شبگردی که آکاردئونش را گم نکرد

از تاریکی میترسیم چون وقتی چیزی رو نبینیم این احتمال داره هر چیزی کنارمون باشه. ممکنه هیچ چی نباشه اما دقیقن به همین علت ذهن ما به هر چیز گرایش پیدا میکنه و تا اونجا پبش میره که به موجودات عجیب و غریب و غیرطبیعی میرسه. اگر توی اتاقمون تنها و در تاریکی بنشینیم و هیچ کاری نکنیم، شاید تا اندازهای آرامش بهمون دست بده اما اگر این تنهایی و تاریکی در محیطی بکر و دور افتاده باشه بعید میدونم بتونیم به سادگی خودمون رو جمع و جور کنیم، گرچه افراد بسیار نادری هستند که از پس این وضعیت هم بر میآن.
تاریکی و ابهام در هم عجین هستند. ذهن ما به دنبال شفافیت و حل مسئله است. هر چقدر روی ذهنمون و افکارمون بیشتر کار کنیم توانایی ما برای رفع ابهام بیشتر میشه و یک قدم بیشتر به سمت روشنایی بر میداریم. تمام اختراعات و اکتشافاتی که در طول تاریخ انجام گرفته چیزی جز این نبوده. ابهامات ما رو میترسونند. ویروسهایی که میلیونها نفر رو به کشتن دادند چی هستند؟ بهترین نوع مصالح در ساختن خونه چی میتونه باشه؟ چرا وقتی فلان غذا رو میخوردیم بدنمون واکنش بدی نشون میده؟
این تاریکیها و ندانستنها دو بعد دارند. یکی عمومی هستند و به نظرم دست کم در بین بسیاری از آدمها مشترکاند (یعنی فقط مربوط به یک نفر نمیشن)، و دیگری کاملن شخصی هستند و برای هر شخص یک جور شکل میگیره یا تعریف میشه. مورد دوم گرچه خیلی شخصی و خصوصی هست اما گاهی بر جمع و جامعه غلبه میکنه و فراتر میره و میتونه بر افراد زیادی، و بلکه کل بشر، تأثیر بگذاره. مثلن نوابغ دنیای ریاضیات که در یونان باستان زندگی میکردند (یا هر دانشمند و فیلسوف و هنرمند بزرگ و جریانساز) حتمن دغدغه فردیشون و ترسها و نگرانیهاشون در مواجهه با ابهامات بیشتر بوده و البته این رفع ابهامات تأثیر بزرگی بر زندگی همهی ما گذاشت.
امکان نداره آدمی درگیر این تاریکیها و ابهامات و ترسها نشده باشه. ممکنه دغدغههای فردی و جمعی با دغدغههای فردی و جمعی دیگه فرق کنه اما حتمن این دلمشغولیها وجود دارند، مگر اینکه اون شخص از اساس احساسات و افکارش آسیب دیده باشه و اصلن نتونه مفهوم تاریکی و گنگی رو درک کنه و کلن ترس در وجودش مرده باشه.
ترس چیز بدی نیست. همون طور که خشم و شادی و احساسات دیگه بد نیستند. همین که وجود دارند یعنی باید باشند. منظورم اینه که کاملن طبیعی هستند که وجود دارند. مسئله بر سر ایجاد توازنه. آیا میتونیم این تعادل رو بین احساسات به وجود بیاریم و بهتر از اون، آیا این قابلیت رو داریم که به کارشون بگیریم یا نه؟
احتمالن این جملهی معروف رو شنیدید که میگه سراغ ترسهات برو، راه موفقیت همین مسیره. به نظرم این جمله چکیدهی همین شرایط ذهنی و روانی ماست. اکثر آدمها از ترسهاشون فرار میکنند چون بلد نیستند این ترسها و نگرانیها رو به خدمت بگیرند. مثلن کسی رو میشناسم که میترسه سفر بره چون میترسه تصادف کنه یا اتفاقی براش بیافته و زندگیش به خطر بیافته. به همین دلیل کل زندگیش رو در محیط بستهی خونه مونده و نهایتن دو سه خیابون رو میره و برمیگرده. این شخص یه عمر زیباییهای طبیعت و جهان اطرافش رو دریغ کرده تا آسیبی نبینه، اما اتفاقن آسیب بیشتری به خودش وارد کرده چون به اون پختگی و استحکام و مقاومتی که میتونست برسه نرسید و یه عمر در بند ضعفها و اضطرابهاش موند، و بدتر از این، دامنهی تجربههاش محدود موند.
