...

تولد شاهکارهای ادبی

 

ایرانیان جزو معدود ملت‌هایی هستند که برای شاعران مقبره می‌سازند. شاید حتی بشه گفت تنها ملتی هستیم که چنین می‌کنیم. در هیچ کشور دیگه‌ای مردم برای شاعران، نویسندگان و به طور کل هنرمندانشون مقبره نمی‌سازند و به اصطلاح زیارت نمی‌کنند، بلکه دستنوشته‌ها و آثارشون رو جمع‌آوری و حفظ می‌کنند، یا حتی ممکنه محل زندگی و خونه‌هاشون رو به صورت موزه در بیارند. در بیشتر موارد مجسمه‌ها و یادبودی از مشاهیر می‌سازند و در میدان‌های شهر می‌گذارند تا بر بار فرهنگی و غنای شهر اضافه کنند و جاذبه‌های گردشگری به وجود بیارن. اما در ایران و در طول صد سال گذشته و به خصوص دوران پهلوی‌ها مقبره‌سازی برای شاعران رواج پیدا کرد.

ما ملتی هستیم که شعر رو دوست داریم و شعر و موسیقی به اندازه‌ای در زندگی ما نفوذ داره که از صدها سال پیش متن‌های علمی یا فلسفی رو به نظم می‌نوشتند تا راحت‌تر خونده بشه و به یاد بمونه. به همین علت بسیاری از آثار به جا مونده اساسن منظوم هستند و نه شعر. یعنی فقط به نظم در آومدند و آهنگین‌اند ولی ماهیت شعر رو ندارند. مثلن وقتی آثار مولوی و مشخصن مثنوی معنوی رو می‌خونید با شعر مواجه نمی‌شین، بلکه رگه‌هایی از شعر رو در آثارش می‌بینید. در واقع مثنوی معنوی مجموعه‌ای از داستان‌های مختلف هست که به نظم در اومده. یعنی قراره ماجرایی تعریف بشه و از دل این ماجراست که گوینده معنی و مفهومی رو منتقل می‌کنه. اکثر این داستان‌های منظوم شخصیت دارند، فضای داستانی دارند، بین شخصیت‌ها گفتگو شکل می‌گیره و صد در صد ماجرایی نقل می‌شه که برای شنونده جذابه. علاوه بر مثنوی معنوی می‌تونم از آثار نظامی گنجوی یا شاهنامه فردوسی هم یاد کنم یا حتی آثار پروین اعتصامی.

صرف نظر از این مسئله و نقش این آثار در زندگی ما، نکته‌ای که همیشه مجهول مونده زندگی خود این افراده. در مطلبی که در باره‌ی خیام نوشتم به این موضوع اشاره کردم که ما از جزییات زندگی خیام بی‌خبریم و این اطلاعات کم ما رو در شناخت بیشتر چنین نابغه‌ای یاری نمی‌کنه. در ادامه گفتم نه فقط خیام بلکه بسیاری از شاعران و نویسندگان ما چنین وضعیتی دارند. امروز می‌خوام در این باره بنویسم.

چرا شرح‌حال هنرمندان مهمه؟ از اونجایی که خودم دستی در نوشتن دارم و تا امروز با چند نشریه مهم همکاری داشتم و با چند تن از منتقدان و نویسندگان مطرح و شناخته شده هم دوستی و آشنایی دارم فکر می‌کنم به میزان زیادی در جریان وضع بد نشر و چاپ کتاب و به خصوص شرایط تأسف‌بار و ناراحت‌کننده‌ی شاعران و نویسندگان هستم و به خودم حق می‌دم در باره‌ی این موضوع هم بنویسم و به نقش مادیات در زندگی شاعران و نویسندگان اشاره کنم.

متأسفانه ما فکر می‌کنیم شاعران یک استعدادی دارند و بدون هیچ زحمت و تلاشی اشعارشون رو می‌گن و تمام. و از اونجایی که هیچ زحمت خاصی نمی‌کشند لابد منبع درآمدشون از جای دیگه است که ربطی به شعر و شاعری نداره. اطلاعات کم ما در مورد بیوگرافی این بزرگان تا جایی هست که حتی نمی‌دونیم درگیر چه سختی‌هایی بودند و چطور با شرایط سخت زندگی و بی‌پولی دست و پنجه نرم می‌کردند.

