یک سبد پاییز

قبل از هر چیز از نور و سمیه عزیز و همین طور جناب ایوب بابت پیامهای محبتآمیزشون تشکر میکنم. صادقانه میگم شرمندهم کردید. از دوستان عزیزی هم که در تلگرام پیام گذاشتند و حال خودم و خانوادهم رو پرسیدند ممنونم. فقط خواهش میکنم زمانی که پیام میگذارید خودتون رو معرفی کنید و بگین کدوم وبلاگنویس هستید. در هر صورت از شما هم سپاسگزارم و برای همگی آرزوی سلامتی میکنم.
تو این مدت که نبودم سرم بیش از حد شلوغ بود و فرصت چندانی برای نوشتن نداشتم. بیماری مادرم شدیدتر شده بود و تقریبن دو هفتهی تمام استراحت مطلق داشت. ما بچهها هم فقط مثل فرفره داشتیم میچرخیدیم و به امور خونه میرسیدیم. تو این مدت به معنی واقعی کلمه فهمیدم مادرم چقدر زن بینظیری هست و در تمام سالهای گذشته چقدر کارهای بزرگی، بیهیچ چشمداشتی، انجام داد. بسیاری از ما فکر میکنیم کارهای توی خونه چیزی نیست ولی باید بگم اتفاقن این کارها هم سختیهای خودش رو داره، فقط مسئله اینه که مادرها اونقدر فروتنانه انجام میدن که اصلن به چشم نمیآد. همین قدر بهتون بگم که ساعت پنج بیدار میشدم و گاهی تا یازده شب سر پا بودم. شبهایی هم وقتی رو تخت دراز میکشیدم از فرط خستگی مدتی خوابم نمیبرد.
خوشبختانه حالا چند روزی میشه که مادرم سلامتیش رو به دست آورده و میتونه کارهای خودش رو انجام بده اما همون طور که میدونید ویروس کرونا تا چند ماه بعد از بهبودی در بدن میمونه و باز ممکنه کار دست آدم بده. از طرف دیگه متأسفانه با خبر شدیم یکی از دامادهامون بیمار شده و به احتمال زیاد کرونا گرفته. من موندم خواهرم با دو تا بچهی کوچیک چطور میخواد این وضعیت رو رسیدگی کنه. تازه، شاغل هم هست! الان چند وقتیه که تونسته پرستار بچه پیدا کنه که باز خطرات خودش رو داره و باید هزار جوره مراقب باشه بچهها مبتلا نشن.
خبر بد دیگهای که دریافت کردیم جواب آزمایشهای پدرم بود. پدرم سرطان گرفته و همین طور چند بیماری دیگه که بیشتر نتیجه تغذیهی بسیار بد و عدم تحرک کافی بود. بارها و بارها این نکات رو به پدرم میگفتیم و براش توضیح میدادیم که باید رژیم غذایی داشته باشه و هر چیزی رو نخوره و به خصوص پرخوری نکنه، اما به دل میگرفت و دوست داشت مثل روزهای جوانی رفتار کنه. رفتاری که بالاخره کار دستش داد. در ضمن مشکلی در خانواده پیش اومده بود که باعث شد روزهای پر اضطرابی داشته باشه.
چند بار که با پدرم حرف زدم به وضوح دلهره رو احساس کردم. همیشه پدرم رو قوی میدونستم اما حالا انگار چهره جدیدی از پدرم میبینم که برام تازگی داره. دوست دارم پدرم امیدوارتر باشه. دوست دارم با یأس مبارزه کنه و بیماریها رو یکییکی شکست بده. دوست دارم بهش امید بدم اما دلم نمیخواد مستقیمن در این باره حرف بزنم چون تا کلمهی «سرطان» یا حتا «بیماری» رو میشنوه از مرگ میگه و این یعنی در عمق وجودش نپذیرفته که میتونه و از پسش بر میآد. با وجود این، البته رژیم غذایی جدیدی برای پدرم تهیه کردیم که با مشورت متخصص تغذیه بود. آزمایشها و داروها و دکترها هم که سر جای خودشون هستند و دنبال میکنیم و همهی اینها چنان از آدم وقت میگیره که تا چشم روی هم میگذاری میبینی یک هفته، دو هفته و بعد یک ماه گذشت...
راستی! باورتون میشه به همین زودی به نیمه پاییز داریم میرسیم؟ دقیقن از روزهای اول مهر که خودم بیمار شدم تا امروز همهش درگیر بیماری بودیم و به همین دلیل چندان فرصت کار نداشتم. تقریبن تمام پروژههایی که بهم پیشنهاد شد رو رد کردم، یعنی اصلن فرصت کار نبود و اگر هم قبول میکردم شرمندهی مشتریها میشدم. یک فرصت کاری عالی رو هم از دست دادم که البته مقصر خودم هستم و سود خیلی زیادی رو از دست دادم. این رو هم میگذارم به حساب تجربه و از کنارش میگذرم.
یه گرفتاری دیگهای هم که برامون پیش اومده بود به هانی، خواهرزادهم، مربوط میشد. هانی پشت کنکوری بود و اگر امسال، به هر علتی، دانشگاه نمیرفت باید راهی سربازی میشد. آقا پسرهایی که امسال لب مرز دانشگاه و سربازی هستند میدونند که سازمان سنجش و نظام وظیفه اعلام کرده بودند تا آذر ماه بچهها فرصت دارند و از این بابت نباید نگران باشند. متأسفانه کارمندی که باید موقع ثبت تاریخ برج نه رو مینوشت، به اشتباه تاریخ آبان رو برای هانی رد کرد و به همین سادگی هانی ما جزو اعزامیها شد. خواهرم و دامادمون هم پیگیری کردند و این طرف و اون طرف رفتند و گفتند اصلن الان وقت سربازی رفتن هانی نیست و دولت خودش اعلام کرده تا بعد از اومدن نتایج مهلت دارند اما کو گوش شنوا؟ همه میگفتند کاریه که شده و هیچ راه چارهای نداره و هر وقت جواب قبولی اومد از دانشگاه برگه قبولی رو بگیرید و بیارید تا فعلن معاف شه. الان هم طفلک تو یکی از شهرهای استان کرمان داره دورهی آموزشی رو میگذرونه. دلهرهی کرونا و دوری از خانواده و سرباز دیپلمه و همه و همه خواهرم رو داره دیوونه میکنه.
روزهای پاییزی من تا الان این طور گذشت. جالب اینجاست که در تمام لحظات خونسرد و آروم بودم. خسته میشدم، وقت کم میآوردم، به کارهای خودم نمیرسیدم اما آروم بودم و تا اونجا که میتونستم به خانوادهم کمک میکردم. خوشحالم که در حال حاضر کنارشون هستم و تو این روزهای سخت تنهاشون نگذاشتم.
+ تابلوی «ماه کامل» از پاول کله
++ نور عزیز، ممنون که من رو به چالش دعوت کردی. همون طور که میدونی سبک وبلاگنویسیم چهار پنج جملهای نیست و این چالش اساسن برای وبلاگنویسهایی مناسبه که اهل کوتاه نوشتن هستند. در هر صورت ممنون. بعلاوه یادم میآد چند سال قبل مشابه این چالش رو در وبلاگم داشتم و اتفاقن خودم شروع کرده بودم و چند تن از دوستان هم شرکت کردند. اگه دوست داشتید 20 نکته دربارهی آقای مترجم رو بخونید.
+++ همین الان خبر قبولی هانی به ما رسید. بالاخره یه خبر خوش!
++++ از fly عزیز هم برای دعوتش ممنونم.