کنم می‌بینم در بسیاری از موارد هیچ تشویقی نشدم. در واقع این جور حمایت‌ها نزدیک به صفر بود. فرقی نمی‌کنه از طرف چه کسی. چه از طرف خانواده، دوستان یا نزدیکان، و چه از طرف غریبه‌ها و سازمان‌ها و اداره‌های دولتی. از هیچ سمت هیچ وقت حمایت نشدم. آدم تنبلی هم نبودم. همیشه هم در طول زندگی‌م تلاش کردم و زحمت کشیدم. راستش یه جورایی بعد از اینکه دیدم قرار نیست کسی دستم رو بگیره بی‌خیال هر جور کمکی شدم. و واقعیت اینه که خیلی‌ها مانع هم می‌تراشیدند.

وقتی به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم بیشتر از نیمی از عمرم داشتم روی موانعی وقت می‌گذاشتم که اصلن نباید وجود می‌داشتند. منظورم از مانع این نیست که لزومن مشکل مادی برام پیش اومده باشه. همین حسادت‌ها، دروغ‌ها، زیر پا خالی کردن‌ها، زیر آب زدن‌ها و مسائل خاله‌زنکی این چنینی وقت و انرژی زیادی ازم می‌گرفت. فرضن یکی قرار بود کاری برام انجام بده و بعد دروغ گفت و زیر قولش زد. بالاخره با اصرار من پروژه‌ای که «موظف» بود انجام بده رو تحویل می‌ده. اما چه تحویل دادنی؟ نصف و نیمه و درب و داغون! حالا من باید در کوتاه‌ترین زمان ممکن پروژه‌ای که قرار بود دیگری انجام بده رو خودم انجام بدم و البته سطح کیفی کار رو هم نادیده نگیرم. یعنی علاوه بر کار خودم، کار دیگری رو هم باید انجام بدم. اگه این از آدم وقت و انرژی نمی‌گیره، پس چی می‌گیره؟

نتیجه هم واضحه. وقتی قرار باشه کار دیگران رو هم شما انجام بدید اون دقت لازم رو روی کار خودتون یا کار دیگری ندارید و کیفیت پایین می‌آد. در حالی که درستش اینه که هر کس روی کار خودش متمرکز باشه و دقت خودش رو بالا ببره تا کیفیت حفظ بشه. گاهی می‌مونم به این دسته از افراد چی بگم. خب، اگه نمی‌خواین کارتون رو درست انجام بدید، چرا مسئولیتش رو قبول می‌کنید؟ یا اگر کمکی نمی‌کنید، دیگه چرا مانع به وجود می‌آرید؟ سرتون گرم کار خودتون باشه دیگه. بی‌آزار نمی‌تونید زندگی کنید؟

 

+ دوست دارم بیشتر توی وبلاگم بنویسم، اما سرم شلوغه.

++ هوای مست کننده پاییز رو دوست دارم. یه سرمای نه چندان گزنده‌ داره که به مذاقم خوش می‌آد. به طور کل هر آب و هوایی رو دوست دارم، اما روزهای ابری و بارونی و طوفانی رو بیش از حد دوست دارم. دلم از اون طوفان‌هایی که تو آمریکا می‌آد رو می‌خواد. گردباد و بادهایی که زمین و زمان رو زیر و رو می‌کنند. اگه برف تا دو متر بباره هم دیگه بهتر!

+++ چه زود به آذر رسیدیم! شاید این آخرین پاییز من باشه...

 |  پنجشنبه ۴ آذر ۱۴۰۰ساعت 9:9  توسط میم  |