بگذارید از حافظ شروع کنم. همه‌ی ما حافظ رو می‌شناسیم. دست کم یک بار در سال، یعنی شب یلدا یا نوروز، سراغش می‌ریم و برای خودمون فال می‌گیریم تا غزلی از این شاعر بزرگ رو بخونیم. حدود هفتصد سال از زمانه‌ی حافظ می‌گذره و در طول این سال‌ها افسانه‌پردازی‌ها روز به روز بیشتر شد و منابع کمی به جا مونده که می‌شه اطلاعات ناچیزی بیرون کشید. در حال حاضر چند پژوهشگر به نام تحقیقات جالبی انجام دادند که قابل ملاحظه است اما یه لحظه تصور کنید! در طول هفتصد سال فقط چند کتاب کمابیش مناسب در مورد شاعری تراز اول!

می‌تونم بگم تمام کتاب‌های مهمی که در مورد اشعار و زندگی حافظ نوشته شده رو مطالعه کردم و دلم می‌خواد با شما این اطلاعات رو به اشتراک بگذارم:

تعداد غزل‌های خوب حافظ که مطلقن شاهکار و بی‌مانند هستند به چهل تا هم نمی‌رسه. باقی غزل‌ها خوب، متوسط و حتی ضعیف و آبکی‌اند. بعضی از این غزل‌ها به قدری ضعیف هستند که طرفداران دو آتیشه نمی‌خوان بپذیرند شاعر محبوبشون هم اشعار ضعیفی سروده. البته که بر ما هم معلوم نیست چون بعد از مرگ حافظ شاعران زیادی اشعارشون رو به جای حافظ جار می‌زدند و نام او نشر می‌دادند. اون زمان از صنعت چاپ و حقوق مؤلف هم خبری نبود و به سادگی در کنار غزل‌های حافظ دست به دست می‌شد. اما از طرف دیگه خود حافظ هم به هر حال آدم بود دیگه! نه؟ معلومه که برای خودش سیر و سلوکی داشت. واضحه که یه جاهایی حالش خوب نبود و تلاش نمی‌کرد و یه جاهایی هم زحمت کشید و کار کرد. بعلاوه منبع درآمد مشخصی نداشت چون از یه دوره‌ای به بعد تمام وقت به شعر مشغول شد.

ظاهرن حافظ در دوران کودکی پدرش رو از دست می‌ده و با مادرش زندگی می‌کرد. ما نمی‌دونیم به طور قطع چند خواهر و برادر داشت (که این روی جنبه‌های روانی شاعر حتمن تأثیر گذاشته و اون رو حساس بار آورده) اما می‌دونیم در دوران نوجوانی و شاید اوایل جوانی نانوا بود و درآمد ناچیزی داشت و روزگار می‌گذروند. عده‌ای از محققان معتقدند حافظ اصالتن اصفهانی بود و در شیراز متولد شد که جای بحث داره و می‌تونه جالب توجه باشه. چون اگر پدر و مادرش اصفهانی بوده باشند و به شهر دیگه‌ای مهاجرت کرده باشند احتمالن معمولن در شهر جدید بیشتر احساس غریبگی و تنهایی می‌کردند و از این نظر هم روی روان حافظ تأثیر گذاشتند.

