...

زندگی معمولی

 

هفته‌ی پیش بود. بارون می‌بارید و چتر نداشتم و هوای قدم زدن تا کتابفروشی به جونم افتاد. مگه می‌شه من از این روزهای طلایی به راحتی بگذرم؟ پاییز باشه و بارون، اون وقت کتاب نخرم و نخونم؟ اما این پاییز حال غریب دیگه‌ای داشت برام. بعد از جراحی بابا و اوضاع و احوالی که برامون پیش اومد، انگار از همه جا غم می‌بارید. انگار ارزش لحظه‌ها برام هزار برابر شده و بیشتر از قبل سعی می‌کنم به آسونی هیچ چیز رو از دست ندم. به خودم می‌گم این روزها رو باید حبس کنم تو سینه. بگذار حافظه‌م روزگار رو از یاد ببره اما لحظه‌لحظه‌های عمرم رو تو دلم نگه می‌دارم تا جزیی از وجودم شن. درست مثل دانه‌هایی که روی زمین می‌کاری و بعد با بارش پر برکت بارون جوانه می‌زنند و از خاک بیرون می‌آن. دلم می‌خواد هر دانه‌ای که می‌بینم در وجودم بکارم تا یک روز هر کدوم، یکی یکی، سبز بشن و رشد کنند.

درست بعد از خوندن وبلاگ بندباز بود که به سرم زد افرا رو بخرم. روز اول قرنطینه بود و مغازه‌ها یکی در میون باز و بسته بودند. مدت‌ها بود کتاب جدیدی نخونده بودم. فرصت خوندن هم نداشتم اما حالا دیگه وقتش رسیده بود. اول فکر کردم دو سه کتاب مورد نظرم رو می‌گیرم و بر می‌گردم. بعد به خودم گفتم: «می‌دونی چند وقته تو کتابفروشی‌ها قدم نزدی و نگشتی؟ می‌دونی الان سال‌هاست فقط کتاب می‌گیری و می‌ری و می‌آی؟» پس تصمیم جدیدی گرفتم: هم کتاب‌های مورد نظرم رو تهیه می‌کنم و هم کتاب‌هایی که وسوسه خوندن رو به جونم می‌اندازند.

بارون نم‌نم می‌بارید. آسمون ابری بود. پیاده خودم رو به شهر کتاب، جنب سینما آزادی، رسوندم. اولین نفر بودم. حتا چراغ‌ها رو هم روشن نکرده بودند. چه بهتر! خلوت و خالی بود تا هر چقدر دلم می‌خواست می‌تونستم از این قفسه به اون قفسه برم. می‌تونستم کتاب‌ها رو در بیارم و ورق بزنم و چند خطی بخونم. می‌تونستم به طرح جلدها نگاه کنم. می‌تونستم لمسشون کنم و پر از خاطرات کهنه‌ای شم که از یاد برده بودم و حالا انگار داشتند بیرون می‌زدند. حدود یک ساعت گشتم و گشتم. افرا (فیلمنامه‌ای از بهرام بیضایی) رو نداشتند. در واقع هیچ یک از فیلمنامه‌های بیضایی رو دیگه نداشتند. همیشه جلوی چشم‌هام بودند و می‌دیدی تو قفسه کتاب‌های سینمایی لم دادند و تکون نمی‌خورند. اما درست روزی که می‌خواستم در رفته بودند. در عوض آدم‌خواران رو خریدم. عنوانی که بلافاصله نظرم رو جلب کرد. یک کتاب دیگه هم از این نویسنده خریدم. با وجود اینکه نمی‌شناسمش و قبلن هیچ اثری ازش نخوندم.

چند مجله هنری هم گرفتم و بعد به کتاب‌فروشی دیگه رفتم. اونجا هم چند کتاب خریدم و سر آخر راه رفته رو برگشتم. اگه فرصت بیشتری داشتم و کرونا نبود بدم نمی‌اومد به چند کتابفروشی دیگه سر بزنم. بی‌خیال شدم. کم‌کم خیابون‌ها داشتند شلوغ می‌شدند، پس ترجیح دادم به خونه برگردم.

حالا کتاب‌های زیادی تا پایان سال دارم. می‌خوام همه‌شون رو بخونم و البته تصمیم جدیدی هم گرفتم و اون اینه که کم‌تر فیلم ببینم. فکر کنم فعلن هفته‌ای یکی دو تا بد نباشه. این طوری می‌تونم بخونم و بخونم و بخونم. مدت‌هاست که برنامه‌ی کتاب‌خونی (منظورم کتاب‌های غیر از معماریه) مختل شده و اگه بخوام همین طور پیش برم احتمالن بد عادت می‌شم. درست مثل بسیاری از چیزهای دیگه که در اطرافمون می‌گذره و وجود دارند اما انگار حساسیت خودمون رو از دست دادیم و نمی‌بینیم و نمی‌شنویم.