شاید یکی از بزرگترین ترسهای ما ترس از تنهایی باشه. منظورم از تنهایی، تنهایی مطلق هست. نه اینکه در جامعه بشری زندگی کنیم و تنها توی خونه بمونیم. تنهایی که مد نظرم هست تنهایی هست که کاملن جدا از آدمها و زندگی در منطقهای پرت و دور افتاده است. البته شاید در بازههای زمانی کوتاه این نوع از زندگی خوشایند باشه اما کم پیش میآد در طولانی مدت دوام بیاریم. دست کم تا اونجایی که دیدم و میشناسم همه فقط حرفش رو میزنند اما در عمل نمیتونند و از پسش بر نمیآن.
ترس ما از تنهایی و بیکسی و نداشتن همصحبت ترسی کاملن عادی و طبیعی هست. وقتی به شخص دوم نمیرسیم این خلأ رو با موجودات دیگه پر میکنیم. نگهداری از حیوانات خانگی (که البته به نظرم چیز بدی نیست و میتونه به وضعیت روانی ما کمک کنه) مثل سگ و گربه در شرایطی که تنها هستیم یکی از دلایل این تنهایی هست. اما وقتی به صورت افراطی در میآد، یعنی کاملن از آدمها فاصله میگیریم و تلاشی برای بهبود روابط نمیکنیم، میتونه نگرانکننده یا خطرناک باشه.
چرا خطرناک؟ اول اینکه ممکنه جوری رفتار کنیم که نسبت به همنوعان خودمون طلبکار باشیم. انگار همه مقصر هستند که ما چنین و چنان وضعیتی داریم. اگر فلان اتفاقها در زندگی ما افتاده یا خانواده و نزدیکانمون بهمان رفتارها رو با ما داشتند این رو نباید به حساب بقیه بریزیم، یا دق دلی خودمون رو (حتا به صورت محبتآمیز) روی سر یه بدبخت خالی کنیم. آدمهایی رو میشناسم که بنده رو در موقعیتی قرار میدن که به زور میخوان بهم محبت کنند و حتا برای یه لحظه به مغزشون خطور نمیکنه به این محبت اجباری و زورکی نیازی ندارم و تازه، بدم هم میآد. به خصوص بعد از فوت بابا چنین افرادی رو زیاد دور و برم میبینم. افرادی که به زور میخوان من رو توی رابطه ببینند یا کارهایی با درآمد کلان برام درست کنند، و نمیتونند تصور کنند همهی عمرم زحمت کشیدم تا متکی به پدر یا خانوادهم نباشم، دیگه چه برسه به این افراد که بیشترشون درآمدشون از راه درست هم نیست!
دو اینکه ممکنه به خودمون آسیب بزنیم. درست مثل شخصی که به مواد مخدر اعتیاد داره. این شخص اعتیاد رو تسکیندهنده میدونه چون باعث میشه به چیزی فکر نکنه (در حالی که با مدیتیشن به سادگی میتونه همه چیز رو کنترل کنه) اما در طولانی مدت بدنش از کار میافته و اختلالات زجرآور دیگه پیش میآد و آرامش نداشتهش بیشتر و بدتر میشه.
