...

خیلی خیلی دور

 

فرصت نشد. هر طور که حساب کنید از اول مهر تا الان فرصت نکردم که نکردم و نتونستم مجموعه داستان‌های هری پاتر رو تموم کنم. به جلد چهارم رسیدم و تا فصل بعد از جام جهانی کوییدیچ هم پیش رفتم اما مسائلی در خانواده‌م پیش اومد که قبلن بخشی از اونها رو نوشتم. از همه وحشتناک‌تر هفته‌ی گذشته بود که به معنای واقعی کلمه پوستم رو کند. بستری شدن پدرم و جراحی و به هوش نیومدنش و چند روز در آی‌سی‌یو موندنش و در نهایت بازگشتش به خونه آسون نمی‌تونست بگذره. همه بی‌قرار بودند و می‌خواستند مطمئن باشند پدرم به سلامت بر می‌گرده و می‌تونیم دوباره جمع خانوادگی خودمون رو داشته باشیم. این بیماری به ما نشون داد، با وجود همه‌ی مشکلات، چقدر همدیگه رو دوست داریم.

بالاخره بعد از نزدیک به دو ماه تا اندازه‌ای زندگی‌م به روال سابق برگشت و اون نظم گمشده رو باز به دست آوردم. بعد از قبولی هانی هدیه‌م رو بهش دادم یا در واقع بهش رسوندم چون فرصت نشد از نزدیک ببینمش. در نتیجه حالا بدون هری پاتر شدم. فقط بین خودمون بمونه! کم مونده بود این کتاب‌ها رو واسه خودم نگه بدارم و نمی‌تونستم ازشون دل بکنم. خلاصه که یه همچین دایی‌ای هستم! :)) از داستانش خیلی خوشم اومد و بدم نمی‌آد یه نسخه هم برای خودم بخرم. شاید بعدتر سراغ داستان‌های فانتزی دیگه مثل ترانه یخ و آتش و ارباب حلقه‌ها هم رقتم. نمی‌دونم. واقعیت اینه که تو این مدت‌ اونقدر امور شخصی و کاری‌م عقب افتاد که حد نداره. حالا باید تلاش کنم تا برنامه‌ی سه ماهه‌ای که برای پاییز چیده بودم رو تا یه جایی به سرانجام برسونم که بعد فشار بیشتری بهم نیاد.

این روزها زیاد به مرگ و تنهایی فکر می‌کنم. یادم می‌آد یه زمانی با دوستانم گپ می‌زدم و بحث به اونجا کشیده شد که هر کی دوست داره چطور بمیره و بقیه با جنازه‌ش چه کار کنند. هر کی یه چیز می‌گفت. یکی می‌خواست جنازه‌اش رو به آب بندازند. یکی دیگه می‌گفت دوست داره جنازه‌ش رو به بچه‌های پزشکی بسپارند. یکی هم گفته بود دلش می‌خواد منفجر شه و هیچ چی ازش باقی نمونه. چند نفری هم ترجیح می‌دادند دفن شن. اون موقع من هم دلم می‌خواست به زمین سپرده شم اما نمی‌دونم چرا دیگه حس خوبی به توی خاک رفتن ندارم. با وجود اینکه وقتی بمیرم جسمم متلاشی می‌شه و هوش و حسی ندارم که بخوام به روی زمین یا زیر زمین بودن فکر کنم اما دلم نمی‌خواد بعد از مرگ دفنم کنند. کاش توی ایران تنوع بیشتری وجود داشت و می‌تونستیم وصیت کنیم یه بلاهای دیگه‌ای سرمون بیارن. مثلن الان دوست دارم سوزونده بشم و بعد خاکسترم رو تو جنگل‌ بپاشند.

یادم می‌آد همون روز بحث تشکیل خانواده و ازدواج و این جور چیزها مطرح شده بود. بحث‌هامون شوخی و جدی بود و می‌گفتیم و می‌خندیدیم. اونی که پول نداشت می‌گفت با یه آدم پولدار ازدواج می‌کنه. اونی هم که پولدار بود می‌گفت ثروت طرف مقابل براش مهم نیست. یکی دیگه معتقد بود اول عشق! آدم که کف دستش رو بو نمی‌کنه عاشق کی قراره بشه!؟ اون زمان بیست و یکی دو ساله‌م بود و هیچ وقت فکر نمی‌کردم سیزده سال بعد، در سی و پنج سالگی، تنها بمونم. از اون جمع دوستانه هم کسی ازدواج موفقی نداشت و همگی کارشون به طلاق و ازدواج مجدد کشیده شد.