مدتیه که در توییتر هشتگ زندگی نرمال داغ شده. این هشتگ به خواسته‌ها و انتظارات مردم در مورد یک زندگی عادی که باید داشته باشیم اشاره می‌کنه. به نظرم هشتگ جالبی رسید. سیستم اداری افتضاح، پایمال کردن حقوق شهروندی، ساختار زشت و زننده‌ی شهرها که حتا با یه بارش ساده بارون زیر و رو می‌شن و ده‌ها و بلکه هزاران مورد دیگه در این هشتگ جای دارند. انتقاداتی که به جاست و گوش شنوایی نیست. گاهی واقعن برام سؤال می‌شه دقیقن به چه علت رفع نیازهای مردم در اولویت نیست!؟ مگه مردم چی می‌گن و چی می‌خوان! داشتن یه شهر زیبا و تمیز یا اداره‌هایی که کارشون رو درست انجام می‌دن خواسته‌ی نا به جاییه؟

همین چند وقت پیش بود که برای بیماری پدرم هزینه گزافی دادیم. داروهایی که باید به صورت آزاد می‌خریدیم و بیمارستان تقبل نمی‌کرد. خود هزینه‌ی بیمارستان هم کم نبود. همه‌ی اینها در شرایطی بود که پدرم بیمه‌ی تکمیلی داشت. جوابی که به ما دادند این بود که بیمه یک سوم هزینه رو پرداخت می‌کنه. خب، اشکال نداره. هزینه رو تمام و کمال دادیم. در حالی که طبق قوانین مسخره‌ی خودشون باید تمام هزینه‌ها رو می‌پرداختند. حتا کارمندان خود بیمارستان هم گفتند پول داروها رو بیمه صد در صد پرداخت می‌کنه. واقعن دلم می‌خواد بدونم چطور امکان داره بیمه و بیمارستان که دو نهاد مرتبط با هم هستند تا این اندازه حرف‌های متضاد تحویل ما و به طور کل مردم بدن؟ حالا ما از نظر هزینه مشکلی نداشتیم ولی واقعن چطور دلتون می‌آد با مردم چنین رفتاری داشته باشید؟ از این طرف پول بیمه می‌گیرید و از یه طرف دیگه موقع پرداخت شونه خالی می‌کنید؟ اگر کسی از عهده‌ی این هزینه‌های اضافی (که وظیفه‌ی بیمه است) بر نیاد تکلیفش چیه؟

زندگی معمولی داشتن خواسته‌ی بزرگی نیست. اینکه بتونی خونه‌ی راحت و آسوده‌ای داشته باشی، بتونی کار کنی و کارت رو دوست داشته باشی، بتونی غذاهای سالم و مقوی تهیه کنی تا بدن سالم داشته باشی، بتونی آزادانه لباسی که دوست داری رو بپوشی و مجبور نباشی به هزار و یک نفر جواب پس بدی، بتونی هر از گاهی به سفر بری و با رسوم و فرهنگ‌های دیگه آشنا شی، بتونی در شهری زیبا قدم بزنی که پیاده‌روها و خیابون‌های سالمی داره و چاله چوله‌هاش کلافه‌ت نمی‌کنند، بتونی به اداره بری و کارت رو درست انجام بدن و وقت‌کشی نکنند، بتونی بخشی از درآمدت رو به کمک‌های خیریه اختصاص بدی و غیره.

خب، اگه این زندگی آسوده و معمولی رو داشته باشیم برای چی از دوستان و خانواده‌هامون بگذریم و بریم یه جای دیگه؟ این مهاجرت‌ها برای داشتن همین زندگی نرمالی هستند که از ما دریغ می‌کنند. کاش کمی، فقط کمی، مهربان‌تر باشیم.

 

+ انتظار شما از زندگی نرمال یا معمولی چیه؟

++ کم‌تر از سه هفته دیگه یلداست. زود می‌گذره، خیلی زود...

+++ صفحه‌ی اینستاگرامم رو دوباره فعال کردم تا روزمرگی‌هام رو با دنیا به اشتراک بگذارم. اگه دوست داشتید دنبالم کنید.

 |  سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹ساعت 17:58  توسط میم  |