می‌گن در زمانه‌ی حافظ محافلی وجود داشت که شاعران و ادیبان دور هم جمع می‌شدند و اشعار خودشون رو می‌خوندند و نقد می‌کردند. سطح حافظ به قدری پایین بود که اصلن به این نشست‌ها راهش نمی‌دادن و به حساب نمی‌اومد. پس چطور شد که حافظ، حافظ شد و به چنین جایگاهی رسید؟

اینجاست که می‌گم بیوگرافی اهمیت داره و پرداختن به جزییات زندگی به ما در شناخت بیشتر کمک می‌کنه و مطلقن و ابدن این تحقیقات بی خود و بی‌اهمیت نیست. ما وقتی به شکل‌گیری شخصیت شاعر می‌رسیم شروع می‌کنیم به افسانه‌پردازی و مقدس جلوه دادن آدمی که معمولی بود. چرت و پرت‌هایی مثل این که قرآن یک شبه برش نازل و استعداد شاعری درش شکوفا شد یا عاشق دختری بود که بهش نرسید و به همین علت غزل‌های درجه یک گفت! دیگه نمی‌آیم از خودمون بپرسیم ممکنه  هیچ کدوم این حرف‌ها نبوده باشه. ممکنه شاعر شعر گفتن رو دوست داشته و تلاش کرده، مطالعه کرده، زحمت کشیده و در طول زمان اشعارش رو بهتر و بهتر نوشته. ما این تلاش و زحمت رو به راحتی نادیده می‌گیریم و با دروغ جاش رو پر می‌کنیم.

حافظ قرآن رو از حفظ بود. در این موضوع شکی نیست. اما چیزی بهش نازل نشد. نشست کتاب رو خوند، جذبش شد و به مرور زمان حفظ کرد. واضحه که آدمی مثل حافظ و با این درجه از ظرافت و حساسیت هم از سنگ نبود. خب، حتمن در طول زندگی‌ش عاشق شد و احتمالن شکست عشقی هم خورد یا نه. ما نمی‌دونیم چون نه نامه‌ای از شاعر به جا مونده و نه مستندی. هر چه هست چند غزل که از روی غزل هم نمی‌شه واقعیت زندگی شاعر رو دید و فهمید. به هر حال شعر آمیخته با تخیل هست و جنبه استناد نداره. اما تا به حال از خودمون پرسیدیم شاعری که داره وقتش رو صرف شعر گفتن می‌کنه از کجا پول در می‌آره؟

متأسفانه همه روی کثیف بودن پول پافشاری می‌کنند و خب، من هم موافقم. ولی بد نیست گاهی از خودمون بپرسیم بدون پول چطور می‌خوایم شکممون رو سیر کنیم؟ شاعری مثل حافظ برای امرار معاش باید چه می‌کرد؟

حافظ در زمانه‌ی خودش کمابیش شناخته شده بود اما آدم ثروتمندی نبود. در واقع در سال‌های پایانی عمرش با فقر وحشتناکی دست و پنجه نرم می‌کرد. واضحه آدمی که تمام وقت داره شعر می‌گه فرصت انجام کارهای دیگه رو نداره و نمی‌رسه پول در بیاره. به همین علت بود که مستمری می‌گرفت و گاهی در مدح حاکمان شعر می‌گفت تا این مستمری قطع نشه.

حالا بیایم غزل‌های حافظ رو به مراحل مختلف زندگی تقسیم کنیم یا نسبت بدیم. مثلن اشعاری که در دوران نوجوانی، جوانی، میانسالی گفت یا زمانی که پا به سن گذاشت. بیایم به زمانی که این اشعار رو در زمان پر شور عاشقی گفت یا زمانی که افسرده و غمگین بود سرود توجه کنیم. و شاید از همه‌ی اینها مهم‌تر زمانی که پول داشت یا بی‌پول بود نمی‌تونست شکم خودش و زن و بچه‌ش رو سیر کنه. صد در صد هر یک از این دوره‌ها روی کیفیت شعر تأثیر گذاشتند. سوای همه‌ی اینها تأثیری که شاعر از خانواده‌ش و محیط زندگی‌ش گرفته رو هم فراموش نکنید و صد البته شخصیت خودش.

سبک زندگی آدمی مثل حافظ، حتی با معیارهای امروز ما، هم سنت‌شکنی به حساب می‌آد و کامل روی تابوها و خط قرمزهای جامعه پا گذاشته و حتی گذر کرده. بنابراین تغییر و تحولاتی که در زندگی‌ش داشته حتمن اهمیت داره و ارزش پرداختن داره.

