شغلهای فراموش شدهی آقای مترجم

برای من انتخاب شغل همیشه سخت بود. یادم نمیآد اولین بار با مفهوم کار و شغل چه زمانی آشنا شدم، اما خیلی خوب به یاد دارم وقتی اولین بار تو سن هشت سالگی وارد مسجد شیخ لطفالله شدم چه حسی بهم دست داد که منجر به این شد بعدها تصمیم بگیرم معماری رو پیشه خودم کنم. البته قبل از اینکه وارد معماری بشم دغدغه انیماتور شدن داشتم، دغدغهای که لابهلای نبود امکانات در شهرمون و همین طور تمسخر اطرافیانم گم شد. شاید هم من اون زمان به قدر کافی قوی نبودم و باید روی خواستهام بیشتر پافشاری میکردم. نمیدونم. شاید هم چندان برام جدی نبود، چون یادم میآد شغلهای دیگهای هم ذهنم رو به خودشون مشغول میکردند، شغلهایی که هنوز گاهی بهشون فکر میکنم و بدم نمیآد حتا به مدت کوتاهی امتحانشون کنم.
امروز دلم میخواد راجع به این حرفههایی بنویسم که هز ار گاهی بهم سیخ میزنند. نمیدونم روزی روزگاری سراغشون میرم یا نه، و آینده هم معلوم نیست چی پیش بیاد. با وجود این، به خودم میگم اینها توی فهرست هستند. اگر در آینده، به هر علت، مشکلی در کار اصلیم پیش اومد، میتونم سراغشون برم. این مشکل میتونه دلسردی باشه یا فشار بیش از حد. ممکنه حتا از روی تفنن و سرگرمی امتحانشون کنم (که این روحیه از من بعید نیست). در هر صورت این شغلها رو دوست دارم. میدونم اگر این موضوع رو به دوستان یا افرادی که بهم نزدیک هستند بگم تعجب میکنند و ممکنه باورشون نشه، اما چه کنم که دوستشون دارم.
1. کتابفروشی: خب، این حرفه شاید باعث تعجب افراد خیلی نزدیک به من نشه، چون اساسن آدم کتابدوست و کتابخونی هستم. تقریبن همهی عمرم با کتاب بزرگ شدم و این علاقه همیشه در من بود. همیشه تو خیالپردازیهام به یک کتابفروشی دنج و راحت فکر میکنم. یک کتابفروشی کوچولو موچولو که فضای دوستانه و صمیمانهای داره و مردم، از قشرهای مختلف، بهم سر میزنند و دنبال کتابهاشون میگردند. دوست دارم تو کتابفروشیم همه جور کتاب داشته باشم. البته به جز کتابهای درسی! کتابهای کمیاب، کتابهای دست دوم، کتابهای ممنوع، کتابهای محبوب. دلم میخواد ساعتها تو کتابفروشیم بمونم و بخونم و بخونم. بامزه اینجاست که مثل تو بعضی از فیلمها به یه کتابفروشی قدیمی با کتابهای خاک خورده فکر میکنم که همین طور تا سقف کتاب چیده شده و اگه مشتری میآد نمیتونم از پشت ردیف و ستون کتابها چهرهش رو ببینم.
2. ناشر: البته این حرفه هم بیربط با کتاب و کتابفروشی نیست، اما در حال دنیای خاص خودش رو داره. از اونجایی که مدتهاست دنیای نشر ایرانی و خارجی رو دنبال میکنم، تفاوتها و خلأهایی که در دنیای نشر ایران هست رو به خوبی درک میکنم و میدونم چیه. مثلن در صنعت نشر کشورهای اروپایی، به خصوص انگلیس و فرانسه، حوزهای وجود داره که کتابهای خاص با تصویرسازیهای بسیار زیبا از گیاهان، حشرات، پرندگان، جانوران و غیره چاپ میکنند. این تصویرسازیها که با دست کشیده میشن (و عکس نیستند) بسیار زیبا و هنرمندانهاند. یعنی هر تصویر به خودی خود میتونه قاب گرفته بشه و روی دیوار قرار بگیره. این حوزه در ایران وجود نداره و چند تایی که دیدم کیفیت بسیار پایینی داشتند. علت هم واضحه دستمزد تصویرگر و هنرمند بالاست و اگر ناشر بخواد چنین کتابهایی رو منتشر کنه هزینهی تمام شده برای کتاب بالا خواهد بود. با همهی این حرفها اگر روزی ناشر شدم دوست دارم چنین کتابهایی منتشر کنم و گیاهان و جانوران بومی رو با تصویرسازیهای درجه یک ثبت کنم. یا دوست دارم ناشر کتابهای کودکان و به خصوص نوجوانان باشم.