دلم نمی‌خواد به آینده فکر کنم. با وجود این مسائلی که در خانواده‌م پیش اومد باعث شد ته دلم یه چیزهایی بلرزه. باید جدی‌تر به این چیزها فکر کنم. به هر حال جمع خانوادگی ما یک روز شکل دیگه‌ای به خودش می‌گیره و مثل سابق نخواهد موند. خواهرام که ازدواج کردند و بچه‌هاشون هم چند سال دیگه سراغ کار و بار خودشون می‌رن. اون وقت خودم هستم و خودم. گاهی به خودم می‌گم نهایتن می‌رم به خونه سالمندان. یعنی یه خونه سالمندان درست و حسابی و راحت پیدا می‌کنم و ثروتم رو به این و اون می‌بخشم و خلاص. و این رو بدترین حالت ممکن در نظر گرفتم. بعد به خودم می‌گم چرا یه خونه راحت و بزرگ وسط یه مزرعه نسازم؟ یه جایی که من و کسانی که تو این عالم تنها موندند دور هم جمع می‌شیم و دوستانه زندگی و کار می‌کنیم. دست کم این جوری آخر عمری تنهای مطلق نیستیم. بعد به خودم می‌گم یعنی امکان داره دیگه به کسی علاقمند نشم؟

می‌دونی؟ دلم یه جای دور می‌خواد. یه جای خیلی خیلی دور. گاهی حتا به یه جزیره دور افتاده وسط اقیانوس فکر می‌کنم. به خودم می‌گم یه خونه مجهز اونجا برای خودت بساز و با خیال راحت کتاب بخون و بنویس. یا به خودم می‌گم بعد از شصت سالگی فقط سفر می‌رم. اونقدر این طرف و اون طرف می‌رم تا بالاخره یه جا قلبم از کار بیافته. شاید یهو وسط جنگل مردم و همون جا خوراک موجودات دیگه شدم. به هر حال این هم یه جورشه.

شما نظرتون در باره‌ی آینده چیه؟ دوست دارید سال‌هایی که پا به سن می‌گذارید رو چطور بگذرونید؟ دوست دارید کنار بچه‌ها و نوه‌هاتون باشید؟ اصلن به زندگی مشترک فکر می‌کنید؟

 

+ منظورم جنبه‌ی حسی و فکری کنار اومدن با تنهایی نیست. بیشتر جنبه‌های مادی و بیرونی این تنهایی مد نظرم هست. مثلن اگه به هر علت تنها بمونید و هیچ کس دیگه‌ای رو نداشته باشید بعد از بازنشستگی می‌خواین چه کار کنید؟ یه بار یکی از دوستانم بهم پیشنهاد داده بود اگه تا اون موقع جفتمون تنها موندیم یه خونه بگیریم و با هم باشیم. شما هم به این چیزها فکر می‌کنید؟

++ دارم به این فکر می‌کنم به دوستانی که وبلاگم رو می‌خونند یه هدیه بدم. نمی‌دونم چی و به چه کسانی. یه جور یادگاریه ولی فعلن هیچ ایده‌ای ندارم. فقط همین قدر بگم که این بار از طراحی هدر خبری نیست! :)

+++ امشب از اون شب‌هاست که دلم یه فیلم راحت با پایان خوش می‌خواد.

++++ راستی، ویدیوی جدید مهشید رو از دست ندین که در باره‌ی سایت‌های شرط‌بندیه. با کلمه به کلمه صحبت‌های مهشید و محمد موافقم. این رو هم بگم بدم نمی‌آد مطلبی در باره‌ی زندگی لاکچری (از این کلمه متنفرم) این جوجه جزقل‌هایی که شب و روز در حال پز دادن‌های بی‌خود هستند بنویسم. فقط مسئله اینه که دستم به نوشتن نمی‌ره و همه جوره اون جور زندگی کسلم می‌کنه.

+++++ فراموش نمی‌کنم سال گذشته این روزها آبان خونین رو پشت سر گذاشتیم. اگه کمی حالم بهتر بود در این باره می‌نوشتم. ولی خسته‌ام و چند روز آینده رو هم ترجیح می‌دم استراحت کنم.

 |  یکشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۹ساعت 19:47  توسط میم  |