دومین شاعری که دوست دارم بهش اشاره کنم سعدی هست. سعدی بر خلاف حافظ پاهاش روی زمینه. به ندرت خودش رو درگیر مسائل ماورایی کرده و حتی مهم‌ترین و شناخته‌شده‌ترین آثارش به مسائل جامعه و آدم‌ها می‌پردازه. ما از سعدی هم هیچ چیز قابل توجهی نمی‌دونیم. اما سعی می‌کنم با توجه به همین منابع معدود و محدود اشاره‌ای به زندگی و افت و خیزهای سعدی داشته باشم.

ظاهرن سعدی از خانواده‌ی شناخته‌شده و مطرحی بود و همین سعدیه که شاعر در اونجا دفن شده محل زندگی‌ش بوده. سعدی به عربی تسلط داشت و اشعار زیادی رو به عربی گرفت. مثل حافظ قرآن رو از حفظ بود و حتی در مدرسه‌ها و حوزه‌های اون زمان تدریس می‌کرد و معلم بود. یعنی سبک زندگی‌ای که داشت نسبت به حافظ فرق اساسی می‌کرد. درآمد خوبی داشت، خوب می‌خورد، با آدم‌ها چک و چونه می‌زد و به زبان امروزی آدم اجتماعی و اهل معاشرت بود. اهل سفر بود. هر چند بسیاری از حکایت‌هاش رو هم با توجه به شنیده‌های دیگران نوشت و اون طول که می‌گن دائمن سفر نمی‌کرد.

مهم‌ترین مسئله‌ای که سعدی باهاش دست به گریبان بود موضوع همجنسگرایی هست که تا امروز هم دست از سرش بر نداشتند و دائم بهش سیخ می‌زنند. واضحه همه‌ی اینها روی افکار، احساسات و نوشته‌هاش تأثیر می‌گذاره دیگه.

از طرف دیگه سعدی مدرن‌ترین شاعر ادبیات فارسی به حساب می‌آد. آدمی هست که با توجه به علم امروز ما افسرده می‌شه، از دست جامعه فرار می‌کنه، عصبانی می‌شه، غر می‌زنه و از طرف دیگه کار خودش رو هم انجام می‌ده. ظاهرن عمر درازی هم داشت و بالای نود سال عمر کرد. بنا به گفته‌ی خودش گلستان و بوستان رو در سن پنجاه سالگی گردآوری و تدوین کرد و بخش‌هایی رو هم نوشت. اما تا پنجاه سالگی چه می‌کرد؟ چرا افسرده بود؟ چرا چنین شاعر و نویسنده درجه یکی زمان رو از دست داد و زودتر دست به کار نشد؟ همه‌ی اینها ارزش بررسی و شناخت بیشتر رو داره و به ما کمک می‌کنه جایگاه خودمون رو بشناسیم.

یک موضوع خیلی خیلی خیلی مهم در مورد سعدی اینه که اساسن سعدی آدمی هست که حتی تن به ابتذال می‌ده و هزلیاتی می‌نویسه که نه فقط ارزش ادبی ندارند، بلکه چرت و پرت محض هستند. یعنی تصور کنید آدمی که توانایی نوشتن شاهکار رو داره در دوره‌ای از زندگی‌ش حرف‌های چرند هم کم نزده. پس ما در اینجا با یه تغییر و تحول و سیر و سلوکی روبرو هستیم که مهمه. درک این تغییرات بدون توجه به شرح‌حال سعدی امکان ناپذیره. آیا در زندگی سعدی کسی بود که کمکش می‌کرد؟ چند ساعت در روز مطالعه می‌کرد؟ از چه کسانی تأثیر گرفت که تونست به شخصیت تأثیرگذاری تبدیل شه؟ چند ساعت در روز وقت صرف نوشتن می‌کرد و چند ساعت در روز وقت صرف خانواده؟ آیا مثل نویسنده‌های امروزی با برنامه و طرح پیش می‌رفت؟ یا شلخته بود؟ ما هیچ چیز نمی‌دونیم.

