روزهای بهار نارنج

بعد از شکوفههای پرتقال و نارنگی حالا نوبت به نارنجها رسیده که یه تکون به خودشون بدن. اردیبهشت به نیمه رسیده و توی خونه موندن رو سخت میکنه! پنجره رو باز گذاشتم تا عطر بهار بپیچه توی اتاق و مستِ مستانم کنه. روزهای خوبی رو پشت سر میگذارم.
یه هفتهای میشه که جوجههای پرستو از تخم در اومدند و پدر و مادرشون در رفت و برگشت مدام و خستگیناپذیر براشون غذا میآرن. نرسیده به ایوان از اون بالا بالاها شیرجه میزنند و یهو خودشون رو به آشیونه میرسونند. عاشق پرواز پرستوهام. پروازشون به هیچ پرندهای شبیه نیست. جنونآمیز و وحشیانه شتاب میگیرند و بالا و پایین میرن. انگار میخوان خودشون رو بهت برسونند اما درست از بیخ گوشت رد میشن و میگذرند و میرن و دیگه بر نمیگردن. بچه که بودم فکر میکردم راستی راستی میخوان رو دستم بشینند.
خونه پدری پر شده از پرنده. پرستوها به رسم هر سال مهمان ما هستند و میآن و یه دستی به روی آشیونهای که از قبل مونده میکشند و بچههاشون رو بزرگ میکنند. گنجشکها که همیشه با سر و صداشون به من عشق میدن. قمریها هم هر بار روی دیوار مینشینند و منتظر فرصت میمونند تا دونههای توی حیاط رو بخورند. اما امسال دو خانواده دیگه به جمع پرندهها اضافه شدند. آقا و خانم بلبل که توی شکستگی دیوار لونه ساختند و اول صبح و دمدمای غروب یه دهن برامون آواز میخونند. و آقا و خانم هدهد که نمیدونم کجای پشت بوم خونهمون آشیانه ساختند. وقتی پروازشون رو از بالای سرم میبینم خودم رو تو آسمونها میبینم. چقدر قشنگن!!
نمیدونم برای من زمان داره خیلی زود میگذره یا بقیه هم این حس رو دارند! انگار همین دیروز بود که نوروز بود و حالا به نیمه بهار رسیدیم. چند روزی میشه که هوا گرمتر شده و حتی امروز با وجود اینکه کمابیش ابرآلود بود شرشر عرق میریختم که خیلی باحال و لذتبخش بود. یه جورایی دلم لک زده بود برای این حال و هوا. برای شنیدن صدای بهار و تابستون. برای کلافگی و تشنگی و خستگی از گرما. دلتنگ خوابهای بعد از ظهری بودم اون هم وقتی که پنجره بازه و نسیم پخش میشه تو اتاق و کاغذها رو به هم میریزه.
چند روز پیش رفتم به باغمون سر زدم تا آلوچه بچینم. امسال درختها محصول چندانی ندادند. مادرم میگه به خاطر سرما و گرمای قبل عید درختها صدمه دیدند. از درخت بالا رفتم. یه چند تا دونه رو این شاخه بود و یه چند تا رو اون شاخه. دونه دونه میچیدم و میخوردم. زیاد نبود اما مزه آلوچه همیشه من رو یاد دوران بچگی میاندازه. نمیدونم چرا هیچ میوه و غذای دیگهای این کار رو نمیکنه! فقط و فقط آلوچه، اون هم زمانی که سبز و ترش مزه است.
بچه که بودم اردیبهشت ماه رهایی بود. برای رسیدن به پایان سال لحظهشماری میکردم. میخواستم زودتر تابستون بشه تا از شکنجهگاه مدرسه خلاص شم و تا قیامت بازی کنم. گاهی از خودم میپرسم اون همه روز رو واقعن چطور میگذروندم؟ زمانی که تلویزیون فقط دو شبکه داشت و از شبکه پویا خبری نبود! زمانی که ویدیو نبود و اگر هم بود این همه انیمیشن جورواجور نبود یا در دسترس نبود. اون روزها که همهش تو خونه میگذشت و گاهی با بچههای اقوام بازی میکردم بهتر بود یا الان که به هزار و یک چیز فکر میکنم الا بازی و تفریح.
واقعیت اینه که هر روز منتظر یه اتفاقم. برام فرقی نداره اون اتفاق کوچیکه یا بزرگ. همین که باعث میشه یه تکونی به خودم بدم و تغییراتی در زندگیم به وجود بیارم برام لذتبخشه. حالا این اتفاق میخواد کرونا باشه یا دریافت یه ایمیل از طرف دوست قدیمیم. همین که اینها در من جاری میشن یا من در اونها، یعنی احساساتم زنده است و نمردم.
این روزها به خوندن گرافیک نوول خیلی علاقمند شدم. چند گرافیک نوول درجه یک خوندم که بدم نمیآد اینجا معرفی کنم. چند مستند خوب هم دیدم. بیشتر مستندهایی که میبینم مربوط به حیات وحش، تاریخ هنر، باستانشناسی، معماری، آشپزی و گاهی هم شرححال مشاهیر میشه. گاهی موضوعهای دیگه هم نظرم رو جلب میکنند و میرم سراغشون و میبینم اتفاقن چه مستند خوبی هستند.
امروز یهو مثل زنهایی که ویار دارند هوس خوردن چیپس، اون هم چیپس فلفلی، به جونم افتاد و حالا مگه ولم میکرد؟ خوردن چیپس یه طرف، عشقم کشیده بود تو خیابون راه برم و بخورم و بعد یهو یادم اومد ماه رمضونه :)) هیچ چی دیگه آرزوی خوردن چیپس به دلم موند. البته آدمی نیستم که اهل فستفوود و غذاهای این مدلی باشم. معمولن سالی یکی دو بار میخورم، ولی نمیدونم امروز چهم شد که دیگه داشت کار دستم میداد. در نتیجه به ناهار اکتفا کردم.
صبح تو خبرها خوندم هتلها کمکم دارند باز میشن. دلم لک زده برای سفر. نمیدونم تا تابستون وضع چطور میشه ولی اگه یه خرده بهتر شد حتمن به مسافرت میرم. میگن احتمالن پاییز 99 موج دوم کرونا بدتر از این خواهد بود. به همین خاطر منتظر یه فرصت طلایی هستم چون اگه صحت داشته باشه تا بهار سال آینده باید خونه بمونم و از سفر خبری نیست.
طفلک بچههایی که امسال آزمون سراسری دارند. خود اضطراب امتحان کم بود حالا کرونا هم اضافه شد. تو خانوادهی ما امسال خواهرزادهام امتحان داره. امیدوارم همه چی به خوبی پیش بره. راستی! نمیدونم وقتی قبول شد بهش چی هدیه بدم؟! بین ساعت مچی و کتاب تردید دارم. شما پیشنهاد خاصی دارید؟
+ یکی از دوستان پیشنهاد داد گروهی در تلگرام بسازم و هفتهای دو سه بار در ساعت مشخص (مثلن نه شب) آنلاین شیم و با هم در بارهی حوزههای مختلف هنر بحث و گفتگو کنیم. یه چیزی تو مایههای کارگاهها و نشستهای هنری که برگزار میشه. اگه مایل بودین اطلاع بدین لطفن.