...

دل

 

ژانر: عاشقانه، اجتماعی

تعداد فصل‌ها: 3

تعداد قسمت‌ها: 40

کشور: ایران

امتیاز آقای مترجم:1 از 10

 

به ندرت پیش اومده سریالی ببینم که نظرم رو جلب کنه و اگر هم بخوام سریال ببینم معمولن سریال‌های آمریکایی، انگلیسی و کانادایی یا فرانسوی رو تماشا می‌کنم تا زبانم تقویت بشه. در این ده سال اخیر هم سریال‌های زیادی رو دیدم که نیمه تمام باقی گذاشتم و حتا اسمشون رو هم به یاد نمی‌آرم. اما برام خیلی جالبه که آمریکایی‌ها در مزخرف‌ترین آثارشون هم به چند نکته توجه می‌کنند که از این بین یکی‌ش قصه است. یعنی شما در بدترین سریال‌های آمریکایی هم می‌بینید یک قصه‌ای وجود داره برای خودش و اونقدر شخصیت‌ها یک پا در هوا نیستند. ضمن اینکه معمولن سریال‌ها و فیلم‌های آمریکایی با اقتباس از رمان، داستان بلند، داستان کوتاه، گرافیک نوول یا کمیک استریپ ساخته می‌شن، و همین موضوع به خودی خود نقطه قوت به حساب می‌آد. نکته بعدی که در آثار آمریکایی نظرم رو جلب کرده فیلمبرداری درسته! یعنی کادرها و قاب‌هایی که انتخاب می‌کنند از نظر کیفی متوسط به بالا هستند. تقریبن می‌تونم بگم تمام بازیگرها درست انتخاب می‌شن و کیفیت بازی‌ها متوسط به بالا هستند. حتا بازیگران درجه هفت و هشت هم بلد هستند چطور جلوی دوربین ظاهر شن و اصول ابتدایی بازیگری رو بلدند.

مواردی که در بالا اشاره کردم، یعنی داستان، فیلمبرداری و بازیگری، سه موردی هستند که بلافاصله نظر ما مخاطبان رو جلب می‌کنند. کاری به محتوا، طراحی صحنه، گریم، موسیقی، طراحی لباس، تدوین، نورپردازی، صدا و غیره ندارم. همه‌ی اینها حتمن اهمیت دارند و امکان نداره یک اثر سینمایی یا سریال سطح کیفی بالایی داشته باشه و سازندگان به این چیزها اهمیت ندن. اما همون طور که گفتم معمولن وقتی پای تماشای سریال یا فیلم می‌نشینیم انتظار داریم داستان سر و ته داشته باشه، یا بازی بازیگرها تو ذوق نزنه. نکته‌ای که تقریبن در اکثر فیلم‌ها و به خصوص سریال‌های ایرانی نادیده گرفته می‌شه.  یعنی ضعف در داستان تا اونجا پیش می‌ره که حذف بسیاری از صحنه‌ها عملن هیچ لطمه‌ای به اصل ماجرا نمی‌زنه چون شخصیت‌ها تغییر و تحول آنچنانی نمی‌کنند و در ضمن پیش برنده داستان نیستند! بلکه فقط وجود دارند تا پر کنند. به همین علت بسیاری از شخصیت‌ها بود و نبودشون اهمیت نداره و ای بسا بهتره که نباشند.

امشب گفتگوی هوشنگ گلمکانی با منوچهر هادی رو دیدم و فکر کردم شاید بد نباشه من هم نظرم رو در این باره بنویسم. راستش مدت‌هاست می‌خوام در باره‌ی سریال‌های ایرانی و به خصوص سریال‌هایی که در شبکه‌ی نمایش خانگی ساخته می‌شن بنویسم اما دستم به نوشتن نمی‌ره، چون واقعن از نظر کیفی در سطح پایینی هستند. از یه طرف دیگه، ترجیحم اینه که اگر می‌خوام آثاری رو معرفی کنم آثاری باشند که دوستشون دارم و از دوست‌داشتنی‌های زندگی‌م بنویسم. حالا از این فرصت استفاده می‌کنم و نظرم رو در مورد نکاتی که گلمکانی به درستی اشاره کرد می‌گم.

