...

نه به سانسور

 

سال‌ها قبل، وقتی هجده نوزده ساله‌م بود، به کارگاه داستان‌نویسی شهرمون می‌رفتم. هفته‌ای یک بار برگزار می‌شد. تازه از مدرسه خلاص شده بودم و حال و هوای دانشگاه تو سر من و دوستانم بود. دوست داشتم تا اونجا که می‌تونم با آدم‌های مختلف و متفاوت آشنا شم. دلم می‌خواست گوشه و کنار شهرمون رو بشناسم. این کارگاه رو هم از دل جستجوهای پر شورم پیدا کرده بودم.

چند سالی بود که در انتهای یکی از پارک‌های شهرمون ساختمون جدیدی ساخته بودند. ساختمونی که قرار بود فرهنگسرا بشه و نیازهای هنری و فرهنگی مردم منطقه و شهر رو برآورده کنه. قرار بود این ساختمون زیبا با طراحی دکتر رضاییان، از شاگردان لویی کان، فرهنگسرا بمونه، اما نگذاشتند. اتاق‌های زیادی داشت و قرار بود کلاس‌های شعر، داستان، سفالگری، موسیقی، و به طور کل صنایع دستی برگزار شه. چند سالن داشت که برای سینما و تئاتر و کنسرت‌های موسیقی ساخته بودند و ظرفیتشون هم اگر اشتباه نکنم بین 500 تا 1000 نفر بود. چند گالری برای نمایشگاه‌های هنری هم داشت. متأسفانه چنین ساختمونی و با چنین ظرفیتی تبدیل شد به یک ساختمون متروک. همون سال اول تبدیلش کردند به یکی از ساختمون‌های ارشاد اسلامی و قرار بر این شد که بر همه‌ی فعالیت‌های هنری و ادبی مردم شهر نظارت کنند و برای این و اون مجوز صادر کنند.

مردم اعتراض کردند اما اعتراض‌ها راه به جایی نبرد. طبق معمول ارشادی‌ها تصمیم خودشون رو گرفته بودند و به زور ساختمون رو تصاحب کردند. یادم می‌آد اون سال‌ها فعال‌تر بودند و دست کم دو سه کارگاه در زمینه‌ی شعر و داستان برگزار می‌کردند اما حتا همین جلسات هفتگی هم به مرور خاموش شد و دیگه خبری ازشون نشنیدیم. باقی مراسم و نشست‌های هنری و فرهنگی هم اگر داشتیم فقط و فقط به همت مردم بود چون آقایی که دلش خوش بود مدیر ارشاد اسلامی بابل هست خودش رو تو یه اتاق شیک و تر و تمیز حبس کرد و به خانم منشی‌ش هم دستور داد هر کس که برای ملاقاتش اومد راه نده. به همین مسخرگی! این مدیر هم مثل تمام مدیرهایی که می‌بینیم و می‌شناسیم فقط می‌خواست هر ماه حقوقش رو بگیره و چهار تا برگه امضا کنه و تمام! هیچ کوششی برای گسترش فعالیت‌های فرهنگی و هنری نمی‌کرد. حتا به قول خودشون فعالیت‌های اسلامی رو هم پی نمی‌گرفت. هیچ و هیچ. پشت میز نشستن و دل خوش به حقوق ماهیانه و یک قدم برای مردم بر نداشتن!

در یکی از همون روزها که به کارگاه داستان‌نویسی رفته بودم (و البته این کارگاه هیچ سودی هم برام نداشت و فقط فرصتی بود برای آشنایی با آدم‌های دیگه) اتفاقی افتاد که هنوز بعد از نزدیک به شونزده هفده سال ته ذهنم مونده و نمی‌تونم فراموش کنم. بس که رفتارشون تحقیرآمیز و زشت بود.

ماجرا از این قرار بود که راه خونه‌ی من تا اونجا طولانی بود. برای همین ناچار بودم کمی زودتر حرکت کنم تا زودتر برسم. معمولن ده دقیقه‌ای زودتر می‌رسیدم چون همیشه بدم می‌اومد دیر برم و مثلن وقتی برم که مدرس در حال توضیح دادنه یا کسی داره داستان می‌خونه. گاهی پیش می‌اومد بچه‌های دیگه هم زودتر می‌اومدند و خب، در این مدت کوتاه کمی گپ می‌زدیم. این نشست‌ها بسیار دوستانه و خودمونی بود. یعنی در طول این یک ساعتی که دور هم جمع بودیم بیشتر با شوخی و خنده و البته گاهی هم با ناراحتی می‌گذشت. به هر حال اکثرن در یک رده‌ی سنی بودیم و اشتیاق زیادی برای کشف خود و دنیا داشتیم. بنابراین خواه ناخواه فضای دوستانه‌ای وجود داشت. یک بار وقتی زود رسیدم متوجه شدم دو تا از دخترهای کارگاه هم حضور دارند. درست چند لحظه بعد یه آقا پسر دیگه هم اومد. همون طور که مشغول خوش و بش بودیم یهو یکی از کارمندان ارشاد (نمی‌دونم حراست بود یا نه) در رو باز کرد و تک تک ما رو برانداز کرد و با تحکم در رو باز گذاشت تا باز بمونه. هنوز بعد از این همه سال چهره اخم‌آلود و نحوه‌ی رفتار و نوع نگاهش از یادم نرفته که چقدر بیمارگونه بود.