حالا بیایید بریم سراغ مولوی و بعد به رابطه‌ی مولوی و شمس بپردازیم که آمیخته شده است به عرفان. می‌گن مولوی می‌رفت بالای منبر و کل مثنوی معنوی رو به همین ترتیب سروده و شاگردان و شنوندگانش ثبت و ضبط کردند. یعنی اصلن براش مهم نبود جمع‌آوری بشه یا نه!؟ شاید هم مهم بود! ما نمی‌دونیم و در طول چند صد سال از این مرد قدیسی ساختیم که منزه از همه چیزه.

شخصن دو سه بار مثنوی معنوی رو خوندم و به نظرم اون شسته رفتگی آثار سعدی و خیام رو نداره و می‌تونسته پیراسته‌تر بشه و زیاده‌گویی زیاد به چشم می‌خوره. گفته می‌شه آشنایی با شمس تأثیر بزرگی بر مولوی یا جلال‌الدین بلخی می‌گذاره و متحول می‌شه. تأثیر شمس بر مولوی به حدی بود که بسیاری از پیروانش حسادت می‌کردند و همون زمان بر مولوی خرده می‌گرفتند. ما از جزییات این رابطه نمی‌دونیم. آیا رگه‌هایی از هوموسکشوالیته رو باید در این رابطه دید یا نه؟ هر چه بود و نبود منجر به سرودن اشعار زیادی با درونمایه شمس و عشق شد. اگر جزییات بیشتری از زندگی مولوی و حتی شمس رو می‌دونستیم می‌تونستیم تحول نگرش و جنس اشعارش رو بهتر بررسی کنیم.

متأسفانه از مولوی مثل حافظ قدیسی ساختیم که اصلن نمی‌شه بهش انتقاد کرد یا درباره‌ش چهار خط نوشت. افراد زیادی دوست دارند تصور کنند مولوی دائمن در حال پریشانی بود و از غم شمس سوخت و نابود شد، در حالی که بعد از رفتن شمس مدتی بر مولوی سخت گذشت و باز روال عادی زندگی‌ش رو از سر گرفت.

بد نیست به این موضوع اشاره کنم که مولوی هم از خانواده‌های بزرگ و شناخته شده بود و دست کم در منابع به جا مونده گفته شده ثروت کمابیش خوبی هم داشت.

فردوسی هم ثروتمند بود و سی سال رو وقف نوشتن شاهنامه کرد. اما در سال‌های آخر ثروتش ته کشید و تقریبن هیچ چیز نداشت. در اون روزهای سخت چطور زمان رو می‌گذروند؟ در دوره‌های ناامیدی و یأس چطور می‌تونست کم نیاره؟ اصلن چطور تونست سی سال دوام بیاره و به هیچ چیز جز نوشتن فکر نکنه و نپردازه؟ مهمه؟ نه؟

اینها فقط چند تن از مطرح‌ترین و شناخته‌شده‌ترین ادیبان ما هستند. می‌تونم به صدها تن دیگه اشاره کنم که هیچ اطلاع جامعی در دست نداریم. زن‌ها یا مردان تأثیر گذارشون کی‌ بودند؟ اصلن با خانواده‌هاشون درگیر بودند یا نه؟ در زمانه‌ای که نه روانشناسی مطرح بود و نه مشاوره وجود داشت و نه اصلن صنعت چاپ و ناشری بود که آثارشون رو منتشر کنه و حق‌التألیفی دریافت کنند اونها چه می‌کردند و چطور دوام می‌آوردند؟

تمام این نکات مهم هستند چون اولن به عنوان مخاطب این آثار می‌فهمیم شاعران و نویسندگان چه خون دلی می‌خورند تا روز به روز در کارشون موفق‌تر شن و ثانین اگر بخوایم در نوشتن موفق بشیم می‌فهمیم هر کس شخصیت و زندگی خودش رو داره و همه یک جور نیستند، پس باید ویژگی‌های زمانه‌ی خودمون رو بشناسیم.

شاید بد نباشه به دو نویسنده مهم روس هم اشاره کنم و بعد به این بحث خاتمه بدم. یکی تالستوی و دیگری داستایفسکی.