قبل از هر چیز باید بگم این گفتگو یکی از بهترین گفتگوهایی بود که دیدم. در گفتگوی گلمکانی و هادی به خوبی متوجه دو ذهن، دو دیدگاه متفاوت می‌شین. در یک سو گلمکانی با ذهنی آموزش دیده، تحلیل‌گر و دقیق، با سلیقه‌ی بالا نشسته، و در سوی دیگه هادی حضور داره که پاسخ‌هاش به خوبی نشون می‌ده تحلیل درستی نسبت به موقعیت‌ها و روابط مختلف آدم‌ها و شخصیت‌های جامعه یا دنیای سینما و سریال نداره.

بعد از تماشای سریال دل، اولین چیزی که نظر من رو جلب کرد نشون دادن زندگی قشر مرفه جامعه‌ی ایرانی هست و اونقدر این سبک زندگی اغراق‌آمیز بود که به قول گلمکانی شخصیت‌ها حتا توی خونه کفش پاشنه بلند می‌پوشند و صدای تق تق کفششون تو فضا می‌پیچه! این نقد کاملن به جا و درست هست و تا موارد دیگه مثل داشتن آرایش در تمام صحنه‌ها یا لباس‌های پر زرق و برق، حتا زمانی که هیچ کار نمی‌کنند، پیش می‌ره. واقعیت اینه که این قشر این طور زندگی نمی‌کنند. می‌تونم حدس بزنم منوچهر هادی اصلن با این جور افراد رابطه‌ی نزدیک و درستی نداشته، یا اگر هم این سبک زندگی رو دیده، لایه‌های زیرین این طبقه‌ی اجتماعی رو نشنناخته! به همین دلیل سریالی ساخته که بیشتر به ویترین فروشگاه‌ها شبیه هست. مثلن در مورد پوشیدن کفش در منزل، هیچ آدمی تو خونه‌ی خودش، اینقدر شق و رق راه نمی‌ره و لباس نمی‌پوشه! اگر هم خانواده‌هایی کفش می‌پوشند این کفش‌ها راحت و سبک هستند. به طور کل نحوه‌ی پوشش و آرایش بازیگران این سریال به شدت توی ذوق می‌زنه و همه چیز رو نچسب و ناخوشایند می‌کنه.

دومین نکته‌ای که نظر من رو جلب کرد معماری و فضاهای به قول خودشون لاکچری هست. اولن باید بگم من با این کلمه‌ی لاکچری خیلی مشکل دارم و نمی‌فهمم چرا از کلمه‌ی مجلل یا باشکوه استفاده نمی‌کنیم؟ ثانین چرا اصرار داریم این سبک زندگی رو نشون بدیم وقتی شرایط فرهنگی، سیاسی و اجتماعی کشور به ما اجازه‌ی ورود رو نمی‌ده؟ مطلقن زنان و مردان در این قشر این طور رفتار نمی‌کنند و این چیزی که شما در این سریال می‌بینید بیشتر نشون‌دهنده‌ی خانواده‌های تازه به دوران رسیده‌ای هست که نمی‌دونند با پول‌هاشون چه کار کنند، و نه خانواده‌ای که ثروت موروثی و فلان و بهمان دارند. معماری و اسباب و اثاثیه‌ای که توی این سریال استفاده شده جز این نیست. انگار فیلمساز اصرار داشته همه چیز رو به زور توی اثرش فرو کنه و یک کلاژی از آثار قیمتی داشته باشه که نباید به اون صورت چیده می‌شدند.

برام خیلی جالب بود وقتی شنیدم این سریال اسپانسر نداشته. برعکس، وقتی چند قسمت رو تماشا کردم معتقد بودم احتمالن نشون دادن وسایل پر زرق و برق یه ربطی با تبلیغ اون محصولات باید داشته باشه. البته اگر هم این طور بود هیچ ایرادی نداشت و سریال‌ها و آثار سینمایی زیادی در همه‌ جای دنیا ساخته می‌شن که از محصولات برندها و شرکت‌های معتبر استفاده می‌کنند تا بخشی از هزینه‌ها رو در بیارن. یک نمونه‌ی بارز شرکت اپل هست که بارها و بارها محصولاتش رو در سریال‌ها و فیلم‌های آمریکایی دیدم. اما مسئله اینجاست که در سریال دل هیچ چیز حساب شده نیست. یعنی تا اونجا پیش می‌رن که گاهی وسایل حتا بر حضور بازیگر و دیالوگ‌هایی که بر زبون می‌آرن سایه می‌اندازند. یادمه یه جاهایی از سریال اصلن نمی‌فهمیدم بازیگرها دارند چی می‌گن و چه کار می‌کنند و فقط داشتم به وسایل و اثاثیه نگاه می‌کردم. انگار وارد فروشگاه شده بودم و می‌خواستم برای خودم چیزی بخرم!!