ما چهار نفر، هم زمان، همدیگه رو با تعجب نگاه کردیم و یک دفعه از حجالت و ناراحتی سرخ شدیم. تصور کنید چهار دختر و پسر جوانی که اصلن توی باغ نبودند و در چند ماه گذشته فقط در باره‌ی ادبیات و داستان و نویسنده‌ها حرف می‌زدند در عرض چند لحظه تو موقعیتی قرار گرفته بودند که اصلن فکرش رو هم نمی‌کردند. اون هم از طرف کسی که مثلن قرار بود مراقب باشه چند دختر و پسر فکر اشتباه به سرشون نزنه. البته اشتباه که چه عرض کنم. کشش جنسی داشتن نه اشتباهه و نه نادرست. از دید خود حقیرشون هست که فکر می‌کنند اگر چنین میلی در آدم به وجود اومد اشتباهه. در هر صورت ما رو یهو تو این موقعیت قرار داد.

مسئله سانسور چیز تازه‌ای نیست. در طول صد سال گذشته که اداره‌های بزرگ و کوچیک شکل گرفتند همیشه این نظارت ابلهانه وجود داشت تا یه وقت نویسنده یا هنرمندی به سرش نزنه طبقه‌ی حاکم یا به طور کل نگرش یا ایدئولوژی خاصی رو نقد کنه. دوره‌ی پهلوی‌ها بیشتر سانسورها مربوط به کمونیست‌ها می‌شد. شاه آشکارا مخالف کمونیسم بود. اما بعد از انقلاب اصلن هیچ برنامه و قانون واضح و مشخصی وجود نداشت. به همین دلیل هر کس و هر مدیری باب سلیقه‌ی خودش اعمال نظر می‌کرد. در نتیجه حتا اگر آزادی محدودی داشتیم این آزادی محدودتر از قبل شد و هیچ کس نمی‌تونست حرف دلش رو بزنه. در چنین شرابطی مسلمه که واقعیت وارونه جلوه داده می‌شه یا اصلن مطرح نمی‌شه.

همه جای دنیا وقتی نویسنده‌ای کتاب می‌نویسه فقط باید منتظر نظر ناشر بمونه. چون ناشر سرمایه‌ خودش رو به پای کتاب می‌ریزه. ناشر کسی هست که برای صفحه‌آرایی، طراحی جلد، ویرایش، و توزیع کتاب هزینه می‌کنه. پس حق داره نگران باشه کتابی که منتشر می‌کنه سود اقتصادی براش داره یا نه. ممکنه تشخیص ناشر اشتباه باشه و کتابی رو رد کنه و بعد ناشر دیگه‌ای همون کتاب رو چاپ کنه و به سود کلانی هم برسه، اما این یه مسئله دیگه است. کما اینکه برای بسیاری از نویسنده‌های بزرگ دنیا چنین اتفاقی افتاد. اما در کشور ما وزارتخانه ارشاد اسلامی هم وجود داره که بر کار تمام ناشران نظارت می‌کنه. یعنی چی؟ یعنی اگر نویسنده هستید و کتابی نوشتید و تونستید ناشر هم پیدا کنید، حالا باید کتابتون رو به ارشاد بفرستید تا بهتون مجوز بدن و بدون مجوز ناشرها کتابتون رو چاپ نمی‌کنند. از اون بدتر ممکنه کتابتون مجوز هم بگیره و حتا منتشر بشه و در تمام کتابفروشی‌ها موجود باشه و ناگهان وزارت ارشاد تشخیص بده کتاب مناسب نیست و باید جمع بشه. به همین راحتی با سرمایه ناشر بازی می‌کنند و البته به نویسنده هم ضرر می‌زنند.

