...

سه سالگی

 

سه سال پیش در چنین روزی این وبلاگ رو ساختم و از اون روز تا امروز دوستان زیادی به وبلاگم اومدند و رفتند، اما یک چیز ذهن من رو مشغول کرده! چرا بین ما وبلاگ‌نویس‌ها خبر عروسی و دومادی منتشر نمی‌شه؟ کم‌کم داریم پا به پای هم پیر می‌شیم!

ولی خودمونیم، زمان چه زود می‌گذره. انگار همین دیروز بود که با یه دنیا غصه و ناراحتی وبلاگ جنون رو ساختم. تقریبن شش سال پیش بود. بعد یه مشکلی پیش اومد که مجبور شدم پاکش کنم. ای کاش محتوای اون وبلاگ رو به صورت ثبت موقت در می‌آوردم تا دست کم مطالبم رو داشته باشم. به هر حال خاطرات بانمکی از اون وبلاگ دارم و مطالب عاشقانه‌م رو اونجا می‌نوشتم که دود شد رفت. بعد از چند ماه اینجا رو ساختم و فعلن همین جا با اسم مستعار می‌نویسم که این فسقل جا بهتر از هر جای دیگه است.

پاییز هم از راه رسید و چشم رو هم بگذاریم روزی می‌آد که لباس‌های گرم رو باید از گنجه در بیاریم و بخاری‌ها رو روشن کنیم و شب‌های سرد رو زیر پتو بخوابیم. بعد هم زمستون رو سر می‌کنیم تا برسیم به نوروز و من سی و شش ساله می‌شم. به همین راحتی دارم به دهه‌ی چهل عمرم نزدیک می‌شم. واقعن غم‌انگیزه. این گذر عمر و موهایی که دارند یکی یکی سفید می‌شن و بدنی که در هر صورت رو به تحلیل می‌ره، حتا اگه مراقب تغذیه و ورزش و سلامت روان خودت باشی. و اون جنون جوانی کم کم داره کنار می‌ره عقل و منطق پررنگ می‌شه که راستش بفهمی نفهمی کسل‌کننده است و یه روزایی کفر خودم هم در می‌آد.

همه چیز خوبه. کارم رو دوست دارم و روز به روز دارم بیشتر پیشرفت می‌کنم. با وجود کرونا و هزار و یک مشکلی که پیش اومد تابستون رو عالی سپری کردم و قصد دارم پاییز رو هزار بار بهتر و شیرین‌تر بگذرونم. بعد از نوروز 99 کمتر با دیگران وقت گذروندم و مدت‌هاست که از هیچ کس هیچ خبری ندارم. دلم برای بچه‌ها تنگ شده. اما الان کیه که بتونه برای دیگری وقت بگذاره و مثل روزهای دانشجویی سرخوش و بی‌خیال باشه؟ هر چقدر سنمون بالاتر می‌ره دغدغه‌هامون بیشتر می‌شه و بیشتر تو لاک خودمون فرو می‌ریم. خیلی‌ها از ایران رفتند. خیلی‌هام که موندند تمام وقت دارند دنبال یه لقمه نون می‌گردند تا شکم زن و بچه‌هاشون رو سیر کنند. خیلی‌هام خبری ازشون نیست و نمی‌دونم مردند یا زنده. این هم از زندگی! چه بازی‌ها که در نمی‌آره!

این روزها که رتبه بچه‌ها اومده و دارند انتخاب رشته می‌کنند یاد خود کوچولو موچولوم می‌افتم. هجده ساله‌م بودااا، فکر می‌کردم دیگه بزرگ شدم و چه خبر شده! بعد که دانشگاه رفتم متوجه شدم هیچ خبری نیست و خودتی و خودت. فقط دخترام اضافه شده بودند که یه خرده حالمون رو بهتر می‌کردند. اما در نهایت دانشگاه هم یه مدرسه گنده‌تر بود.

راستش اصلن نمی‌دونم هانی، خواهرزاده‌م، چه کار کرد. ممنون که پیگیر بودید و می‌خواستین نتیجه رو بدونین. ولی صادقانه می‌گم بی‌خبرم. طفلک الان اونقدر اضطراب داره که نمی‌خوام سؤال پیچش کنم. فقط امیدوارم به رشته مورد علاقه‌ش برسه و بتونه در آینده از کارش لذت ببره. همه‌ی ما بیشتر وقتمون رو صرف کار می‌کنیم. پس مهمه که کارمون رو دوست داشته باشیم و ذهنمون رو الکی خسته و پیر نکنیم. اگه رشته‌ش رو دوست داشته باشه، دیگه بقیه چیزها کشمکش‌های معمولی هستند که نمک زندگیه.

امیدوارم اگه شما هم امسال آزمون دادید از نتیجه راضی بوده باشید. خوب یا بد، سخت یا آسون هر کس نتیجه زحمات خودش رو می‌بینه. این حرف‌ها هم سال‌هاست که قبل و بعد از کنکور شنیده می‌شه که امسال جواب‌ها لو رفت و حق مردم خورده شد و فلان و بهمان. بی‌رودربایستی می‌گم به این حرف‌ها اعتقادی ندارم. کسی که زحمت کشیده باشه و تلاش کرده باشه حتمن نتیجه زحمتش رو می‌بینه. افرادی هم که دنبال دانشگاه‌های برتر هستند اصلن دنبال دزدی و سؤال‌های لو رفته نمی‌گردند چون در طول چند سال اونقدر تلاش کردند و خوندند که می‌دونند به چی و کجا می‌خوان برسند. کسانی می‌رن دنبال سؤال‌های لو رفته که زحمت نکشیدند و می‌خوان یه شبه راه صد ساله رو طی کنند و معمولن هم به نتیجه دلخواه نمی‌رسن. 

بگذریم! سه سال از عمر این وبلاگ و عمر من و شما می‌گذره. امیدوارم نوشته‌هام براتون مفید بوده باشه و خوشحالم که همراهی‌م می‌کنید.

 

+ عکس از تایلر نیکسون

++ پاییز مبارک!

+++ اگه بپرسم چرا اینجا رو می‌خونید چی جواب می‌دین؟

 |  سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹ساعت 10:11  توسط میم  |