3. کافهداری: مطمئنم هیچ کس فکرش رو نمیکنه دوست دارم کافه داشته باشم. یه کافه فسقلی و بامزه، که برای مهمانان قهوه و چای و از این جور چیزها بیارم و ببرم. البته از این کافههای معمولی نخواهد بود و احتمالن اگر روزگاری کافه زدم مشتریهای محترم باید از قبل نوبت بگیرند، چون اگر شلوغ پلوغ شه به هیچ کس چیزی نمیرسه از دستپاچگی بنده :))
4. اسباببازی فروشی: احتمالن این حس به دوران کودکیم برمیگرده. به دورانی که پدرم من رو به فروشگاهها میبرد و برام اسباببازی میخرید. چه حس خوبی داشتم. در سالهای اخیر وقتی به اسباببازی فروشی میرفتم تا برای خواهرزادههام یا بچههای دوستانم چیزی بخرم اون حس از زیر خاکستر بیرون میزد و دلم میخواست ساعتها لابهلای اسباببازیها پرسه بزنم. البته بعد از تحریمها کیفیت اسباببازیها روز به روز پایینتر اومد و بازار رو هم محصولات چینی قبضه کرده. اسباببازی فروشیای که توی ذهنم هست یه فروشگاه بزرگه که همه جور اسباببازی توش پیدا میشه. دوست دارم بچهها آزادانه توش بازی کنند و راحت باشند. حتا شاید یه قسمت از فروشگاه رو به محل بازی بچهها اختصاص دادم.
5. کارخانه شکلاتسازی: علاقهم به شکلات و کاکائو تا این حده!
6. نجاری: علاقهی عجیبی به کار با چوب و ساخت محصولات چوبی دارم. دو تن از دوستانم نجار هستند و چند سال پیش دورهی کوتاهی رو پیش یکی از این عزیزان گذروندم ولی ادامه ندادم. نمیدونم ریشهی این علاقه از کجا میآد چون هیچ یک از اطرافیان و بستگانمون تو این حرفه نیستند. واقعیت اینه که دوران بازنشستگی بدم نمیآد یه کارگاه کوچیک برای خودم بسازم و وسایل و اثاثیه چوبی درست کنم. شاید در آیندهی نزدیک برای این حرفه برنامهریزی کردم و دورههای آموزشی رو از همین الان گذروندم. میخوام بگم اینقدر برام جدیه و دوستش دارم.
7. خلبانی: خلبان شدن بیشتر از اونکه برام یه دغدغه جدی باشه، یه شغل رویایی هست برام. بچه که بودم دوست داشتم یه جفت بال میداشتم و برای این طرف و اون طرف رفتن اینقدر دردسر نمیکشیدم :)) بعدها این بالها جای خودشون رو به هواپیما دادند. اگر از ایران رفتم بدم نمیآد دورهی آموزشیش رو بگذرونم و گواهینامهم رو بگیرم. نمیدونم شرایطش چطوریه و شدنی هست یا نه، اما بهش فکر میکنم.
8. کشاورزی و باغداری: فقط میتونم بگم دوستشون دارم. بعد از فوت پدرم به صورت منظم به باغمون سر میزدم و خودم رو با گیاهان و دار و درختها مشغول میکردم. به طور معجزهآسایی آرامشبخش هستند. این حرفه البته برام فراموش شده نیست و هر از گاهی سراغشون میرم و بعید نیست چند سال آینده جدیتر بهشون فکر کنم.
9. گریمور: وقتی فیلم تماشا میکنم اولین چیزی که نظرم رو جلب میکنه ظاهر بازیگراست. بعد از تماشای فیلم میرم چهره بازیگرها رو در حالت عادی یا تو فیلمهای دیگه نگاه میکنم و تغییرات رو میسنجم. به خصوص تو فیلمهای فانتزی و علمی تخیلی این تغییرات بیشتر به چشم میآد. البته این جستجوها رو زمانی انجام میدم که فرصت داشته باشم. در حالت عادی که فقط میبینم و میگذرم. روی هم رفته به نظرم حرفه سرگرمکننده و مفرحی هست. اینکه از یه آدم یه شخصیت دیگهای بسازی برام جالبه.
10. جهانگردی: نمیدونم این رو باید یه حرفه به حساب بیارم یا صرفن تفریح هست. چون اساسن جهانگردها از جیب خودشون خرج میکنند و کم پیش میآد جهانگردی براشون درآمد داشته باشه. اما در هر صورت دوستش دارم.
+ عکس از فاطیما حسینی، فرشفروش دورهگرد، کابل