هفتهی بارانی

هوا دیگه پاییزیِ پاییزی شده! اینجا تقریبن از اولین روز هفته ابری و بارونی بوده و الان هم داره بارون میباره. هواشناسی اعلام کرده تا شنبه وضع همینه. خیلی وقت بود بارون نباریده بود و بعد پشت سر هم داره میباره و همه ما رو به فین فین کردن انداخته! خب، تو این مدت که نبودم یه عالمه اتفاق افتاد که بعضیاش رو اینجا تعریف میکنم.
قبل از هر چیز بلاگفا دچار مشکل شده بود و تقریبن تا یه هفته ادامه داشت، که ضد حال بود. یه مسائلی اون موقع پیش اومده بود که دوست داشتم تو وبلاگم ثبت کنم اما بعد که زمان گذشت آتیشم خوابید و به نظرم دیگه تعریف کردن اون ماجراها نمک سابق رو نداره. پس صرف نظر میکنم. این رو هم بگم یه خرده نگران شده بودم بلاگفا مثل چند سال قبل دچار مشکلات اون جوری نشده باشه و وبلاگهامون یهو پاک نشن! به هر حال روزهای زیادی رو اینجا صرف نوشتن کردم و بدم نمیآد نوشتههام رو چند سال دیگه بازخوانی کنم و به خودِ این روزهام یه نگاهی بندازم. هر چند اینجا فقط بخش کوچولویی از خودم رو نشون میدم اما به هر حال خودم هستم. البته زیاد هم اهل بازخوانی نوشتههای وبلاگی نیستم و معمولن متنهام رو ول میکنم به امون خدا. با وجود این ما رو نگران کردی بلاگفا. دیگه تکرار نشه لطفن! :))
بعد از قطعی بلاگفا من هم کمابیش قطع شدم. یعنی اون موقع هنوز هوا اینقدر سرد نشده بود. هنوز یه خرده تابستونی بود. بعد رفته بودم حموم و جلوی پنجره باز خوابیدم. این خوابیدن همان و سرما خوردن بنده همان! یه جوری سرگیجه داشتم که انگار مغزم میخواست بریزه بیرون. قشنگ خودش رو میکوبوند به کاسهی سر. بعد از یکی دو روز گلوم عفونت کرد و افتضاحتر از قبل زمینگیر شدم. هیچ کاری نمیتونستم بکنم. فقط رو تخت دراز کشیده بودم و با موبایل ور میرفتم. حتا کتاب هم نمیتونستم بخونم که خیلی حرفه!! چون در بدترین شرایط هم معمولن کتاب از دستم نمیافته. هیچ چی دیگه، نه میتونستم چیزی بخورم و نه میتونستم کاری کنم. اشتهام کور شده بود و به زور چند لقمهای بر میداشتم تا جون داشته باشم چهار قدم بردارم. فقط آب جوش میخوردم تا اینکه کمکم حالم بهتر شد. بعد دیدم نه، این طوری نمیشه! باید لباس گرم بپوشم و مراقب باشم. جالب اینجاست که من پارسال تا آخر مهر لباسهای تابستونی میپوشیدم اما امسال از این خبرها نیست.
حالا سرماخوردگی یه طرف، پروژهای که باید تحویل میدادم و مهلتش داشت به سر میرسید یه طرف دیگه. باورتون نمیشه، کم مونده بود با دست خودم کلهم رو بکنم و یه سر جدید بگیرم. اصلن نمیتونستم تمرکز کنم اما با هر زحمتی بود کار رو تموم کردم و تحویل دادم. دو سه روز بعد از تحویل کار و بعد از اینکه حالم کمی بهتر شد عذاب وجدان گرفتم و داشتم میترکیدم! همهش به خودم میگفتم کاش چند روز مهلت میگرفتم و توضیح میدادم چه شرایطی برام پیش اومده. اون وقت میتونستم سر فرصت روش کار کنم. نمیدونم چرا به فکرم نرسید. همهش میخواستم سر وقت تحویل بدم. البته کار بدی تحویل ندادم اما میتونست بهتر باشه. در هر صورت کارفرما بعد از چند روز بهم جواب داد و ظاهرن از نتیجه راضی بود.