در حال حاضر سانسور مسئله بنیادین در ایران هست و کانون نویسندگان ایران (که بنیه ضعیفی داره و هر از گاهی بیانیه صادر می‌کنه) امروز، یعنی 13 آذر، رو روز مبارزه با سانسور نام‌گذاری کرده. امروز برای تک تک ایرانی‌ها و برای تک تک انسان‌های آزاده باید اهمیت داشته باشه چون انسان‌های زیادی در طول تاریخ، و در طول چهل سال گذشته، جانشون رو در راه آزادی از دست دادند. نویسندگان زیادی کشته شدند تا نهال اندیشه خشک نشه و ما بتونیم از میوه‌هاش استفاده کنیم.

نگاه کنید چه به روز ما آوردند؟ فیلم‌هایی که، مثل همه‌ی مردم دنیا، باید روی پرده‌ی سینما ببینیم رو رایگان دانلود می‌کنیم و اگر هم پولی می‌پردازیم به جیب دارنده‌ی وبسایت می‌ره، نه سازندگان. سریال‌هایی که باید از تلویزیون پخش شه رو دانلود می‌کنیم چون چاره‌ای نداریم و تلویزیون ملی ما توجهی به ملت نداره و نمی‌خواد تغییر و تحول دنیا رو ببینه و بپذیره. هنوز که هنوزه سریال‌های آبکی و تهوع‌آوری ساخته می‌شه که دختر خوبه چادریه و پسر بده کراوات می‌زنه. ناشران قدرت ریسک خودشون رو از دست دادن و تعداد کتاب‌های چاپ شده به سیصد و پونصد رسیده. کانال‌های تلگرامی هم که کتاب‌ها رو مفت و مجانی برای دانلود می‌گذارند و زحمت نویسنده‌ها و مترجم‌هایی که بعد از هفت خان رستم کتاب‌هاشون رو چاپ کردند نادیده می‌گیرند. همه‌ی اینها تقصیر کیه؟ چه کسی مسئول این بلبشوی فرهنگیه؟ و سهم ما چیه و کجای ماجرا هستیم؟

بسیاری از ما به سانسور عادت کردیم. پذیرفتیم زن‌ها در سریال‌ها و فیلم‌های خارجی بدون حجاب باید باشند، اون وقت در آثار ایرانی روسری به سر زن‌ها چسبیده. هیچ منطقی هم پشت این نگرش نیست. شاید بسیاری از ما شهامت اعتراض و رویارویی با دردسر رو نداشته باشیم. ایرادی نداره. اما کمترین کاری که می‌تونیم انجام بدیم اینه که به سانسور روی خوش نشون ندیم و نگذاریم به راحتی در زندگی ما حضور داشته باشه.

سانسور توهین آشکار به شعور ماست. درست مثل توهینی که به من شد، که با چند نفر تو یه اتاق در بسته نشسته بودم و فقط داشتم حرف می‌زدم، و کسی به خودش اجازه داد که بیاد و روی فکر و احساس ما پا بگذاره و نشون بده که به خیال خام خودش فکر ما رو خونده و اجازه پیش‌روی بیشتر رو به ما نمی‌ده. سانسور یعنی من روی فکر کردنت تأثیر می‌گذارم. یعنی روی احساست تأثیر می‌گذارم. یعنی باید مثل اون چه که من فکر می‌کنم و می‌بینم به دنیا نگاه کنی. یعنی اجازه نداری از خطوط قرمزی که «من» تعیین کردم عبور کنی. خلاصتون کنم یعنی برای دیگری تکلیف تعیین کردن. اجازه ندیم برای ما تکلیف تعیین کنند.

راه حل چیه؟ به سهم خودمون مانع از گسترش بیشتر سانسور شیم. منظورم این نیست که همه باید جان خودشون رو در این راه از دست بدن یا به زندان بیافتن. می‌تونیم به احترام تمام انسان‌های آزادی‌خواه و تمام کسانی که برای انسانیت از خودشون مایه گذاشتند، امروز، کمی به سانسور و به نقشش در زندگی خودمون فکر کنیم.

 

+ بریتنی کاواک، رقصنده باله

++ در حال حاضر فعالیت‌هایی در ساختمون ارشاد انجام می‌گیره اما چشمگیر نیست و از ظرفیت‌هاش استفاده نمی‌شه.

+++ دزدی فقط بالا رفتن از دیوار نیست. رعایت نکردن حق مؤلف رو هم شامل می‌شه. درسته که در مورد فیلم و سریال فعلن چاره‌ای نداریم اما در مورد کتاب‌ها چطور؟

++++ البته منظورم از همه جای دنیا کشورهای آزاده، نه روسیه و چین و امثالهم که خفقان بیداد می‌کنه.

 |  پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۹ساعت 15:59  توسط میم  |