مسئله‌ی دیگه‌ای که نظر من رو جلب کرد انتخاب بازیگرهاست. اتفاقن گلمکانی هم به این موضوع اشاره کرد و ظاهرن مردم هم این انتقاد رو کرده بودند. این سریال اساسن داستان عاشقانه‌ی جوان‌های بیست تا سی ساله هست و نه افرادی که در مرحله‌ی میانسالی هستند. حامد بهداد، ساره بیات و یکتا ناصر همگی در دهه چهل عمرشون هستند و اصلن این چهره‌ها مناسب چنین نقش‌هایی نیستند. البته توجیه هادی این بود که سرمایه‌گذاران قبول نمی‌کردند از چهره‌های ناشناس استفاده کنند و می‌خواستند بازیگران معروف رو به کار بگیرند تا سرمایه‌شون برگرده. به نظرم این توجیه درست نیست و به قدر کافی بازیگر حرفه‌ای و جوان وجود داره. برای من شخصن دیدن این جور ناز و اداها کسل‌کننده بود و نمی‌تونستم ساره بیات یا حامد بهداد رو دختر و پسر جوان تصور کنم که برای هم ناز می‌کنند و قربون و صدقه‌های بی‌مزه می‌رن. از اون بدتر آرایش‌های زننده‌ای بود که لابد برای جوان‌تر نشون دادن خانم‌ها استفاده کرده بودند و بدترشون کرده بود. مثلن چهره یکتا ناصر گاهی اونقدر پیر نشون داده می‌شد که به خودم می‌گفتم بیشتر مناسب بود که نقش مادر رو بازی کنه تا خواهر.

خود داستان به معنی واقعی کلمه کشدار هست. من تمام قسمت‌ها رو ندیدم اما همین چند قسمتی که تماشا کردم رو مدام جلو می‌زدم و واقعن چیزی رو هم از دست نمی‌دادم. ظاهرن ارشاد اصرار داره که هر قسمت از سریال نباید کمتر از چهل دقیقه باشه و به همین علت مدام از اسلوموشن استفاده می‌کردند یا صحنه‌هایی رو می‌بینیم که می‌تونسته خلاصه‌تر باشه، مثل رفت و آمد آدم‌ها و اتومبیل‌ها و از این قبیل. اما به نظر من این توجیه درست و منطقی نیست. حتا اگر «باید» هر قسمت رو بالای چهل دقیقه بسازیم می‌تونیم روی داستان و گفتگوها بیشتر فکر و کار کنیم، تا هر چیز بی‌ربطی رو کنار هم قرار ندیم. ظاهرن ایده‌ی اولیه داستان نشون دادن خانواده‌ای اشرافی بود که مشکل‌دار هستند. اصلن همین کلمه‌ی اشرافی که جناب هادی در گفتگو به کار برده تاریخ مصرفش گذشته و اهمیت سابق رو نداره. امروزه در همه جای دنیا می‌گن طرف ثروتمنده. یعنی مثل سابق مهم نیست شاه و شاهزاده باشی یا تبارت به کی می‌رسه. صرف نظر از این نگاه، نمونه‌های موفقی در سینما ساخته شده که گلمکانی هم به درستی اشاره کرد. مثلن همشهری کین یا تایتانیک. شاید در وهله‌ی اول بگین این فیلم‌ها با هزینه‌ی زیادی ساخته شدند اما فراموش نکنید که داستان‌هاشون به قدر کافی زیبا و عمیق هستند و به خوبی تضادهای طبقاتی و وضعیت بد افراد مرفه رو نشون می‌دن، بدون اینکه چیزی توی ذوق بزنه! نمونه‌ی خوب و موفق ایرانی مثل سعادت‌آباد رو هم داریم که به نظرم می‌تونسته برای نویسنده‌ها و فیلمساز الهام‌بخش باشه و در کارشون استفاده کنند.

بنابراین پرداخت داستان اصلن موفق نیست. شخصیت‌ها بیشتر به عروسک‌هایی شبیه هستند که به سادگی بازی داده می‌شن. انگار هیچ درک و فهمی نسبت به موقعیت خودشون ندارند. به همین دلیل دست به اعمالی می‌زنند که نه فقط عقلانی و باورپذیر نیست، بلکه سانتیمانتالیسم محضه! این قهر و آشتی‌های به قول خودشون عاشقانه به مرور واقعن ستوه‌آور می‌شن و کاملن غیر واقعی هستند.