هر دو نویسنده همعصر بودند و حدود صد و پنجاه سال پیش می‌زیستند. خوشبختانه نامه‌ها، یادداشت‌های روزانه و شرح‌حال مستند و زیادی از این دو نویسنده بزرگ به جا مونده و به ما در شناخت بیشتر کمک می‌کنه تا درک کنیم شاهکارها چطور خلق شدند.

تالستوی ثروتمند بود و اصالتن شاهزاده به حساب می‌اومد. چند هزار هکتار زمین داشت که رعیت‌ها روی زمینش کار می‌کردند و با بدبختی روزگار می‌گذروندند و آقای نویسنده می‌خورد و می‌خوابید و مهمونی می‌رفت و می‌نوشت. آنا کارنینا و جنگ و صلح و آثار اولیه تالستوی در این شرایط نوشته شدند. یعنی کوچک‌ترین دغدغه و ناراحتی برای کار تمام وقت نداشت. البته بعدها تغییر رویه داد و در سال‌های پایانی عمرش زمین‌ها رو به کشاورزان و رعایا بخشید و حتی آثار گذشته خودش رو رد کرد.

در عوض داستایفسکی یک عمر با مکافات زندگی رو گذروند. بنا بر نامه‌ها و اسناد به جا مونده داستایفسکی در مجلات مبتذل و پرت مطلب می‌نوشت تا چندر غاز پول در بیاره و فرصت برای نوشتن شاهکارهاش رو داشته باشه. به خصوص در روزهای جوانی که فرد شناخته شده‌ای نبود از این مشکلات کم نداشت و خودش بارها و بارها عدم رضایتش رو اعلام کرد. خب، حالا بیاین تصور کنیم ما این نامه‌ها رو نداشتیم و نمی‌دونستیم داستایفسکی چطور متحول شده. آیا اصلن برامون قابل پذیرش بود که یه همچین نویسنده درجه یکی مطالب بی‌مایه‌ای هم نوشته؟ داستایفسکی از نویسندگانی هست که درست مثل خیام انگشت روی مسائل بنیادین گذاشته و جریان بزرگی در دنیای اندیشه و هنر به راه انداخت.

مطمئنن هیچ چیز در این دنیا آسون به دست نمی‌آد. نقش تلاش و پشتکار و زحمت رو نباید نادیده بگیریم. این شاعران و نویسندگان نه قدیس بودند و نه منزه از ابتذال. آدم‌های معمولی بودند که نوشتن و اندیشیدن رو دوست داشتند و تمام عمرشون رو صرف علایق خودشون کردند. پرداختن به زندگی این افراد ما رو با تلاش‌ها و خون دل خوردن این افراد آشنا می‌کنه و به ما یاد می‌ده همه درگیر مشکلات ریز و درشت هستند، مهم اینه که چطور بخوایم از پس این مسائل بر بیایم و کم نیاریم.

یکی مثل حافظ نانوا بود و یکی مثل تالستوی شاهزاده. یکی مثل سعدی اهل بگو و بخند و معاشرت بود و یکی مثل داستافسکی سر از زندان‌های سیبری در آورد. یکی مثل فردوسی سی سال با دقت نوشت و چرک نویس و پاک نویس می‌کرد و یکی هم مثل مولوی اصلن براش مهم نبود نوشته‌هاش ثبت بشه یا نه.

دانستن و شناخت و آگاهی از زندگی این بزرگان نه فقط بیهوده نیست، برعکس به ما در شناخت بیشتر خودمون کمک می‌کنه. این چند تن و صدها فرد دیگه در زمینه‌ها و رشته‌های مختلف می‌تونن الهام‌بخش باشند و به ما یاد می‌دن در مقابل مشکلات کم نیاریم و حرف‌های باطل و موانع رو یکی یکی پشت سر بگذاریم و ایمان داشته باشیم با تلاش و زحمت موفقیت حتمیه، حتی در بدترین شرایط.

 

+ نمایی از سعدیه

 |  چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 10:34  توسط میم  |