تو این مدت یه عالمه فیلم هم تماشا کردم. هم فیلم دیدم و هم کارتون. یه جورایی یاد دوران بچگیم افتادم. اون روزها وقتی سرما میخوردم جلوی تلویزیون دراز میکشیدم و منتظر میموندم کارتون پخش شه و بعد کارتونهای دکتر ارنست، دور دنیا در هشتاد روز، مهاجران، و غیره پخش میشد و آروم میگرفتم تا خوابم ببره. هنوز هم حس خوبی بهم دست میده وقتی مریض هستم و جلوم یه فیلم مفرح پخش میشه و من یه چشمم به صفحهی نمایش هست و یه چشمم سنگینی میکنه و داره ول میده. یه جور لذت دور کودکی تو خودش داره. روزهایی که همه چیز گرم و نرم بود و یه حرارت مطبوعی تو خونه موج میزده و شنیدن صدای پدر و مادرم که در اتاق دیگه با هم راجع به مسائل روزمره حرف میزدند مثل لالایی خوشایندی بود که تمومی نداشت. وقتی مادرم کنارم مینشست و دستش رو روی پیشونیم میگذاشت تا ببینه دمای بدنم کاهش پیدا کرده یا نه، حس میکردم دارم بهتر میشم و چیزی به پایان مریضی نمونده... و خوب میشدم. همین قدر شفابخش و مایهی آسایش بود.
هنوز هم چنین حسی رو به مادرم دارم. فقط مسئله اینه که حالا خرس گندهای بیش نیستم و دیگه از اون نوازشهای وقت و بیوقت مادرانه خبری نیست. وقتی هم که بیمار میشم نگاه نگران و سرزنشآمیز مادرم رو میبینم که میگه: «بیشتر مراقب خودت باش!» موضوع سر اینه که آدم هر چقدر مراقب خودش باشه مراقبتهای مادرانه یه چیز دیگه است، و هیچ چی باهاش برابری نمیکنه.
چقدر بدون مادرم بدبخت و تنهام. و چقدر احتیاج دارم همیشه و هر لحظه خوشحال ببینمش. یادم میآد چند سال قبل سر موضوعی گلایه کردم و با ناراحتی گفتم: «نباید فلان رفتار رو با من میداشتی!» مادرم جوابی بهم داد که هنوز وقتی به یادش میافتم غم به جونم میاندازه. مادرم گفت: «بیشتر از این از عهدهم بر نمیاومد. همهی سعی خودم رو داشتم میکردم!» دو جملهی ساده بیشتر نگفت اما انگار ناگهان همه چیز رو برام روشن و واضح کرد. انگار دیگه از دستش ناراحت نبودم. انگار مهر و علاقهم بهش هزار برابر شده بود و از پس اون چهره که زیر چشمها و دور لبانش چین افتاده بود چهره دختر جوانی رو دیدم که با هزار آرزو ازدواج کرده بود و میخواست بچههای سالم و قبراقی بزرگ کنه که به موقعیتهای عالی برسند. درست مثل تمام پدر و مادرهای دنیا. از اون به بعد گلایههام کمرنگتر شد و کمرنگتر.
این روزها که موج دوم کرونا به راه افتاده و مازندران به وضعیت هشدار رسیده خیلی نگران حال پدر و مادرم هستم. دوباره خبر فوت دوست و آشنا، به علت کرونا، داره دهن به دهن میچرخه که به خودی خود فشار روانی زیادی وارد میکنه. تو تابستون هم که همه سنگ تموم گذاشتند و یه جوری سمت شمال حمله کرده بودند که هیچ بعید نیست یکی دو هفته دیگه مازندران باز وضعیت قرمز شه. به هر حال کاریش هم نمیشد کرد. همه رو که نمیشد به زور تو خونه نگه داشت. فقط امیدوارم وضع بدتر نشه و این واکسن هم زودتر ساخته و توزیع شه. خیلی مراقب خودتون و اطرافیانتون باشید!
+ پشت صحنه سریال دوستان رو دیدین؟ به بانمکی خود سریاله!