برای من تنهایی سخت نبود و نیست اما نمیخوام تنها باشم. ایدهالهای خودم رو در زندگی دارم. تا امروز چند بار وارد رابطه شدم و این روابط سرانجامی نداشتند و کاملن دوستانه و بدون قهر از هم جدا شدیم. یکی از بزرگترین علتهایی که تا امروز تنها موندم اینه که دوست ندارم وارد رابطه با فردی اشتباه بشم. منظورم از فرد اشتباه یه آدم بد و آزاردهنده نیست. لزومن نه! بلکه منظورم فردی هست که برای من مناسب نیست. و وقتی این احساس در من باشه، قطعن من هم نمیتونم براش مناسب باشم. چنین رابطهای از اساس غلطه.
یک مسئله دیگه اینه که کلن نگران سن نیستم. شاید بالا رفتن سن افراد دیگه رو بترسونه اما برای من مهم نیست. دست کم این موضوع دغدغهی این روزهای من نیست. یعنی یاد گرفتم اهمیت ندم. خیلیها ازم میپرسند نمیخوای ازدواج کنی؟ یا اگه سنت بره بالا برای بچهدار شدن دیر نمیشه؟ این افراد دقیقن همون کسانی هستند که خودشون از این چیزها میترسند و نگرانشون میکنه، و بعد تصور میکنند بقیه هم حتمن دنبال این هستند که بچهدار شن! به طور کل منظورم این هست که ترسهای خودشون رو روی بقیه میچسبونند.
اما نمیخوام تنها باشم و این نخواستن به این معنا نیست که بلافاصله خودم رو درگیر روابطی بکنم که میدونم نتیجهبخش نیست. به هر حال یه پسربچه شونزده هفده ساله نیستم و در آستانهی چهل سالگی خروار خرواز اتفاق و تجربه رو پشت سر گذاشتم که بهم یاد دادند فرد مناسب برای من کی میتونه باشه یا چه ویژگیهایی داره.
اولین و قطعیترین عامل برای شخص من مجازی نبودن این رابطه است. حدود چهل پنجاه رابطه مجازی داشتم و با قطعیت میگم برای من سرانجامی نداره. یعنی وقت تلف کردن محضه. رابطهی مجازی فقط در یک حالت میتونه فایده داشته باشه و اون هم اینه که دو طرف بلافاصله، نهایتن بعد از یکی دو هفته، همدیگه رو از نزدیک ببینند و در غیر این صورت این رابطه بر اساس توهمات شکل میگیره و پیش میره و صادقانه بخوام بگم ضعف آدم رو میرسونه.
روابط مجازی شفاف نیستند. هر چقدر صادق باشیم باز جای رابطهی از نزدیک رو نمیگیره. مثلن یادم میآد یه مدت با کسی رابطهی مجازی داشتم و اتفاقن صدای بسیار گرم و دلنشینی داشت اما وقتی از نزدیک همدیگه رو دیدیم متوجه شدم موقع حرف زدن اخم میکنه. اونقدر حس بدی بهم میداد که حد نداشت. بالاخره بعد از یه ماه که از رابطهمون گذشت با احتیاط و ملاحظه زیاد بهش این مسئله رو تذکر دادم. فکر میکنید چه جوابی بهم داد؟ «همینم که هستم!» یعنی حتا کوچکترین تلاشی برای بهتر کردن خود و رابطهمون نکرد! واضحه من هم تا یه جایی میتونم تحمل کنم و کنار میکشم. این یک نمونه ساده و کوچیک هست، به راحتی میتونیم نمونههای دیگه رو هم ببینیم و مطرح کنیم.
+ عکس از دنی پراسیت
++ در حال حاضر شاد و خوشحال و راضیام. امیدوارم امسال وضعیت عادی بمونه تا فرصت آشنایی با افراد جدید دست بده. خبرهای نگرانکننده از چین میآد و اگر ادامه پیدا کنه کارمون ساخته است...