جدا از این، داستان اصلن تعلیق نداره!! نویسنده‌ها سعی کرده بودند مخاطب رو جا به جا غافلگیر کنند اما برای من نه فقط غافلگیرکننده نبودند، بلکه حتا اذیت هم می‌شدم. مهم‌ترین علت این بود که شخصیت‌ها رفتار هوشمندانه‌ای از خودشون نشون نمی‌دادند. مثلن یاد رفتارهای حامد بهداد، بعد از غیبت ساره بیات در روز عروسی، می‌افتم و به خودم می‌گم این رفتار یه مرد بالغه؟! چند ساعت آدم توی یه ساختمون دور خودش می‌چرخه که چی؟ و من مخاطب باید مدام این دور خود چرخیدن رو تحمل کنم و پیش خودم به زور استنباط کنم اینها علائم عشقه! در ضمن این داستان‌های عاشقانه‌ی تو در تو که کپی ناشیانه‌ای از سریال‌های ترکی بود، که باز اونها خودشون از سریال‌های آمریکایی تقلید می‌کنند، گاهی اونقدر تکراری می‌شد که عشق‌زده می‌شدی و روابط اهمیت خودشون رو از دست می‌دادند. به نظرم بهتر بود به جای چپاندن این همه روابط درهم برهم یکی دو رابطه رو به درستی نشون می‌دادند تا داستان یک مسیر درست و اصلی داشته باشه. اساسن وقتی تعداد شخصیت‌ها زیاد می‌شه کنترل و مدیریت تک تکشون سخت و گاهی غیرممکنه. به همین علت وقتی توانایی لازم رو نداریم بهتره که اصلن سراغ چنین داستان‌هایی نریم و به بهانه‌ی سریال‌سازی ده‌ها شخصیت بلاتکلیف به وجود نیاریم.

در این سال‌ها تب ساخت سریال در شبکه نمایش خانگی گرم‌تر شده و پشت سر هم سریال می‌سازند. ظاهرن این سریال‌ها سراغ موضوعاتی می‌رن که در تلویزیون بهشون نمی‌پردازند و به همین علت مورد استقبال مردم قرار گرفتند. مثلن ظاهر خانم‌ها کمی آزادتر هست و مثل تلویزیون نیستند که موهاشون رو کامل بپوشونند یا گفتگوها کمی صریح‌تر انجام می‌گیره. اما تا اونجایی که حوصله و وقتم اجازه می‌داد و قسمت‌هایی رو از هر سریال دیدم همگی این ضعف‌ها رو داشتند. انگار همه‌ی این سریال‌ها رو یک نفر ساخته و هیچ یک ویژگی بارزی نداشتند. ممکنه بعضی‌ها بگن این افراد امکانات ندارند و نباید این سریال‌ها رو با سریال‌های خارجی مقایسه کرد. واقعیت اینه که حتا وقتی با سریال‌های ایرانی مثل پهلوانان نمی‌میرند، پس از باران، شب دهم و مانند اینها مقایسه می‌کنم هم نمی‌تونم نمره قابل قبولی بهشون بدم. قبلن دست کم سریال‌های ایرانی یک داستانی داشتند و ماجراها سر و ته داشت، الان انگشت روی هر جا که بگذاری ایراد داره.

نکته‌ی آخری که دوست دارم اشاره کنم اینه که سازندگان چنین سریال‌هایی مشخصن مردم رو هدف قرار می‌دن، و در ساخت چنین آثاری خودشون رو توجیه می‌کنند که مردم دوست دارند چنین زندگی‌هایی رو تماشا کنند. و بعد دسته‌بندی آثار عامه‌پسند و آثار هنری رو پیش می‌کشند. این دسته‌بندی اساسن اشتباه هست چون آثار می‌تونند عامه‌پسند باشند اما ارزش هنری بالایی هم داشته باشند. یعنی ارزش هنری و اقبال مردمی لزومن در تضاد با هم نیستند. در دنیای ادبیات و سینما هم صدها و بلکه هزاران اثر می‌تونم مثال بزنم که در تصدیق این حرفم هست. اما گیریم که این حرف درست باشه و برای این قبیل دسته‌بندی‌ها ارزش قائل باشیم. این وسط وظیفه‌ی فیلمساز چیه؟ یعنی هیچ کوششی برای بالا بردن سلیقه مردم نباید داشته باشه و همه چیز باید در سطح بگذره؟

 

+ در باره‌ی سریال‌های شش فوت زیر زمین و دوستان هم نوشته بودم.

 |  جمعه ۴ مهر ۱۳۹۹ساعت 1:19  توسط میم  |